شعر همیشه سهراب سپهری

شعر همیشه سهراب سپهری

Loadingذخیره در لیست علاقه‌مندی

شعر همیشه سهراب سپهری

 

عصر چند عدد سار

دور شدند از مدار حافظه کاج

نیکی جسمانی درخت به جا ماند

عفت اشراق روی شانه من ریخت

حرف بزن ای زن شبانه موعود

زیر همین شاخه

های عاطفی باد

کودکی ام رابه دست من بسپار

در وسط این همیشه هیا سیاه

حرف بزن خواهر تکامل خوشرنگ

خون مرا پر کن از ملایمت هوش

نبض مرا روی زبری نفس عشق فاش کن

روی زمین های محض

راه برو تا صفای باغ اساطیر

در لبه فرصت تلالو انگور

حرف بزن حوری

تکلم بدوی

حزن مرا در مصب دور عبارت صاف کن

در همه ماسه های شور کسالت

حنجره آب را رواج بده

بعد

دیشب شیرین پلک را

روی چمن های بی تموج ادراک پهن کن

 

شعر همیشه سهراب سپهری به زبان انگلیسی

The evening of a few starlings

They moved away from the pine memory circuit

The physical goodness of the tree remained

The chastity of enlightenment fell on my shoulder

Talk, Promised Night Woman

Under the same branch

Emotional wind

Leave my childhood in my hands

In the middle of this is always black

Talk sister of colorful evolution

Fill my blood with the gentleness of intelligence

Reveal my pulse on the roughness of the breath of love

On pure lands

Walk to the purity of the Garden of Myths

On the edge of the opportunity to glitter grapes

Speak a whore

Primitive speech

Clear my grief in the estuary around the phrase

In all the salty sands of boredom

Promote water larynx

Next

Sweet eyelids last night

Spread your perception on the undisturbed grass

 

در شعر بالا اگر واژه‌ای برایتان غریب آمد، کافی‌ست در قسمت جستجوی سایت بنویسید: معنی …

 

بخش فرهنگ لغات و اصطلاحات

 

مطالب بیشتر در:

سهراب سپهری

 

اشعار سهراب سپهری

 

مجموعه شعر حجم سبز

 

سهراب سپهری در اینستاگرام

عصر چند عدد سار دور شدند

شعری که خواندیم به این شکل شروع شد: «عصر چند عدد سار/ دور شدند از مدار حافظه کاج/ نیکی جسمانی درخت به جا ماند/ عفت اشراق روی شانه من ریخت» آیا با این سطرها برای شروعِ این شعر موافق هستید؟ به نظر شما غیر از این شروع نیز می‌توانستیم شروعِ دیگری داشته باشیم و شعر از چیزی که حالا هست جذاب‌تر و زیباتر باشد؟ به طور یقین سهراب سپهری که از شاعران مهم معاصر ماست دیدگاه و دلایلِ خاص خودش را برای این شروع داشته است، به نظر شما چرا این سطرها را برای شروع شعر انتخاب کرده؟ شما اگر جای سهراب سپهری بودید، این شعر را چگونه شروع می‌کردید؟ و به جای سطرهای پایانی یعنی : «در همه ماسه های شور کسالت/ حنجره آب را رواج بده/ بعد/ دیشب شیرین پلک را/ روی چمن های بی تموج ادراک پهن کن» از چه سطرهایی استفاده می‌کردید؟

 

دیدگاه شما برای شعر همیشه سهراب سپهری

دیدگاه خودتان را در بخش دیدگاه‌ها برای شعر همیشه سهراب سپهری بنویسید. اگر از شعر لذت برده‌اید، بنویسید که چرا لذت برده‌اید و اگر لذت نبرده‌اید، دلیل آن را بنویسید.

اگر نقد یا پیشنهادی برای سایت دارید، به گوش جان می‌شنویم.

اگر عکس‌نوشته‌ای با این شعر درست کرده‌اید، در بخش دیدگاه‌ها اضافه کنید تا با نام خودتان منتشر شود.

پیشنهاد می‌کنیم، این شعر را با صدای خودتان ضبط کنید و در بخش دیدگاه، فایل صدایتان را اضافه کنید تا در سایت منتشر شود.

 

معنی شعر همیشه سهراب سپهری

معنی و تفسیر خودتان را از شعر همیشه سهراب سپهری با شروع عصر چند عدد سار دور شدند از مدار حافظه کاج بنویسید.

متن زیر از جمله نوشته‌های محمدرضا نوشمند بر این شعر است. انتشار این متن به معنای تایید کامل محتوای آن نیست. وب سایت شعر و مهر فضایی آزاد برای تبادل فکر و اندیشه است. شما نیز می توانید در بخش دیدگاه‌ها معنای خودتان را از این شعر اضافه کنید.

دکتر شمیسا در کتاب نقد شعر سهراب سپهری در بخشی با عنوان «زن شبانه موعود» شعر «همیشه» را بر اساس افکار کارل گوستاو یونگ بررسی کرده است. با توجه به وجود نقد ایشان لزومی به ابراز وجود نقدی با مطالب مشابه نمی بینم؛ در عوض، فکر می کنم بد نباشد آنچه را که تفاوت برداشت من با ایشان است در اینجا مطرح کنم و خوب است که خوانندگان دقیق نیز هم شعر سهراب را خوب بخوانند و هم این نظرات را و خود نیز بی نظر نباشند.

سهراب با شعر«همیشه» تقریباً به پایان کتاب حجم سبز رسیده است و به نظر می رسد با این شعر مانند شاعران حماسه سرای کلاسیک می خواهد از الهه های شعر و هنر برای خلق آثار بعدی اش مدد بگیرد. این جور می نماید که او با شعر دعا گونه ی «همیشه» به بستر می رود و آماده ی دریافت های بعدی اش می ماند. سؤال این است که چه دریافت هایی و به چه شیوه ای. تفاوت برداشت من با دکتر شمیسا از همین جا آغاز می شود. ایشان با این که نوشته اند «همزبانی و مواجهه با آنیما گاهی در خواب صورت می گیرد و در باب کالریج و برخی دیگر گفته اند که اثر هنری در خواب به آنان الهام شده است،» معلوم نیست چرا سرآخر به این نتیجه می رسند که «در بند سوم سرایش شعر به اتمام رسیده است. او (سهراب) تمام شب با آنیما بیدار بوده است و شب را نخفته است، این است که می گوید دیشب شیرین پلک را که همان خواب آسوده یی باشد بر چمن ذهن بی دغدغه ی او گسترده کند.» گویا ایشان فکر می کنند که سهراب شب را بیدار مانده تا شعری را به کمک آنیما بنویسد و بعد که از نوشتن فارغ شده است صبح قلم را به کناری می گذارد تا به بستر برود و بخوابد. منطقی تر این است که فکر کنیم سهراب این بار پیش از رفتن به بستر این «همیشه» را آگاهانه و بدون حضور آنیما نوشته بود و بعد قلم را کنار گذاشت و به بستر رفت تا در خواب و ناخودآگاه، اگر بخت با او یاری کند، آنیمای خود را بیابد و ببیند و به کمک الهه های هنری که هر کدام چهره ای از آن آنیما در وجودش هستند و او هر یک را به نامی می خواند چیزی برای خلق اثری جدید پیدا کند.

به نظر من، سهراب این شعر را، همان عصر پیش از خواب گفته است و حرف هایش در حقیقت خواسته های پیش از خواب اوست. سهراب آنچه را که مایل است اتفاق بیفتد، اتفاقاً، می خواهد که در خواب و یا در حالت خواب گونه ای اتفاق بیفتد. بهتر است از همان بند نخست خواسته ی او را بررسی کنیم. سهراب می گوید:

عصر

چند عدد سار

دور شدند از مدار حافظه ی کاج.

نیکی جسمانی درخت بجا ماند.

عفت اشراق روی شانه ی من ریخت.

حیف است از جملات نخست این بند فقط به عنوان قید زمان استفاده کنیم و سریع از آن بگذریم. درست است که «عصر است» ولی دغدغه ی سهراب حقیقتی است که در متن نادیدنی آنچه که می بیند وجود دارد. سهراب پرواز چند عدد سار را از روی کاج می بیند، امّا در آنچه که اتفاق افتاده است چیزی را هم که نادیدنی است می بیند؛ آن چیز همان مدار حافظه ی کاج است. سارها از وجود کاج بهره مند شده اند و بعد از حافظه اش دور و ناپدید شده اند. هنگامی که سهراب از بقای نیکی جسمانی درخت می گوید، ناگفته نیکی روحانی و معنوی آن را هم در نظر دارد. سهراب حرفی از بقای آن نمی زند چون به چشم نمی آید. امّا، او وجود آن را به صورت عفت اشراقی که روی شانه اش ریخته حس می کند. همین برایش مسئولیت سنگینی می آورد، البته نه نسبت به این درخت، بلکه نسبت به چیزهایی که در زندگی درخت گونه پذیرای سارهایی بوده اند که دیگر روی حافظه شان نمانده اند. خود سهراب به گونه ای هم سار است و هم درخت. هم مانند سار از حافظه ی دیگران پریده است و از حافظه ی خودش نیکی آنان پاک و یا کمرنگ شده است، از سوی دیگر او مانند درختی است که دیگرانی که از نیکی اش بهره برده اند حالا در حافظه اش نمانده اند. البته، شقّ نخست بیش تر مد نظر سهراب است. «عفت اشراق» نوری است که در غروب طلوع کرده و بر او تابیده است. سهراب با این چند خط مقدمه ی آغازین شعرش واقعاً چه می خواهد؟

سهراب برای این که شعر بگوید و یا نقاشی کند نخست دست به دامان «زن شبانه ی موعود» می شود. زنی که شب ها به بستر او می آید، معلوم است که خواب و به تعبیر دیگر رؤیایی است که با خواب نزد او می آید. وعده ی هر شبه دارد. سهراب امیدوار است در خواب «دختر تکامل خوشرنگ» و «حوری تکلم بدوی» نیز سراغ او بیایند و برایش حرف بزنند. در حقیقت، او می خواهد در خواب از طریق این دو تمام یا بخشی از آن چیزهایی را که از حافظه اش پریده است دوباره به دست بیاورد و آنها را به زبان شعر و زبان رنگ در وهله ی نخست به خودش و بعد به دیگران بنمایاند. حرف های «زن شبانه ی موعود» که در برگیرنده ی نقش های «خواهر تکامل خوشرنگ» و کلمات «حوری تکلم بدوی» لست بدون شک برای او گویای گویا نخواهد بود، ولی هر چه که باشد از هیچ و از حافظه ی فراموش کار و خالی از گذشته ی اساطیری بهتر است. سهراب آنچه را که در خواب می بیند و می شنود تا آنجا که پس از بیداری حافظه اش با او یاری کند در قالب نقّاشی و شعر روی پرده ی ادراک می آورد. این نقش ها و حرف ها، گمشده های حافظه در اثر گذشت زمان اند که گاهی در خواب خودی نشان می دهند. برای توجیه این که سهراب در خواب منتظر آنیمای خود است لازم می بینم با جهشی سراغ بند انتهایی «همیشه» بروم. او سرآخر می گوید:

بعد

دیشب شیرین پلک را

روی چمن های بی تموج ادراک

پهن کن.

چرا سهراب اگر تمام شب را نخوابیده است باید از شب شیرین پلک بگوید؟ «شب شیرین پلک» در حقیقت به خواب شیرینی اشاره می کند که در بستر زن شبانه ی موعود خواهد گذشت و شیرینی اش به حرف هایی است که انتظار دارد از او و از خواهر تکامل خوشرنگ و حوری تکلم بدوی بشنود. در حقیقت، تمام شعر «همیشه» که نگارش اش به پیش از خواب و پیش از دریافت حرف های زن شبانه ی موعود و خواهر تکامل خوشرنگ و حوری تکلم بدوی برمی گردد دربرگیرنده ی حرف های سهراب است. (بدون تردید همه ی اشعار یک شاعر بروز حقایق نهفته در ناخودآگاه او نیست. شعر «همیشه» بیش تر برآمده از ضمیر آگاه سهراب است.) سهراب نمی گوید که حرف های این شعرش را از زبان «زن شبانه ی موعود» و «خواهر تکامل خوشرنگ» و یا «حوری تکلم بدوی» شنیده است و حالا دارد حرف آنها را تکرار می کند. البته او همیشه منتظر شنیدن حرف هایی است که در بیداری نمی شنود. او می خواهد خواب و یا خواب گونه ای به سراغ او بیاید تا از درونش آن حرف هایی را بشنود که سارگونه از حافظه اش پریده اند. برای همین است که صحبت از «همیشه های سیاه» می کند. در بیداری و روشنایی، هنگامی که او حقایق پنهان را نمی بیند انگار در سیاهی است. روشنایی حقیقی در خواب و در تاریکی ظاهری سراغ او می آید. اشاره ی سهراب چه اندازه دقیق است هنگامی که می گوید:

حرف بزن ای زن شبانه ی موعود

زیر همین شاخه های عاطفی باد

منظور سهراب کدام «شاخه ها» است؟ با گفتنِ «همین» او انگار به چیزی اشاره می کند که پیش چشم هایش است و پیش از این از آن صحبت کرده است. پس، می توان گفت که او دارد به همین درخت کاجی اشاره می کند که همین چند لحظه پیش چند سار از روی آن پریده اند. شاخه هایش هم برای آن نیکی جسمانی دیدنی و هم برای آن نیکی های نادیدنی ایثارگونه اش عاطفی است. «شاخه های عاطفی باد» در واقع نشان دهنده ی این است که عاطفه ی این شاخه ها به دست باد است، به سرعت آن می رود و فراموش می شود. چیزهایی از آنچه را که پریده و رفته و فراموش شده است با تصویری دیگر در خواب می توان دید و شرح آنها را به زبانی دیگر می توان در خواب شنید. سهراب همین را می خواهد. او با خواب می خواهد به گذشته و به کودکی فراموش شده اش بازگردد. این کودکی کودکی بشر هم هست.

حرف بزن، ای زن شبانه ی موعود!

زیر همین شاخه های عاطفی باد

کودکی ام را به دست من بسپار.

سهراب در ادامه باز هم می خواهد که بخش های سیاه ذهن و هوش اش با حرف از چیزهایی که دیگر فراموش شده اند روشن شود:

در وسط این همیشه های سیاه

حرف بزن، خواهر تکامل خوشرنگ!

خون مرا پر کن از ملایمت هوش.

نبض مرا روی زبری نفس عشق

فاش کن.

نخست لازم است بگویم که، در واقع، «خواهر تکامل خوشرنگ» برای سهراب الهه ی «نقّاشی» است. در گذشته نقاشی و شعر را خواهران یکدیگر و Sister Arts می نامیدند. هوراس نقاشی و شعر را همسان می دانست. افلاطون که هنر را برای بیان حقیقت قبول نداشت، شعر و نقاشی را در ارائه ی شمه ای از آن از اشکال دیگر ناتوان تر می دانست. او با مثال «تخت» که از سقراط برگرفته بود تلاش کرد تا نشان بدهد که آن تختی که نجّار می سازد به ظاهر چیزی مانند تختی است که در دنیای «مُثُل» است؛ بنا بر این ناقص است. آن تختی هم که نقّاش از روی تخت نجّار رسم می کند تنها آن را از زاویه ای محدود نشان می دهد و نسبت به آن باز هم یک مرحله از حقیقتِ تخت دورتر است. آن شعری را هم که شاعر درباره ی تخت می نویسد تنها حرفی است که فقط توصیف تخت نجّار و نقّاش است. ارسطو نیز بعد از افلاطون، گرچه با او در مورد نوع و میزان حقیقت گویی هنر هم عقیده نبود، تفاوت های بین این اشکال هنری را نشان داد. نتیجه ی بحث او را با این ضرب المثل خلاصه می کنم که «شنیدن کِی بود مانند دیدن!» نقّاشی گرچه در بیان حقیقت از نمایش و مجسمه سازی سه بعدی ناقص تر است، نسبت به شعر برای نمایش آن کامل تر است. به همین دلیل است که آن را می توان «خواهر تکامل خوشرنگِ» شعر نامید. سهراب ابتدا از این «خواهر تکامل خوشرنگ» می خواهد به هوش اش آرامش بدهد. چرا؟ برای اینکه تا هنگامی که هوش اش درگیر کشف پاسخ مجهول هایی است که کلید آنها در چیزهایی است که از حافظه اش پریده اند و فراموش شده اند احساس آرامش نمی کند. (البته این مجهولات تنها مربوط به سهراب نمی شود، این ها برای «انسان» که با گذشت زمان دچار فراموشی تاریخ و تاریخی شده است مجهول است. حرف ها و تصویرهای گمشده ای را که سهراب یا هر کس دیگری از طریق خواب یا هر طریق دیگری کشف می کند به انسان در کشف حقیقت و شناخت خودش کمک خواهد کرد.سهراب در ادامه می گوید:

نبض مرا روی زبری نفس عشق

فاش کن

«زبری نفس عشق» چیست؟ چه چیز نفس عشق را زبر می کند؟ چون پیش از این گفته ام که منظور از «خواهر تکامل خوشرنگ» همان نقّاشی است، حالا ناچارم این «زبری» را به «زبری بوم نقّاشی» ربط بدهم. به تعبیری باید بگویم آنچه را که به شکل احساس «خواهر تکامل خوشرنگ» با حرف هایش در رگ سهراب می گذارد، سرانجام، در بیداری، به دست و قلم موی نقّاشی اش می رسد و روی بوم زبر تبدیل به تصویری می شود که در حقیقت، افشا کننده ی حقایق نهفته و ناگفته ای از سرگذشت و سرنوشت او (و در واقع انسان) است. «نفس عشق» روی پرده ی نقاّشی است که دپار زبری می شود و همین زبری آن عشق و نفسی را که به چشم نمی آید قابل تماشا می کند.

سهراب امیدوار است که حرف های «خواهر تکامل خوشرنگ» چه تصاویری را برای او به نمایش درآورد؟ می گوید:

روی زمین های محض

راه برو تا صفای باغ اساطیر.

تصاویر پیش روی سهراب از زمین و باغ در زندگی عادّی عاری از ویژگی های «محض» و «صفا» و «اساطیری» است. زمین و باغ و زندگی باید آن روی فراموش شده اش را به هنرمند نشان بدهد تا او آنها را به نمایش درآورد. ممکن است خیلی از این تصاویر برای آنهایی که به چنین «محض» و «صفا»یی که در ضمیر نهفته ی خودشان هم وجود دارد راه نیافته اند گُنگ باشد، ولی نیاز فعلی سهراب این است که خودش به هوش بیاید و از این گُنگی و بی هوشی تا اندازه ای رهایی پیدا کند. سهراب، بعد، به دعا «حوری تکلم بدوی» را فرامی خواند و می گوید:

در لبه ی فرصت تلألؤ انگور

حرف بزن، حوری تکلم بدوی!

(خودِ سهراب چه قدر خوب حرف می زند!) «حوری تکلم بدوی» «در لبه ی فرصت تلألؤ انگور» جوری حرف می زند که در گفته هایش راستی مستی باشد و جنون و هذیان گویی مستی نباشد. ا«لبه ی فرصت تلألؤ انگور» حدّی است که از آن نباید فراتر برود. دست کم، این چیزی است که من از «لبه ی فرصت تلألؤ انگور» در ارتباط با موضوع و مضمون این شعر می فهمم. کسی که به لبه ی روشنی انگور می رسد دارای گفتار روشنی می شود که با روشنی آن طلوع حقیقی انگور رخ می دهد. این کس در اینجا همان «حوری تکلم بدوی» است. او هم باید افشاگری کند وگرنه انگور انگور است. آنچه که تازگی دارد و با تلألؤ آن حقیقتی که در پس آن است اتفاق می افتد مهم است. حوری بودنِ این صاحب تکلم بدوی برای این است که بهشتی است و راست می گوید، و بدوی بودن اش برای این است که وجودش به گذشته های ازلی و بدوی برمی گردد و می تواند از آن گذشته ها بگوید. حرف های مستانه ی این حوری، سهراب را جوری مستِ خود خواهد کرد که با عبارات او حزن اش صاف می شود و آن حزنی می شود که از بدو خلقت انسان در وجودش بود. حزن های دیگر محو می شود.

حزن مرا در مصب دور عبارت

صاف کن.

در همه ماسه های شور کسالت

حنجره ی آب را رواج بده.

سهراب غیر از صافی حزن، از «حوری تکلم بدوی» حذف کسالت را نیز می خواهد. این کسالت برای او ناشی از گونه ای سکوت است که همسان خشکی ساحل شنی است. این ماسه ها به این خاطر شورند که پیش از این بستر دریا بوده اند. آب دریا باید دوباره به آنها برسد و این چنین با آنها و با سهراب سخن بگوید. آبِ فراموش شده از ذهن ماسه ها باید به آنها بازگردد.

یافته های زمان بیداری مان گرفتار امواج و پستی ها و بلندی های چمن ادراک مان می شود. حقیقت در لابه لای این امواج است و با آنها جوری بالا و پایین می رود که هرگز خوب قابل تشخیص نیست و درست به چشم نمی آید. چمن و در حقیقت ذهنی که می خواهد پذیرای حاصل آن خواب شیرین در بستر زن شبانه ی موعود باشد عاری از امواج مزاحم پوشاننده ی حقیقت است. تصاویری از آن گذشته ی فراموش شده و آن زمین محض و آن باغ اساطیری بهشت گونه بخشی از آن حقیقتی است که سهراب می خواهد بدون چین و یرا پیش رویش باز و پهن شود.

سهراب می خواهد که حقیقت خودش را در خواب به او بنمایاند تا بعد آنچه را که حاصل خواب «دیشب شیرین پلک» است بتواند در بیداری به یاد بیاورد و به صورت شعر یا نقّاشی بازآفرینی کند. این کار را در صورتی می تواند انجام بدهد که چمن های ذهن اش عاری از امواجی باشد که دوباره حقیقت را در خود گم خواهد کرد. این الهه های الهام باید با او در بیداری اش تا جایی که حرف ها و تصاویرشان را به خاطر داشته باشد تا به روی کاغذ و بوم بیاورد همراهی کنند. اگر چمن های ادراک او مواج باشد ( که اغلب برای همه این چنین است که خواب هایشان همیشه به یادشان نمی آید) دوباره دچار همان مشکلی می شود که در ابتدای شعر تصویر نمادینی از آن را نشان داده بود. سارها دوباره از مدار حافظه ی درخت دور می شوند.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

The maximum upload file size: 20 مگابایت. You can upload: image, audio, video, document, spreadsheet, interactive, text, archive, code, other. Drop file here

chat