بایگانی برچسب: شعرنو

شعر شعری که زندگی ست احمد شاملو

شعر شعری که زندگی ست احمد شاملو   موضوعِ شعرِ شاعرِ پیشین از زندگی نبود. در آسمانِ خشکِ خیالش، او جز با شراب و یار نمی‌کرد گفت‌وگو. او در خیال بود شب و روز در دامِ گیسِ مضحکِ معشوقه پای‌بند، حال‌آن‌که دیگران دستی به جامِ باده و دستی به زلفِ یار مستانه در زمینِ خدا[…]

شعر ساعت اعدام احمد شاملو

شعر ساعت اعدام احمد شاملو   در قفلِ در کلیدی چرخید لرزید بر لبانش لبخندی چون رقصِ آب بر سقف از انعکاسِ تابشِ خورشید در قفلِ در کلیدی چرخید □ بیرون رنگِ خوشِ سپیده‌دمان ماننده‌یِ یکی نتِ گم‌گشته می‌گشت پرسه‌پرسه‌زنان روی سوراخ‌های نی دنبالِ خانه‌اش… □ در قفلِ در کلیدی چرخید رقصید بر لبانش لبخندی[…]

شعر نمی‌رقصانمت چون دودی آبی‌رنگ احمد شاملو

شعر نمی‌رقصانمت چون دودی آبی‌رنگ احمد شاملو   نمی‌گردانمت در بُرجِ ابریشم نمی‌رقصانمت بر صحنه‌هایِ عاج: ــ شبِ پاییز می‌لرزد به رویِ بسترِ خاکسترِ سیرابِ ابرِ سرد سحر، با لحظه‌هایِ دیرمانش، می‌کشاند انتظارِ صبح را در خویش… دو کودک بر جلوخانِ کدامین خانه آیا خوابِ آتش می‌کُنَدْشان گرم؟ سه کودک بر کدامین سنگفرشِ سرد؟ صد[…]

شعر مرگ نازلی احمد شاملو

شعر مرگ نازلی احمد شاملو   «ــ نازلی! بهار خنده زد و ارغوان شکفت. در خانه، زیرِ پنجره گُل داد یاسِ پیر. دست از گمان بدار! با مرگِ نحس پنجه میفکن! بودن به از نبودشدن، خاصه در بهار…» نازلی سخن نگفت سرافراز دندانِ خشم بر جگرِ خسته بست و رفت… □ «ــ نازلی! سخن بگو![…]

شعر خفاش شب احمد شاملو

شعر خفاش شب احمد شاملو   هرچند من ندیده‌ام این کورِ بی‌خیال این گنگِ شب که گیج و عبوس است ــ خود را به روشنِ سحر نزدیک‌تر کند، لیکن شنیده‌ام که شبِ تیره ــ هرچه هست ــ آخر ز تنگه‌های سحرگه گذر کند… □ زین‌روی در ببسته به خود رفته‌ام فرو در انتظارِ صبح. فریاد[…]

شعر احساس احمد شاملو

شعر احساس احمد شاملو   سه دختر از جلوخانِ سرایی کهنه سیبی سُرخ پیشِ پایم افکندند رخانم زرد شد امّا نگفتم هیچ فقط آشفته شد یک دَم صدای پای سنگینم به روی فرشِ سختِ سنگ. دو دختر از دریچه لاله عباسیِ گیسوهایشان را در قدم‌های من افکندند لبم لرزید اما گفتنی‌ها بر زبانم ماند فقط[…]

شعر تردید احمد شاملو

شعر تردید احمد شاملو   او را به رؤیای بخارآلود و گنگِ شام‌گاهی دور، گویا دیده بودم من… لالاییِ گرمِ خطوطِ پیکرش در نعره‌های دوردست و سردِ مه گم بود. لبخندِ بی‌رنگش به موجی خسته می‌مانست؛ در هذیانِ شیرینش ز دردی گنگ می‌زد گوییا لبخند… □ هر ذره چشمی شد وجودم تا نگاهش کردم، از[…]

شعر انتظار احمد شاملو

شعر انتظار احمد شاملو   از دریچه با دلِ خسته، لبِ بسته، نگاهِ سرد می‌کنم از چشمِ خواب‌آلوده‌ی خود صبحدم بیرون نگاهی: در مه آلوده هوای خیسِ غم‌آور پاره‌پاره رشته‌های نقره در تسبیحِ گوهر… در اجاقِ باد، آن افسرده‌دل آذر کاندک‌اندک برگ‌های بیشه‌های سبز را بی‌شعله می‌سوزد… من در این‌جا مانده‌ام خاموش بر جا ایستاده[…]

شعر غبار احمد شاملو

شعر غبار احمد شاملو   از غریوِ دیوِ توفانم هراس وز خروشِ تُندرم اندوه نیست، مرگِ مسکین را نمی‌گیرم به هیچ. استوارم چون درختی پابه‌جای پیچکِ بی‌خانمانی را بگوی بی‌ثمر با دست و پای من مپیچ. مادرِ غم نیست بی‌چیزی مرا: عنبر است او، سال‌ها افروخته در مجمرم نیست از بدگوییِ نامهربانانم غمی: رفته مدت‌ها[…]

شعر بادها احمد شاملو

شعر بادها احمد شاملو   امشب دوباره بادها افسانه‌ی کهن را آغازکرده‌اند «ــ بادها! بادها! خنیاگرانِ باد!» خنیاگرانِ باد ولیکن سرگرمِ قصه‌های ملولند… □ «ــ خنیاگرانِ باد امشب رُکسانا با جامه‌ی سفیدِ بلندش پنهان ز هر کسی مهمانِ من شده‌ست و کنون مست بر بسترم افتاده است. [این قصه ناشنیده بگیرید!] کوته کنید این همه[…]