شعر قلعه ی سقریم نیما یوشیج

شعر قلعه ی سقریم نیما یوشیج

شعر قلعه ی سقریم نیما یوشیج

 

مانده ام از حکایت شب بیم

بارک الله احسن التقویم

چه به خوابی گران درافتادم

کاروان رفت و چشم بگشادم

داده ام نوبتی چنان از دست

که نیارم به حال خود پیوست.

آن که بردش به ره گرانی خواب

دست با باد داد و پای بر آب

خواب دوشم ز جای برد چنان

که دل از جان گسست و از دل جان

از نگه دیده ام نجست سراغ

سحر امد به یاوه سوخت چراغ.

گرم بودم چو با نوای و سرود

رفت از من هر آنچه بود و نبود

دم صبحم ز دیده خواب چو برد

دل پشیمانی فراوان خورد

گفت: خفتی به راه و صبح دمید

گفتم: اینم نصیب بود و رسید.

تا جهان نقشبند خانه یماست

کم کس آید به کاردانی راست

ای بسا کس که او به خواب غنود

علی خورد و آب و فرسود

سود کس را به جان نخواند و بشد

کشته ی خورد خویش ماند و بشد

کشته، لکن، چنین نشاید بود

کشته از بهر خلق باید بود.

کشته ی این خورش کسی ست که او

همچو حیوان به خویش دارد رو

گفت: جز خود ندید هیچ کسی

گفتم: او شد، چنان که شد نفسی.

گفت: از اویی جز این چه می زاید

گفتم: اما به او گه می آید.

سحن آرد به کار رغبت تن

روی گرداند آن زمان ز سخن

یا بر آن روی پیچ در پیچد

روی پیچی چنین به سر پیچد

دیده اش نه، که راه بشناسد

پای نه، تا ز راه نهراسد

گم بدیدم به چابک اندیشی

کسی بگیرد به راه خود پیشی

ز آتش دوشم اوفتاده به دود

آن که این حرف گفت و رفت که بود؟

با کدام آشنا ز راه رسید؟

وز چه ناآشنا ز راه برید؟

آشنا دیده بود و داشت خروش

دید نااشنا، برفت ز جوش

داشت هر حرف او خبر ز امید

قصه می گفت و گوش من نشنید

هستی ای را نشان ندید و بشد

آمد از ناگه و رمید و بشد

مایه گر چند ز آفتاب مرا

تا سحر برده بود خواب مرا.

چون فلک نقش بیش و کم بگشاد

هر که را فذلکه به پش نهاد

از بد و نیک بر گرفت حساب

خفتگان را گشود چشم ز خواب

دست در سایه های پیچاپیچ

بر زدم وندر آن دیدیم هیچ

گرچه خود بامداد بنماید

که ز بیدار و خفته چه آید

خفته ای بس که همچو مرده بخفت

چشم بیدار بس که هیچ نگفت

ره بر آسوده دیدم از همه سوی

باغبان خفته، آب رفته ز جوی.

چون نباشم ز کرده ناخرسند

اگر از دوش قصه ام پرسند؟

ما که خفتیم دوش را نگران

چشم باش چه ایم از دگران؟

خفته آنگه به دعوی آبستن

دور ماندیم از انی ز دانستن

گرچه شادان که جمله یافته ایم

روی لکن ز جمله تافته ایم.

تمثیل

این مثل خوش به جای زد پیری

مانده با من به خاطر از دیری

«پیر ناگشته ای ندانی چیست

حرف پیرانه در جوانی نیست

گر جوان را به راه خواب برد

پیر را هر زمان شتاب برد

عقده زین نکته ی معمایی

نگشایی به روز بر نایی.»

آن که ما راست لذت است و الم

نیست در دایره جز این دو به هم

نوبت ای بس که رفت و بازنگشت

بی تکان هیچ خط دراز نگشت

چو در آن بازبینی آخر کار

با قراری که بود نیست قرار

بود اگر سنگی از تو بر سنگی

نیست در باز جای از آن رنگی

بی تو رنگی نکرده بر جای ایست

وان عمارت که کرده بودی نیست

نوبت مانده نوبت شدن است

پیر را کار دست و پا زدن است

غرقه ای بس درون قلعه ی آب

که کند دست و پا ز بیم و عذاب

چه عمارت کنی که ننهی باز؟

وگر این می کنی، بدان پرداز

با سبک دستی جهان وجود

نیست جز خواستن، نشانه ی بود.

از چه خواهی ز خاکی و آبی

بجز آنی که هست دریابی

خواستن کن که جمله از بد و نیک

خواستی چون تو با تواند شریک.

گرچه بسیار کس بجست نیافت

کس نه از جستجوی روی بتافت

آن که او یافت، هم تواند کرد

ورنه بی یافتن، چه داند کرد؟

یافتن، دستمزد خواستن است

کاهلی را حساب کاستن است.

مانده تا کی به راه های دراز؟

ماندگی، راه برکه دارد باز؟

شاخ چون سر فرد در اندازد

زیر پای کسان سر اندازد

عهده شد عهد را به وقت که دهر

شکند از تو گر شکست به قهر

باشد آبی اگر به جوی آور

ور بود سرخی ای به روی آور!

اندر طلب سخن و چگونگی ان

نیک باید به کار سنجیدن

اندکی هم به خویشتن دیدن

اندرین پرده زیر و بالا کن

سخنی نامدم نه نونه کهن

از سرایت که در جهان افتاد

چه رسیدم نه این نه آن افتاد

گر خود آوازه رنگ بود از من

همه آوازه ننگ بود از من

از سخن رستم آنچنان که ز بد

هیچ کس را بدی چنین نرسد.

بارها دانه کشتکار فشاند

کشت من بین که نادر و ده بماند.

گرچه بسیار هام بر سرِ شت

نامه ام ناتمام ماند به دست.

شب و بیم از حرامیان در کار

هم ز من بار ماند و هم رهوار

لعل در کان نهفت و زر در سنگ

بس که در کارم اوفتاد درنگ

من که در ره چراغ را خودم

چون فرو در شب سیاه خودم؟

گنج در گنج و صد طلسم در آن

چه نشینم چو آفتاب بر ان؟

گر سخن را نشان جان باشد

چون نه ما را ز جان نشان باشد؟

چون ز جان تن رمید و جان از تن

جز سخن چیست مانده از تو و من؟

نقشبند جهان نمای وجود

نقش از این خوش ترش به کار نبود

بس گشادند و باز پیوستند

در سخن جمله بیش او کم بستند.

سخنی با زبان جان پرورد

خوبتر از خزینه ی زر زرد

زر، تن مانده درامان دارد

سخن اما ترا به جان دارد

من که از گنج غیبم این مزد است

چون برد خاطرم از آن دزد است

آن که کالای من ز من پوشد

دزد اگر نیست در چه می کوشد؟

دزد بنگر به خانه پای به پیش

که هراس آیدش ز سایه ی خویش

سایه ی جان چو زونه جز سخن است

برگراییدنش از آن چه فن است؟

دل نه از خود اگر گسیخته ام

زهر در جام از چه ریخته ام؟

سخنی دارم ار به دلبندی

ساز چون ندهمش به خورسندی

پیر ناگشت از جوانی باز

کار پیرانه به که گیرد ساز

گرچه خامی بسا کز این زاید

به که خامی ز ما هم این آید.

تیزبینان به راه درباشند

که ز بیننده با خبر باشند

سخن رهزنان به راه گدار

باش ره را به دیده ی بیدار

برگرفتند چون حساب همه

آشکارا کنند خواب همه.

آغاز سخن

خیز ای آشنای نای و نوا

بر می آورد گر زنای آوا

خانه ی دل شد از نوای تو تنگ

با من آید خیال رفته به جنگ

نوبت ار یافتی دراز مکن

همه از خویش قصه ساز مکن

از تو گر زآنکه روی تافته ام

گفتنی ها بود که یافته ام

دادی از راه نغمه پردازی

با نهفتم که بود دمسازی

دل مرا دارد از پر امیدی

خنده ی بی صدای خورشیدی

پرده از پرده ی نهفت گشاد

آمدم دوستان رفته به یاد

تا نوای توام دل انگیزد

به که رنگی به رنگی آمیزد

دل به سویی نهفته باز دهم

داستانی نگفته ساز دهم.

ورود به داستان

روزگاری در این کریوه ی تنگ

کوی او کوه و خانه جایش سنگ

پدرم بود و ناتوان پیری.

سره مردی و نیک تدبیری

از هر افسانه دفتری خوانده

بر هر اندازه مطلبی رانده

درهم انداز حرف ها به دهن

گرم بگشای گونه گونه سخن.

شهد انگیخته به شیرینی

وندر او حکمتی که کم بینی

گر چو او شب دراز بازی داشت

هر دری را کلیدسازی داشت

بر نهادی از آنچه بود از بر

حرف بر حرف خویش تا به سحر.

جسته از هر دلی غرامت خویش

برده با هر کسی سلامت خویش

از سخن ها که بد، نه خسته شدی

هیچ در، از سخن نه بسته شدی

گر نیاسوده یا می آسودیم

چاشنی گیر حرف او بودیم

تا ز ما رغبت شنفتن بود

پیر را هم هوای گفتن بود

عهده می شد هزار گفتن را

برده گویی زیاد خفتن را.

داشت در روستای ما این پیر

در خور خویش عزت و توقیر

تا کسی نکته زاو چه سان جوید

بود بر وی که هم از آن گوید

قفل هر بسته را کلید او بود

در همه تیرگی امید او بود.

شبی آن گونه شد که آن درویش

پرده بردارد از حکایت خویش

باز گوید از آشکار و نهفت

طوفی از حرف اگر بیاید گفت

کز چه از خاک خود جدا افتاد

لاجرم تا به خاک ما افتاد

با چو ماکوهیان ز دیو بتر

جست خوی و نجست راه مفر

اندر این جایگه شگفت چرا

حرفی از خود به ما نگفت چرا؟

دلش از کین و جنگ ما نگرفت

راهی از ما به خود جدا نگرفت

همه در ساخت او به نان سیاه

با کفاف کم و امید تباه

جان شیرین در این میان چه کنی

با چنین خلق بی عنان چه کنی؟

هان بگو تا چه دیدی از بد و نیک

کاو فتادی در این عذاب شریک؟

با همه قدر در ملاحم دهر

چون ز ما رخ نتافتی از قهر؟

زاین فراتر رهت به پیش نبود

رحمی اندک به جان خویش نبود؟

داستان گفتن پیر

پدرم بس که مهربانی کرد

پیر را گرم تر زبانی کرد.

هم بر آن آینه که در خور بود

مهر از گنج سر به مهر گشود

گفت: این ره نه چون به خود پویم

سخن آن به که از پدر گویم.

آینه بند این فسانه ی نغز

اوست کز پوست می گشاید مغز

از سر رادی و تمام دهی

کرده از داده گنج خویش تهی

دیرباز این سخن به لب بودم

گفتم اکنون که دوست فر مودم

گر مرا سر گذشته ای نه نکوست

همه اندوده ی حکایت اوست

بر سر من چنان به مهر پدر

رخت چون برد از این سرای بدر

هیچ از آتش که جز فسانه نبود

برگ و باری در این زمانه نبود

عمر بس رفت و سالیان چه بسی

جز من و مام من نماند کسی

بر مسیر گزند و حکم ستیز

مانده را ماند چاره هم ز گریز

در حسابی که نیست با آن سنگ

هر چه بگرفت از سیاهی رنگ

گاوی افتاد در چمن پروار

نازنینی برفت لیک از بار

من چه گویم چه سوز محشر بود

چشم مردم چگونه بر سر بود

هیچ کس را نه چشم تا نگرد

گوش تا نالش از کسی بخرد

رفت از مرد و زن قیاس و تمیز

در سرایی در او نه فرش و نه چیز

رنگ بگسیخت تنگی از همه چیز

غر و لندی نمود یعنی خیز

خلق را خانه گشت ویرانه

گشت ویرانه اش به ا زخانه

گرچه از خانه به نه جایی بود

رغبت رستن از بلایی بود

چو خرابی گرفت خانه ی تو

کوه بهتر از آشیانه ی تو.

آن که از جای شد به جای رسید

بس بداکان ز ما به ما برسید.

نیست اندر مسیل جای درنگ

خاک بر سر ز ماندن آید سنگ

لاجرم از چنان نشیب و فراز

که بلا بودش از پی تک و تاز

هم من و مام من چنان به زیان

بگسستیم دل ز خانه و مان

دور گشتیم از سر تشویش

بامدادی ز شهر مردم خویش.

آشنایی چنان بسوختمان

که به بیگانه چشم دوختمان

تا هر آتش به پیش درگیرد

به که آن رنجمان به برگیرد

با انیسان ما ز خرد و کلان

نامی از ما نرفت هم به زبان

یادشان گر بخونه ز آنانم

یاد آنان بسی نمی رانم

بس گسستند و باز پیوستند

قصه ی خود ولی به من بستند

کس ندانست ما کجا شده ایم

از کجا آمدیم تا شده ایم

آمدیم ار به طبع از پی زیست

این همه سرگرانی از پی چیست؟

چون جهان پرده بس ببست و گشود

وز دگر پرده نقش خود بنمود

داد در کار سهل و دشوارش

بهره ی هر که را به مقدارش

نیز ما را سپرد از همه گنج

سرسپاری به بیشترها رنج

عمر او (عمر دوستانم باد)

گرچه مامم جوان جهان بنهاد

گهر از کان من چنان پر شد

که غمش تا ابد به جان در شد

من بماندم که ماجرا بینم

وز بد و نیک تا چه ها بینم

از جفا وز ستم که می آید

بیشتر حرف از آن نمی شاید

زین اشارت که رفت خود خوانی

گر بگویم وگرنه خود دانی

دانه ی در که نیستش مقدار

زان بود کاوفتد به زیر غبار

کس نبیند در او که دست برد

گرچه دردانه اش کسش نخرد

با همه نعمت جهان کم و بیش

نیستش قدر، مردم درویش

دیه تا دیه و شهر تا سوی شهر

از همه شهر و دیه جستم قهر

شبی از روز وام می بودم

روزی از شب تباه می بودم

تا در اینجام گشت آبشخور

تن تهی ماند و جانم آمد پر

پری افتادم از شتاب و درنگ

آنچنان کز پری بماند سنگ

من چه گویم کز آن نرنجی تو

گرچه هر حرف نیک سنجی تو

بس که گردیده ام به گردش سیل

خاک را هم به سر نشسته به کیل

صد بپوشیده ام به روی نهان

یک به زنگ آوریده ام به زبان

آرزو دوست و آرزو پرورد

زیر و بالا نمایم از همه درد

دست آموز مرغ خویشتنم

من که از هم گشای هر سخنم

تا به هم در نشانده ام سخنان

دل من با سخن یکی است همان

گر بگویم مپرس چیست سبب

وز نپوشم مگوی نیست ادب

از ادب کردن و ادب سازی

با جهانم بود همآوازی

دل توانم ز خود شکست، این هست

دل نیارم ز خلق، لیک شکست

سالیان است و این نهان نبود

گله هیچم از میزبان نبود

من در این خانه جای مهمانم

نیست حرف گزافهه آسانم

تا در این روستا نشان من است

هرچه کان هست گویی آن من است

حرف از صدق بر زبانم باد

میزبان بیش مهربانم باد

میمان مرد اگر نه رو تُرُش است

همه از میزبان خویش خوش است

خوش بود میزبان نیکو خوی

که کرم داشت وان نداشت به روی

کرد خوش برگ میهمانی راست

میزبانی که این پذیرش خواست

دل چه جوید چو شمع یارتویی

چه دگر کار چون به کار تویی

عمر بر من به سر شده با دوست

سود اگر کرده ام ز داده ی اوست

در رسیده ز ره مرا گنجی

وقت بایست نه مرا رنجی

نقد در مشت و توشه در انبان

می زیم شاد و می روم خندان

گر نینبارم از نیامد کار

هر زمینی مراست خرمن بار

برگ نانی چو در رسید خوشم

وز فزونی کس نه رو تُرسشم

چو به دل کام جسته زین خوانم

چه تمنای مزد دندانم؟

گ.نه کس چیست و چیزره دست چومن

هر که اینجاست با من است چو من

گر دگر سال بیش از این بودم

ور ز من کاست، دل نفرسودم

خون دل گر خورم، نباشد غم

اندک از خنده ام نماند کم

بیشتر زآنچه بر ایادی شان

می رود شکر من به شادی شان

با بلایی حذر نهز آنم هست

بی بلاد درد این و آنم هست

تا کمان کرد چرخ پشت مرا

به جز آه کسان نکشت مرا

می گشایم اگر دری به امید

بسته دارم هزار در به کلید

سخن اندر دهان بگردانم

تا به سود کسان سخن رانم

بر سر آن نیم به نیرنگی

که نهم سنگ بر سر سنگی

من بر آنم که از وفاداری

قصه گویم چنان که خوش داری

باشد از این فرو نهاده مرا

دینم این بود حرف بهم چرا

پیش از آن کاین سخنوری بینی

بایدم آدمیگری بینی

گو سخنگو شهیر عالم شد

چه بها خود اگر نه آدم شد؟

پژوهش اندر طلب داستان

گفت با پیر تنگدل، پدرم

که از این قصه سوختی جگرم

همه از رنج خود سخن کردی

نکته گفتی و طرف آوردی

بی نوایی جلای مرد برد

دورش اندازد از قرار خرد

هیچ مخلوق بی نوا نشود

ور شود، از چه کاو جدا نشود؟

مرد بر موج چون غریق افتد

کی در اندیشه ی رفیق افتد؟

بس بدیدم چو سختی آمد پیش

کادمیزاد گشت از ره خویش

به هلاک از هلاک روی آورد

گرچه با بس هلاک خوی آورد

شاخ، کان جمله بار و بر دارد

درد بی برگیش خطر دارد

گرچه دریا بود بلند آواز

چون نه آبی خورد، بخشکد باز

نیک مردان ولی نه این باشند

چون تو با هر بلا قرین باشند

رسم خدمت رهایی است از خویش

دل در این کس نکرد، جز درویش

شفقت می برد به حال کسان

گرچه خود هر عذاب راست نشان

سر نه زاین باز می نهد آنی

تا نبیند بلازده جانی

گر، به خدمت کمر بباید بست

باید از یاد راحت خود رست

نیست در این سرایگاه نحوس

جز فسونی که هست، یا افسوس

سخن تو به جای بود درست

خواندمت حرف آخرین ز نخست

تو ز هر رشته ای کشیدی دست

تا بدین رشته گوهرت پیوست

بر حصاری که دست داری تو

کیست داند که در چه کاری تو

یک خط از ده خط ار بدر داری

خط تو دانی کز آن خبر داری.

من نگویم چه حرف بنهفته است

قصه ات تا کدام جا گفته است

با کجی های سرگذشته که بود

ز آتشی آنچنان، چرا این دود؟

ز انچه ما را، که چند و چون داریم،

دل نه در خون و گر به خون داریم

زنده دار سخن تو باشی چون

ما که ایم از تمام کن فیکون؟

چون ترا لیک این به سر بگذشت

لاجرم خود چه آمد و چه بگشت

اندرین روستا که رفت درنگ

چه ترا آمدت ز رنگ به رنگ؟

پدرم چون سخن به پایان برد

وز رهش پیر را به سامان برد

پیر را در سخن صدا بگرفت

لب ز هر گفتگو جدا بگرفت

لختی اندر بماند و سر بر کرد

وز دم خود دماغ ما تر کرد

آهی از دل بر آورید چو گل

داستان به سر آورید چو گل

بود گویی به روی غم آلود

مژه با مژه اش بگفت و شنود

ریش و سبلت بهم بر آویزان

این سخن شهد از آن سخن ریزان

آنچه می گفت و ره نداشت به دل

بود از آن سرگران و زود کسل

هم چو رنگی به جای پیوستی

دل ز آنش دمی نمی رستی

باری از تیزی و سبک تازی

گرم تر شد چو در سخن سازی

مجلس آرای و دلگشای و شگرف

روی با ما برفت بر سر حرف

گهر از گنج همچو نالش رود

برکشید و به رشته اش آمود:

گفت: «هیچم به روزگار نماند

که از آن خاطرم فکار نماند

بود طوفان و موج و بیم هلاک

کشتی من چنین نشست به خاک

آفتابی به بام بود و بشد

مرغ وحشی نه رام بود و بشد

یادگاران شدند دست به دست

زار از آن خاطری خیال پرست

ماندگی، لیک، با که دارد سود؟

ماندم اندر پی خیال که بود

باید از هر خیال امیدی جست

هر امیدی، خیال بود نخست

هست با هر خیال دیگر گذر

آدمیزاده را هوای سفر

گو کفی نان بدارد او را سیر

باشد اما دلش به کار دلیر

تا سوی عافیت گهی به جهان

راه جوید به مایه ی امکان

کم از این گرنه خود بجا ماند

مردم از او نشان او خواند

تا بدانجا که جسته در تک و تاز

دیده دارد چنین به راه دراز

کز عمارت که کرده جوید رنگ

زین عمارت به جای ماند سنگ

با نشان زیست با فسانه ی زیست

آن که دانست این نشانه که چیست

سهوها جمله در نشانه ی ماست

قهر، حرفی ست کز بهانه ی ماست

با نشان آن که بود و زیست برست گ

رچه بسیارها بهانه به دست

میرد آن رنگ کاو نشان ندهد وز همانی که هست، آن ندهد

آنچه کان بدهد از من و تو نشان

گو سخن باشد آن، ز ماست همان

دیده تا دید دید بی کم و کاست

هر نشان در کمال خود زیباست

من به توفیق این خیال و گمان

رفت اندیشه ام به سوی نشان

آن که زاین گونه در فکند مرا

زاو نجویم نشان ز بهر چرا

رشته ی جان او به حانم دوخت

که چو شمعی به مجلس آمد و سوخت

آتشینش زبان کجا بر شد

به کدامین نهفته جا در شد؟

گر گشادش زبان و کرد بهار

چون خزانش بیفکند ز کار؟

با چنین فکر پس به دمسازی

عهد بستم کنم همآوزی

نگه از دل، دلم ز دیده نرست

تا چه آید از آن نشانه به دست.

شبی آمد مرا به خاطر ریش

که بکاوم به خانه در کم و بیش

دیده چون افکنیدم از چپ و راست

کافتم خانه را چنان که رواست

سوی نزدیک ره شدم از دور

جای بردم از آن به چشمه ی نور

خنده زد صبح و آفتاب نمود

غم ز دل وز جبین گره بگشود

بست در سیم خام پرِّ غراب

داد پوشیده را گریز و شتاب.

چشم آمد مرا چو راه گشود

بر بیاضی به طاق گوشه که بود

آنچه بودم ز پیش دیده نهان

وز پدر یادگار، بود همان.

گر یکی زان نشان به کار نبود

چه در آن بیش از هزار نبود

خطّ خوانا که رنگ از جان داشت

جای از چشم من چه پنهان داشت

چون به چنگ آوریدم آن مقصود

دل بپرداختم ز بود و نبود

نهلیدم ز دست دور رود

که پسر کشته ی پر دِرَود.

گز از او نیک ماند ور بد ماند

از پدر قصه بین پسر که چه خواند

چه گشودم من آن جریده ی راز

اندر آن این فسانه خواندم باز:

آغاز داستان

داستان سنج داستان پرداز

داستان را چنین دهد آغاز

که به دنباله ی ولایت قاف،

کژدها خیزدش ز راه شکاف،

قلعه ای بود در زمان قدیم

نام آن قلعه، قلعه ی سِقریم.

آن که از هر دیار جا خورده

سوی آن جایگاه جا برده

بود آن قلعه در مقام چنان

زنده دانی، ولی که زنده در آن

هر یکی دور از مقام قبول

غول مردم نمای و مردم غول

دوزخی مانده ای که جان گیرد

راه و رخنه در این جهان گیرد

یا ز جا گشته با چه ضجه ی صعب

یا رسیده کجا بر این چه تعب

دور از طاعت و قرار خرد

تا که سودی کند زیان که برد

هیچ کس را نبود زهره و زور

با برآورده ای چنانش شور

من که بودم از این تبار و نشان

آدمی صورتان ددمنشان

از بلاها که بود دست به دست

بود با هر یکم، هزار شکست

در دلم از بدی بهانه نه هیچ

جز کفی نان مرا نشانه نه هیچ

می شدم از رهی به راه دگر

تا بجویم کفاف خویش اگر

لاجرم لیک از آن نواله که بود

دل گسستم بر ان حواله که بود

ز آن سیه خانه ی شرور و هوس

هوش رفتم به ره، به وای جرس

برد نیرنگ چرب دست نگار

نقش دیگر بر این صحیفه به کار

نقش بندی و نقش پردازی

داد در صحن دیگرم بازی

خاک بگشاد و ره بر آبی شد

سر به راه آب در شتابی شد

جرعه ای در کشیدم از سر شور

دادم اندر دماغ، مستی زور

گرچه رفتند و کس به کس نرسید

در رسیدم، اگر نفس نرسید.

بار دیگر چو راه برد نظر

نیک تر دیدم از دریچه به در

نه بیابان، نه قلعه، این سخن است

جای تشویر جان و بیم تن است

در چنان خلوتی چو جای پری

نیست جز جای غم چو در نگری

رفته گویی ز هر زمینی آب

از تف خشکی اوفتاده ز تاب

سوخته هر گیاه در خور زیست

جانور در پی گیا شده نیست

خسته بر جای مانده هر هوسی

نیست بر راه آن حصار کسی

گر چراغی به ره بر آمد و شد

از ددی نور بسی درآمد و شد

گویی از بیم، هر تنی خسته

گوشه جسته به روی در بسته

روشنان فلک نظاره ی او

کس نه او را به کار، چاره ی او

از دورن سوی پرده لیک به پای

ساز عیشی چگونه چهره گشای

همه آوای بانگ نو شانونش

این ز پا مانده، آن برفته ز هوش

های و هویی از این، که تا چه خورده

گیری و داری از آن، چه تا که برد

این به شوقی که باز گیرد دم

آن به فکری که نیک کوید سم

این شکم داده، یعنی آن خوردم

و آن علم کرده دم، که چون بردم

زنگ در حلقه، حلقه اندر زنگ

بیم گاهی در آن نه جای درنگ

نشناسد در او کس از تنگی

دشمن از دوست، رومی از زنگی

لیک از آن میان شناخت چنان

دل من کاو زدیده جست آنان

شب و بیم خطر چو افزاید

کیست در ره که بی چراغ آید؟

در خطرها که نیست ز آن خبری

نیست از دیده ره شناس تری

تا نبینی، نه راه دانی باز

گرچه بسیارها بخوانی باز

لیک چون شد نهفته، دیداری

بیهوشی بهتر است ز هشیاری

دیده تا دید، صد در او دیدند

ره بر او بر ز کینه ببریدند

حرف مشنو ز کس، دروغ است آن

ز آتشی نیست گر فوغ است آن

از پی دفع رنج پیچاپیچ

پا به پاشان شدم، ندیدم هیچ

خواندم آوازها به دلتنگی

نشنیدم ز کس هماهنگی

روزگار آن که را که دیده گشاد

بیشتر ز آنچه داد، خسروان داد

گرچه از دید خود، نباید گفت

با چنین دیده هم، نشاید خفت

دیده ها را به کار تأثیری ست

گر بخوابی ست، باز تعبیری ست

خواب من بین (اگر نه خواب گزار

حرف آن گفت) آورید چه بار

دلم از کار دیده ام چون رست

دست زد در چه، با چه کارم بست

در حساب چه سالیان که گذشت

گو چه دیدم، که طبع از آنم گشت

پس آن خواب های پیکر ساز

آمدم چون به خواب دیگر باز

کرد بر من چه ها پدید در آن

که دل از دیده آمدم نگران

بارها گرچه دیده بودم این

این زمانم نبود آن تمکین

نیش هر خار گفت با من خیز!

سر هر سنگ هان ز جای گریز!

چو نه حربایی آفتاب پرست

نگریدن بر افتاب چه هست؟

بیخ سوسن شو از پی ثمری

بنشانی مگر ز دردسری

شرم بادت از این نسنجیدن

همه بد دیده، باز بد دیدن

پای در غل، که آن دادن بینی

دست، در بند، تا همان بینی

دلم از هر درست یا نه درست

رخنه سوی جهان دیگر جست

هرکه زین گونه دست در جان زد

دست اندر جهان پنهان زد

زنده شد و این جهان همه شد از او

و این همه ناروا، جهان شد از او

زنده آن است کاو به قوت زیست

زیستن را به طبع داند چیست

صد کند یک، صد آورد به هزار

سود جان را که نیستش مقدار

چشم بر بسته ایم و می جوییم

زندهگانیم، باز می گوییم

زنده آنست کاو بفرساید

شکم است آن که بر خود افزاید

حیوان را که مرده ی هوسند

چو شمار آوری نه هیچ کسند

چون ثمر بست بر صحیفه ی جود

که چه کس را چه چیز خواهد بود

در گشودند و باز در بستند

به تماشای خلق بنشستند

صبح از رنگ های دست به دست

خوب و بد را به کار خود در بست

اندر استادم از وقیعه که بود

دیده از دل، دلم ز دیده به دود

گفتم از هر زیان، همینم به

رنجی این گونه، دلنشینم به

باد با دیده، دل سپاردنم

هم بر این رنج، دل گذاردنم

همه در رنج خود زید مردم

تیرگی آورد درونه ی خم

چو در این تیرگی بباید بود

از چنین تیرگی ست کاید سود

گفت با هیمه، چوب تر، برخیز

تن چه اندازی اندر آتش تیز؟

گفت: رو رو که هر کجا باشم

دود گردم، که بر هوا باشم

تا جهان کارش آتش افروزی ست

با تر و خشک، بیم دلسوزی ست

چو در بیم گه بباید سوخت

چشم از سوختن چه باید دوخت

جانور کو که در مقام خرد

آتشی را چنان به جان بخرد؟

سوز اگر باشد و نه پنداری

شرم بادات، شرم اگر داری

آدمی خواره ای نه آدم وار

نام آن دیگری به خود مگذار

همه این سوز، گر نمی ماند

به که در این وقیعه، تن ماند

هر طلب بود با من از کم و بیش

کردم او را هزیمت از دل خویش

سلسبیلم مباد آب، چنان

که در افتم از آن به خواب گران

به ز صد زربفت آن کرباس

که مرا سربلند دارد پاس

حرمت گنج، هر که را خوباد

حرمت آن ولی مرا گوباد

چو نه با این عجوز بستی خو

متعه اش می ده و طلاقش گو

دامن از خود فراهم آوردن

به ز هرگونه دست و پا کردن

هان برازنده ای گرانجانی

با چنان میزبان چه مهمانی

او گلوی از صد آفریده فشرد

خورد بر سیری آن قدر که بمرد

چو بدین گونه او جهان بگذاشت

چشم از این میزبان چه باید داشت؟

چو نه او داد خویش داند داد

باید از او شد و به جانش نهاد

در خیال از هراس بی بهری

مکن این گونه سنگ پازهری

اوی را گر به زهر آمیزند

زهر برد اثر وز ان خیرند

گر دروغ است این وگر خود راست

سنگ پازهر را هزار بهاست

بی بها گر به کار خویش درند

و آن گونه او را زهر چه بیش خرند

با بهایی چنان چه کار مراست

که چو جویم از آن هزار مراست

مانده اما به کار سبزه چری

مرده پس در نهاد جانوری

بسته انبان پر عفونت و گند

بر خود این بار گند کرده پسند

پیله بر تن تنیده اند ز مال

چشم در راه نوبت اند و زوال

تا هر آن گرد کرده کان دارند

رفته و آن را به جای بگذارند

هر که در کار خویش زر بنده

تو چه مانی به جای خر بنده

و ازن آسوده دل ز انبازی

از چنین جرگه وز چنان بازی.

خلوت آور جدا ز هر بد و نیک

نیستی گر در این فساد شریک

تا نبینی و با شدت باور

به کجا دیده راست راه نظر

این که دیدی به منتهای وجود

شکل دنیا به چشم اعمی بود

وشته اش بسش نیستت در دست

درنیابی ز دور راه چه هست.

دست باید، جهان نما دستی

تا نشان آورد ز هر هستی

گر ببینی بسی فراوان تر

ره به معنی بری نمایان تر.

چون در اندیشه ام چنین خفتم

وین سخن ها به زیر لب گفتم

از پی چیست این توانستن

خواستن پس نه راه دانستن

هر فریبا مرا ز نیک و ز بد

مرغ واری ز من شد و پر زد

گشت هر ره ام به چشم بزرگ

سر گاوی نمود، کله ی گرگ

قطره، دریای بیکرانی شد

مختصر حرف، داستانی شد

چار و ناچار تا چه ام در پیش

شدم اندر هوای رغبت خویش

دلم ار سود بود از آن گسلید

هشتم ان چیزها که دل بهلید

آن گهی سوی گوشه ام به فسوس

در تپیدم به روی، تلخ و عبوس

حنظلی گل به کار آورده

گلبنی جمله خار آورده

کی ندیدم در آن نشیمن تنگ

سر به خاکم بسود و پای در سنگ

تنگی آورده بر من آن دیوار

که بر او تکیه بسته ام بیمار

مردمم از نظر چنان بگذشت

که ز کوه ابر و باد از بر دشت

گفتم: آن دم که وقت خاموشی ست

راه چاره به سوی کم جوشی ست.

کار از جهد ما چو ناید راست

از خلاصی چرا بباید کاست

چو نداری مجال کین و ستیز

به که گیری از این میانه گریز

کشته ناید به ره چو مار به مشت

خویشتن بهر او نشاید کشت

بر کتین سر نکوفتن باید

که دل از اوست سخت و نگشاید

در چنین تنگ راه شیون ساز

دل چه داری در آرزوی دراز؟

هان از این خواب های سودایی

سبکی گیر تا بیاسایی

گوشه بگرفته اهل دل زانند

کاین سیه کاسه را نه همخوانند

نیست در وسعشان چو چاره گری

از بدان روی تافته چو پری

هم تو آشفته تا نبینی خواب

رو پریوار از این میانه بتاب.

سگ چوپان مشو که خورد فریب

چشم پوشید پس ز هر چه نصیب

سگ چوپان شنیده ای چه کنند

تا نه سر آورد به هر آوند؟

شر سوزنده اش دهند چنان

که سوزاندش زبان و دهان

چووی آن شیرخورد و دید چه هست

از هر آوند شیر دارد دست.

پس به شیری سر اندرون نکند

بیم سوزی که آنچنان نکند.

سگ چوپان چرایی از وسواس؟

سگ خود باش و سود خویش شناس

خورش طبع خویشتن می جوی

بی فریبی چنان که دارد روی

خوار خوارت چرا به کین شکند

در خم انگور را چنین فکند

چه پی تازه، کهنه ات به گرو

گندم کهنه به ز تازه ی جو

بادی افتاد و گو بساط ببرد

ستمی آمد ونشاط ببرد

ابر و بادی بهم بپیوستند

یا در آخر ز یکدیگر رستند

اندر آن باش از برومندی

که کنی خانه ای که بپسندی

نگسلد مرد چون کند پیمان

می رود با هزار دل شیطان

تا دل آیوده کس قدم نزند

زانچه بیند یکی رقم نزند.

همه این نقش ها که در رقم است

از سبکبار رفتن قلم است

شد زبان یکه در دهان کسان

گشت آنگاه ترجمان کسان

آسمان را که جمله والایی ست

دیده باشی که هم ز تنهایی ست.

****

از من است این ولی در این مقدار

ناقص اندام قصه ای به عیار

او نشانی ز ماجرای من است

پای بر پای من چو سای من است

صاحب سایه گر دراز آید

سای او هم درازی افزاید

چو شب این بودم و چرا غم آن

باید از سایه ام گرفت نشان

باش تا بیشتر سخن شنوی

گرنه کس گفت، این ز من شنوی

نیستم چون به کار عاریه ساز

حسب الحال خود نمایم باز

دیدی ار دودتن که چون شد راست

دید جان بین کنون ز من چون خاست

آتش افروختم وز آن آتش

سوختم هر خیال را سرکش

بار دیگر دلم چو بست نگاه

داد در دود من نشانه ی راه

راه این دود گفت گیر و.برو

گوهری ورنه می فروش به جو

طبعم ار دل، دلم ز طبع چو گشت

رخت بردم بدر ز راه …*

غم نماندم که بیشتر نکند

در دلم کار نیشتر نکند

تا چه داروم چاره خواهد کرد

ماندم از پیچش خیال به درد

آه بر شد ز خانه ی جگرم

دست آمد به روی چشم ترم

گویی از من گسست مردی و شد

ز آتشی خاست دود سردی و شد

مرده گشتم ز جان سپردن خویش

زنده آنگه به عین مردن خویش

شب چو بگشاد روی بار دگر

مرغ را سر کشید اندر بر

چشم بستند و چشم بگشادند

روشنان را به جلوه ره دادند

رقمی نوبر این فسانه زدند

تیری از غیب بر نشانه زدند

راستی دید جوی و آب گرفت

خانه از روزن افتاب گرفت

دور از حرص و مانده ام از پرخاش

هر نهفت جهان برایشان فاش

پای برده به در ز دام زمین

این زمین شان شده به زیر نگین.

گفت این: هان سبک تر آی به کار

از گرانباری اوفتد رهوار.

سیلی افتاد و غلّه زار بخورد

روستایی بیچاره راه نبرد

می پری در جهان چو مرغ هوا

لیک بیگانه ای ست باز بجا

خلوت دل تراست و این شاید

خلوت گوش، دیده هم باید

در و بام و سرای و آنچه به دست

یاد می آورد ز غیر که هست

چیست سودی ز غم گساردنت

دل به هر ناروا سپاردنت؟

و آن فرود آمد از برابر بام

برد در خلوت من از من نام

گفت: هان از هزار کار به دست

آرزو خواه چیستی و چه هست

با دلی کآتشی نه دود کند

خلوتی بودنش چه سود کند؟

چه نشینی در این نشیمن تنگ

نگریزی چرا به صد فرسنگ؟

در قفس چند خواندن از سر درد

یاد روز بهار و موسم ورد

همچو هاروت تا به کی در چاه

گر مه نخشبی برآی به راه

ابر یک جای بین که خانه بستن

چو به گوری به خانه بنشستن

گر تو ای مرد بسته داری پا

کم ز ابری کمی ز مرغ هوا.

بار دیگر چو نیک بستم گوش

گفت آن دیگرم به گوش خموش:

طامعان اند این گروه شرور

قانهان آن کسان کز ایشان دور.

زنده جانی که قانع آمد و شد

مرده آنی که طامع آمد و شد

رغبت آور که تا به جان مانی

اگر آن خوانده ای هم این خوانی.

دیرزی بودن از نکونامی ست

باقی این است و آن دگر خامی ست.

گرچه نقاش چست و چابک دست

بسترد نقش اگر نه نیکو بست.

به نکویی چو نام گشت بلند

وز تو آوازه در جهان افکند.

تا جهان هست و هست زشت و نکو

به تو دارد به طبع مردم رو.

اندیشیدن پیر با خود

زاین سخن های با ملامت جفت

با من آمد دلم به تنگ و شنفت

گفتم از هرچه گر فشاندی دست

دست افشاندنت ز خویش چه هست؟

با کم و بیش خاکدددانی پست

حیف باشد کشی گر از جان دست.

آنچه کردی، به هر بهانه که بود،

بشد از یاد آن فسانه که بود

و آنچه اکنون کنی، گر از تو نه گم

گشت خواهد فسانه با مردم

با کف خالی و سرای تهی

نرهی گر به همت، از چه رهی؟

چو ترا دیده دید بی کم و کاست

جز نکو نامیت چه باید خواست؟

نامه ی خود سیاه کردن چیست

نقطه بگذاشتن، نوشتن نیست

حرف بی آن،اگرچه ناید راست،

چو درآید زیاده دارد کاست

گر بدانی وگرنه این دانی

نقطه زآن است تا خطی خوانی.

پس در اندیشه ای چنین غمناک

بر شد آوای من ز سینه ی چاک:

«گفتم آری مرا همین باید

جز نکونامیم نمی شاید»

در و دیوار گفتمی آوا شد

از همه گوشه ها صدا واشد

همه گفتند با هواداری:

«آری ای ره نورد مرد، آری

سوی دیگر مقام آبشخور

گر کشی رخت از این میان بهتر.»

چون تنومند شد ز جای دگر

یک ز صدها صدا صدای دگر

گفت با من در آن تنومندی:

«به که اکنون به ما بپی.وندی

گر به ما روی داری ای درویش

ز آنچه جویی هزاریابی بیش.»

چون بگفت این، ز من، جدا شد و رفت

دل نه گر زاو مرا رها شد و رفت

به خیالی گر از خطایی بود

خفته بودم وگرنه خوابی بود

دیدم این خاکدان نشسته بر آب

نیست نز ره نشان، نه از مهتاب

قلعه، با می و هر حصار در او

کوه هایی دشر ابر تیره فرو

سوخته مشعل دراز به شب

زیر آن خفته شکل¬های عجب

مانده از آن همه … و جوش

مشت خاکستر و اجاق خموش

گر نه از دور ره نوای جرس

نه نشانی به راه قلعه ز کس

جز تن بی سر که بر سر دشت

یا سر بی تنی ز کار که گشت.

لیک بر راهوار تیزتکی

منم آسوده از هزار یکی

بر کفتم تازیانه از آتش

همچو من راهوار من سرکش

برده ام راه بر خوای مراد

سوی راهی از آن به خاطر شاد.

رهایی پیر از خلوت خود

صبح چون خون شب بشست به زر

بر سرکوه شد به رقص دگر

گشت از این گوژپشت چشم سپید

زیر و بالای هر نهفته پدید

باد در مفصل جهان افتاد

هر که سر سوی راه خویش نهاد

خویشتن دیدم از کسان به نهان

در بیابان ناپدید کران

جان بدر برده ام به طاعت خویش

آرزو خواه محرمی در پیش

رسته از ناروایی شب دوش

مغزم از زور هر نشاط به جوش

راه ببریده ام به بس فرسنگ

از بر خاره از برابر سنگ

لیک از حرف من ز جا نروی

نارسیده نه کشته ام در وی.

عیب بر من میاوری گستاخ

کاین سخن را مجال هاست فراخ

چون به همت بلند پروازی

تن به زندان دیگر اندازی

تا نگویی به خواب بود و چو خفت

بر زنخ پیر دست بردش و گفت:

ورنه با گردش زمانه نه ایست

سر به صحرا نهادن از پی چیست

در بیابان چه سر نهادن بود

خطر آری از اوفتادن بود

لیک اگر نابجای کاری بود

ورنه هیچم به کف قراری بود

تا جهان راست کار زیر و زبر

هست با هر دمی خیال دگر

چو نیایی رهی به سوی پناه

به کجا روی از این حصار سیاه

وقت کی بود کاین نواله نبود

ره به سوی دگر حواله نبود

چو ندایی به در گدای دهد

خانه پا گویدش خدای دهد

هر که زاین گونه وارهید چو من

بر در دیگر او رسید چو من

آن گران بندگان به گردن ماست

بگسلد از چه گونه زین درخواست

ای بس از زیرکی ندانی این

چو به وقت آمدی نخوانی این

بر گرایید سر بس آیت هوش

شد سراسیمه تز از آفت هوش

نیستت راه چون به راه دراز

به که از پرده چشم پوشی باز

تو زهر گفته وز نگفته ی من

دیده بگشای در نهفته ی من

بر من این ماجرا به سر نرود

تا به گوش توام خبر نرود

گر شدم ورنه سوی سامانی

به که در کار من همه دانی

دیدم آن ماجرا هه نه جز این

تا بر این ماجرا برم تمکین

آن که در معرکه جگر سوز است

اندر این ره شماله افروز است

باد، چندان که بیشتر پاید،

قوت ادر شماله افزاید

خنده ام را مبین که رنجوری ست

خنده ای را نشانه از دوری ست

شب دوشم از آنچه با من کرد

دل به خون برگشید و سر در کرد

رنج بردم وگرنه این گنج است

همه گنجم نشانه از رنج است

چه شبی را گذاشتم زان نوش

به چه روزی رسیدم از شب دوش

شب نگویی به جز سیاهی چیست

کو یکی صبح کز سیاهی نیست

لعل کان را بهای چندان است

دست پرورد دل سیه کان است

تا دل من زبان شب دانست

از بسی چیزها سبب دانست

دل سیه شد که موی کرد سپید

آب، ز ابر سیه به کشت رسید

قلم از رنگ شب به سامان شد

رقم از تیرگی نمایان شد

چو نمایان شدم بدین امید

صبح را بر کفم فتاد کلید

آمدم بر سر نگفته ی خویش

واز پی قصه ی نهفته ی خویش

گفتم از جمله چیزهای درست

آب از آن سوی شد که راه بجست

به که گیرم ره بیایانی

کایم از آن مگر به سامانی

مرد کاو ره به آشنا جوید

حیف باشد که بی هوا پوید

تا ز دوشم صدای دوست به گوش

پای به گیرم از پیش خاموش

ره برم با حساب رفته در آن

بر هوای صدای او نگران.

پس ذیره شدم به جان ره را

در نهادم خیال کوته را

راه برداشتم به راه دراز

چو کسی کاید از چهی به فراز

مرغی آزاد از قفس گویی

گرم پرواز، هز نفس گویی

گاه انگشت عیب بر سر من

گاه سوزی نهفته رهبر من

نه زیان زان که مانده تنها تن

بود گویی هزار کسی با من

نشدم دور، ور شدن توانستم

چند منزل شدم، ندانستم

نفحه ای انس هر کجایی بود

نالش رود هر صدایی بود

این دلم برده با صفای نظر

آن به من داده بهره های دگر

رسته دل از غم و دو دیده زنم

دست در دست می شدیم بهم.

چو شب تیره زنگ بست بر آب

دور زآمد شدن نشاند غراب

جامه زربفت کرد و چشم کبود

عشوه آورد و بس دلال نمود

آگه از کار آن تام فس.س

نوبتی را بخواند و خفت خروس

هر که رفت از پی کدام هوس

ماند بر جا ز دور بانگ جرس

دیده در راه و را بر دیده

من به ره راه نانور دیده

بخت یاری گرفت و دل مستی

رست درویش از تهیدستی

به صدایی همان که در شب دوش

آمد آ.ای دشنام به گوش

گفت با من که: «ای به راه مراد

روزگارت چو روزگار بداد.

به من آی از نشیب جا به فراز

پای در رقص و دست در پرواز.»

گفتم: «ای دل زیاد تو نه تهی

در گروگان هر نشان که دهی

بادی از هر زیان دوران دور

وز بد چیزها که دل به نفور

آمدم آنچنان که جان آید

و آرزوخواه بر زبان آید

همه زخم دل شکسته به دست

سیل کاو آورد خبر ز شکست

نه به زانو نشسته از رفتار

نه به حرفم گواه جز کردار

آمدم سوی تو بدین درخواه

پای تا سر نشان رغبت راه

همچو آب روا بگردم اگر

جز گراییدنم به تو چه دگر؟

من در اینجاستم به هر پیوست

تو کجایی که دل بشد از دست

دوش با من همه چنان سخنت

این زمان یاوری چنین به منت؟

کس در این عالم نشسته در آز

با بلا دیدگان نشد انباز

سال ها درد پرورانده مرا

جز تو زین راه کس نخوانده مرا

تو که ای با منا سریاری

در سخن آوری و دلداری؟

چو پذیرفتگارم از کم و بیش

رخ مپوشان ز مردم درویش.»

لیک حرفی نگفت محرم غیب

ماندم از کار خویش سر در جیب

جز من اینجا کسی به راه نبود

هیچ کس بر نش نگاه نبود

جست آهویی از پیش آهو

رغبتم باز رشته داد بدو

من نه از او، نه او ز من خسته

حالی از من چرا چنان جسته؟

پس لختی که دیده برد نظر

جست هرچیز و ز او بجست خبر

شب فسانه نهاد و کوته شد

دیده را پرده دار از ره شد

پرده از روی آفتاب خویش

کشت بی آب را در آب گرفت

دیدم اندر قرار هیکل خویش

در دل آرا شبی چنان در پیش

هیکلی را به نام چون خوانی

مردی اندر قبای نورانی

دست ز آلایش چه ها شسته

چشم او را به یک نظر جسته

گفت: «چونی، چگونه ات احوال؟

حال بگذشت چون بر این منوال؟»

گفتم: «ای مهربان رسیده به من

بر توام دیده وز تو دیده به من

خود همان در نگر به حالت من

چشم می پوشی از حکایت من.

ز می آراسته ز بوی بهار

مرد برخاسته به یاد نگار

ذوق هر میوه در رسیدن اوست

چه مرا نا رسیده ام چو به دوست؟

چه دهم ساز از بهانه که هست

در تمنای آن نشانه که هست؟

راه جویم به روشنایی چه

در بکوبم به آشنایی که؟

چو به چشم تو این نهان پیداست

بر تو پیدا چه دار از کم و کاست

بس نهادم به لوح خاطر داغ

نرسیدم ولی به هیچ چراغ

پس از این تا مرا چه پای دهد

یاری تو است اگر که رای دهد.»

گفت با من خموش و در گوشی:

«داغ کم دیده، به که کم جوشی.

نیک ناجسته نیک چون دانی

نامه سر اگشاده کی خوانی؟»

آنگهم از ره نکوخواهی

گفت با طبع آسمان جاهی

از سخن ها که دوست باز دهد

پندهایی که پیر ساز دهد

هر یک از گنج خانه های نهان

اندر او زیب پیر و سود جوان

قصه دارد دراز آن طناز

با چنین عمرهای کوته ساز

آنکه نه راست سوی سامان شد

کار دشوار او نه آسان شد

آمدی چون بدین سبکباری

ره سپردی چنین به دشواری

هر سبک سایگی ز سر بگذار

ای دار و ز دوست دست مدار

عهده بر من از آنچه گفتم دوش

عهده شو هم تو تا بداری هوش

ره گشاد است، راستی باید

هیچ سودی ز کاستی ناید.

رفتن آن پیر به دنبال آن مرد

چو مرا داد او چنان یاری

کرد دلسوزی و غمخواری

شیفت ز آن گفته های نغز دلم

دل ندادم دمی کز او گسلم

از پی او روانه پی بر پی

راه برداشتم به گفته ی وی.

گوشه از گوشه اش گشاده رهی

بر سر دامنش بهار گهی

سبزه اش را خیال پردازی

وندر او هر گلی که پنداری

من پی او گرفته و او از پیش

برکشیده مرا چو سایه ی خویش

تا کجا وز کجا روان باشد

سایه چون بر پیش دوان باشد

با من از هر دری ز پوست چو مغز

همه می گفت از حکایت نغز

تا دم صبح، کز سخن رستیم

دمی از ره که بود نگسستیم

صبح چون سر زد، آفتاب بلند

پرده برداشت از جهان گزند

کرد از کارگاه گنج نهان

روشنی های زرد و سرخ عیان

تیره کردند جون رخ گرداب

خازنان سحر دل محراب

بنشستند بر کرانه ی راه

سیمبر طلعتان به روی چو ماه

گفت: «حالی بمان که من رفتم

سخن ار بود از سخن رفتم

گرنه با تو کسی ست دست گزار

مبر اندیشه، بزدلی بگذار.

دور از چشم وز زیان زبان

وز بد دیده ی زنان زمان

راه بردار شو به آسانی

در امان دم سلیمانی

آنقدر شو نداده از سر هوش

کاید آوای دلکشیت به گوش

چو شنیدی به گوی این آواز

مهربانی است جز بدوی متاز

و این نشان که گر در او نگری

سایه ی او چو او نکو نگری

چو نه او حرف بر زبان دارد

سایش از حرف او نشان دارد.

باد شورت به جای و ره پدرام

وز چنین راه و شور هر چه به کام

بر تو دیدار کرد چون دیدار

کارت اید گشاده، دل بیدار

استواریت از این چو دل با توست

خود درآیی به راه های درست

خوب و ناخوب چون به جان گیرد

حرفت از حرف او نشان گیرد.»

این بگفت و بجای ماند مرا

شد به راه و دگر نخواند مرا

راه بر من چو کرده بود پدید

هیچ حرفیم سوی او نکشید

دل سوی دوست، پیکر از بر دشت

دست بر چوب و چشم بر سر گشت

با منش حرف های پیرانه

هم ره آبد کرد و هم خانه

چون فسون بهر من دمیده بر آب

راندم از دل خیال های خراب

بر همان ره که او به من بنمود

راه برداشتم چون ز آتش، دود

اندر امید به زهر چه امید

که فرج راست همچو صبر، کیلد

به رضایی نه هر که آن داند

و اهرمن را فرشته گرداند

به مقام صبوری و تسلیم

که کند سنگ خاهر را به دو نیم

به جهادی که جان کند از تن

وز دل کوه، برکشد آهن

هم بدان همتی که بتواند

جان بندی ز بند برهاند.

نگسلیدم ز ره که مقصودم

نشکوهیدم ار نه ره بودم

من به یاری آن شکفته چراغ

راه بردم ز گلخنی سوی باغ.

هرکجا بود برگشاده جبین

ز می خشک ور که سبز زمین

این به راهی مرا سلامت گو

وآن به خوانی مرا حمایت جو

میهمان آن که را که بودش خورد

نه از آن منتی که دارد درد

ور پذیرفتگار ره بودم

کس نه در راه روی بنمودم

بودم از معده تاب من برده

با گیا ساخته، گیا خورده

چو نبودم کفاف از آب روان

می رهانید جز عدایم از آن

همه این تنگیم گوارا بود

در همه تنگیم مدارا بود

آن که از جای شد به جا نرسد

برسد دست اگر که پا نرسد.

خیره ز اندیشه ات مشو پس و پیش

می خورد هر کس از مقدر خویش

گر بدانی و گر ندانی این

زنده این است و زندگانی این

هر که را می برد هوای مراد

باش تا صبح برکه روی گشاد

چو مرا طبع از قرار نگشت

چو مرا زان که سالیان چه گذشت

چند شد از خزان جهان پر دود

سرخ شد نار و زرد شد امرود

ابر بر خاک آمد و بگسست

گرگ در کوه راه بر گله بست

شد چو بسیار عمر و بر سر شد

روزگار و زمانه دیگر شد

شب و روزان به هم بپیوساتند

من نرستم، اگر همه رستند.

راه بردم به سوی سامانی

به فراخیگه بیابانی

پر ز آوای نای و نالش رود

بوی مطبوخ آن به گردش دود

دست پر درد زیب و بند نهان

همه از این جهان ولی چه جهان

حاشیت های هر نکو چمنش

خط بر آن عارض نکو دهنش

جوی آن شهر آوریده به گشت

باد آن مشگ آفریده به دشت

گلبنانش نشسته تنگ به تنگ

جابجا تا بجویی از همه رنگ

لاله اش جام بر کف آشوبی

سوسنش چو بنفشه محجوبی

اندرو جابجا که چشم ندید

خاره بر خاره ابرهای سفید

همه کوهش بر ابر پیوسته

همه راهش در ابر سربسته

سبزه بیدار تا نخسبد آب

آب در رقص و زآب گل بی تاب

در بیابانی این چنین همه ناز

راه جون در نوشته آمد باز

آوریدم ره دراز به شب

نه بجانم ز هیچ گونه تعب

وز شبی دلکش و خیال پسند

همچو کز عمر رفت پاسی چند

آمد آوای دلکشیم به گوش

از میان بسی هزاهر و جوش

نوش لب دلبری به ظنازی

در کجا گرم نغمه پردازی

رقص برداشته از آوایش

کوه و صحرا که در تماشایش

شور افکنده در سراسر دشت

زان همه عاشقانه نغمه به گشت

بسته بانگ و نواش در دل سنگ

سنگ را هم دل آوریده به تنگ

زآن نوایم چو دل برد از دست

خواست دل تا به سوی او پیوست

کرد تیزم به هر خیال دگر

آنچنانی که رفت حال دگر

شدم از یاد را خویش که بود

دور راهی چنان به پیش که بود

گر ببایست ورنه بایستم

ار کجا جویمش ندانستم.

