بایگانی برچسب: مجموعه شعر باغ آینه

شعر قصه دختران ننه دریا

قصه دختران ننه دریا

شعر قصه دختران ننه دریا   یکی بود یکی نبود. جز خدا هیچی نبود زیرِ این تاقِ کبود، نه ستاره نه سرود. عموصحرا، تُپُلی با دو تا لُپِ گُلی پا و دستش کوچولو ریش و روحش دوقلو چپقش خالی و سرد دلکش دریای درد، دَرِ باغو بسّه بود دَمِ باغ نشسّه بود: «ــ عموصحرا! پسرات[…]

شعر ناپلئون کبیر احمد شاملو

ناپلئون

شعر ناپلئون کبیر احمد شاملو   شعارِ ناپلئونِ کبیر در جنگ‌های بزرگِ میهنی برادرزنانِ افتخاری! آینده از آنِ هم‌شیرگانِ شماست! ۱۳۳۸       همچنین بخوانید:   پیشنهاد ویژه برای احمد شاملو: شعر باغ آینه احمد شاملو شعر شعری که زندگی ست احمد شاملو شعر عشق عمومی احمد شاملو شعر تو را دوست می دارم[…]

شعر نبوغ احمد شاملو

نبوغ

شعر نبوغ احمد شاملو   برای میهنِ بی‌آب و خاک خلقِ پروس به خون کشیده شدند ز خشم ناپلئون، و ماند بر سرِ هر راه‌کوره‌ی غمناک گوری چند بر خاک بی‌سنگ و بی‌کتیبه و بی‌نام و بی‌نشان از موکبِ قشونِ بوناپارت بر معبرِ پروس… آنگه فردریکِ وطن‌دوست آراست چون عروس در جامه‌ی زفاف زنش را،[…]

شعر مرثیه احمد شاملو

مرثیه

شعر مرثیه احمد شاملو   نیمروز… نیمروز… بی‌آن‌که آفتاب را در نصف‌النهارِ خوف‌انگیزش بازببینیم، در پسِ ابرهای کج، نقاب‌های گول و پرده‌های هزاران‌ریشگیِ باران آیا زمان از نیم‌وزِ موعود گذشته است و شبِ جاودانه دیگر، چندان دور نیست؟ و ستارگان، در انتظارِ فرمانِ آخرین به سردی می‌گرایند تا شبِ جاودانه را غروری به کمال بخشایند؟[…]

شعر باغ آینه احمد شاملو

باغ آینه

شعر باغ آینه احمد شاملو   چراغی به دستم چراغی در برابرم. من به جنگِ سیاهی می‌روم. گهواره‌های خستگی از کشاکشِ رفت‌وآمدها بازایستاده‌اند، و خورشیدی از اعماق کهکشان‌های خاکستر شده را روشن می‌کند. □ فریادهای عاصیِ آذرخش ــ هنگامی که تگرگ در بطنِ بی‌قرارِ ابر نطفه می‌بندد. و دردِ خاموش‌وارِ تاک ــ هنگامی که غوره‌ی[…]

شعر با همسفر احمد شاملو

با همسفر

شعر با همسفر احمد شاملو   سرکش و سرسبز و پیچنده گیاهی دیوارِ کهنه‌ی باغ را فروپوشیده است. از این سو دیوار دیگر به جز جرزی از بهار نیست، که جراحاتِ آجرها را مرهم سبزِ برگ شفا بخشیده است. و از آن سوی دیگر گیاهِ پیچنده چون خیزابی لب‌پرزنان سایبانی بر پی‌گاهِ دیوار افکنده است![…]

شعر از شهر سرد احمد شاملو

از شهر سرد

شعر از شهر سرد احمد شاملو   صحرا آماده‌ی روشن شدن بود و شب از سماجت و اصرار دست می‌کشید. من خود گُرده‌های دشت را بر ارابه‌یی توفانی درنوردیدم: این نگاهِ سیاهِ آزمندِ آنان بود تنها که از روشناییِ صحرا جلو گرفت. و در آن هنگام که خورشید عبوس و شکسته‌دل از دشت می‌گذشت آسمانِ[…]

شعر دربسته احمد شاملو

در بسته

شعر دربسته احمد شاملو   دیرگاهی‌ست که دستی بداندیش دروازه‌ی کوتاهِ خانه‌ی ما را نکوفته است. در آیینه و مهتاب و بستر می‌نگریم در دست‌های یکدیگر می‌نگریم و دروازه ترانه‌ی آرامش‌انگیزش را در سکوتی ممتد مکرر می‌کند. بدین‌گونه زمزمه‌یی ملال‌آور را به سرودی دیگرگونه مبدل یافته‌ایم بدین‌گونه در سرزمینِ بیگانه‌یی که در آن هر نگاه[…]

شعر دادخواست احمد شاملو

دادخواست

شعر دادخواست احمد شاملو   از همه سو، از چار جانب، از آن سو که به‌ظاهر مهِ صبحگاه را مانَد سبک‌خیز و دَم‌دَمی و حتا از آن سویِ دیگر که هیچ نیست نه له‌لهِ تشنه‌کامیِ صحرا نه درخت و نه پرده‌ی وهمی از لعنتِ خدایان، ــ از چار جانب راهِ گریز بربسته است. درازای زمان[…]

شعر کوچه احمد شاملو

کوچه

شعر کوچه احمد شاملو   به دکتر مجید حائری دهلیزی لاینقطع در میانِ دو دیوار، و خلوتی که به‌سنگینی چون پیری عصاکش از دهلیزِ سکوت می‌گذرد. و آنگاه آفتاب و سایه‌یی منکسر، نگران و منکسر. خانه‌ها خانه‌خانه‌ها. مردمی، و فریادی از فراز: ــ شهرِ شطرنجی! شهرِ شطرنجی! □ دو دیوار و دهلیزِ سکوت. و آنگاه[…]