بایگانی دسته بندی: احمد شاملو

شعر ترانه آبی احمد شاملو

شعر ترانه آبی احمد شاملو

شعر ترانه آبی احمد شاملو   قیلوله‌ی ناگزیر در تاق‌تاقیِ‌ حوضخانه، تا سال‌ها بعد آبی را مفهومی از وطن دهد. امیرزاده‌یی تنها با تکرارِ چشم‌های بادامِ تلخش در هزار آینه‌ی شش‌گوشِ کاشی. لالای نجواوارِ فوّاره‌یی خُرد که بر وقفه‌ی خواب‌آلوده‌ی اطلسی‌ها می‌گذشت تا سال‌ها بعد آبی را مفهومی ناگاه از وطن دهد. امیرزاده‌یی تنها با[…]

شعر سپیده دم احمد شاملو

شعر سپیده دم احمد شاملو

شعر سپیده دم احمد شاملو   به هزار زبان وَلْوَله بود. بیداری از افق به افق می‌گذشت و همچنان که آوازِ دوردستِ گردونه‌ی آفتاب نزدیک می‌شد وَلْوَله‌ی پراکنده شکل می‌گرفت تا یکپارچه به سرودی روشن بدل شود. پیش‌ْبازیان تسبیح‌گوی به مطلعِ آفتاب می‌رفتند و من خاموش و بی‌خویش با خلوتِ ایوانِ چوبین بیگانه می‌شدم. مردادِ[…]

شعر سمیرمی احمد شاملو

شعر سمیرمی احمد شاملو

شعر سمیرمی احمد شاملو   با سُم‌ضربه‌ی رقصانِ اسبش می‌گذرد از کوچه‌ی سرپوشیده سواری، بر تَسمه‌بندِ قَرابینش برقِ هر سکّه ستاره‌یی بالای خرمنی در شبِ بی‌نسیم در شبِ ایلاتیِ عشقی. چار سوار از تَنگ دراومد چار تفنگ بر دوشِشون. دختر از مهتابی نظاره می‌کند و از عبورِ سوار خاطره‌یی همچون داغِ خاموشِ زخمی. چارتا مادیون[…]

شعر شکاف احمد شاملو

شعر شکاف احمد شاملو

شعر شکاف احمد شاملو   زاده شدن بر نیزه‌ی تاریک همچون میلادِ گشاده‌ی زخمی. سِفْرِ یگانه‌ی فرصت را سراسر در سلسله پیمودن. بر شعله‌ی خویش سوختن تا جرقّه‌ی واپسین، بر شعله‌ی حُرمتی که در خاکِ راهش یافته‌اند بردگان این‌چنین. اینچنین سُرخ و لوند بر خاربوته‌ی خون شکفتن وینچنین گردن‌فراز بر تازیانه‌زارِ تحقیر گذشتن و راه[…]

شعر خطابه ی تدفین احمد شاملو

شعر خطابه ی تدفین احمد شاملو

شعر خطابه ی تدفین احمد شاملو   غافلان هم‌سازند، تنها توفان کودکانِ ناهمگون می‌زاید. هم‌ساز سایه‌سانانند، محتاط در مرزهای آفتاب. در هیأتِ زندگان مردگانند. وینان دل به دریا افگنانند، به‌پای دارنده‌ی آتش‌ها زندگانی دوشادوشِ مرگ پیشاپیشِ مرگ هماره زنده از آن سپس که با مرگ و همواره بدان نام که زیسته بودند، که تباهی از[…]

شعر هنوز در فکر آن کلاغم احمد شاملو

شعر هنوز در فکر آن کلاغم احمد شاملو

شعر هنوز در فکر آن کلاغم احمد شاملو   هنوز در فکرِ آن کلاغم در دره‌های یوش: با قیچی سیاهش بر زردی‌ِ برشته‌ی گندمزار با خِش‌خِشی مضاعف از آسمانِ کاغذی مات قوسی بُرید کج، و رو به کوهِ نزدیک با غار غارِ خشکِ گلویش چیزی گفت که کوه‌ها بی‌حوصله در زِلِّ آفتاب تا دیرگاهی آن[…]

شعر زبان دیگر احمد شاملو

شعر زبان دیگر احمد شاملو

شعر زبان دیگر احمد شاملو   مگو کلام بی‌چیز و نارساست بانگِ اذان خالیِ‌ نومید را مرثیه می‌گوید، ــ وَیْلٌ لِلْمُکَذّبین! □ . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . به نمادی ریاضت‌کشانه قناعت کن قلندرانه به هویی، همچنان که «تو»[…]

شعر شبانه احمد شاملو

شعر شبانه احمد شاملو

شعر شبانه احمد شاملو   شانه‌ات مُجابم می‌کند در بستری که عشق تشنگی‌ست زلالِ شانه‌هایت همچنانم عطش می‌دهد در بستری که عشق مُجابش کرده است. اردیبهشتِ ۱۳۵۴   پیشنهاد ویژه برای مطالعه شعر با چشم ها احمد شاملو شعر میعاد احمد شاملو شعر مرثیه احمد شاملو  نامه های احمد شاملو به آیدا   در شعر[…]

شعر فراقی احمد شاملو

شعر فراقی احمد شاملو

شعر فراقی احمد شاملو   چه بی‌تابانه می‌خواهمت ای دوری‌ات آزمونِ تلخِ زنده‌به‌گوری! چه بی‌تابانه تو را طلب می‌کنم! بر پُشتِ سمندی گویی نوزین که قرارش نیست. و فاصله تجربه‌یی بیهوده است. بوی پیرهنت، این‌جا و اکنون. ــ کوه‌ها در فاصله سردند. دست در کوچه و بستر حضورِ مأنوسِ دستِ تو را می‌جوید، و به[…]

شعر گفتی که باد مرده است احمد شاملو

شعر گفتی که باد مرده‌ست احمد شاملو

شعر گفتی که باد مرده‌ست احمد شاملو   گفتی که: «ــ باد، مُرده‌ست! از جای برنکنده یکی سقفِ رازپوش بر آسیابِ خون، نشکسته در به قلعه‌ی بی‌داد، بر خاک نفکنیده یکی کاخ باژگون مُرده‌ست باد!» گفتی: «ــ بر تیزه‌های کوه با پیکرش، فروشده در خون، افسرده است باد!» تو بارها و بارها با زندگی‌ت شرمساری[…]

شعر در شب احمد شاملو

شعر در شب احمد شاملو

شعر در شب احمد شاملو   فردا تمام را سخن از او بود. ــ گفتند: «ــ بر زمینه‌ی تاریکِ آسمان تنها سیاهی شنلش نقش بسته است، و تا زمانِ درازی جز جِنْگ جِنْگِ لُختِ رکابش بر آهنِ سَگَکِ تَنگِ اسب و تیک و تاکِ رو به افولِ سُمَش به سنگ نشنیده گوشِ شبْ‌بیداران آوازی.» تنها،[…]

شعر شبانه احمد شاملو

شعر شبانه احمد شاملو

شعر شبانه احمد شاملو   یَلِه بر نازُکای چمن رها شده باشی پا در خُنکای شوخِ چشمه‌یی، و زنجره زنجیره‌ی بلورینِ صدایش را ببافد. در تجرّدِ شب واپسین وحشتِ جانت ناآگاهی از سرنوشتِ ستاره باشد غمِ سنگینت تلخی ساقه‌ی علفی که به دندان می‌فشری. همچون حبابی ناپایدار تصویرِ کاملِ گنبدِ آسمان باشی و رویینه به[…]

شعر ضیافت احمد شاملو

شعر ضیافت احمد شاملو

شعر ضیافت احمد شاملو   راوی اما تنها یکی خنجرِ کج بر سفره‌ی سور در دیسِ بزرگِ بَدَل‌ْچینی. میزبان سرورانِ من! سرورانِ من! جداً بی‌تعارف! راوی میهمانان را غلامان از میناهای عتیق زهر در جام می‌کنند. لبخندِشان لاله و تزویر است. انعام را به طلب دامن فراز کرده‌اند که مرگِ بی‌دردسر تقدیم می‌کنند. مردگان را[…]

شعر میلاد آنکه عاشقانه بر خاک مرد احمد شاملو

شعر ميلاد آن که عاشقانه بر خاک مُرد احمد شاملو

شعر ميلاد آن که عاشقانه بر خاک مُرد احمد شاملو   ۱ نگاه کن چه فروتنانه بر خاک می‌گستَرَد آن که نهالِ نازکِ دستانش از عشق خداست و پیشِ عصیانش بالای جهنم پست است. آن کو به یکی «آری» می‌میرد نه به زخمِ صد خنجر، و مرگش در نمی‌رسد مگر آن که از تبِ وهن[…]

شعر مجال احمد شاملو

شعر مجال احمد شاملو

شعر مجال احمد شاملو   جوجه‌یی در آشیانه گُلی در جزیره ستاره‌یی در کهکشان. □ با پیشانی بلندت به جِرمی اندیشیدی که در پوسته می‌رُست تا باغچه را به نغمه سرشار کند همچنان که عصاره‌ی خاک از دهلیزِ ساقه می‌گذشت تا چشم‌اندازِ تابستانه را به رنگی دیگر بیاراید بر جزیره‌یی که می‌گذرد با گردشِ تپنده‌ی[…]

chat