بایگانی دسته بندی: شعر سیاسی

شعر شکاف احمد شاملو

شعر شکاف احمد شاملو

شعر شکاف احمد شاملو   زاده شدن بر نیزه‌ی تاریک همچون میلادِ گشاده‌ی زخمی. سِفْرِ یگانه‌ی فرصت را سراسر در سلسله پیمودن. بر شعله‌ی خویش سوختن تا جرقّه‌ی واپسین، بر شعله‌ی حُرمتی که در خاکِ راهش یافته‌اند بردگان این‌چنین. اینچنین سُرخ و لوند بر خاربوته‌ی خون شکفتن وینچنین گردن‌فراز بر تازیانه‌زارِ تحقیر گذشتن و راه[…]

شعر سرود ابراهیم در آتش احمد شاملو

شعر سرود ابراهیم در آتش احمد شاملو

شعر سرود ابراهیم در آتش احمد شاملو   در آوارِ خونینِ گرگ‌ومیش دیگرگونه مردی آنک، که خاک را سبز می‌خواست و عشق را شایسته‌ی زیباترینِ زنان که این‌اش به نظر هدیّتی نه چنان کم‌بها بود که خاک و سنگ را بشاید. چه مردی! چه مردی! که می‌گفت قلب را شایسته‌تر آن که به هفت شمشیرِ[…]

شبانه 2

شعر شبانه احمد شاملو

شعر شبانه احمد شاملو   به گوهرِ مراد کوچه‌ها باریکن دُکّونا بسته‌س، خونه‌ها تاریکن تاقا شیکسته‌س، از صدا افتاده تار و کمونچه مُرده می‌برن کوچه به کوچه. □ نگا کن! مُرده‌ها به مُرده نمی‌رن، حتا به شمعِ جون‌سپرده نمی‌رن، شکلِ فانوسی‌ین که اگه خاموشه واسه نَف‌نیس هَنو یه عالم نف توشه. □ جماعت! من دیگه[…]

بر سنگفرش

شعر بر سنگ فرش احمد شاملو

شعر بر سنگ فرش احمد شاملو   یارانِ ناشناخته‌ام چون اخترانِ سوخته چندان به خاکِ تیره فروریختند سرد که گفتی دیگر زمین همیشه شبی بی‌ستاره ماند. □ آنگاه من که بودم جغدِ سکوتِ لانه‌ی تاریکِ دردِ خویش، چنگِ زهم‌گسیخته‌زه را یک سو نهادم فانوس برگرفته به معبر درآمدم گشتم میانِ کوچه‌ی مردم این بانگ با[…]

سوگواران را مجال بازدید و عید نیست

سوگواران را مجال بازدید و عید نیست با صدای پوریا پلیکان

شعر فرخی یزدی با صدای پوریا پلیکان     سوگواران را مجال بازدید و دید نیست باز گرد ای عید از زندان که ما را عید نیست   گفتن لفظ مبارکباد طوطی در قفس شاهد آئینه دل داند که جز تقلید نیست   عید نوروزی که از بیداد ضحاکی عزاست هر که شادی می کند[…]

شعر آن سر این جنازه را بگیر پوریا پلیکان

شعر آن سر این جنازه را بگیر پوریا پلیکان

شعر آن سر این جنازه را بگیر پوریا پلیکان   کمک کن آن سرِ این جنازه را بگیر باید زودتر آن را به خاک تبدیل کنیم مرده‌ای دیگر در انتظار جایگاهِ اوست   از مجموعه شعر آن سر این جنازه را بگیر Instagram & telegram: Pooria_pelican

شعر خرمشهر و زخم هایی که ادامه دارند پوریا پلیکان

شعر خرمشهر و زخم هایی که ادامه دارند پوریا پلیکان

شعر خرمشهر و زخم هایی که ادامه دارند پوریا پلیکان   خمپاره خورد بازار شهر سایه‌بانِ میوه‌فروشی سوراخ شد وُ آفتاب دارد بچه‌هایم را پلاسیده می‌کند. تَرکِش راه افتاده در عضلاتِ خیابان به میدان رسید خمپاره خورده میدان شهر مجسمه‌اش را از تکه‌های سُرب ساخته‌اند وَ این سرباز هر بار گریه کند تَرکِش می‌چکد روی[…]

chat