شعر شاه کوهان نیما یوشیج

شعر شاه کوهان نیما یوشیج

شعر شاه کوهان نیما یوشیج

 

با مه آلوده ی این تنگ غروب

بنشسته به چه آیین و وقار

شاه کوهان گران را بنگر

سوده عاجش بر سر به نثار.

خاسته گویی از گور سیاه

مرده واری بدریده کفنی.

جغد بنشانده به دامان خاموش

با دلش حرف و نه بر لب سخنی.

لیک آنجاست که روزی شادان

آن دو دلداده نشستند به جوش

وز پس رفتن آنان دیگر

نامد آوایی از حرف به گوش.

هم در آنجاست که جنگ آوردند

تن به تن خود به سر مردانی.

لحظه ای دیگر هر چیز سیرد

قصه ی واقعه با ویرانی.

پس از آنی که بهار آمد باز

رنگ از رنگ خیالی بگسیخت.

شاه کوهان گران بر دامن

طرحی از نقشه ی بگسیخته ریخت.

ماندش از اهوی طناز که بود

یاد آهویی از هر سویی.

همچنان که نیفزود بر او

هم نکاهیدش از این ره مویی.

خنده سنگی شد و بستش بر دل

نشد از خنده ی بیهوده ستوه.

دید هر چیز و نیاورد به لب

آمد او با همه این کوهان، کوه.

شاه کوهان گران را بنگر

نقشه ی جغدش خشکیده به سنگ.

پای بر جای نه آن گونه که دوش

همچو بر رنگ فرود آمده رنگ.

مهرماه 1327

قالب شعر: چهار پاره

کتاب‌های نیما یوشیج را از دست ندهید:

 

مجموعه کامل اشعار نیما یوشیج
مجموعه کامل اشعار نیما یوشیج

 

درباره هنر شعر و شاعری نیما یوشیج
درباره هنر شعر و شاعری نیما یوشیج

 

یادداشت های روزانه نیما یوشیج
یادداشت های روزانه نیما یوشیج

برای مشاهده ی تمام « کتاب های نیما یوشیج » اینجا کلیک کنید

 

شعر شاه کوهان نیما یوشیج
شعر شاه کوهان
شاه کوهان نیما یوشیج
با مه آلوده ی این تنگ غروب

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *