شعر نزدیک دورها سهراب سپهری

شعر نزدیک دورها سهراب سپهری

Loadingذخیره در لیست علاقه‌مندی

شعر نزدیک دورها سهراب سپهری

 

زن دم درگاه بود

با بدني از هميشه

رفتم نزديك

چشم ، مفصل شد

حرف بدل شد به پر، به شور، به اشراق

سايه بدل شد به آفتاب

رفتم قدري در آفتاب بگردم.

دور شدم در اشاره هاي خوشايند:

رفتم تا وعده گاه كودكي و شن ،

تا وسط اشتباه هاي مفرح،

تا همه چيزهاي محض.

رفتم نزديك آب هاي مصور،

پاي درخت شكوفه دار گلابي

با تنه اي از حضور.

نبض مي آميخت با حقايق مرطوب.

حيرت من با درخت قاتي مي شد.

ديدم در چند متري ملكوتم.

ديدم قدري گرفته ام.

انسان وقتي دلش گرفت

از پي تدبير مي رود.

من هم رفتم.

رفتم تا ميز،

تا مزه ماست، تا طراوت سبزي .

آنجا نان بود و استكان و تجرع:

حنجره مي سوخت در صراحت ودكا.

باز كه گشتم

زن دم درگاه بود

با بدني از هميشه ها جراحت

حنجره جوي آب را

قوطي كنسرو خالي

زخمي مي كرد

 

پیشنهاد ویژه برای سهراب سپهری:

شعر پشت دریاها سهراب سپهری

شعر اهل کاشانم – صدای پای آب سهراب سپهری

شعر مسافر سهراب سپهری

شعر ساده رنگ سهراب سپهری

شعر نیلوفر سهراب سپهری

 

در شعر بالا اگر واژه‌ای برایتان غریب آمد، کافی‌ست در قسمت جستجوی سایت بنویسید: معنی …

 

بخش فرهنگ لغات و اصطلاحات

 

مطالب بیشتر در:

سهراب سپهری

 

اشعار سهراب سپهری

 

مجموعه شعر ما هیچ ما نگاه

 

سهراب سپهری در اینستاگرام

زن دم درگاه بود با بدنی از همیشه

شعری که خواندیم به این شکل شروع شد: «زن دم درگاه بود/ با بدني از هميشه/ رفتم نزديك/ چشم ، مفصل شد» آیا با این سطرها برای شروعِ این شعر موافق هستید؟ به نظر شما غیر از این شروع نیز می‌توانستیم شروعِ دیگری داشته باشیم و شعر از چیزی که حالا هست جذاب‌تر و زیباتر باشد؟ به طور یقین سهراب سپهری که از شاعران مهم معاصر ماست دیدگاه و دلایلِ خاص خودش را برای این شروع داشته است، به نظر شما چرا این سطرها را برای شروع شعر انتخاب کرده؟ شما اگر جای سهراب سپهری بودید، این شعر را چگونه شروع می‌کردید؟ و به جای سطرهای پایانی یعنی : «زن دم درگاه بود/ با بدني از هميشه ها جراحت/ حنجره جوي آب را/ قوطي كنسرو خالي/ زخمي مي كرد» از چه سطرهایی استفاده می‌کردید؟

 

دیدگاه شما برای شعر نزدیک دورها سهراب سپهری

دیدگاه خودتان را در بخش دیدگاه‌ها برای شعر نزدیک دورها سهراب سپهری بنویسید. اگر از شعر لذت برده‌اید، بنویسید که چرا لذت برده‌اید و اگر لذت نبرده‌اید، دلیل آن را بنویسید.

اگر نقد یا پیشنهادی برای سایت دارید، به گوش جان می‌شنویم.

اگر عکس‌نوشته‌ای با این شعر درست کرده‌اید، در بخش دیدگاه‌ها اضافه کنید تا با نام خودتان منتشر شود.

پیشنهاد می‌کنیم، این شعر را با صدای خودتان ضبط کنید و در بخش دیدگاه، فایل صدایتان را اضافه کنید تا در سایت منتشر شود.

 

 

حرف بدل شد به پر به شور به اشراق

شاید برای برخی از مخاطبان این پرسش به وجود آمده باشد که کلمه ی اشراق به چه معناست؟ کلمه ی اشراق به معنی تابان گشتن ، روشن شدن . 2 – (مص م .) روشن کردن . 3 – (اِمص .) تابش . 4 – نام فلسفه ای که براساس حکمت افلاطونی و نوافلاطونی و حکمت رایج در ایران بنا شده و راه رسیدن به حقایق را کشف و شهود می داند که مروج آن شیخ شهاب الدین سهروردی بود (قرن 6). 5 – مجازاًبه معنی الهام گرفتن است.

 

تا وسط اشتباه های مفرح

شاید برای برخی از مخاطبان این پرسش به وجود آمده باشد که کلمه ی مفرح به چه معناست؟ کلمه ی مفرح به معنی ت فرح‌آور؛ شاد‌کننده؛ شادی‌بخش است.

رفتم نزدیک آب های مصور

شاید برای برخی از مخاطبان این پرسش به وجود آمده باشد که کلمه ی مصور به چه معناست؟ کلمه ی مصور به معنی دارای تصویر [قدیمی] دارای شکل و صورت، تصویردار، نقاشیشده، منقوش، بهتصویردرآمده، تصورشده، مجسم است.

آنجا نان بود و استکان و تجرع

شاید برای برخی از مخاطبان این پرسش به وجود آمده باشد که کلمه ی تجرع به چه معناست؟ کلمه ی تجرع به معنی جرعه‌جرعه نوشیدن آب و مانند آن است.

 

معنی شعر نزدیک دورها سهراب سپهری

معنی و تفسیر خودتان را از شعر نزدیک دورها که با سطر «زن دم درگاه بود با بدنی از همیشه» شروع می شود، بنویسید.

متن زیر توسط محمدرضا نوشمند نوشته شده است. بازنشر این متن به معنی تایید کامل محتوای آن نیست. وب سایت شعر و مهر یک فضای آزاد برای تبادل اندیشه ها و افکار است. شما نیز در بخش دیدگاه ها نظر خودتان را برای این شعر اضافه کنید.

به نظر من، «نزدیک دورها» که اسم عجیبی است برای این شعر، اسم بسیار با مسمایی است برای دو شخصیتی که سهراب از آنها در این شعر می گوید: یکی، به ظاهر، خودش؛ و دیگری آن زنی که دم درگاه بود. این دو از زاویه ای به هم نزدیک اند، و از جهتی از هم دور.

سهراب ابتدا از آن زن می گوید. او دم درگاه بود، یعنی منتظر کسی بود؛ آشنا یا ناآشنا. با بدنی از همیشه، یعنی با ظاهری مانند همه ی زن ها؛ هم در شکل و هم در جذبه.

سهراب می گوید که نزدیک رفت- نزدیکِ آن زن- با چشمی مفصل، یعنی خوب نگاهش کرد. مشخص است که نخست فقط ظاهرش را دید. به نظر می رسد که با او حرف نزد. به جای حرف، فکرش را متوجه چیزهای دیگر کرد. سعی کرد به جای سایه به آفتاب بپردازد. آن زن آن گونه که به چشم سهراب آمد سایه ای بیش نبود. البته همین رویدادِ سایه گونه سهراب را به شناختی از خود و انسان رساند که برایش نوعی اشراق بود. سهراب از اتفاقی که زمانی دور رخ داده است دارد سخن می گوید، ولی آن رویداد آن قدر برای او مهم و تأثیرگذار بود که انگار هنوز نزدیک و پیش نگاهِ اوست. یک معنی «نزدیک دورها» همین است- خاطراتی دور که خیلی نزدیک جلوه می کند.

سهراب تعریف می کند که از همان دم در از آن زن جدا شد و رفت تا در آفتاب بگردد. در هنگام پیاده روی، به مکانی می رسد که او را از زمان حال به گذشته ای خوشایند می برد. یادِ کودکی و شن بازی و به قول خودش «اشتباه های مفرح» می اُفتد. شن بازی از نظر بزرگترها اشتباه است ولی برای کودکان مفرح است. اشتباهاتِ از این دست باز در بلوغ به شکل های دیگری که باز لذّت بخش است تکرار می شود. در بلوغ و با تعقل و حسابگری خیلی از نیازها که لقب اشتباه و گناه را همیشه با خود دارند برآورده نمی شود. در کودکی است که همه چیز به شکل محض خود است و در نتیجه کودک همانی را برمی دارد و انجام می دهد که می خواهد. ممکن است انتخاب اش اشتباه باشد، ولی انتخاب اش انتخابی محض است. آب های مصور در حقیقت تصویری از همان دوران کودکی اند؛ آب های صاف و زلالی که تصاویر روبرویشان را بدون دروغ بازنمایی می کنند. شاید تنها دروغ بزرگ در وارونگی شان باشد. تصاویر وارونه می اُفتد ولی همانی هست که هست. بعد از لبِ آب، سهراب پای درخت شکوفه دار گلابی می رود که وصف اش این است: «با تنه ای از حضور». این توصیف در حقیقت مشابه توصیف آن زن دم درگاه است: «با بدنی از همیشه» با این تفاوت که توقف سهراب در اینجا طولانی تر است.

به نظر می رسد سهراب از کودکی اش برگشته است.

نبض می آمیخت با حقایق مرطوب

شاید لمس تنه ی درخت با دست باعث می شود که نبض دست با رطوبتِ تنه ی درخت در هم بیامیزد. سهراب از آن زن دور شد و تا این حد به این درخت نزدیک. «نبض» بروز هیجان و احساس است، ولی «حقایق مرطوب» اگر نه تنه ی درخت مرطوب باشد و نه هوا بارانی، به چه چیز اشاره می کند؟ شاید حقایق مرطوب آن حقایقی اند که فکر به آنها آدم را ناراحت می کند و تا مرز اشک و فراتر از آن می برد. این را نخست بر اساس ادامه ی حرف سهراب می گویم برای اینکه می گوید:

دیدم قدری گرفته ام.

و بعد بر اساس این جمله ی مشهورش از شعر «شب تنهایی خوب»: بهترین چیز رسیدن به نگاهی است که از حادثه ی عشق تر است.

نگاه سهراب به درخت با نگاهِ حتی مفصل به آن زن خیلی متفاوت است. سهراب دلیل اش را این طور بیان می کند:

حیرت من با درخت قاتی می شد.

برخلافِ آن زن که سهراب با اینکه تا نزدیکی اش رفت حس کرد خیلی از او دور است و از او دور شد، درخت خیلی راحت سهراب را تا نزدیکی خود کشاند. سهراب در کنار درخت هم جور دیگری تنها شد و از آن دور شد. حیرت نشان دوری است با این که قاتی شدن به ظاهر نوعی نزدیکی است. نسبت سهراب حتی با درخت هم همان نسبت «نزدیک دورها» شده بود، برای همین است که سهراب می گوید:

دیدم در چند متری ملکوتم.

دیدم قدری گرفته ام.

در این دو جمله نیز آن «نزدیک دورها» حضور دارند. دور و نزدیکی همزمان نسبت به ملکوت غم انگیز است. این نزدیکی فقط خیالی است؛ جالب است که واحد سنجش اش متر است؛ شاید به اندازه ی فاصله ی دست سهراب تا نزدیک ترین شکوفه ی درخت گلابی. سهراب با اینکه لحظه ای خود را نزدیک به ملکوت حس می کند، درجا متوجه می شود که در واقع خیلی از آن دور است. چه فایده ای دارد که آدم در نزدیکی ملکوت باشد، باز تنهاست؟ همیشه فاصله ای هست. چاره اش چیست؟ می گوید:

انسان وقتی دلش گرفت

از پی تدبیر می رود.

من هم رفتم.

گاهی آدم می خواهد فاصله را کم تر کند یا از میان بردارد فاصله اش بیش تر می شود. سهراب سراغ چه چیز رفت تا از غم رهایی پیدا کند؟

می گوید:

رفتم تا میز،

تا مزه ی ماست تا طراوت سبزی

آنجا نان بود و استکان و تجرع

آخرش جرعه جرعه ودکا نوشید شاید غصّه و تنهایی اش را فراموش کند.

آیا راضی برگشت؟

من که می گویم نه، چون خودش می گوید:

حنجره می سوخت در صراحت ودکا

در واقع، صراحت سخنِ حنجره باید در وقتی دیگر و جایی دیگر می بود: در حضور آن زن. در حقیقت حنجره از این می سوزد که حرفی را که باید می زد نزده است و با ودکا آن حرف را سوزانده است. سهراب از جانب آن زن نیز حسّی شبیه به این را بروز می دهد؛ می گوید:

باز که گشتم

زن دم درگاه بود با بدنی از همیشه های جراحت

سهراب دوباره آن زن را دم درگاه می بیند. این بار «با بدنی از همیشه های جراحت». بنا بر این، این جراحتِ همیشگی در دیدار نخست هم وجود داشت ولی سهراب آن را نمی دید. در برگشت، همان طور که جراحتِ سهراب در حنجره اش هویدا شد، جراحتِ بدن آن زن نیز به چشم آمد. جراحتِ او نیز به احتمال زیاد مانند سهراب از سخن ناگفته و تنهایی است. جمله پایانی سهراب به نظر می آید در وصف حنجره ی او باشد:

حنجره ی جوی آب را

قوطی کنسرو خالی

زخمی می کرد.

سهراب پیش از این از آنچه که خودش در تنهایی خورد و نوشید تا دل گرفتگی اش را چاره کند گفته بود، حالا از آنچه که فکر می کند آن زن در تنهایی اش خورده است می گوید. کنسرو خالی که حنجره ی جوی آب را زخمی می کند در واقع نشان زخم حنجره ی آن زن است برای حرف های ناگفته اش. جراحتِ همیشگی بدن این زن به این دلیل است که همه، حتی سهراب، تا جسم او می آیند و همانجا توقف می کنند. اگر سهراب همان احساسی را که در پای درختی «با تنه ای از حضور» داشت در حضور آن زن نیز می داشت چنین جراحتی به هیچ کدام شان وارد نمی شد. این دو «نزدیک ها»یی اند که از هم دور مانده اند. شاید شما با نگاه هایی متفاوت تر «نزدیک دورها»ی این شعر را جور دیگری دور و نزدیک ببینید. این برداشت، فقط نگاه به آنها از یک زاویه است.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

The maximum upload file size: 20 مگابایت. You can upload: image, audio, video, document, spreadsheet, interactive, text, archive, code, other. Drop file here

chat