شعر دنگ سهراب سپهری

شعر دنگ سهراب سپهری

شعر دنگ سهراب سپهری

 

دنگ…، دنگ

ساعت گیج زمان در شب عمر

می‌زند پی در پی زنگ

زهر این فکر که این دم گذر است

می‌شود نقش به دیوار رگ هستی من.

لحظه‌ام پر شده از لذت

یا به زنگار غمی آلوده‌است.

لیک چون باید این دم گذرد،

پس اگر می‌گریم

گریه‌ام بی ثمر است.

و اگر می‌خندم

خنده‌ام بیهوده‌است.

دنگ…، دنگ ….

لحظه‌ها می‌گذرد.

آنچه بگذشت ، نمی‌آید باز.

قصه‌ای هست که هرگز دیگر

نتواند شد آغاز.

مثل این است که یک پرسش بی پاسخ

بر لب سر زمان ماسیده‌است.

تند برمی خیزم

تا به دیوار همین لحظه که در آن همه چیز

رنگ لذت دارد ، آویزم،

آنچه می‌ماند از این جهد به جای:

خنده لحظه پنهان شده از چشمانم.

و آنچه بر پیکر او می‌ماند:

نقش انگشتانم.

دنگ…

فرصتی از کف رفت.

قصه‌ای گشت تمام.

لحظه باید پی لحظه گذرد

تا که جان گیرد در فکر دوام،

این دوامی که درون رگ من ریخته زهر،

وا رهاینده از اندیشه من رشته حال

وز رهی دور و دراز

داده پیوندم با فکر زوال.

پرده‌ای می‌گذرد،

پرده‌ای می‌آید:

می‌رود نقش پی نقش دگر،

رنگ می‌لغزد بر رنگ.

ساعت گیج زمان در شب عمر

می‌زند پی در پی زنگ :

دنگ…، دنگ …. دنگ…

قالب شعر: نیمایی

 

کتاب‌های سهراب سپهری را از دست ندهید:

 

هشت کتاب سهراب سپهری
هشت کتاب سهراب سپهری

 

کتاب از مصاحبت آفتاب
کتاب از مصاحبت آفتاب

 

 

شعر دنگ سهراب سپهری
شعر دنگ دنگ سهراب سپهری
شعر دنگ از سهراب
شعر دنگ سهراب
معنی شعر دنگ سهراب سپهری
متن شعر دنگ دنگ سهراب
متن شعر دنگ سهراب سپهری
دنگ دنگ سهراب سپهری
فرصتی از کف رفت
دنگ فرصتی از کف رفت
زهر این فکر که این دم گذراست
زهر این فکر که این گذرد
لحظه ام پر شده از لذت
پس اگر می گریم
گریه ام بی ثمر است
پس اگر می خندم
خنده ام بیهوده است

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *