بایگانی دسته بندی: شعر معاصر

شعر کبود احمد شاملو

زیرِ خروش و جنبشِ ظاهر زیرِ شتابِ روز و شبِ موج در خلوتِ زننده‌یِ عمقِ خلیجِ دور آن‌جا که نور و ظلمت، آرام خفته‌اند درهم، ولی گریخته از هم، آن‌جا که راه بسته به فانوس‌دارِ روز، آن‌جا که سایه می‌خورد از ظلمتش به روی رؤیایِ رنگ دخترِ دریایِ دور را ــ آن‌جا کبود خفته نه[…]

شعر لعنت احمد شاملو

شعر لعنت احمد شاملو   در تمامِ شب چراغی نیست. در تمامِ شهر نیست یک فریاد. ای خداوندانِ خوف‌انگیزِ شب‌پیمانِ ظلمت‌دوست! تا نه من فانوسِ شیطان را بیاویزم در رواقِ هر شکنجه‌گاهِ پنهانیِ این فردوسِ ظلم‌آیین، تا نه این شب‌هایِ بی‌پایانِ جاویدانِ افسون‌پایه‌تان را من به فروغِ صدهزاران آفتابِ جاودانی‌تر کنم نفرین، ــ ظلمت‌آبادِ بهشتِ[…]

شعر مرد مجسمه احمد شاملو

شعر مرد مجسمه احمد شاملو   در چشمِ بی‌نگاهش افسرده رازهاست اِستاده است روز و شب و، از خموشِ خویش با گنج‌هایِ رازِ درونش نیازهاست. □ می‌کاود از دو چشم در رنگ‌هایِ مبهم و مغشوش و گنگِ هیچ ابهامِ پرسشی که نمی‌داند. زین‌روی، در سیاهیِ پنهانِ راهِ چشم بر بادپانگه [که ندارد به چشمِ خویش][…]

شعر طرح احمد شاملو

شعر طرح احمد شاملو   بر سکوتی که با تنِ مرداب بوسه خیسانده گشته دست‌آغوش وز عمیقِ عبوس می‌گوید راز با او، به نغمه‌یی خاموش، رقصِ مهتابِ مهرگان زیباست با دمش نیم‌سرد و سرسنگین. هم‌چو بر گردنِ ستبرِ «کاپه» بوسه‌یِ سُرخِ تیغه‌یِ گیوتین! ۱۳۲۹

شعر شعری که زندگی ست احمد شاملو

شعر شعری که زندگی ست احمد شاملو   موضوعِ شعرِ شاعرِ پیشین از زندگی نبود. در آسمانِ خشکِ خیالش، او جز با شراب و یار نمی‌کرد گفت‌وگو. او در خیال بود شب و روز در دامِ گیسِ مضحکِ معشوقه پای‌بند، حال‌آن‌که دیگران دستی به جامِ باده و دستی به زلفِ یار مستانه در زمینِ خدا[…]

شعر ساعت اعدام احمد شاملو

شعر ساعت اعدام احمد شاملو   در قفلِ در کلیدی چرخید لرزید بر لبانش لبخندی چون رقصِ آب بر سقف از انعکاسِ تابشِ خورشید در قفلِ در کلیدی چرخید □ بیرون رنگِ خوشِ سپیده‌دمان ماننده‌یِ یکی نتِ گم‌گشته می‌گشت پرسه‌پرسه‌زنان روی سوراخ‌های نی دنبالِ خانه‌اش… □ در قفلِ در کلیدی چرخید رقصید بر لبانش لبخندی[…]

شعر نمی‌رقصانمت چون دودی آبی‌رنگ احمد شاملو

شعر نمی‌رقصانمت چون دودی آبی‌رنگ احمد شاملو   نمی‌گردانمت در بُرجِ ابریشم نمی‌رقصانمت بر صحنه‌هایِ عاج: ــ شبِ پاییز می‌لرزد به رویِ بسترِ خاکسترِ سیرابِ ابرِ سرد سحر، با لحظه‌هایِ دیرمانش، می‌کشاند انتظارِ صبح را در خویش… دو کودک بر جلوخانِ کدامین خانه آیا خوابِ آتش می‌کُنَدْشان گرم؟ سه کودک بر کدامین سنگفرشِ سرد؟ صد[…]

شعر مرگ نازلی احمد شاملو

شعر مرگ نازلی احمد شاملو   «ــ نازلی! بهار خنده زد و ارغوان شکفت. در خانه، زیرِ پنجره گُل داد یاسِ پیر. دست از گمان بدار! با مرگِ نحس پنجه میفکن! بودن به از نبودشدن، خاصه در بهار…» نازلی سخن نگفت سرافراز دندانِ خشم بر جگرِ خسته بست و رفت… □ «ــ نازلی! سخن بگو![…]

شعر خفاش شب احمد شاملو

شعر خفاش شب احمد شاملو   هرچند من ندیده‌ام این کورِ بی‌خیال این گنگِ شب که گیج و عبوس است ــ خود را به روشنِ سحر نزدیک‌تر کند، لیکن شنیده‌ام که شبِ تیره ــ هرچه هست ــ آخر ز تنگه‌های سحرگه گذر کند… □ زین‌روی در ببسته به خود رفته‌ام فرو در انتظارِ صبح. فریاد[…]

شعر احساس احمد شاملو

شعر احساس احمد شاملو   سه دختر از جلوخانِ سرایی کهنه سیبی سُرخ پیشِ پایم افکندند رخانم زرد شد امّا نگفتم هیچ فقط آشفته شد یک دَم صدای پای سنگینم به روی فرشِ سختِ سنگ. دو دختر از دریچه لاله عباسیِ گیسوهایشان را در قدم‌های من افکندند لبم لرزید اما گفتنی‌ها بر زبانم ماند فقط[…]