شعر یک نامه به یک زندانی نیما یوشیج

شعر یک نامه به یک زندانی نیما یوشیج

Loadingذخیره در لیست علاقه‌مندی

شعر یک نامه به یک زندانی نیما یوش‍یج

 

دیرگاهی است که از تو خبری

نرسیده است به من

وز هر آن دوست که می پرسمت از حال درون

ننگریده ست به من

از برای این است

شب و روز من اندر دل این باز حصاری

(که به ظاهر نه چنان زندانی است)

همه با رنج و تعب می گذرد.

و شب تیره که اشباع شده است،

با فسونی که در او،

سوی ما دارد رو

و فریب بدخواه،

و فسونی که به گنده شده ی لاشه ی یک زندگی مرده چو گور

می نشاند همه را،

سوی ما بسته نگاه؛

و نگه شان بیمار

پای بوس آمده دیواری را

مانده با آن خاموش

و خیال کجشان

همچو تیری که نه بر سوی هدف،

با مجی هم آغوش!

و همه می ترسند

که تن این گنداب

نرساند ز تک آورده سیاهش به لب ایشان آب

یا گل آلوده به تن ریخته ی دیواری،

بند هر خشتش از مایه ی زخم بچه نام (آنکه برادرشان بود)

نفکند ایشان را

بیش و کم سایه به سر.

*

همه شان می ترسند

که تن گنده ی عفریت زنی

به سفیدابش روپوش دروغ،

نکشدشان در بر.

*

همه شان می ترسند. آری.

نه در آن ریبی، حتی

از وفور مهتاب.

از تن سنگی اگر «میمرز»ی

سر در آورده بر آن سنگ بخواب.

و اگر «توکا»یی،

به صدایی گذرد،

به زمین می سایند،

ور در آید به نوا بوغی از حمام.

به خیالی که خبر از پیکاری است

همه این جمع حماسه خوانان

جا تهی کرده به ره می پایند.

*

همه شان می ترسند

همچنان کز زندان،

که نگه شان ناگاه

در نیاید بسوی دربندان.

*

وندر این مدت پر دغدغه با این همه رنج

کار مشکل شده است

وز پس هر مشکل سرگردانی؛

که به مقصد نرسد هیچکسی

همچو یک نامه به یک زندانی!

چو غلاده در تاب

هرچه از این ناتو

تاب می گیرد و خواب.

چو غلاده سنگین

هرچه زین گردش می گیرد رنگ

تا نماید رنگین

و به دندان سفید و سیهش، قافله ی روز و شبان،

می جود پیکر ما.

شادمانی آنانی

که نمی آید شان بر لب از بیم به دل

که چه ها می گذرد بر سر ما

زندگانی چه گرفتاری شیرینی هست

که به دل دارد یا بعضی

در غم دیرینی ست.

(با فسونش چو نه هرگز کاری

با فریبش چو نه هرگز پیوست.)

*

من فقط گوشم، اما

با همه این احوال،

به صدایی است که می آید از راه دراز

و به چشمان پر از شیطنتم می گویم:

-« با صدای ره همپاست کسی.»

و به هر زمزمه ام بر لب ازین گوشاری است

که سوی شهر خموش

می سراید جرسی.

*

می سراید جرسی.آری. تنها

گوش می خواهد از ما.

گر در امید فراوان هستیم

یا به یأس بیمر.

حوصله ی نارس ماست

آنکه می گوید: «کس نیست به راه»

همچو راهی متروک،

کز میان خس و خاشاک بیابان شده گم.

مرد زندانی تنهاست.

*

با وجودیکه نمی آید رو به تو کسی

چشم ها هست ز راه پنهان

که بسوی تو گشاده ست بسی.

*

من در این دهکده، دربسته به روی

(همچو بینایی سرگشته به شهر کوران

که اسفناکی او از همه سوست)

بارها گفته ام این با همه کس

که فقط حرف دل من با اوست.

اوست آیا دلتنگ

کامد از مقصد دور،

یا من در این فکر که دوران گرفتاری او

مایه ی نام و نشان است و غرور؟

*

چه خیالی ساکن.

چه ملالی در راه

روز دیدار تو تنها با من

خواهد این راز گشود.

گوهر آن بد که گذشت

بگذرد بازو و کند باز نمود.

سنگ بارد از مدخل کوه.

عدد افزاید حق نشناسان را.

من هممه رنج بدل می بندم

و همه تیر ملامت به جگر.

به خیالی که می آید روزی

که به دیدار رخت می خندم.

وز هر آنکس که بر آن شهر سفر دارد می پرسم:

-«داری از او خبری؟»

پیش از آنیکه از او با شدم اول پرسش

که «بر او داری آیا گذری؟»

*

ای دلاویز من. ای همره. هفکره عزیز!

همچنان صبح دل افروز خیال تو تمیز!

