شعر مهمان فروغ فرخزاد

شعر مهمان فروغ فرخزاد

 

امشب آن حسرت دیرینهٔ من
در بر دوست به سر می آید

در فروبند و بگو خانه تهی است
زین سپس هر که به در می آید

شانه کو تا که سر و زلفم را
در هم و وحشی و زیبا سازم

باید از تازگی و نرمی و لطف
گونه را چون گل رویا سازم

سرمه کو ، تا که چو بر دیده کشم
راز و نازی به نگاهم بخشد

باید این شوق که در دل دارم
جلوه بر چشم سیاهم بخشد

چه بپوشم که چو از راه آید
عطشش مفرط و افزون گردد

چه بگویم که ز سِحر سخنم
دل به من بازد و افسون گردد

آه ، ای دخترک خدمتکار
گل بزن بر سر و بر سینهٔ من

تا که حیران شود از جلوهٔ گل
امشب آن عاشق دیرینهٔ من

چو ز در آمد و بنشست خموش
زخمه بر جان و دل و چنگ زنم

با لب تشنه دو صد بوسه شوق
بر لب بادهٔ گلرنگ زنم

ماه اگر خواست که از پنجره ها
بیندم در بر او مست و پریش

آنچنان جلوه کنم کو ز حسد
پرده ابر کشد بر رخ خویش

تا چو رویا شود این صحنهٔ عشق
کندر و عود در آتش ریزم

ز آن سپس همچو یکی کولی مست
نرم و پیچنده ز جا برخیزم

همه شب شعله صفت رقص کنم
تا ز پا افتم و مدهوش شوم

چو مرا تنگ در آغوش کشد
مست آن گرمی آغوش شوم

آه ، گویی ز پس پنجره ها
بانگ آهستهٔ پا می آید

ای خدا ، اوست که آرام و خموش
به سوی خانهٔ ما می آید

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *