بایگانی برچسب: شعر عاشقانه

شعر شبانه 3 احمد شاملو

شبانه 3

شعر شبانه ۳ احمد شاملو   عشق خاطره‌یی‌ست به انتظارِ حدوث و تجدد نشسته، چرا که آنان اکنون هر دو خفته‌اند: در این سویِ بستر مردی و زنی در آن‌سوی. □ تُندبادی بر درگاه و تُندباری بر بام. مردی و زنی خفته. و در انتظارِ تکرار و حدوث عشقی خسته. ۱۳۳۸       همچنین[…]

شعر زن خفته احمد شاملو

زن خفته

شعر زن خفته احمد شاملو   کنارِ من چسبیده به من در عظیم‌تر فاصله‌یی از من سینه‌اش به آرامی از حباب‌های هوا پُر و خالی می‌شود. چشم‌هایش که دوست می‌دارم ــ زیرِ پلکانِ فروکشیده نهفته است. «کجایی؟ چیستی؟ چه می‌خواهی؟» سینه‌اش به آرامی از حباب‌های هوا پُر و خالی می‌شود. ۱۳۳۸       همچنین[…]

شعر شبانه 2 احمد شاملو

شبانه به کیانوش

شعر شبانه احمد شاملو   به محمود کیانوش شب تار شب بیدار شب سرشار است. زیباتر شبی برای مردن. آسمان را بگو از الماسِ ستارگانش خنجری به من دهد. □ شب سراسرِ شب یکسر از حماسه‌ی دریای بهانه‌جو بی‌خواب مانده است. دریای خالی دریای بی‌نوا… □ جنگلِ سالخورده به‌سنگینی نفسی کشید و جنبشی کرد و[…]

شعر چیزی به انفجار نمانده است پوریا پلیکان

شعر چیزی به انفجار نمانده است پوریا پلیکان

شعر چیزی به انتظار نمانده است پوریا پلیکان صوتی و متن     چیزی به انفجار نمانده است ساعت می‌نوازد ساعت می‌نوازد این موسیقی صدایِ خرد شدنِ استخوان‌های کیست؟ من نبض دنیا را شمرده‌ام چیزی به انفجار نمانده است سیم سبز را بریدیم درخت‌ها دود شدند سیم آبی، دریاها غرق. کدام سیم انفجار را متوقف[…]

شعر پرنده ای در لوله ی تانک پوریا پلیکان

شعر پرنده ای در لوله ی تانک پوریا پلیکان

نام شعر: «پرنده‌ای در لوله‌ی تانک» لامپ را خاموش می کنم آینه از کار می افتد دست می کشم به اندامم اندامم از کار می‌افتد نام زنی را صدا می‌زنم در تاریکی صدایم از کار می‌افتد تاریکی از کار می‌افتد خالی شده ام از من پر شده ام از زنی تنها که در شهری دور[…]

شعر زن دست تکان داد پوریا پلیکان

شعر زن دست تکان داد پوریا پلیکان

شعر زن دست تکان داد پوریا پلیکان   زن دست تکان داد وُ از صحنه دور شد. مردمک‌های مَرد هنوز می‌لرزید تکه‌ای از اندامِ زن در چشم‌هایش گیر کرده بود   از مجموعه شعر آن سر این جنازه را بگیر Instagram & telegram: Pooria_pelican

شعر شیر و عسل پوریا پلیکان

شعر شیر و عسل پوریا پلیکان

شعر شیر و عسل پوریا پلیکان     چشم‌های تو سوسوی دو ستاره‌اند در سیاهیِ قرنِ بیست وُ یکم دست‌های تو به نرمیِ بالِ کبوتر لب‌های تو مثل چشمه‌ای نوشیدنی‌ست _ مثل چشمه‌ای کشف شده از لای هزار جویِ آبِ تصفیه نشده _ با عطش ردِ زنبورهایی را دنبال می‌کنم که از روی گل‌های دامنت[…]

شعر داری تکه اش می کنی پوریا پلیکان

شعر داری تکه اش می کنی پوریا پلیکان

شعر داری تکه اش می کنی پوریا پلیکان   سینه‌هایش بوی مریم می‌داد از انگشت‌هایش حبه‌ی انگور می‌چکید باکره بود وُ به شهر رسید شب‌ها که ماه را می‌بوسید پوستِ گونه‌اش کشیده می‌شد درست مثل نانی که با دست داری تکه‌اش می‌کنی آن روز من اولین مردی بودم که سینه‌اش را بوییدم سینه‌هایش بوی مریم[…]

شعر یک چنار زیبا پوریا پلیکان

شعر یک چنار زیبا پوریا پلیکان

شعر یک چنار زیبا پوریا پلیکان   هر بار با هم زمین می‌خوریم احساس می‌کنم مثل فنجانی خواهی شکست کنارت می‌نشینم مثل صندلی سکوت می‌کنی. دامن سفید می‌پوشی بدل می‌شوی به میزِ ناهار خوری که تا زانو پاهایش را پوشانده است. دارم می‌روم به جایی فراتر از دامنِ سفید وُ فنجان وُ میز به پارکِ[…]

شعر دو ساعت دیواری پوریا پلیکان

شعر دو ساعت دیواری پوریا پلیکان

شعر دو ساعت دیواری پوریا پلیکان   برای ما شاید برای او نه مأمور است وُ معذور برای آتش فرقی نمی‌کند این برگه‌ها وعده‌های کتاب مقدس باشند یا خاطرات یک ستاره‌ی پ – و – ر – ن برای ما شاید امّا آتش همه چیز را می‌سوزاند: دفترِ شعرهای من آلبومِ عکس‌های تو تعداد صبح‌هایی[…]