و برادر شده چون رشته ی دندان به لبم

یا فشرده تر از آن (با من آندم که تویی با بدان در کینه)

و مرا دوستی تو از امیدم در دل

بیشتر دیرینه.

با همه حوصله من داغم از حوصله ام.

فکر کاین حوصله آیا چه زمان

بارور خواهد بودن؟

باور از من کن، باید

که بهمپایی این حوصله جان فرسودن:

گر بسودا و شتابی شده ایم

ور به راه آمده ایم

یا گرفتار عذابی شده ایم.

*

کی به من می رسد آیا روزی؟

گرم تا روی زمین تاخته آیا خورشید

میوه کی خواهد ازین شاخه ی نوخاسته چید؟

با چراغی که در این خانه ی تنگ

با دلم می سوزد

و به هر سرکشی اش دارد درخواست

کز برای همه آن همسفران افروزد.

چشم در راهم سیمای چه همدردی را من؟

در خطوط بهم آمیخته ی مبهم تقویم حیات من و تو، و آنانی

که چو من یا چو تواند،

روز نزدیک خلاصی است اگر،

با کدام اسطرلاب

می توانیم در آن برد نظر؟

*

چند سال است که گشته سپری؟

چند ماه است؟ … بگو.

سال و مه را به حساب

برده غارت از من

یک تاز شب و روز

همچنانی که خیال دم بیداری را

خوابهای شیرین.

و جوانی مرا

رنجهای دیرین.

تو بگو. از چه در این مدت هر چیزی غماز شده؟

همچنانکه مهتاب،

در سخت چینی خود با مرداب.

و دلارام سحر دیگر با من

قصه کم می کند از رمز نهانی که از او خواهد شد شوریده.

صحنه ی این شب دیرین، که در او هر تعب است،

راه سر منزل مقصود و ره روز خلاص

در کدامین سوی تاریک بیابان شب است؟

با زبان آوریش باد چرا

در نشیب دره می ماند خاموش؟

(همچنانی که به شن زار بیابانی گرم

جویی آواره بماند ز خروش)

از چه غمگین ننماید مردی

که جوانی بهدر داد و، بر او

آن دلارام نیفکند نگاه؟

(چون بهاری که بخندید و شکفت

بی نشان از خود در ناحیه ی دور از راه)

*

لیک بی هیچ جواب،

با همه زورش در کار، صدای دریا

در خود او مرده است.

و دهاتی که خراب،

و خرابی که دهات،

چهره شان افسرده است!

و نمی داند ره را به کجا خواهد بردن مردی،

خانه گم کرده به راه،

که گرش صد به نشان خانه دهند

به یکی نیست نگاه.

*

از تف گرم بیابان هلاک،

آه! نزدیک شده ست

کاو شود نقشه ی خاک.

بر سرش ریخته ی فکرت او آواری ست

کاو فرومانده در آن.

و همه این سخنان حرف دل است

که ندارد نظری هر که بر آن.

*

حرف دل بهتر از هر حرفی است

آنچه می زاید بی وسوسه ای از ره دل،

شک و تردیدی اندر آن نیست

بد و خوبی که به ما می گذرد

با دل خسته بد و خوب کنیم.

گشت ز اندیشه ی ما صورت هستی معیوب

اندکی نیز ز روی انصاف

فکر خود را، که عنود است و زیان آور، معیوب کنیم.

*

آه! همفکر عزیز!

آمدم بر سر این حرف چه خوب

من بگویم به تو آنان که دگر تر بودند

از همه آن دگران،

یک نفر ز آنان نیست

از چه ایندم بسوی تو نگران؟

باد توفنده چو جنبید از جا،

برد آسا با خود

هر گیاهی که ضغیف

هر ضعیفی که گیاه

و آنچه بگداشت بجا

با درست و نه درست

پهنه ور دیواری است

که پناه من و تو

و دل غمخواری است،

یا رفیقی ست که او مانده ز پا

و به من می تازد،

در هر اندیشه که دارم با تو،

تا سخنهای پر از قوت و جانی به میان

نگذارم با تو.

یا شریکی است که رانده ست ز جا

و به من می گوید:

-«کوره راه شب را

بر عبث راهگذار می جوید.»

*

هیچکس نیست. پس افسوس که نیست

کسی آنگونه که می باید از خواب گرانش بیدار

وز ره یأس عجیبی (که نه یأس من و توست)

چون من و تو به کنار.

*

در دل این شب کاین نامه مرا در دست است

مانده در جاده ی خاموش چراغ

هر کجا خاموشی است.

باد می کاود با رخنه ی راه

راه می پیچد در خلوت باغ.

آن زن بیوه، که می دانی کیست،

سر خود دارد در دست.

و سگش (کاش چو سگ آدمی ای داشت وفا)

پیش او خوابیده ست.

نجلا روی حصیرش در اطاقش تنها

«هفت پیکر» می خواند

گاهی او شعر مرا

که زبر دارد با من به زبان می راند.

من به او می گویم:

– «نجلا! گریه نکن.

صبح نزدیک شده ست.

با دلاویزی خود دل افروز،

آن سفر کرده می آید یک روز.»

ولی او با همه فهمش که به هر رمزی در حرف من است

نیست یک لحظه خموش

می نشیند کمتر حرف منش

(گرچه سود وی از آن است) بگوش.

او و من. تنها ما

از تو داریم سخن.

و من خسته ی ویرانه (که گر ذره ام از شادی هست

حسرت و دردم از خانه ی دل می روبد)

می توانم که دوباره دیدن

که به افسون کدام و چه فریب

دستی از حلقه ی فرسوده قبایی بیرون

به در خانه ی همسایه ی من می کوبد.

و چه مهتابی (چرکین تر از راهی سرد و خموش)

می کند چهره ی مردی را روشن

که به ده می رسد انبانش خالی بر دوش.

*

لیک ارابه چی پیری که رفیق من و توست:

«آیت بیک».

پس زانویش سر

در ارابه برده است

خوابش از عالم دلخسته به در.

چون تو می دانی کاو راست چه درد

من نمی خواهم حرفی از او

به زبانم آید.

زنده باشی تو. به دل می طلبم.

مطلبی نیست دگر.

بچه ها سالم هستند،

(گرچه درمانده تمام)

من و آنها به تو، از این ره دور

می رسانیم سلام.

مرداد 1329

قالب شعر: نیمایی

 

در شعر بالا اگر واژه‌ای برایتان غریب آمد، کافی‌ست در قسمت جستجوی سایت بنویسید: معنی …

 

بخش فرهنگ لغات و اصطلاحات

 

مطالب بیشتر در:

نیما یوشیج

اشعار نیما یوشیج

 

دیرگاهی است که از تو خبری

شعری که خواندیم به این شکل شروع شد: «دیرگاهی است که از تو خبری / نرسیده است به من / وز هر آن دوست که می پرسمت از حال درون / ننگریده ست به من / از برای این است / شب و روز من اندر دل این باز حصاری  / (که به ظاهر نه چنان زندانی است) / همه با رنج و تعب می گذرد.» آیا با این سطرها برای شروعِ این شعر موافق هستید؟ به نظر شما غیر از این شروع نیز می‌توانستیم شروعِ دیگری داشته باشیم و شعر از چیزی که حالا هست جذاب‌تر و زیباتر باشد؟ به طور یقین نیما یوشیج که از شاعران مهم معاصر ماست دیدگاه و دلایلِ خاص خودش را برای این شروع داشته است، به نظر شما چرا این سطرها را برای شروع شعر انتخاب کرده؟ شما اگر جای نیما یوشیج بودید، این شعر را چگونه شروع می‌کردید؟ و به جای سطرهای پایانی یعنی : «بچه ها سالم هستند، / (گرچه درمانده تمام) / من و آنها به تو، از این ره دور / می رسانیم سلام.» از چه سطرهایی استفاده می‌کردید؟

 

دیدگاه شما برای شعر یک نامه به یک زندانی نیما یوشیج

دیدگاه خودتان را در بخش دیدگاه‌ها برای شعر یک نامه به یک زندانی نیما یوشیج بنویسید.

اگر نقد یا پیشنهادی برای سایت دارید، به گوش جان می‌شنویم.

اگر عکس‌نوشته‌ای با این شعر درست کرده‌اید، در بخش دیدگاه‌ها اضافه کنید تا با نام خودتان منتشر شود.

پیشنهاد می‌کنیم، این شعر را با صدای خودتان ضبط کنید و در بخش دیدگاه، فایل صدایتان را اضافه کنید تا در سایت منتشر شود.

 

دیرگاهیست که تنها شده ام

نام این شعر نیما یوشیج یک نامه به یک زندانی است اما در بین مردم به دیرگاهی است که از تو خبری ، دیرگاهیست که تنها شده ام ، دیرگاهی است که افتاده ام از خویش به دور نیز معروف است.

 

برای ورود به اینستاگرام نیما یوشیج اینجا کلیک کنید

 

پیشنهاد ویژه برای نیما یوشیج:

 

شعر صبح نیما یوشیج

شعر مهتاب نیما یوشیج

شعر نام بعضی نفرات نیما یوشیج

شعرداروگ نیما یوشیج

شعر هست شب نیما یوشیج

 

کتاب‌های نیما یوشیج:

مجموعه کامل اشعار نیما یوشیج

مجموعه کامل اشعار نیما یوشیج

درباره هنر شعر و شاعری نیما یوشیج

درباره هنر شعر و شاعری نیما یوشیج

یادداشت های روزانه نیما یوشیج

یادداشت های روزانه نیما یوشیج

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

The maximum upload file size: 20 مگابایت. You can upload: image, audio, video, document, spreadsheet, interactive, text, archive, code, other. Drop file here

chat