شعر غربت سهراب سپهری

شعر غربت سهراب سپهری

شعر غربت سهراب سپهری

 

ماه بالای سر آبادی است

اهل آبادی در خواب

روی این مهتابی خشت غربت را می بویم

باغ همسایه چراغش روشن

من چراغم خاموش

ماه تابیده به بشقاب خیار به لب کوزه آب

غوک ها می خوانند

مرغ حق هم گاهی

کوه نزدیک من است : پشت افراها سنجد ها

وبیابان پیداست

سنگ ها پیدا نیست گلچه ها پیدا نیست

سایه هایی از دور مثل تنهایی آب مثل آواز خدا پیداست

نیمه شب باید باشد

دب کبر آن است : دو وجب بالاتر از بام

آسمان آبی نیست روز آبی بود

یاد من باشد هر چه پروانه که می افتد در آب زود از آب درآرم

یاد من باشد کاری نکنم که به قانون زمین بر بخورد

یاد من باشد فردا لب جوی حوله ام را هم با چوبه بشویم

یادمن باشد تنها هستم

ماه بالای سر تنهایی است

 

 

 

کتاب‌های سهراب سپهری را از دست ندهید:

 

کتاب‌های سهراب سپهری

 

هشت کتاب سهراب سپهری
هشت کتاب سهراب سپهری

 

کتاب از مصاحبت آفتاب
کتاب از مصاحبت آفتاب

 

 

شعر غربت سهراب سپهری
غربت سهراب سپهری
شعر غربت
شعر غرب و دلتنگی
ماه بالای سر آبادیست
ماه بالای سر تنهاییست
ماه بالای سر آبادی است
ماه بالای سر تنهاییست
ماه بالای سرتنهایی است
ماه بالای سر تنهایی است
ماه بالای سر آبادیست
ماه بالای سر
ماه بالای سر آبادی
شعر ماه بالای سر تنهایی
یاد من باشد هرچه پروانه که
یاد من باشد کاری نکنم
یاد من باشد کاری نکنم که بقانون زمین بربخورد
یاد من باشد کاری نکنم که به قانون
یاد من باشد فردا لب جوی
یاد من باشد تنها هستم
شعر یاد من باشد تنها هستم

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *