شعر وقت لطیف شدن سهراب سپهری

شعر وقت لطیف شن سهراب سپهری

Loadingذخیره در لیست علاقه‌مندی

شعر وقت لطیف شن سهراب سپهری

 

باران

اضلاع فراغت را مي شست

من با شن هاي

مرطوب عزيمت بازي مي كردم

و خواب سفرهاي منقش مي ديدم.

من قاتي آزادي شن ها بودم.

من

دلتنگ

بودم.

در باغ

يك سفره مانوس

پهن

بود.

چيزي وسط سفره، شبيه

ادراك منور:

يك خوشه انگور

روي همه شايبه را پوشيد.

تعمير سكوت

گيجم كرد.

ديدم كه درخت ، هست.

وقتي كه درخت هست

پيداست كه بايد بود،

بايد بود

و رد روايت را

تا متن سپيد

دنبال كرد.

اما

اي ياس ملون!

 

پیشنهاد ویژه برای سهراب سپهری:

شعر پشت دریاها سهراب سپهری

شعر اهل کاشانم – صدای پای آب سهراب سپهری

شعر مسافر سهراب سپهری

شعر ساده رنگ سهراب سپهری

شعر نیلوفر سهراب سپهری

 

در شعر بالا اگر واژه‌ای برایتان غریب آمد، کافی‌ست در قسمت جستجوی سایت بنویسید: معنی …

 

بخش فرهنگ لغات و اصطلاحات

 

مطالب بیشتر در:

سهراب سپهری

 

اشعار سهراب سپهری

 

مجموعه شعر ما هیچ ما نگاه

 

سهراب سپهری در اینستاگرام

باران اضلاع فراغت را می شست

شعری که خواندیم به این شکل شروع شد: «باران/ اضلاع فراغت را مي شست» آیا با این سطرها برای شروعِ این شعر موافق هستید؟ به نظر شما غیر از این شروع نیز می‌توانستیم شروعِ دیگری داشته باشیم و شعر از چیزی که حالا هست جذاب‌تر و زیباتر باشد؟ به طور یقین سهراب سپهری که از شاعران مهم معاصر ماست دیدگاه و دلایلِ خاص خودش را برای این شروع داشته است، به نظر شما چرا این سطرها را برای شروع شعر انتخاب کرده؟ شما اگر جای سهراب سپهری بودید، این شعر را چگونه شروع می‌کردید؟ و به جای سطرهای پایانی یعنی : «بايد بود/ و رد روايت را/ تا متن سپيد/ دنبال كرد./ اما/ اي ياس ملون!» از چه سطرهایی استفاده می‌کردید؟

 

دیدگاه شما برای شعر وقت لطیف شن سهراب سپهری

دیدگاه خودتان را در بخش دیدگاه‌ها برای شعر وقت لطیف شن سهراب سپهری بنویسید. اگر از شعر لذت برده‌اید، بنویسید که چرا لذت برده‌اید و اگر لذت نبرده‌اید، دلیل آن را بنویسید.

اگر نقد یا پیشنهادی برای سایت دارید، به گوش جان می‌شنویم.

اگر عکس‌نوشته‌ای با این شعر درست کرده‌اید، در بخش دیدگاه‌ها اضافه کنید تا با نام خودتان منتشر شود.

پیشنهاد می‌کنیم، این شعر را با صدای خودتان ضبط کنید و در بخش دیدگاه، فایل صدایتان را اضافه کنید تا در سایت منتشر شود.

 

من با شن های مرطوب عزیمت بازی می کردم

شاید برای برخی از مخاطبان این پرسش به وجود آمده باشد که کلمه ی عزیمت به چه معناست؟ کلمه ی عزیمت به معنی حرکت کردن به سوی جایی؛ رفتن؛ عازم شدن. [قدیمی] قصد؛ آهنگ. [قدیمی] سحر؛ افسون است.

 

در باغ یک سفره مانوس پهن بود

شاید برای برخی از مخاطبان این پرسش به وجود آمده باشد که کلمه ی مانوس به چه معناست؟ کلمه ی مانوس به معنی انس‌گرفته؛ خوگرفته است.

 

اما ای یاس ملون

شاید برای برخی از مخاطبان این پرسش به وجود آمده باشد که کلمه ی ملون به چه معناست؟ کلمه ی ملون به معنی رنگ‌آمیزی‌شده؛ رنگ‌شده. رنگارنگ. (ادبی) = ذوبحرین است.

 

وقتی که درخت هست پیداست که باید بود

نام این شعر سهراب سپهری وقت لطیف شن است اما در میان مردم به باران اضلاع فراغت را می شست و وقتی که درخت هست پیداست که باید بود نیز معروف است.

