شعر به زمین سهراب سپهری

شعر به زمین سهراب سپهری

شعر به زمین سهراب سپهری

 

افتاد و چه پژواکی که شنید اهریمن

و چه لرزی که دوید از بن غم تا به بهشت

من در خویش، و کلاغی لب حوض

خاموشی. و یکی زمزمه ساز

تنه تاریکی، تبر نقره نور

و گوارایی بی گاه خطا بوی تباهی ها، گردش زیست

شب دانایی و جدا ماندم : کو سختی پیکرها

کو بوی زمین، چینه بی بعد پری ها

اینک باد. پنجره ام رفته به بی پایان

خونی ریخت. بر سینه من ریگ بیابان باد

چیزی گفت. و زمان ها بر کاج حیاط، همواره وزید و وزید

اینهم گل اندیشه، آنهم بت دوست

نی، که اگر بوی لجن می آید. آنهم غوک

که دهانش ابدیت خورده است

دیدار دگر. آری : روزن زیبای زمان

ترسید. دستم به زمین آمیخت

هستی لب آیینه نشست، خیره به من : غم نامیرا

 

 

کتاب‌های سهراب سپهری را از دست ندهید:

 

کتاب‌های سهراب سپهری

 

هشت کتاب سهراب سپهری
هشت کتاب سهراب سپهری

 

کتاب از مصاحبت آفتاب
کتاب از مصاحبت آفتاب

 

 

شعر به زمین سهراب سپهری
به زمین سهراب سپهری
شعر به زمین
افتاد و چه پژواکی که شنید اهریمن
دیدار دگر آری روزن
غم نامیرا سهراب سپهری

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *