بایگانی برچسب: شعرنو

شعر کژمژ و بی انتها احمد شاملو

شعر کژمژ و بی‌انتها احمد شاملو

شعر کژمژ و بی‌انتها احمد شاملو   کژمژ و بی‌انتها به طولِ زمان‌های پیش و پس ستونِ استخوان‌ها چشم‌خانه‌ها تهی دنده‌ها عریان دهان یکی برنامده فریاد فرو ریخته دندان‌ها همه، سوتِ خارج‌خوانِ ترانه‌ی روزگارانِ از یادرفته در وزشِ بادِ کهن فرونستاده هنوز از کیِ باستان. بادِ اعصارِ کهن در جمجمه‌های روفته بر ستونِ بی‌انتهای آهکین[…]

شعر نخستین از غلظه ی پنیرک احمد شاملو

شعر نخستين از غلظه‌ی پنيرک احمد شاملو

شعر نخستين از غلظه‌ی پنيرک احمد شاملو   نخستین از غلظه‌ی پنیرک و مامازی سر برآورد. (نخستین خورشید… بی‌خبر…) و دومین از جیفه‌زارِ مداهنت سر برکرد. (دیگر روز… از جیفه‌زارِ مداهنت… خورشیدِ روزِ دیگر…) سومین اندوهِ انتظار را بود از اندوهِ انتظار بی‌خبر. و چارمین حیرتِ بی‌حاصلی را بود از حیرتِ بی‌حاصلی بهره سوته‌تر. پنجمین[…]

شعر نخستین که در جهان دیدم احمد شاملو

شعر نخستين که در جهان ديدم احمد شاملو

شعر نخستين که در جهان ديدم احمد شاملو   نخستین که در جهان دیدم از شادی غریو بر کشیدم: «منم، آه آن معجزتِ نهایی بر سیاره‌ی کوچکِ آب و گیاه!» آنگاه که در جهان زیستم از شگفتی بر خود تپیدم: میراث‌خوارِ آن سفاهتِ ناباور بودن که به چشم و به گوش می‌دیدم و می‌شنیدم! چندان[…]

شعر چون فوران محل مست آتش احمد شاملو

شعر چون فوران فحل‌مست آتش احمد شاملو

شعر چون فوران فحل‌مست آتش احمد شاملو   چون فورانِ فحل‌ْمستِ آتش بر کُره‌ی خمیری به جانبِ ماهِ آهکی غریو می‌کشیدیم. حنجره‌ی خون‌فشانِمان دشنامیه‌های عصب را کفرِ شفافِ عصیان بود ای مرارتِ بی‌فرجامِ حیات‌، ای مرارتِ بی‌حاصل! غلظه‌ی خونِ اسارتِ مستمر در میدانچه‌های تلخِ ورید در میدانچه‌های سنگی‌ بی‌عطوفت… ــ فریبِمان مده‌اِی! حیاتِ ما سهمِ[…]

شعر چاه شغاد را ماننده احمد شاملو

شعر چاه شغاد را ماننده احمد شاملو

شعر چاه شغاد را ماننده احمد شاملو   چاهِ شغاد را ماننده حنجره‌یی پُرخنجر در خاطره‌ی من است: چون اندیشه به گورابِ تلخِ یادی درافتد فریاد شرحه‌شرحه برمی‌آید.   پیشنهاد ویژه برای مطالعه شعر تنهای منظره سهراب سپهری شعری ار فاطمه اختصاری شعری از محمدسعید میرزایی شعر تو به دنیا نخواهی آمد پوریا پلیکان  […]

شعر با تخلص خونین بامداد احمد شاملو

شعر با تخلص خونين بامداد احمد شاملو

شعر با تخلص خونين بامداد احمد شاملو   مرگ آنگاه پاتابه همی‌گشود که خروسِ سحرگهی بانگی همه از بلور سرمی‌داد ــ گوش به بانگِ خروسان درسپردم هم از لحظه‌ی تُردِ میلادِ خویش. □ مرگ آنگاه پاتابه همی‌گشود که پوپکِ زردخال بی‌شانه‌ی نقره به صحرا سرمی‌نهاد ــ به چشم، تاجی به‌خاک‌افگنده جُستم هم از لحظه‌ی نگرانِ[…]

شعر نگران آن دو چشمان است احمد شاملو

شعر نگران آن دو چشمان است احمد شاملو

شعر نگران آن دو چشمان است احمد شاملو   نگران، آن دو چشمان است، دورسوی آن دو سهیل که بر سیبستانِ حیاتِ من می‌نگرد تا از سبزینه‌ی نارسِ خویش سُرخ برآید. سخت‌گیر و آسان‌مهر در فراز کن که سهیل می‌زند! □ سهیلانِ من‌اند ستارگانِ هماره بیدارم، و دروازه‌های افق بر نگرانی‌شان گشوده است. بیمارستان مهرداد[…]

شعر شرقاشرق شادیانه احمد شاملو

شعر شرقاشرق شادیانه احمد شاملو

شعر شرقاشرق شادیانه احمد شاملو   شرقاشرقِ شادیانه به اوجِ آسمان شبنمِ خستگی بر پیشانیِ مادر و کاکلِ پریشانِ آدمی در نقطه‌ی خجسته‌ی میلادش. ۱۳۷۵   پیشنهاد ویژه برای مطالعه شعر تنهای منظره سهراب سپهری شعری ار فاطمه اختصاری شعری از محمدسعید میرزایی شعر تو به دنیا نخواهی آمد پوریا پلیکان   در شعر بالا[…]

شعر شبانه احمد شاملو

شعر شبانه احمد شاملو

شعر شبانه احمد شاملو   ــ بی‌آرزو چه می‌کنی ای دوست؟ ــ به ملال، در خود به ملال با یکی مُرده سخن می‌گویم. شب، خامُش اِستاده هوا وز آخرین هیاهوی پرند‌گانِ کوچ دیرگاه‌ها می‌گذرد. اشکِ بی‌بهانه‌ام آیا تلخه‌ی این تالاب نیست؟ □ ــ از این گونه بی‌اشک به چه می‌گریی؟ ــ مگر آن زمستانِ خاموشِ[…]

شعر شب بیداران احمد شاملو

شعر شب بیداران احمد شاملو

شعر شب بیداران احمد شاملو   همه شب حیرانش بودم، حیرانِ شهرِ بیدار که پیسوزِ چشمانش می‌سوخت و اندیشه‌ی خوابش به سر نبود و نجوای اورادش لَخت لَخت آسمانِ سیاه را می‌انباشت چون لَتِرمَه باتلاقی دمه‌بوناک که فضا را. حیران بودم همه شب شهرِ بیدار را که آوازِ دهانش تنها همهمه‌ی عَفِنِ اذکارش بود: شهرِ[…]

شعر سرود ششم احمد شاملو

شعر سرود ششم احمد شاملو

شعر سرود ششم احمد شاملو   شگفتا که نبودیم عشقِ ما در ما حضورِمان داد. پیوندیم اکنون آشنا چون خنده با لب و اشک با چشم واقعه‌ی نخستین دمِ ماضی. □ غریویم و غوغا اکنون، نه کلامی به مثابهِ مصداقی که صوتی به نشانه‌ی رازی. □ هزار معبد به یکی شهر… بشنو: گو یکی باشد[…]

شعر The day after احمد شاملو

شعر The Day After احمد شاملو

شعر The Day After احمد شاملو   در واپسین دم واپسین خردمندِ غمخوارِ حیات ارابه‌ی جنگی را تمهیدی کرد که از دودِ سوختِ رانه و احتراقِ خرجِ سلاحش اکسیری می‌ساخت که خاک را بارورتر می‌کرد و فضا را از آلودگی مانع می‌شد! ۲ بهمنِ ۱۳۷۱   پیشنهاد ویژه برای مطالعه شعر تنهای منظره سهراب سپهری[…]

شعر ما فریاد می زدیم احمد شاملو

شعر ما فریاد می‌زدیم احمد شاملو

شعر ما فریاد می‌زدیم احمد شاملو   ما فریاد می‌زدیم: «چراغ! چراغ!» و ایشان درنمی‌یافتند. سیاهی‌ چشمِشان سپیدی‌ کدری بود اسفنج‌وار شکافته لایه‌بر لایه‌بر شباهت برده از جسمیّتِ مغزشان. گناهی‌شان نبود: از جَنَمی دیگر بودند. ۲۱ خردادِ ۱۳۶۷   پیشنهاد ویژه برای مطالعه شعر تنهای منظره سهراب سپهری شعری ار فاطمه اختصاری شعری از محمدسعید[…]

شعر زنان و مردان سوزان احمد شاملو

شعر زنان و مردان سوزان احمد شاملو

شعر زنان و مردان سوزان احمد شاملو   زنان و مردانِ سوزان هنوز دردناک‌ترین ترانه‌هاشان را نخوانده‌اند. سکوت سرشار است. سکوتِ بی‌تاب از انتظار چه سرشار است! ۱۸ خردادِ ۱۳۶۷   پیشنهاد ویژه برای مطالعه شعر تنهای منظره سهراب سپهری شعری ار فاطمه اختصاری شعری از محمدسعید میرزایی شعر تو به دنیا نخواهی آمد پوریا[…]

شعر غرش خام تندرهای پوده احمد شاملو

شعر غرشِ خام تندرهای پوده احمد شاملو

شعر غرشِ خام تندرهای پوده احمد شاملو   غرشِ خامِ تندرهای پوده گذشت و تندبارهای عنان‌گسسته فرونشست. اینک چشمه‌سارِ زمزمه: زلال (چرا که از صافی‌های اعماق می‌جوشد) وخروشان (چرا که ریشه‌هایش دریاست) □ هنگامی که مُجابم کرد دختربچه‌یی بیش نبود: نهالی خُرد در معرضی بی‌آفتاب. از خود می‌پرسیدم: «ــ آیا چون مشّاطه‌یی سفیه صفای کودکانه‌اش[…]

chat