 

 

معنی شعر وقت لطیف شن سهراب سپهری

معنی و تفسیر خودتان را از شعر وقت لطیف شن که با سطر «باران اضلاع فراغت را می شست» شروع می شود، بنویسید.

متن زیر توسط محمدرضا نوشمند نوشته شده است. بازنشر این متن به معنی تایید کامل محتوای آن نیست. وب سایت شعر و مهر یک فضای آزاد برای تبادل اندیشه ها و افکار است. شما نیز در بخش دیدگاه ها نظر خودتان را برای این شعر اضافه کنید.

این شعر سهراب مانند اشعار دیگرش شروع می شود، با نگاهی سرشار از امید به زندگی؛ امّا، برخلاف اشعار دیگرش با یک «امّا» و با یأسی ملوّن ناقص به آخر می رسد.

او در ابتدا و در عنوان شعر با خوش بینی از «وقت لطیف شن» می گوید. واژه های «وقت» و «شن» در عبارتِ «وقتِ لطیفِ شن» شاید شما را هم مانند من به یاد ساعت شنی می اندازد: ساعتی که با سرازیر شدن شن از مخروط بالایی اش به مخروط پایینی گذشت زمان را نشان می دهد. وقتی بالا خالی شد و پایین پُر باید ساعت شنی را سرو ته کرد. جای بالا و پایین عوض می شود و زمان همین طور با مقیاس سر و ته شدن مداوم سنجیده می شود. زندگی آدم مدام مانند این ساعتِ شنی از این رو به آن رو می شود تا زمان بگذرد. سهراب هم در این شعر از حالی به حالی می شود و زمان بر او این چنین می گذرد.

واژه ی «لطیف» غیر از اشاره به نرمی شن به گذشت آرام زمان نیز اشاره می کند. سهراب برای سنجشِ زمان نیازی به شن های درون ساعت ندارد. یکی از ویژگی های اوقات فراغت این است که آدم نسبت به گذشت زمان زیاد حساس نیست. سهراب هم انگار شن های درون ساعت شنی را خالی کرده است و با آن ها بدون توجه به گذشت زمان بازی می کند. او سعی می کند این شن ها و یا لحظه ها را به شکلی که خودش می خواهد دربیاورد و استفاده کند.

نخست می گوید:

 

باران اضلاع فراغت را می شست

«اضلاع فراغت» همان «ابعاد فراغت» و «اوقاتِ فراغت» است با همه ی افکار و کارهای سودمند یا باطلی که سراغ آدم می آید یا آدم سراغ شان می رود. «اضلاع»، با اشاره ی تلویحی اش به بُعدِ مکان، معرف محل یا به طور مشخص باغی است که سهراب برای گذراندن وقتِ «فراغت»اش به آنجا رفته بود. (در این شعر نیز مانند دو شعر قبلیِ «ماهیچ، ما نگاه» سهراب حادثه ای در گذشته و حال خود را در زمان وقوع آن حادثه توصیف می کند.) باران انگار هم آن مکان و هم فراغتِ سهراب را شست و شو می داد. با شناختی که از سهراب داریم می دانیم که باران برایش مثبت است و آسایش اش را به هم نمی زند. حتی آسایش اش را پاک تر می کند. حتی بدون این شناختِ مقدماتی از ادامه ی مطلب مشخص است که اوضاع را برای سهراب بهتر کرده بود.

باران باعث شده بود شن ها مرطوب شود. سهراب می گوید:

من با شن های مرطوب عزیمت بازی می کردم

و خواب سفرهای منقش می دیدم.

من قاتی آزادی شن ها بودم.

شن ها آزادند به این دلیل که هنگامی که خشک اند به هیچ شکلی در نمی آیند و از مشت آدم بیرون می لغزند و در می روند، و هنگامی هم که مرطوب اند به هر شکلی که درشان بیاوریم خیلی زود و به راحتی از آن شکل بیرون می آیند. هر چه که روی شن ها کشیده یا نوشته شود به آسانی پاک می شود.

شن ها زیر باران مرطوب شده اند و سهراب با آنها بازی می کند. به نظر می رسد نقش هایی را رویشان ترسیم می کند. بازی سهراب با شن ها بازی با زمان در هنگام فراغت است. مشخص است که این فراغت سهراب فراغتِ از شغل نیست. پس، این فراغت او را از چه چیز به طور موقت دور می کند؟

می گوید:

من دلتنگ بودم

این فراغت برای این است که از دلتنگی فارغ شود. سهراب که به همه توصیه می کرد «از چه دلتنگ شدی؟ دلخوشی ها کم نیست» همین نسخه را برای خودش هم تجویز کرده و پیچیده و حالا برای درمان دلتنگی اش دلش را به بازی با شن خوش است. او به این دلیل با شن بازی می کند که می خواهد مانند شن ها باشد: آزاد. او قاتیِ آزادی شن ها شده است. آزادی شن ها به او هم آزادی داده است. شن ها به هر شکلی در می آیند. سهراب هم هر جور دلش بخواهد به آن ها شکل می دهد. شاید واژه ی نامأنوس «عزیمت» برای شن ها منشاء و در واقع معادل آزادی شان باشد. عزم و عمل برای آن ها، و در بازی با آن ها برای سهراب، یکسان است. او روی شن مرطوب هر شکلی را بخواهد ترسیم می کند. اگر پشیمان شد آن شکل را پاک و شن ها را صاف می کند و شکل دیگری می کشد. مشکل سهراب این است که هر قدر هم قاتی آزادی شن ها شود نمی تواند مانند آن ها بشود. زیگموند فروید معتقد بود که پاک کردنِ نقش هایی که در سرشت انسان حک می شود امکان پذیر نیست. یعنی اگر کسی تصویر واقعه ای را که در دوران کودکی برایش اتفاق افتاده است از یاد برده باشد، مطمئن نباشد که آن تصویر برای همیشه از ذهن اش پاک شده است. جایی در ضمیر ناخودآگاه او وجود دارد و در زندگی اش بی تأثیر نیست. اتفاقاً، فروید هم برای تجسم بخشیدن به این نظریه اش از مثالِ لوح شنی و مومی استفاده می کند. او می گوید هنگامی که فردی روی این لوح ها نقشی را ترسیم و بعد پاک می کند، به ظاهر دیگر اثری از آن باقی نمی ماند، در صورتی که همان تصویرِ موقتی اثر دائمی خودش را گذاشته است. ذهن انسان چنین لوحی است. مشکل سهراب هم با دلتنگی اش از همین مقوله است. با شن بازی و سفرهای منقش خیالی به طور موقت دلتنگی اش را نمی بیند وگرنه هر کاری بکند دلتنگی اش همچنان سر جای خودش است. حتی دلتنگی اش به درون نقش هایی که می کشد نفوذ می کند. بعدها با نگاه به نقش هایی همانند آن ها دچار حسّ مشابهی می شود ولی نمی داند علّت اش پیست.

تنگی و دلتنگی مخالف آزادی است. دل می خواهد آن چیزی باشد که نیست، می خواهد چیزی را داشته باشد که ندارد.

سهراب کودکانه و آزادانه سعی می کند از وقت فراغت اش استفاده کند. کودکان نیز هنگام بازی با شن چنان در بازی و با شن ها قاتی می شوند که چیز دیگری را احساس نمی کنند. فرق سهراب با آن ها در این است که خیلی زود از این حسّ بیرون می آید.

بازی با شن ها و خیال پردازی و اندیشه ی آزادی همگی برای رهایی از این دلتنگی بوده است. مشخص است که امکان پذیر نیست. یادآوری سهراب با این جمله که «من دلتنگ بودم» یعنی بازگشت مجدد به همان دلتنگی. حالا باید کار دیگری بکند تا دو باره از آن فارغ شود. از ناچاری برای رفع دلتنگی اش دوباره نگاهی به باغ می اندازد؛ می گوید:

 

در باغ یک سفره ی مأنوس پهن بود

او از «سفرهای منقش» به «سفره ی مأنوس» می رسد. این هم برای خودش هم نوعی «سَفَر» است و هم نوعی «سِفر». باغ سفره ای برای تغذیه ی شکم سهراب نیست. غذای احساس اش از این سفره فراهم می شود. اُنس سهراب با آن ناشی از تکرار همیشگی این تجربه است.

چیزی وسط سفره، شبیه

ادراک منور:

یک خوشه ی انگور

روی همه ی شایبه را پوشید.

«شایبه» در اثر دلتنگی به وجود آمده بود. می شود گفت که در اینجا «شایبه» همان «دلتنگی» است. سهراب به بودن یا نبودن می اندیشد. او نیز گاهی مانند کسی صحبت می کند که می خواهد به خودش و دیگران برای زندگی و مقاومت در برابر جنبه ها و افکار نااُمیدکننده اش اُمید بدهد. می خواهد چیزی را پیدا کند که به زندگی ارزش بدهد. آن جمله ی مشهورِ «تا شقایق هست، زندگی باید کرد» چنین حسّی را به مخاطب منتقل می کند. «ادراکِ منور» خیلی مهم تر از سفرهای منقشِ و شکل های شنی است. آن ها برای تنوع و تفنن در زندگی بوده اند. «ادراکِ منور» شناخت زندگی است. نگاه به خوشه ی انگور دلیلی است برای توجه به زندگی و رهایی از دلتنگی. یکی از خواص انگور برای خورنده اش این است که افسردگی اش را کاهش می دهد. سهراب با نگاه به آن رفع دلتنگی می کند. خوشه ی انگور شکل و رنگی دارد که فکر سهراب را مشغول و زندگی اش را پُر کرده است. «ادراکِ منور» یعنی همین! یعنی اندیشیدن به چیزهای خوب و روشن زندگی. سهراب برخلاف گذشتگان برای رهایی از دلتنگی به آب انگور و شراب پناه نمی برد. او مستِ خوشه ی انگور و درختِ انگور است، ولی باید اعتراف کرد که قصد و نتیجه ی کارش با آن ها فرقی نمی کند. شاید تنها فرقی که با بسیاری از آن ها دارد این باشد که سهراب صریح اقرار می کند که «یأس ملون» به هیچ وجه دست بردارش نیست. سهراب با تماشای خوشه ی انگور مست و منگ و گیج است. می گوید:

تعمیر سکوت

گیجم کرد.

معمولاً وقتی آدم چیزی را تعمیر می کند می خواهد که آن چیز به همان شکل و وضع و کارکرد طبیعی اش برگردد و سالم شود. با این حساب، تعمیر سکوت یعنی حذف هر گونه صدا و رسیدن به سکوتِ کامل. سهراب می خواهد به ما بفهماند که در هنگام نگاه به خوشه ی انگور نمی توانست ساکت بماند ولی سعی کرد ساکت بماند و فقط به آن نگاه کند. سکوت نشانه ی رضایت است.

دیدم که درخت هست

وقتی که درخت هست

پیداست که باید بود،

این جمله مشابه «تا شقایق هست، زندگی باید کرد» است که پیش از این به آن پرداخته ام. این به قول فروغ «بهانه ی ساده ی خوشبختی» برای سهراب «بهانه ی گیج کننده ای برای زندگی» است. چرا گیج کننده؟ عرض می کنم چرا. می گوید:

 

باید بود

و ردّ روایت را

تا متن سپید

دنبال

کرد.

اما

ای یأس ملون!

سهراب می خواهد که زندگی یا به تعبیر کنایی اش «ردّ روایت» را تا آنجا که دفتر زندگی به جمله ی آخر می رسد و پس از آن دیگر متن نوشته ای نیست و سپید است دنبال کند، ولی نااُمیدی نمی گذارد این مسیر را به طور طبیعی تا جمله ی آخر طی کند. دفترِ سرگذشت انسان در صفحه ی آخرش به متن سپید می رسد. این صفحه با مرگش نانوشته و مانند کفن سفید می ماند.

این «یأس ملوّن» همان عامل گیج کننده است. حرف سهراب با جمله ی ناقصی تمام می شود. جمله ی عاطفیِ «ای یأسِ ملوّن» نمی تواند«امّا»ی سهراب را کامل کند. خواننده ناچار می شود شعر را دوباره از اوّل بخواند تا منظور سهراب را بفهمد. درست اش هم همین است. در حقیقت این «امّا» با قبل از خود در چرخه ای گیج کننده کامل می شود. چرخه ی «فراغت- دلتنگی- درخت- ادراک منور- زندگی – یأس ملوّن» مدام تکرار می شود. در این چرخه مهم نیست که جای هر هر یک از مؤلفه هایش کجاست. چندان فرقی نمی کند. می توان یأس ملوّن را که همتای دلتنگی است به اوّل این مجموعه و یا ابتدای این شعر آورد. همان طور که زندگی رنگارنگ و وسوسه انگیز است، یأس هم تنها به یک رنگ و شکل خودش را نشان نمی دهد. سهراب از همان ابتدا با هر ترفند و رَنگ و رِنگی تلاش کرد از دلتنگی دربیاید، متوجه شد که یأس هم هر بار خودش را به شکلی و رنگی به او تحمیل می کند. این «یأس ملوّن» را شاید «یأس ملعون» هم بتوان خواند!

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

The maximum upload file size: 20 مگابایت. You can upload: image, audio, video, document, spreadsheet, interactive, text, archive, code, other. Drop file here

chat