شعر ورق روشن وقت سهراب سپهری

شعر ورق روشن وقت سهراب سپهری

شعر ورق روشن وقت سهراب سپهری

 

از هجوم روشنایی شیشه های در تکان می خورد

صبح شد آفتاب آمد

چای را خوردیم روی سبزه زار میز

ساعت نه ابر آمد نرده ها تر شد

لحظه های کوچک من زیر لادن ها نهان بودند

یک عروسک پشت باران بود

ابرها رفتند

یک هوای صاف یک گنجشک یک پرواز

دشمنان من کجا هستند ؟

فکر می کردم

در حضور شمعدانی ها شقاوت آب خواهد شد

در گشودم قسمتی از آسمان افتاد در لیوان آب من

آب را با آسمان خوردم

لحظه های کوچک من خوابهای نقره می دیدند

من کتابم را گشودم زیر سقف ناپدید وقت نیمروز آمد

بوی نان از آفتاب سفره تا ادراک جسم گل سفر می کرد

مرتع ادراک خرم بود

دست من در رنگ های فطری بودن شناور شد

پرتقالی پوست می کندم

شهر در آیینه پیدا بود

دوستان من کجا هستند ؟

روزهاشان پرتقالی باد

پشت شیشه تا بخواهی شب

دراتاق من طنینی بود از برخورد انگشتان من با اوج

در اتاق من صدای کاهش مقیاس می آمد

لحظه های کوچک من تا ستاره فکر میکردند

خواب روی چشمهایم چیزهایی را بنا می کرد

یک فضای باز شنهای ترنم جای پای دوست

 

 

کتاب‌های سهراب سپهری را از دست ندهید:

 

کتاب‌های سهراب سپهری

 

هشت کتاب سهراب سپهری
هشت کتاب سهراب سپهری

 

کتاب از مصاحبت آفتاب
کتاب از مصاحبت آفتاب

 

 

شعر ورق روشن وقت سهراب سپهری
ورق روشن وقت
شعر ورق روشن وقت سهراب
شعر ورق روشن وقت
از هجوم روشنایی شیشه های در
از هجوم روشنایی شیشه های
در اتاق من طنینی بود
در اتاق من صدای کاهش مقیاس می آمد
لحظه های کوچک من تا ستاره
خواب روی چشم هایم چیزهایی را بنا می کرد
بوی نان از سفره
بوی نان از آفتاب سفره

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *