شعر کبک نیما یوشیج

شعر کبک نیما یوشیج

شعر کبک نیما یوشیج

 

از دهکده، آن زمان که من بودم خُرد

روزی پدرم مرا سوی مزرعه برد

چون از پی او دوان دوان می رفتن

وز شیطنتم دست زنان می رفتن

کبکی بجهید در برم ناگاهان

بگرفتمش از دم، به پدر بانگ زنان

حیوانک بیچاره که مجروح رمید

تا آن که پدر بیاید از من بپرید

این را پدرم بگفت شب با مردم:

«این بچه گرفت کبکی، اما از دم.»

تا من باشم که هر چه را دارم دوست

او را بربایم از رهی که کان ره اوست

رشت 19 آذرماه 1308

قالب شعر: مثنوی

 

کتاب‌های نیما یوشیج را از دست ندهید:

 

مجموعه کامل اشعار نیما یوشیج
مجموعه کامل اشعار نیما یوشیج

 

درباره هنر شعر و شاعری نیما یوشیج
درباره هنر شعر و شاعری نیما یوشیج

 

یادداشت های روزانه نیما یوشیج
یادداشت های روزانه نیما یوشیج

برای مشاهده ی تمام « کتاب های نیما یوشیج » اینجا کلیک کنید

 

شعر کبک نیما یوشیج
کبک نیما یوشیج
شعر کبک
شعر کبک نیما
از هکده آن زمان که من بودم خرد

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *