شعر مرغ آمین نیما یوشیج

شعر مرغ آمین نیما یوشیج

شعر مرغ آمین نیما یوشیج

 

مرغ آمین درد آلودی است کاواره بمانده

رفته تا آنسوی این بیداد خانه

بازگشته رغبتش دیگر ز رنجوری نه سوی آب و دانه

نوبت روز گشایش را

در پی چاره بمانده.

می شناسد آن نهان بین نهانان (گوش پنهان جهان دردمند ما)

جور دیده مردمان را.

با صدای هر دم آمین گفتنش، آن آشنا پرورد،

می دهد پیوندشان در هم

می کند از یأس خسران بار آنان کم

می نهد نزدیک با هم، آرزوهای نهان را.

بسته در راه گلویش او

داستان مردمش را.

رشته در رشته کشیده (فارغ از هر عیب کاو را بر زبان گیرند)

بر سر منقار دارد رشته ی سردرگمش را.

او نشان از روز بیدار ظفرمندی است.

با نهان تنگنای زندگانی دست دارد.

از عروق زخمدار این غبار آلوده ره تصویر بگرفته.

از درون استغاثه های رنجوران.

در شبانگاهی چنین دلتنگ، می آید نمایان.

وندر آشوب نگاهش خیره بر این زندگانی

که ندارد لحظه ای از آن رهایی

می دهد پوشیده، خود را بر فراز بام مردم آشنایی.

رنگ می بندد

شکل می گیرد

گرم می خندد

بالهای پهن خود را بر سر دیوارشان می گستراند.

چون نشان از آتشی در دود خاکستر

می دهد از روی فهم رمز درد خلق

با زبان رمز درد خود تکان در سر.

وز پی آنکه بگیرد ناله های ناله پردازان ره در گوش

از کسان احوال می جوید.

چه گذشته ست و چه نگذشته است

سرگذشته های خود را هر که با آن محرم هشیار می گوید.

داستان از درد می رانند مردم.

در خیال استجابتهای روزانی

مرغ آمین را بدان نامی که او را هست می خوانند مردم.

زیر باران نواهایی که می گویند:

-«باد رنج ناروای خلق را پایان»

(و به رنج ناروای خلق هر لحظه می افزاید)

مرغ آمین را زبان با درد مردم می گشاید.

بانگ بر می دارد:

– «آمین!

باد پایان رنجهای خلق را با جانشان در کیم

وز جا بگسیخته شالوده های خلق افسای

و به نام رستگاری دست اندرکار

و جهان سرگرم از حرفش در افسون فریبش.»

خلق می گویند:

– «آمین!

در شبی اینگونه با بیداش آیین.

رستگاری بخش – ای مرغ شباهنگام – ما را!

و به ما بنمای راه ما بسوی عافیتگاهی.

هر که را – ای آشنا پرور – ببخشا بهره از روزی که می جوید.»

-«رستگاهری روی خواهد کرد

و شب تیره، بدل با صبح روشن گشت خواهد.» مرغ می گوید.

خلق می گویند:

– «اما آن جهانخواره

(آدمی را دشمن دیرین) جهان را خورد یکسر.»

مرغ می گوید:

-«در دل او آرزوی او محالش باد.»

خلق می گویند:

«اما کینه های جنگ ایشان در پی مقصود

همچنان هر لحظه می کوبد به طبلش.»

مرغ می گوید:

«زوالش باد!

باد با مرگش پسین درمان

ناخوشی آدمی خواری.

وز پس روزان عزت بارشان

باد با ننگ همین روزان نگونساری!»

خلق می گویند:

– «اما نادرستی گر گذارد

ایمنی گر جز خیال زندگی کردن

موجبی از ما نخواهد و دلیلی برندارد.

ور نیاید ریخته های کج دیوارشان

بر سر ما باز زندانی

و اسیری را بود پایان.

و رسد مخلوق بی سامان به سامانی.»

مرغ می گوید:

– «جدا شد نادرستی.»

خلق می گویند:

– «باشد تا جدا گردد.»

مرغ می گوید:

– «رها شد بندش از هر بند، زنجیری که بر پا بود»

خلق می گویند:

– «باشد تا رها گردد.»

مرغ می گوید:

«به سامان باز آمد خلق بی سامان

و بیابان شب هولی

که خیال روشنی می برد با غارت

و ره مقصود در آن بود گم، آمد سوی پایان

و درون تیرگیها، تنگنای خانه های ما در آن ویلان،

این زمان با چشمه های روشنایی در گشوده است

و گریزانند گمراهان، کج اندازان،،

در رهی کامد خود آنان را کنون پی گیر.

و خراب و جوع، آنان را ز جا خورده است

این زمان مانند زندانهایشان ویران

باغشان را درشکسته.

و چو شمعی در تک گوری

کور موذی چشمشان در کاسه ی سر از چریشانی.

هر تنی زانان.

از تحیر بر سکوی در نشیسته.

و سرود مرگ آنان را تکاپو هایشان (بی سود) اینک می کشد در گوش.»

خلق می گویند:

-«بادا باغشان را، در شکسته تر

هر تنی زانان، حدا از خانمانش، بر سکوی در، نشسته تر.

وز سرود مرگ آنانريال باد

بیشتر بر طاق ایوانهایشان قندیلها خاموش.»

-«بادا!» یک صدا از دور می گوید.

و صدایی از ره نزدیک.

اندر انبوه صداهای به سوی ره دویده:

-«این، سزای سازگاراشان

باد، در پایان دورانهای شادی

از پس دوران عشرت بار ایشان.»

مرغ می گوید:

-« این چنین ویرانگیشان، باد همخانه

با چنان آبادشان از روی بیدادی.»

-«بادشان!» (سر می دهد شوریده خاطر، خلق آوا)

– «یاد آمین!

و زبان آنکه با درد کسان پیوند دارد باد گویا!»

– «یاد آمین!

و هر آن اندیشه، در ما مردگی آموز، ویران!».

– «آمین! آمین!»

و خراب آید در آوار غریو لعنت بیدار محرومان

هر خیال کج که خلق خسته را با آن نخواها نیست.

و در زندان و زخم تازیانه های آنان می کشد فریاد:

«اینک در و اینک زخم»

(گرنه محرومی کجیشان را ستاید

ورنه محرومی بخواه از بیم زجر و حبس آنان آید)»

– «آمین!

در حساب دستمزد آن زمانی که بحق گویان

بسته لب بودند

و بدان مقبول

و نکویان در تعب بودند»

-«آمین!

در حساب روزگارانی

کز بر ره، زیرکان و پیشبینان را به لبخند تمسخر دور می کردند

و به پاس خدمت و سودایشان تاریک

چشمه های روشنایی کور می کردند»

– «آمین!

-«با کجی آورده های آن بد اندیشان

که نه جز خواب جهانگیری از آن می زاد

این به کیفر باد!»

– «آمین!

– « با کجی آورده هاشان شوم

که از آن با مرگ ماشان زندگی آغاز می گردید

و از آن خاموش می آمد چراغ خلق.»

-«آمین!

– « با کجی آورده هاشان زشت

که از آن پرهیزگاری بود مرده

و از آن رحم اوری واخورده.»

-«آمین!

– « این به کیفر باد

با کجی آورده شان ننگ

که از آن ایمان به حق سوداگران را بود راهی نو، گشاده در پی سودا.

و از آن، چون بر سریر سینه ی مرداب، از ما نقش بر جا.»

«آمین! آمین!»

*

و به واریز طنین هر دم آمین گفتن مردم

(چون صدای رودی از جا کنده، اندر صفحه ی مرداب آنگه گم)

مرغ آمین گوی

دور می گردد

از فراز بام

در بسیط خطه ی آرام، می خواند خروس از دور

می شکافد جرم دیوار سحرگاهان.

وز بر آن سرد دود اندود خاموش

هرچه، با رنگ تجلی، رنگ در پیکر می افزاید.

می گریزد شب.

صبح می آید.

تجریش. زمستان 1330

قالب شعر: نیمایی

 

کتاب‌های نیما یوشیج را از دست ندهید:

 

مجموعه کامل اشعار نیما یوشیج
مجموعه کامل اشعار نیما یوشیج

 

درباره هنر شعر و شاعری نیما یوشیج
درباره هنر شعر و شاعری نیما یوشیج

 

یادداشت های روزانه نیما یوشیج
یادداشت های روزانه نیما یوشیج

برای مشاهده ی تمام « کتاب های نیما یوشیج » اینجا کلیک کنید

 

شعر مرغ آمین نیما یوشیج
مرغ آمین
مرغ آمین شعر
شعر مرغ آمین
شعر مرغ آمین درد آلودیست
شعر مرغ آمین از کیست
شعر مرغ آمین نیما
مرغ آمین درد آلودی است
مرغ آمین درد آلودیست که آواره بمانده
مرغ آمین درد آلودی
مرغ آمین درد آلود
متن مرغ آمین درد آلودیست
مرغ امین درد آلودیست که
مرغ امین درد آلودیست

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *