شعر تا نبض خیس صبح سهراب سپهری

شعر تا نبض خیس صبح سهراب سپهری

Loadingذخیره در لیست علاقه‌مندی

شعر تا نبض خیس صبح سهراب سپهری

 

آه، در ایثار سطح ها چه شکوهی است

ای سرطان شریف عزلت

سطح من ارزانی تو باد

یک نفر آمد

تا عضلات بهشت

دست مرا امتداد داد.

یک نفر آمد که نور صبح مذاهب

در وسط دگمه های پیرهنش بود.

از علف خشک آیه های قدیمی

پنجره می بافت.

مثل پریروزهای فکر، جوان بود.

حنجره اش از صفات آبی شط ها

پر شده بود.

یک نفر آمد کتاب های مرا برد.

روی سرم سقفی از تناسب گل ها کشید.

عصر مرا با دریچه های مکرر وسیع کرد.

میز مرا زیر معنویت باران نهاد.

بعد، نشستیم.

حرف زدیم از دقیقه های مشجر

از کلماتی که زندگانی شان ، در وسط آب می گذشت.

فرصت ما زیر ابرهای مناسب

مثل تن گیج یک کبوتر ناگاه

حجم خوشی داشت.

نصفه ی شب بود، از تلاطم میوه

طرح درختان عجیب شد.

رشته ی مرطوب خواب ما به هدر رفت.

بعد

دست در آغاز جسم آب تنی کرد.

بعد، در احشای خیس نارون باغ

صبح شد.

 

شعر تا نبض خیس صبح سهراب سپهری به انگلیسی

Oh, what a glory in sacrificing levels

O noble cancer of solitude

My level is cheap

Someone came

To the muscles of heaven

He extended my hand.

Someone came that morning light of religions

It was in the middle of the buttons of his shirt.

From the dry grass of the old verses

He weaves a window.

He was young, like the old men of thought.

His larynx is made of blue traits

It was full.

Someone came and took my books.

He drew a ceiling of flower proportions on my head.

The evening widened me with frequent shutters.

The table rained down on me spiritually.

Next, we sat down.

We talked about woody minutes,

From the words that their lives passed in the middle of the water.

Our opportunity under the right clouds

Like a confused pigeon

It had a happy volume.

It was midnight, from the turmoil of the fruit

The design of the trees became strange.

Our wet strand of sleep was wasted.

Next

The hand at the beginning of the body bathed.

Next, in the wet viscera of elm garden

It was morning.

 

در شعر بالا اگر واژه‌ای برایتان غریب آمد، کافی‌ست در قسمت جستجوی سایت بنویسید: معنی …

 

بخش فرهنگ لغات و اصطلاحات

 

مطالب بیشتر در:

سهراب سپهری

 

اشعار سهراب سپهری

 

مجموعه شعر حجم سبز

 

سهراب سپهری در اینستاگرام

آه در ایثار سطح ها چه شکوهی ست

شعری که خواندیم به این شکل شروع شد: «آه، در ایثار سطح ها چه شکوهی است/ ای سرطان شریف عزلت/ سطح من ارزانی تو باد» آیا با این سطرها برای شروعِ این شعر موافق هستید؟ به نظر شما غیر از این شروع نیز می‌توانستیم شروعِ دیگری داشته باشیم و شعر از چیزی که حالا هست جذاب‌تر و زیباتر باشد؟ به طور یقین سهراب سپهری که از شاعران مهم معاصر ماست دیدگاه و دلایلِ خاص خودش را برای این شروع داشته است، به نظر شما چرا این سطرها را برای شروع شعر انتخاب کرده؟ شما اگر جای سهراب سپهری بودید، این شعر را چگونه شروع می‌کردید؟ و به جای سطرهای پایانی یعنی : «بعد/ دست در آغاز جسم آب تنی کرد./ بعد، در احشای خیس نارون باغ/ صبح شد.» از چه سطرهایی استفاده می‌کردید؟

 

دیدگاه شما برای شعر تا نبض خیس صبح سهراب سپهری

دیدگاه خودتان را در بخش دیدگاه‌ها برای شعر تا نبض خیس صبح سهراب سپهری بنویسید. اگر از شعر لذت برده‌اید، بنویسید که چرا لذت برده‌اید و اگر لذت نبرده‌اید، دلیل آن را بنویسید.

اگر نقد یا پیشنهادی برای سایت دارید، به گوش جان می‌شنویم.

اگر عکس‌نوشته‌ای با این شعر درست کرده‌اید، در بخش دیدگاه‌ها اضافه کنید تا با نام خودتان منتشر شود.

پیشنهاد می‌کنیم، این شعر را با صدای خودتان ضبط کنید و در بخش دیدگاه، فایل صدایتان را اضافه کنید تا در سایت منتشر شود.

 

ای سرطان شریف عزلت

نام این شعر سهراب سپهری تا نبض خیس صبح است اما در میان مردم به ای سرطان شریف عزلت و آه در ایثار سطح ها چه شکوهی است نیز معروف است.

 

حرف زدیم از دقیقه های مشجر

شاید برای برخی مخاطبان سوال باشد که معنی واژه ی مشجر چیست؟ معنی واژه مشجر درختزار و درختکاری شده است.

 

بعد در احشای خیس نارون باغ صبح شد

شاید برای برخی مخاطبان سوال باشد که معنی واژه ی احشا چیست؟ معنی واژه احشا، اندرونه است.

 

ای سرطان شریف عزلت

سطح من ارزانی تو باد

چقدر این دو سطر اندوهناک است که شخصی با مهربانی تمام سطح خودش را ارزانی سرطان کرده است.

 

معنی شعر تا نبض خیس صبح سهراب سپهری

معنی و تفسیر خودتان را از شعر تا نبض خیس صبح سهراب سپهری که به این شکل شروع می شود: «آه در ایثار سطح ها چه شکوهی است» بنویسید.

متن زیر توسط محمدرضا نوشمند در آبان ماه سال 1394 نوشته شده است. انتشار این متن به معنای تایید تمام محتوای آن نیست. بلکه وب سایت شعر و مهر فضایی آزاد برای تبادل آرا و افکار است.

به عنوان مقدمه یا پیشَکی عرض کنم که بعضی ها با این ذهنیّت وارد شعر سپهری می شوند و دست به نقد اشعارش می زنند که، اشعار سهراب اغلب فاقد پیوستگی لازم بین حرف ها و تصاویر موجود در آنها برای کشف معنایی مشخص در هر کدام است. آنها بر این باورند که در بیش تر این گونه اشعارِ سهراب، هر حرفی تصویر مجزایی را ترسیم می کند و هر تصویری حرفِ خودش را می زند! خیلی از اینها تلاش می کنند اشعار سهراب را با یکی از رویکردهای مشهور، بویژه مشهورترین و بی دردسرترین شان فرمالیسم بررسی کنند و اگر راه نداد(!) از خیر بررسی آن بگذرند. شاید بعضی از اشعار سهراب مانند همین «نبض خیس صبح» راه داشته باشد که با افکار زیگموند فروید نیز تجزیه و تحلیل شود ولی کمتر کسی حاضر است سری را که درد نمی کند دستمال ببندد. (شعر «بت تراش» نادر نادرپور را که بر اساس افکار فروید بررسی کردم متوجه شدم خیلی ها سنگ به دست و ناسزا به دم آماده اند بدون نگاه تخصصی به ادبیات و نقد ادبی به زعم خودشان هوای شاعر مورد علاقه شان را داشته باشند.)

برخلافِ این بعضی ها، من با این فکر وارد شعر سپهری می شوم که باور دارم حاصلِ کار سهراب بعید است دارای انسجام و پیوستگی مشخص برای آنچه که مد نظر سهراب بوده است نباشد. چون سهراب دارای جهان بینی ویژه ای بود می توان فراتر از متن یک شعر او رفت و در اشعار پیشین اش نیز رگه هایی از فکر و حرف و تصویر شعر مورد بررسی را جستجو کرد. با خوانشِ دقیق می توان پی برد که سهراب مانند هر نویسنده و شاعر و هنرمندی با این اُمید اثرش را قابل نشر می داند که، دستِ کم، آن معنای ظاهری و مشخصی را که اثرش برای خودش دارد برای دیگران هم داشته باشد. بعد، او کمی اُمیدوارتر فکر می کند که آن اثرش تا حدودی آن معنای جانبی و حاشیه ای برجسته ترش را نیز برای خیلی ها خواهد داشت. سرآخر، فکر می کند که با همین معنایی که کمی از سطح به سوی عمق کشیده شده است خیلی از خوانندگان می توانند به کمک بعضی از رویکردهای نقد ادبی به معانی عمقی ترو یا عمیق تری که بعضی هایش مد نظر خودش هم بوده است برسند.

فعلاً و در مورد این شعر، من لزومی نمی بینم که تا آن اعماقی که فضا تاریک تر و معانی مشکوک تر است غوّاصی کنم. فکر می کنم تا آن اندازه ای که از روی قایق می شود عمق روشنی از آب را دید و رنگ و قیافه ماهی های معنی را تشخیص داد و به دیگران نشان داد برای خیلی از خواننده ها کافی و رضایت بخش باشد. حیف است خواننده ای این ماهی ها را نبیند و ازشان بگذرد و به هوس صید مروارید در اعماق غوّاصی کند. شاید آن مروارید به دست آمده با همه ارزشی که دارد حرف اصلی آفریننده ی این اقیانوس نباشد.

در شعرِ «تا نبض خیس صبح» سهراب خیلی لُغُزگونه حرف می زند، امّا کلیدهایی را در متن آن تعبیه کرده است که می تواند به خواننده کمک کند برخی از دروازه های معنی را به روی خودش گشوده ببیند. بیایید برای کشف پاسخ معمّای این شعر از عنوانِ آن و علّت انتخاب این عنوان، یعنی «نبض خیس صبح» شروع کنیم.

واژه های «نبض» و «خیس» و «صبح» در ادامه ی شعر همتاهایی دارند که مفهوم و علّت کاربردشان را بهتر مشخص می کند. حتی، متضادهای آنها تفاوت حسِّ به دست آمده با حسّ پیشین را برجسته تر می کند. خودِ این سه واژه- نبض، خیس و صبح- در واژه ی «زندگی» به هم می رسند و ثابت می کنند که در کنار هم بودن شان بی سبب نبوده است.

سهراب نام این شعرش را از آخرین تصویر آن گرفته است. او در انتهای شعرش می گوید: «بعد، در احشای خیس نارون باغ صبح شد.» این «بعد»ی را که سهراب می گوید باید به «قبل»ی مربوط دانست که در ساختار شعر معنی دار باشد. خوب، در «قبل» چه گذشت؟ هنگامی که سهراب از «تا نبض خیس صبح» می گوید، تصویری از حرکت به سوی زندگی را نشان می دهد. شاید «تا» معرف پیشینه ای باشد که از بی نبضی یا عدم درک نبض شروع می شود تا سرانجام به درک نبض و رطوبت که نشانگر بازگشت زندگی اند برسد. «تا» به گونه ای برای اعلام زمان است، مثل این است که مثلاً بگوییم «تا ساعتِ شش صبح» با چنین اعلامی می توان هم پایان رویدادی را نشان داد و هم آغاز رویداد دیگری را و هم رابطه ی بین آن دو را.

سهراب «تا نبض خیس صبح» که می رود به حسّی از زندگی می رسد که باارزش و قابل بیان شده است؛ سؤال این است که پیش از آن چه حسّی داشته است که تا صبح متفاوت شده است. او این طور شروع کرده است:

آه، در ایثار سطح ها چه شکوهی است!

ای سرطان شریف عزلت!

سطح من ارزانی تو باد!

«ایثار سطح» و «سرطان» تداعی کننده ی «مرگ» است. واژه های «شکوه» و «شریف» با تجانس آواییِ شیرین شان این دو را خیلی خوب و مثبت نشان می دهد. باید ببینیم که چه چیزِ اینها برای سهراب خوشایند و پسندیده بوده است.

هنگامی که سهراب از «ایثار سطح ها» می گوید در ذهن ما تقابل «سطح» و «عمق» خود به خود به تصویر کشیده می شود. سطح ها چه ارزشی دارند که ایثارشان شکوهمند می شود؟ وقتی که سهراب به ««سرطان شریف عزلت» می گوید: «سطح من ارزانی تو باد!» ناگفته پیداست که این «سطح» آن ارزشی را که اغلب برای آن تصور می شود برای سهراب ندارد. (معمولاً چیزی را که برایش ارزش زیادی قائل نیستند ارزانی کسی یا چیزی می دانند که آن را ارزشمند می داند.) اگر «ایثار سطح ها» ارزشی ندارد پس چرا شکوهمند است؟ به عقیده ی من ارزش اش برای این است که عمق و درون که قابل مشاهده نیست با چنین ایثاری نمایان می شود. ایثارکننده خودِ سطح نیست بلکه آن درونی است که از چنین سطحی که بخش مهم و قابل مشاهده ی وجودش است می گذرد. سهراب از سطح و زندگی سطحی که خود را در همراهی با دیگران و به آنها نشان می دهد می گذرد و عزلت و تنهایی را برمی گزیند. حرف های طعنه آمیز و پر کنایه ی دیگران کم از سرطان نیست، ولی سهراب آنها را به جان می پذیرد. از سوی دیگر، «سرطان شریف عزلت» شاید پاسخ طعنه آمیزی به کسانی باشد که عزلت را عین سرطان و بی ارزش می دانند. سهراب در آن گونه عزلتی که خود برگزیده است مرگ را نمی بیند، برای این که زندگی را تنها در وجود آدم ها و درکنار آنها پیدا نمی کند. او با عزلت جمع دیگری را به حضور می طلبد و در تشریف فرمایی آنها به حضورش شرفی باارزش می بیند. بعضی ها، با استناد به برخی از اشعار سهراب و نیز زندگی اش، او را آدمی غیراجتماعی معرفی می کنند. سیاسی ها او را بی درد و غیرمردمی می بینند. امّا، آن عزلتی را که سهراب در پی اش است و حتی مبلغِ آن، تا این اندازه در مذهب و عرفانِ این مملکت منفی نبوده است. در فضیلت های عزلت و نیز در ارزشِ همراهی با جماعت سخن ها فراوان گفته اند. آنها که جنبه ی عرفانی تر و خودسازی را مد نظر داشته اند بیش تر جانب عزلت را گرفته اند تا جایی که از پیامبر روایت کرده اند که فرموده است: «عَلیکُم بِالعُزلة فَانّها عِبادةٌ». در کتاب الغنیه شیخ عبدالقادر گیلانی آمده است که: «حکیم نیز گفته است: عبادت، ده بخش است، نُه بخش آن در سکوت و یک بخش آن در عزلت است. نفس خود را به سکوت فراخواندم ولی نتوانستم. لذا به سوی عزلت رفتم که آن نُه بخش دیگر نیز برای من فراهم شد.»(ص 159، انتشارات آراس، 1393) اگر قرار باشد کسی وارد جمعی شود و خطاهای آنها را ببیند و نکوشد و نتواند اصلاح کند، و در عوض، خود نیز تن به همان خطاها بدهد چه سودی از این همراهی و همرنگی جماعت عایدش می شود؟

امّا، در این عزلتی که سهراب از آن تعریف می کند؛ این چه کسی است که نزد او می آید و او را در تنهایی از تنهایی در می آورد؟ مایلم شما را به یکی از نخستین اشعار سهراب سپهری به نام «نقش» برگردانم تا با هم این «یک نفر»ی را که سهراب از آن می گوید با «یک نفر» و «هیچکس»ی که در آن است مقایسه کنیم، و نیز با توجه به آنچه در «تا نبض خیس صبح» اتفاق افتاده است و در«نقش» اتفاق نیفتاده است راهی برای شناخت این «یک نفر» پیدا کنیم. حالا لطفاً با حوصله و دقّت شعر «نقش» از کتاب مرگ رنگ را بخوانید:

در شبی تاریک

که صدایی با صدایی درنمی آمیخت

و کسی کس را نمی دید از ره نزدیک،

یک نفر از صخره های کوه بالا رفت

و به ناخن های خون آلود

روی سنگی کند نقشی را و از آن پس ندیدش هیچ کس دیگر.

شسته باران رنگ خونی را که از زخم تن اش جوشید و روی صخره ها خشکید.

از میان برده است طوفان نقش هایی را

که بجا ماند از کف پایش.

گر نشان از هر که پرسی باز

برنخواهد آمد آوایش.

 

آن شب

هیچکس از ره نمی آمد

تا خبر آرد از آن رنگی که در کار شکفتن بود.

کوه: سنگین، سرگران، خونسرد.

باد می آمد، ولی خاموش.

ابر پر می زد، ولی آرام

لیک آن لحظه که ناخن های دست آشنای راز

رفت تا بر تخته سنگی کار کندن را کند آغاز،

رعد غرید، کوه را لرزاند.

برق روشن کرد سنگی را که حک شد روی آن در لحظه ای کوتاه

پیکر نقشی که باید جاودان می ماند.

 

امشب

باد و باران هر دو می کوبند:

باد خواهد برکند از جای سنگی را

و باران هم

خواهد از آن سنگ نقشی را فرو شوید.

هر دو می کوشند.

می خروشند.

لیک سنگ بی محابا در ستیغ کوه

مانده بر جا استوار، انگار با زنجیر پولادین.

سال ها آن را نفرسوده است.

کوشش هر چیز بیهوده است.

کوه اگر بر خویشتن پیچد،

سنگ برجا همچنان خونسرد می ماند

و نمی فرساید آن نقشی که رویش کند در یک فرصت باریک

یک نفر کز صخره های کوه بالا رفت

در شبی تاریک.

 

در شعر «نقش» سهراب به جای «انتخاب عزلت» از تحمیل آن در شب و در شرایط موجود می گوید:

و کسی کس را نمی دید از ره نزدیک.

در این شعر آن «یک نفر» در واقع هنرمند عاشق تنهایی است که فرهاد وار از کوه بالا می رود تا روی آن نقش شیرینی بزند. او از جان خود می گذرد و با خون خود نقشی را که می خواهد ترسیم می کند، ولی از آن پس هیچ کسی دیگر او را نمی بیند و نیز نقشی را که با ناخن های خون آلود کنده است هرگز به چشم کسی نخواهد آمد. هیچکس با او نیست:

آن شب

هیچکس از ره نمی آمد

تا خبر آرد از آن رنگی که در کار شکفتن بود.

حتی باران و باد با او همراهی نمی کنند: باران رنگِ خون- رنگِ ایثارش- را و طوفان حاصلِ هنر و نقش اش را از بین برده اند. کوه که آغوش نقش او بود با او نیست:

کوه: سنگین، سرگران، خونسرد.

باد می آمد، ولی خاموش.

ابر پر می زد، ولی آرام

سهراب در پایان این شعر نیز از «فرصتی باریک» می گوید که نتیجه اش نقشی شد که برجای نماند. شاید اگر فرصت بیش از آن بود، به جای نقشی باریک که آسان از بین رفت نقش عمیق تر و ماندگارتری روی کوه حک می کرد.

 

آن «یک نفر» در انتظار فرصتی دیگر برای نقشی دیگر و نیز در انتظار دستِ کم «یک نفر»ی است که باشد و بیاید و نقش او را ببیند و کمک کند تا که نقش اش بماند. لازم نیست که آن «یک نفر» از جنس بشر باشد. سهراب در شعر «آوای گیاه» در کتاب آوار آفتاب از موجوداتِ متفاوتی می گوید که میهمانان ناخوانده ای بوده اند که شب ها پیش اش می آمدند:

بیداری ام سربسته ماند:من خوابگرد راه تماشا بودم.

و همیشه کسی از باغ آمد، و مرا نوبر وحشت هدیه کرد.

«هدیه»، «نوبر» و «وحشت» به ترتیب «علاقه»، «انتظار» و «ناگهانی» بودن ورود آن کس را نشان می دهد. در توصیف آن کسی که می آمد می گوید:

و همیشه خوشه چینی از راهم گذشت، و کنارم خوشه ی راز از دستش لغزید.

و همیشه من ماندم و تاریک بزرگ، من ماندم و همهمه ی آفتاب.

 

در این شعر هم سهراب در انتظار صبح و گیاه و آوای گیاه است:

شب می شکافد، لبخند می شکفد، زمین بیدار می شود.

صبح از سفال آسمان می تراود

و شاخه ی شبانه ی اندیشه ی من بر پرتگاه زمان خم می شود.

گرچه این اشعارِ نخستین سهراب از نظر سبک و بیان و حتی اندیشه به پختگی شعر «تا نبض خیس صبح» نیست، دارای رگه های از همان تجربه و خواسته و اندیشه ای است که در پختگی اش در جستجوی «نبض خیس صبح» است. فعلاً، نمی خواهم با بررسی بیش تر آن اشعار از بحث اصلی دور شوم. پس بر می گردم سر اصل مطلب:

 

سهراب حالا دیگر، برخلاف تجربه ی «نقش»، منتظر نیست یکی بیاید و نقشی را که او می زند ببیند، منتظر است یکی بیاید و نقشی بزند تا خودش آن را ببیند. در عزلت است که از نقش های این چنینی لذّت می برد. حضور دیگران نمی گذارد این نقش ها را ببیند. شاید خیلی ها کنجکاو باشند و بخواهند از بیوگرافی سهراب کشف کنند که آن یک نفر واقعاً که بود، و شاید خیلی ها بخواهند با استفاده از توصیف های موجود این شخص و آن شخص را برای شناسایی آن «یک نفر» فرض بگیرند، من لزومی به انجام این کار نمی بینم؛ و در ضمن، فکر می کنم حتی اگر چنین شخصی وجود داشته باشد، خود او مهم نیست، تصویری که سهراب از او در این شعرش آفریده است مهم است. این توصیف ها با نیازی که سهراب داشته است از هر شخص و چیزی موجودی می سازد که برتر از آنی است که خود آن شخص یا چیز بوده است. سهراب در تنهایی اش از آنچه که می بیند و می شنود کیف می کند، می داند اگر کسی از اغیار بیاید به اصطلاح تو ذوق اش می زند و به این همنشینی و همراهی او با باد و باران و … با تعجب و گاه تمسخر نگاه می کند. آن «یک نفر»ی که در این شب آمد و «تا نبض خیس صبح» با سهراب بود از جنس آب و باران بود و انگار با آبرنگ نقشی می کشید که برای سهراب دیدنی بود. حتی اگر دست سهراب هم نقشی می زد، در حقیقت، دست اش در دست او بود که این چنین می کرد. شعر سهراب هم کار دست اوست. می گوید:

یک نفر آمد

تا عضلات بهشت

دست مرا امتداد داد.

در این جمله، سهراب انگار از چیزی مرگ گونه صحبت می کند که او را با خود به زندگی دیگری که بهشتی است می برد. می گویم «مرگ گونه» برای این که نشان بدهم هنوز هم سهراب تصویر آن «سرطان» را در ذهن دارد که این را می گوید. امّا، این فردی که مرگ گونه می آید و دست او را تا عضلات بهشت امتداد می دهد پیامبرگونه او را از مرگ گونه ای به زندگی دیگری هدایت می کند. این فرد خودِ آن بهشتی است که به سهراب پیشکش شده است. واژه ی «عضلات» خاص افراد است؛ پس، همین که دست سهراب به «عضلات بهشت» رسیده است یعنی سهراب به این فرد بهشتی رسیده است. هنوز سهراب رک و راست نمی گوید این «یک نفر» کیست. سهراب باز هم به توصیف اش می پردازد:

یک نفر آمد که نور صبح مذاهب

در وسط دگمه های پیرهنش بود.

«نور صبح مذاهب» شاید اشاره ای باشد به مذاهب به همان شکل ابتدایی و خالصانه شان، مانند پرستش آب و دعای باران. «دگمه های پیرهن» توجه را دوباره به سمت «عضلاتِ بهشت» و در نتیجه به سمت جسم آن یک نفر سوق می دهد. سهراب در بند پایانی نیز می گوید «بعد، دست در آغاز جسم آب تنی کرد.» (می بینید که اگر پیش از این گفته ام که این شعر راه دارد که از رویکرد فرویدی هم برای بررسی اش استفاده شود دلیل داشته ام. اغلب حیای خودِ سهراب سبب می شود کسی دلش نیاید از چنین زاویه ای به شعر او نگاه کند هر چند که او عباراتی مانند «زیر باران باید با زن خوابید،» و یا «رفتم، رفتم تا زن، تا چراغ لذّت» و مانند اینها را دارد.) به هر حال، دگمه های پیراهن برای باز و بسته شدن است. دگمه نشان و به اصطلاح مدالی نیست که به مناسبتی روی پیراهن گذاشته شده باشد. در ضمن، به نظر نمی رسد که نگاهِ سهراب به دگمه هایی باشد که روی پیراهن آن فرد برای تزئین گذاشته شده باشد. شاید بشود با نماد پنداشتنِ همه چیز در این شعر از خودِ تصاویرِ موجود دور و پرت شد و به عنوان مثال گفت که، بله، دگمه های پیرهن کوچک ترین جزء از اجزای ظاهری آن فرد را نشان می دهد و این می تواند جزئی ترین رفتار آن فرد هم باشد. شاید بتوان به این نتیجه هم رسید که، در ظاهر آن فرد، حتی در کوچک ترین رفتارش، سهراب می توانست آن نور صبح مذاهب را ببیند؛ امّا، حرف سهراب خیلی روتر از این ها است. سهراب پس از صحبت از دستی که تا عضلات بهشت امتداد پیدا خواهد کرد از دگمه های پیراهنی می گوید که بدون تردید هنگامی که باز شوند نور صبح مذاهب از پشت شان طلوع می کند. سهراب با قیاس لذّتی را به لذّت دیگری ماننده کرده است. ردّ این کار او را تا اشعار عارفان بزرگ نیز می توان دنبال کرد. پس، آنچه که در وسط دگمه های پیراهن است با باز شدن آن دگمه ها پیدا می شود. فکر بد نباید کرد، می توان فرض کرد که این پیراهنِ ابر است که اگر باز شود از سینه اش قطرات باران فرو می ریزد. همچنین می توان گفت که باز شدن دگمه های پیراهن به سینه گشودن برای بیان حرف های ناگفته می ماند. سهراب از آنچه که نمایان می شود به «نور صبح مذاهب» تعبیر می کند. این واژه ی «صبح» موازی با همان «صبح»ی که در عنوان شعر آمده است پیش می رود. نور در اینجا همان کاری را می کند که نبض انجام می دهد. پیش تر که می رویم متوجه می شویم پای حرف و گفتگو نیز در میان است. «صبح» و «خیس» و «حرف هایی که زندگانی شان از وسط آب می گذشت» هر سه نشانه های زندگی اند. سهراب که از «خیس» گفته است، سرانجام از «خشک» هم می گوید تا از تقابل تصاویر همراهِ هر کدام شان خواننده بهتر بتواند آن «خیس»ی را که مد نظر اوست پیدا کند؛ می گوید:

از علف خشک آیه های قدیمی

پنجره می بافت.

این جمله به ظاهر باید به گفتار آن یک نفر بر گردد. البته گفتار آن فرد در کردارش است، آن یک نفر واژه ها را آن گونه که می خواهد استفاده می کند؛ د ر حقیقت باید بگویم که او آنچه را خود واژه می داند برای انتقال معنی و احساس به کار می برد. سهراب کمی جلوتر می گوید: «حرف زدیم از دقیقه های مشجر/ از کلماتی که زندگی شان، در وسط آب می گذشت.» می بینید که سهراب به هیچ وجه بی ربط حرف نمی زند. در هر حرفی که می زند «سهراب» است، پس با شناختی که از او داریم می توانیم حسّ اش را درک کنیم. سهراب تصویر «آیه های قدیمی» را خوب با تصویر «صبح مذاهب» جفت و جور کرده است. مذهب و آیه ها به سرچشمه شان برگشته اند. امّا، چه طور می شود از علفِ خشک آیه های قدیمی پنجره بافت؟ برعکس اش ممکن است: می شود از علف پرده ی حصیری بافت و جلو پنجره را گرفت و مانع دید شد. سهراب خودِ علف را پنجره می بیند، ولی باید دید او چه جور علفی را، چه جور پنجره ای می بیند.

پنجره بافتنی نیست. این قصه است که به یک معنا بافتنی است. سهراب نمی خواهد بگوید که آن یک نفر با حرف ها و آیه هایش قصه می بافت، که این حرف حرفِ خوبی نیست، او می گوید که آن فرد با آن آیه ها پنجره می بافت؛ و این حرف حرف خوبی است. پنجره دریچه ای است برای این که دیوار مانع تماشای نور نباشد. سهراب در مورد خودش پیش از این گفته بود: «من که از بازترین پنجره با مردم این ناحیه صحبت کردم» و منظورش از پنجره به احتمال زیاد همان شعر و هنرش بوده است. امّا، در اینجا، او چه تصویری از پنجره را در نظر دارد؟

سهراب نشان می دهد با این که «علف خشک» به ظاهر بی ارزش است، و «آیه های قدیمی» به ظاهر منسوخ، آن فرد آنها را باارزش کرده است. چه طور؟ به عقیده ی من کاری کرده است که علف های خشک دوباره علف های تر و زنده ای شوند. آبی که در احشای خیس نارون باغ جاری خواهد شد پیش تر و زودتر در جسم این علف ها راه یافته است. زنده شان کرده است.

سهراب در ادامه می گوید:

مثل پریروزهای فکر، جوان بود.

سهراب با «پریروزهای فکر» باز هم به گذشته اشاره می کند. «پریروزهای فکر» با «آیه های قدیمی» همخوانی دارد. حرف، حرفِ گذشته و فکر، فکر گذشته است. جوانی صفت خوبی است برای فکر و نشان می دهد که فکر عاری از آلودگی های گذر زمان همچنان زلال در جاریان است. فکر مانند تجربه نیست که در جوانی اش خام باشد. فکر فکر است، تفاوت پیر و جوان در نحوه و موردی است که از آن استفاده می کنند. فکر در گوشه نشینی و دور از درگیری های محاسبه ی چند و چون و سود و زیانِ زندگیِ معامله گونه با دیگران مسیر طبیعی خود را طی می کند. (سوره ی بقره، آیه ی صد و سی و شش بیان می کند که هیچ تفاوتی بین انبیای الهی وجود ندارد. از حضرت آدم علیه السّلام تا حضرت خاتم (ص) همه دارای اندیشه ای واحد بوده اند و همگان را به اندیشه ای واحد، یعنی توحید، فرا خوانده اند.)

حنجره اش از صفات آبی شط ها

پر شده بود.

«آبی» یک صفت است ولی «صفات آبی شط ها» نشان می دهد که همه صفاتی که پیش از این در وصف چیزهای دیگر مانند «دگمه های پیرهن» و «پریروزهای فکر» گفته است نیز به گونه ای آبی اند، و یا «آبی» به گونه ای آن صفات را نیز در خود دارد؛ در ضمن، «آب» هم در آن هست!

یک نفر آمد کتاب های مرا برد.

از اینجاست که سهراب می گوید که آن فرد چه کار کرد که تا این اندازه در رفتار و گفتارش شریف و اصیل به نظر می رسید. سهراب خواسته یا ناخواسته، غیر مستقیم، یادآورد داستان دیدار نخست شمس تبریزی و مولوی بلخی است. همان داستانی که در آن گفته می شود شمس تبریزی از کتابی که در دست مولانا بود و آن را تدریس می کرد ازو پرسید و مولانا از بابت تحقیر به او گفت «این قال است و تو نمی دانی.» بعد، شمس کتاب او را گرفته و در حوض آب کنار او انداخت و هنگامی که مولانا را خشمگین و نگران دید آن را خشک از آب بیرون آورد و به او برگرداند. مولانا پرسید: «این چه کار است؟» و شمس پاسخ داد: «این حال است و تو نمی دانی.» و چنین شد که مولانا «حالِ شمس» را برگزید و از قالِ خود گذشت.

حافظ هم خوب گفته است:

بیا ای شیخ و از خمخانه ی ما

شرابی خور که در کوثر نباشد

بشوی اوراق اگر همدرس مایی

که علم عشق در دفتر نباشد

خود کتاب ها ی سهراب که گذشت از آنها به ایثار سطح ها می ماند و بی ربط به آن تصویر نیست نشان می دهد که عزلت گزینی سهراب، عزلت گزینی برای شاعری و نویسندگی نیست. او در آن لحظات و به قول خودش «فرصتِ مناسب»، به فکر کتاب و دفتر شعرش نبود. امّا، آن فرد کتاب هایش را چه طور برد؟ خودش می گوید:

روی سرم سقفی از تناسب گل ها کشید.

عصر مرا با دریچه های مکرر وسیع کرد.

میز مرا زیر معنویت باران نهاد.

آن فرد به نگاهِ سهراب سمت و سویی دیگر داد. کاری کرد که سهراب غیر از آنچه که او می خواهد چیز دیگری نبیند، و کاری کرد که سهراب به این نتیجه برسد که اتفاقاً خودش هم می خواست همین چیزها را ببیند و داشته باشد. او آسمانِ سهراب را عوض کرد. چه طور؟ با عوض کردنِ زمین اش. «سقف»اش را عوض کرد؛ ولی آنچه را که برد تا سقف و آن را عوض کرد «تناسب گل ها» بود. «سقف» چه ربطی به گل های روی زمین دارد؟ باید توجه کرد که گل های روی زمین وجودشان را مدیون این سقف ابری و بارانی اند. در اثر چنین تغییراتی، در حقیقت، چیزهایی جای کتاب ها را گرفته و پر کرده اند- چیزهایی مانند «تناسب گل ها»، «دریچه های مکرر عصر»، «معنویت باران» و چیزهای دیگری از این قبیل که در گفته اش نیامده است. سهراب در عزلت، در واقع، وارد جمع های دیگری شده است. تناسب در جمع گل ها دیده شده است، نه در یک گل. عصر دارای دریچه هایی شده است که نشان می دهد که به تاریکی و دری مسدود ختم نمی شود. عصر دارای یک صفت نیست که با یک دیدار بشود از آن دل کند. وسیع شده است. باران خودش می نویسد نیازی به این که سهراب بنویسد نیست. «میزِ زیر باران» یادآور «واژه باید خودِ باران باشد» است. «معنویتِ باران» یک معنی اش «معنی دار بودن باران» است. باران مانند واژه ها حرف می زند و باید حرف هایش را معنی کرد. معنی اش هم خوب و مفید است که در آن معنویت است. این همه معنی که در «علف» و «شط ها» و «تناسب گل ها» است همه از باران است. بعد، سهراب در ادامه از کلماتی می گوید که زندگی شان در وسط آب می گذشت:

 

بعد، نشستیم.

حرف زدیم از دقیقه های مشجر،

از کلماتی که زندگانی شان ، در وسط آب می گذشت.

«دقیقه های مشجر» تصویر زندگی و درخت را دوباره تکرار می کند، همچنین، نشان می دهد که لحظات اگر خوب و دقیق سپری شوند زندگی تا چه اندازه شاخ و برگ می گیرد؛ انگار طولانی تر می شود. منظور سهراب با شناختی که از او و افکارش داریم خوب مشخص است. سهراب از کلماتی می گوید که زنده بودند. حروف الفبا نبودند. خودشان بودند و خودشان حرف خودشان را می زدند؛ به تعبیری، خودشان معنی خودشان بودند. این حرف ها به گوش سهراب نمی رسید، از طرز نگاهِ او وارد وجودش می شد. این نگاه در زیر باران و در وسط آب متفاوت شده بود. حرف و تصویر یکی شده بود. در این عزلت، وجود سهراب در نگاه تازه اش جمع شده بود. این عزلت که از دست برود آن فرصت و آن نگاه هم ازدست می رود و رنگ می بازد. سهراب این فرصت را غنیمت می شمارد و می گوید:

فرصت ما زیر ابرهای مناسب

مثل تن گیج یک کبوتر ناگاه

حجم خوشی داشت.

سهراب می گوید «زیر ابرها» و نمی گوید «پشت ابرها». نور خوب است، ولی فعلاً سهراب این نور را از باران طلب می کند، نه از مهتابِ شب، و نه از آفتابِ روز. (در انتهای شعر، صبح گویا با ورود آب به جسم درخت شروع می شود، نه با طلوع خورشید.)

ابرهای مناسب باران های مناسب و به موقعی دارند که برای کبوتری که ناگاه در وضعیتی بارانی قرار می گیرد گیج کننده امّا خوش است. سهراب این فرصتِ هم صحبتی با آن فرد را فرصتی بارانی و مناسب می داند و آن را به کبوتری ماننده می کند که به طور ناگهانی پیش روی آدم قرار می گیرد. کوچک است و کم حجم، ولی حضور خوشی دارد و به همین دلیل «حجم خوشی» دارد. این فرصت هر چند کوتاه است ولی با دقیقه های مشجر زیاد نشان می دهد، و هر چند کم حجم است ولی خوش است. چیزی که سهراب نمی گوید ولی از استعاره اش برمی آید این است که این «کبوترِ ناگاه» چندی نخواهد گذشت که پر می کشد و می رود.

 

نصفه ی شب بود، از تلاطم میوه

طرح درختان عجیب شد.

«تلاطم» ویژه ی امواج است، ولی چون میوه های درختان در معرض باران و احتمالاً باد در جنبش اند مانند امواج متلاطم شده اند و به درخت با هر جنبشی طرح عجیبی می دهند. سهراب عبارتِ «طرح درختان» را جوری به کار برده است گویا می خواست نشان بدهد که باران نقّاشی هم می کند. (در شعر «نقش» باران نقاشی کشیده شده روی کوه و اثر خون نقّاش را پاک کرده بود.)

رشته ی مرطوب خواب ما به هدر رفت.

بعد

دست در آغاز جسم آب تنی کرد.

«هدر رفت» با خود مفهومی منفی را منتقل می کند که در تضاد با آن چیزی است که انجام شده است و انتظار می رفت ادامه پیدا کند. انگار باران قطع شده است. اغلب آدم ها خشک می خوابند و وقتی می خواهند بیدارشان کنند روی شان چند قطره آب می ریزند تا از خواب سنگین شان بلند شوند. سهراب عکس این را می گوید؛ «خواب مرطوب» با از بین رفتن رطوبت به هدر می رود. سهراب از حسّ و حالی خواب گونه بیدار می شود. از آب تنی در اعماق وجودِ خود و هستی، به آب تنی در آغاز جسم یعنی سطح خود می پردازد.

این حرف سهراب نشان بازگشتِ او به سطح است. ایثار سطح ها که منجر به سفر به اعماق شده بود فعلاً تمام شده است. دستی که تا بهشت کشیده شده بود دوباره به سمت این دنیا و جسم دراز شده است. جسم مانند ساحلی است که آن آب تنی دیگر در نزدیکی آن دارد انجام می شود. پای سهراب که به ساحل برسد دیگر اثری ظاهری از آن آب و آن باران به جا نخواهد ماند. هر چند در درون سهراب و نارون باغ بی اثر نبوده است که می گوید:

بعد، در احشای خیس نارون باغ

صبح شد.

«احشای خیس نارون» نشان می دهد که نارون شب را زیر باران گذرانده و آب نوشیده و حالا به صبحی دیگر رسیده است. واژه ی «احشا» نیز خاص انسان و برخی از حیوانات است؛ پس، باید گفت که نارون هم از دید سهراب می تواند یک نفر باشد. در این شعر سهراب از باران و از چیزهایی می گوید که با آن به خلوتِ او راه پیدا کرده و او را هم مثل خودشان بارانی کرده اند. در آن شب، سهراب همنشین همه ی آن چیزهایی بود که تمام شب، با فکری جوان، به فکرشان بود.

سرآخر، باید اعتراف کنم که این شعر سهراب برای من یکی از تودارترین شعرهای او بوده است. امیدوارم و منتظرم با راهنمایی های خوانندگان دقیق از اشتباهات احتمالی ام در این بررسی و همچنین در بررسی های دیگر موجود در این وبلاگ آگاه شوم و بررسی های درست آنها را از قلم دیگران بخوانم.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

The maximum upload file size: 20 مگابایت. You can upload: image, audio, video, document, spreadsheet, interactive, text, archive, code, other. Drop file here

chat