گفتم: اینت بهشت راه نگر

سوی صبح از شب سیاه نگر

چون تو کردی بهشتی این آمد

دل بدین گرمیت قرین آمد

حالی از هر خیال سر در وا

شو پذیره به سوی او ره را

زنشان صدای دلجویش

باش راهی که ره بری سویش

پس فکندم ز سر حکایت خویش

ره بر آوای او گرفتم پیش

در نگر با خیال سودایی

راه بردم سوی چه شیدایی

صاحب آواز ناشناسم کیست

واین چه افسونگری ست و او را چیست

بر چه اندازه ها امیدم برد

پس به چندین زیان شتابم خورد

تا صدا بود از او به گوش درم

بود هر دم شتاب بیشترم

آنچنان می شدم که جان خیزد

تیر از چله ی کمان خیزد

هر قدم از قدم به سامان تر

پای از پای من شتابان تر

پای می رفت و دل اگر می ماند

با من از او فسانه ها می خواند

من بر افسانه ای دل آشفته

او بر آسودگی خود خفته

چو بر آوای او شدم از دور

جای بردم ز شب به خطه ی نور

تنگ بر او در آمدم از راه

دل شد و دیده ماند و برد نگاه

آمد از پیش روی من پیدا

سر و نه، ماه نه، بهشت خدا

نازنیتی به روی دلبندی

ره به مردم زده شکرخندی

تازه رو تر ز باغ، ماهوشی

دلگشاتر ز ماه، نازکشی

آفرین خداش پرورده

رو پی آفرین به ما کرده

من بر او خیره کاو کجا و منی

او زخود رسته کاو چه جان و تنی

دید در من چو دل ز دست شده

نازنین دیده ام که مست شده

کرد گرمی و رو به مهر نمود

گنج یاقوت از جگر بگشود

گفت، دل برده از من او به خطاب:

«چیست چندین ترا به راه شتاب؟

رفتن این سان که تو به سر افتی

ترسم از عرش هم به در افتی

اندکی هم پیاده مان و صبور

در سپاریم تا بهم ره دور

گرچه از شوق مرد زیست کند

شوق باشد که مرد نیست کند

ماهی از شوق چون جهید زیاد

دیده باشی که بس به خاک افتاد

بود اگر نرمی ای و جهد نبود

مگس اینسان شهید شهد نبود

در مثل رود باش از پی زیست

هم شتاب آورد به راه، هم ایست

در تکاپوی تیزجوشی ها

می کند شوق پرده پوشی ها

فرصتی لختی از پی دیدن

سود ناید ز خیره کوشیدن

ای بسا راه بر که برد شتاب

پس پی آورد و شد به ره در خواب

تند کاری مکن که زشت است این

نرمی آموز شو، بهشت است این

گر به نرمی به کار بینی باز

در سپیدی سیاه بینی باز.»

چون بر این جمله ره به پایان برد

سخنش را به سوی سامان برد

به خود آرایش دگر در داد

و آنچه بودنش به جلوه از سر داد

ابری آسوده اوفتاده به گشت

شد بهشتی ز مه، کرانه ی دشت

شب چنان شد به زیر سایه ی صبح

کاسمان در بر طلایه ی صبح

او به نازی گسسته دل نه از او

رفت در ابر دل گسسته فرو

در من او ننگرید اگر نرمید

جای از آن سوی برگرفت و دمید

گل شکفتن نهاد و آب شتاب

که نگردد خیال ماه ز خواب

تا در ارامشی به دل رسته

رسته ماند دم بدو بسته

گویی این جمله تیزهوشی او

بود از روی زودجوشی او

مست می دید و داشت تیزتری

تا کند زین میانه مست بری

برد از من اگرچه نه دل بود

دل ببردن ز مست مشکل بود

به عجب ماندم از نکوجوئیش

بانکو روئیش نکوخوئیش

همه بر آن نشانه ها کان پیر

بنمودم به وقت گیراگیر

گفتم از آفتاب جان افروز

چه گریزش کسی که خواهد روز؟

کی بود کی مگر به گردش خواب

بگذرد بر سر من این مهتاب

آفتاب از کجا بر آمده است

کاین صنم رو به ما، در آمده است

مهر پنداشتم بر او دارم

ندهد دل از آن که بگذارم

مهر برداشتم از او پندار

کیست کاید بر این رهم غمخوار

گر گرایم بدو، ز پر نوری ست

بر گرایم اگر از او، کوری ست

همچو آب روان بگردم اگر

جز بدو بستنم چه راه دگر؟

حالی آن به چو نیک در کارم

دل بدان مهربان چنان دارم

گو جهان هر دری کلید کند

اوست بر من که ره پدید کند.

روی دل پس بر آن شمایل ناز

گفتم: «ای هوش بخش خرده نواز

به همان بر نشان کان دهنت

لعل پرورده کان تو سخنت

چشم بر راه تو هزار چو من

دل در کار تو نزار چو من

بر هر اندازه کان بدر خوریم

برکشیدی مرا بیاوریم

نرمی آموزتر ز باد سحر

پی بریدم شتاب را که به سر

آن که بیجا به ره شتاب برد

از جبین آب خود بر اب برد

چو ندانم به ره چه سربسته

چه نمانم به راه آهسته

پای تا سر تمامت این سخنان

بود گنجی ز گنج های نهان.»

گفت: «این گنج، رایگان از تو

دل بر این گنج، شادمان از تو

دوستکامی ترا ز هرچه در او

ماندگاری ترا به هر چه بر او

گر بماندی ز دست داده زمام

اینت ره، اینت جایگه، بخرام.

گرمی آور که خانه خانهی توست

دست در کار هر نشانه ی توست

جای دادم تو را به دیده ی خویش

چو یکی مهربان گزیده ی خویش

این جوان از کجا در آمده ای

کاینچنین رو به ما بر آمده ای؟»

گفتم از سهر خویش و مردم خویش

از عذابی که آمدم در پیش

تا من ره نشین به راه درم

رفته با دوست هر نفش در نظرم

گر بر این ره نه من پی آوردم

بخت بودم که رو بدو کردم

لیک با من بگوی از آنکه رواست

این دل آرا فراخنای کجاست

نیست با آن مگر نوازش رود

نالش چنگ و بی قراری عود

سبزه در سبزه اش به باد نوا

برده جان جهان به یاد نوا

نه به می گر نشسته مغز به جوش

برده می تاب از تن، از سر هوش

نه غریقم اگر به موج پر آب

ورنه بر دیده اینم از ره خواب

اندر او با چنین دلارایی

هرچه با او گرفته شایایی

چه کسی تو به سر ترا چه هواست

باز گویم از آنکه باز رواست

با چو من رهگذر عنایت تو

در حریم تو، در حمایت تو

گفت: «ناخوانده میهمان را بین

خیره زاو چشم میزبان را بین

من همه خانه وقف وی کرده

و او طمع را دمی نه پی کرده

گر تو خود عاشقی نکردستی

دیده ای عاشقی به سرمستی

چشم بیدار مانده تا دم فجر

زنده ی دوست، مرده ی شب هجر

خاسته دود آن ز راه دلش

کرده پیدا جهان در آه دلش

گر از این شهر با نشان رفته

به تنش آمده به جان رفته»

گفتم: ای روشنی چشم جهان

دور بادی ز چشم زخم زمان

جانت آبادتر ز خانه ی تو

چیست با من ترا بهانه ی تو

همه اینها که بر شمردی هست

هم بتر زانچه نام بردی هست

دیده ام گر هزار عاشق زار

تن آنان ز جور جان بیمار

این بپا خسته آن به جان رفته

آب در جوی و بوستان رفته

بردم از کارشان به خویش هراس

لیک با کارشان مرا چه قیاس

آن چنان روضه ی طراوت و بو

چه کند سودريال دل چو نیست درو

من در این گفتگو زبان نبرم

دور از این جستجو زیان نبرم.

بخت اگر خفت چشم بیدار است

چشم بیدار را چه دشوار است

دیده در کار اجر از آن مستم

کر همه بد به عاقبت رستم

ورنه زین راه پر نشیب و فراز

پایمزدم چه دیده ام به چه باز

اگر از آب بوستان آشفت

حرف بر طبع طامع تو گوا

کرد بر من نهفت تو پیدا

گرچه از اجر دیده باید دوخت

اجر اینجا کسی برد کاو سوخت

کار این ره چو با دل آید راست

چو دلی نیستت چه باید خواست؟»

گفتم: از این مرا چه کاستن است

زندگی خود نشان خواستن است

چو نه زاین خواهشم بجا مانده

دل از این خواهشم چرا رانده

پای تا سر هزار با او داغ

چو نه نوری از اوست، چیست چراغ؟»

زاین سخن هاش چشم مست درید

در سراپای من دمی نگرید

من بدو بسته زخم او خورده

او ز من رسته تاب من برده

پس لختی که باز بر زد تیغ

به من آمد چو آفتاب زمیغ

گفت: آنی که او نسوخت نخست

دیده بر خواستن ندوخت درست

از تو سر بر زده آب و گلی

چه تمنا ز کاروان دلی

گرچه بازار گرم ارزانی

تا نه نقدی است چیز نستانی

دادمت چون به شرم خویش زبان

با زبانت چرا مرا نه امان؟

گفت و از گفته اش شکر ریزان

آنچنان کاید از دلاویزان

نام از گشت آب و خواب مبر

چه کنم من، در این شتاب مبر

تا به طبع این جهان و جان در او

منم آن جان که این جهان در او

مادرم از زنان دریایی

پدرم عنفوان برنایی

جسته از بیمگاه تنگ خیال

رسته از تنگنای بیم زوال

رستگاران که ره به جان دارند

رشته با من از این میان دارند

زین سخن لیک به که در گذری

نیک دانی چو تو، چه دردسری

راه بردی به دوست تا تو چنین

کله انداز و شادمانه نشین

این فراخیگه بهشت نشان

می برد راه بر ولایت جان

انچه بشنیدی اندرو ز سرود

همه از سوختن اشارت بود

و آنچه بینی ز سبزه و ریحان

به تسلای خسته ایست به جان

بادش آرام و نرم بر سر گشت

شاد بادی به رستگن بنشست

زان دلاشوب جای پر نیرنگ

اندرو دیو هم ستوه و به تنگ

گفتم از هرچه دلنشینم بود

وز پی اش می شدم همینم بود

نامه بردار شد کبوتر من

آمدی تا خود از برابر من

چه خراب آمدی ز راه به دوست

وا ایندم آباد از آن که دیدمش اوست

خوش به وقت آب سوی باغ رسید

بود شب، از رهی چراغ رسید

شوق تا دست بر دل تن زد

این جنون رنگ در گل من زد

خانه پرداختم ز بود و نبود

باشد او تا به خانه ام مقصود

گفت: شوی مبر، دلت چو به ماست

راست بیند هرآنگه شد سوی راست

باشد آن تو، آنچه زان من است

لیک اینجا مقام یک سخن است

روی بر تافتی چو تو ز کسان

راه بردی به دوست با چه نشان؟

چه خرابیت رفت از هر باب

کامدی تا به سوی دوست، خراب؟

از جنون با چنین تنومندی

نام بر خود چگونه می بندی؟

با جنونی چنان که در گل توست

چه نشانت به دست از دل توست؟

محرمی تا ترا قرین باشد

عاشقی کرده ای که این باشد؟

گفتم: ای مرده زنده دار جهان

خالی از کس مباش و کار جهان

گر حسابی ست کاین چه و آن چون است

حال ما زین حساب بیرون است.

بخت دادم چو این هماهنگی

داد از آن چیزهام بیرنگی.

چشم بر خوی دوست دوخته به

از پی دوست، دل نسوخته به

چون در او آتشی اثر نکند

چه کند هیمه، دود اگر نکند

لیک از آنجا که هر که برد نظر

آمد از سوز دیگرانش خبر.

گفت: بسیار خوش سخن کردی

سخن خوش به نکته پروردی

تو بدین رنگ های صورت ساز

نیستی آنکه می نمایی باز

جان ببردی ز بهر عافیتی

و آمدی در هوای عاقبتی

گر زمایی به سربلندی باش

ورنه از ما به هر چه بندی باش

باش ای مرد وین فخار ترا

فیلسوفی چو بوعلی سینا

عافیت بخش و عیسوی نفسی

زنده گردان مرده وار کسی

مصلحت ساز شهر و مردم خویش

کار بگشای چون خودی درویش

زرد رویی ولی ز بی مزدی

عیب باشد به زعفران دزدی

دل در کار ما دهی تو که چه؟

سر ز هوش آوری تهی تو که چه؟

چو به دامان کوه راهت نیست

دامن از خویش گرد کردن چیست؟

از کجا خورده ای که خورده ی تو

بنماید به چشم مرده ی تو

برده با هر نشانه ای سخنت

آنگه آماج گاه آن چه منت

ساز دادن سخن ز محرم و یار

رخنه جویان هم این برند به کار

ز این سخن ما شنیده ایم بسی

لیک در او ندیده ام کسی

تو به واریز حرف خود چندین

جا به دل های عاشقان مگزین

ره به هر جایگه نیارد برد

چاپلوسی که می کند تره خرد

دل من با تو بر نمی خیزد

حق مرا از چنان تو پر هیزد

هست اینجا مقام سوختگان

نیست جای خرد فروختگان.

لیک از این گونه قهر و این گفتار

و آن گرانی که آورید به کار

آتشم از دماغ بر می زد

وز دماغم به خشک و تر می زد

نقد جانم چنین مرا در دست

با همه این نصیب من چه شکست

من به جای وی آنچنانم حرف

او به جای من این چنینش برف

دلستانیش بین در اول بار

سرگرانیش بین در آخر کار

پس آن کز همه بریده شدم

خاری این گونه چون به دیده شدم؟

با دل من کز او شکیبش نیست

سرگرانیش چه، عیبش چیست؟

زان که بیگانه ام رمیده چرا

تلخ با میهمان رسیده چرا

چو نه از مهر او مرا سود است

زخم او خوردنم چه مقصود است؟

غم فرا آمدم چو زین دیدار

کرد پستی امید من پروار

مانده از راه هر خیال چو ورد

زیر و بالای هر امید به گرد

گفتم: ای جان کام و جان را کام

از لبانت گرفته شکّر وام

چو بپا داشتیم از این بازی

بر زمینم چرا در اندازی؟

هیچ از حرف من شکار مشو

ز آنچه بشنیدی از قرار مشو

چو مزانت چنین زمان داده است

زهر چون بر سر زبان داده است؟

با دلم کاوز کاستی بگسست

سخن آوردنت چه از سر دست؟

دست در خون من چه آغشتن؟

چه ز حرف منت ز جا گشتن؟

همچو آوای نای و وای جرس

راست رو تر زمن نبینی کس

زان سیه دیده ات چو بخت مرا

در سیاهی چرا سیاه افزا

من که بی داغم از چنین و چنان

داغ دیگر مرا نگر بر جان

دل از تاب رفته گیر مرا

چو نه تابی ست، در پذیر مرا

نگوارد که در چشانی جام

ناوری آنگه از حریفان نام

سهل گیرش که سهل بگذارد

ره چو دید آب، ره بردارد.

گفت باز خم خنده اش در زهر

چاره سازش نه تو شد ار وی دهر

بگسلد چون دل تو زاین درخواه

زین جداتر هزار بینی راه

پای در پاوزار خود درکش

قدمی زاین نشان جداتر کش

باش از آنسوتر ای نهفته مراد

کاین ولایت به هر که در نگشاد

گفتم: از گنج خود به ارزانی

بینوا از درت چرا رانی؟

بر چنان بوستان خسته پناه

خسته در نایدش چگونه نگاه

تو به گنجوریت اگر بی گنج

من ز رنجوریم نیم بی رنج

گفت: هست این ولی ز بود و نبود

پای بر گیر و دوری آور زود

حرف بسیار می توان راندن

لیک بس حرف، آور ماندن.

گفتم: ار چشم سوی بیشتر است؟

گفت: می دان که عمر بر هدر است.

گفتم: اما دلم که شد به گرو؟

گفت: افسانه بازگیر و برو.

گفت این و چو کرد گفته تمام

رفت از من چو ماهتاب از بام

ابری افتاد و وی کرد کبود

و او در آن ابر شد روانه که بود

چو خیالی که گر در او نگری

زاده ی قصه های غول و پری

بانگ بگسست از سرود و نوا

بر نیامد ز هیچ سوی آوا

راه اندوده در فروبستند

خود برفتند و گوشه بنشستند

گفت بانگی به کار گیراگیر

همه درها کشیده در زنجیر

داد دستوری آن دگر آوای

راه آموده تر کنید از لای

تعبیت ها چنان که هر سنگی

آن نماید بر او دد آهنگی

شاخی از هر گیا که پیش شده

دسته داریدش از چو نیش شده.

دیده بگشادم از نشیب و فراز

کس ندادم به ره دگر آواز

باد اندر چراغدان افتاد

مرغ اگرخواند، از زبان افتاد

ز آنچه دیدم بجا ندیدم یک

جز خرابی کشیده سر به فلک

حرف پس آمده و مهم گفتیم

به خلافی که رفتمان خفتیم

تیرم از شست بر نشان ننشست

نامدم آهوی رمیده به دست

با گهر داریم در این مقصود

گهرم بین کز او چه کردم سود

شکر افشانیش مرا بفریفت

تا براندازه ام که دل نشکیفت

چو بدین شیوه جست در من دست

خاطر از نیک و بد مرا بگسست

من درم دارو او درم دیده

درم از پیش چشم دزدیده

نشکوفید تا به خود خواند

بنکوهید تا به خود راند

ماندم از او له راه او بیمار

شد پشیمان زدم دل از گفتار

کاش با او نگفتمی سخنی

تا نبودش به دل ز من شکنی

حرف ای بس که آمد آفت جان

راست گفتند: آفت آست زبان

فصل

تا زبانم به حرف در پیوست

داد بر کیفرم هزار شکست

گفتم اکنون کز او دلم آزرد

باید اندیشه در چه راهم برد

برد عقل مرا خیال خراب

شربتم باید از مزیج سداب

نوبتی را دگر جدا ز گزند

کرد بیدارم آفتاب بلند

گرم اندیشه از جگر می خورد

رغبتم سوی او دگر می برد

سرکشم را زمام کج دادم

لیک در راه دیگر افتادم

سر که گر طبع انگبین شکند

بیخ صفرا هم این عجین فکند

راست جون گل سلاح در بر باش

اندر این راه خار بر سر باش

گل اگر صد سلاح دارد است

رونق روی او نخواهد کاس

تشنه بر آب چون بخواهش یافت

سلسبیل ار نبود روی نتافت

نیست در این مسیر دائره گون

جز فسون فریب امید فسون

به سرابی گر آمدی نه بر آب

تشنه می مان و وقت را دریاب

همچو من روزگار در برکش

شربت زهر اگر دهد می چش

شربت از دست او چو می نوشی

چه ترا طامعی کز آن جوشی

روزگارت چو روزگار بداد

چیستت بر لب از چه رو فریاد؟

این زمان راه را جری تر شو

پای اگر ناید از تو، با سر شو

اندرین ره که در پی گهرند

سنگ های رخام نیز خرند

گرنه از آتشی ست دود ترا

از بر آتشی ست سود ترا

دست گر سوی او فرا نرسد

پای بر کوی او چرا نرسد؟

هرگیا گرچه هند با نبود

هند با نیز، هر گیا نبود

در حساب و شمار قدر وجود

هرچه بر اصل خویش دارد بود

آفتابی اگر، بر آب گذر

وگر آبی، بر آفتاب نگر

آفتابی کنی وگر آبی

به که خود را به کار دریابی

از سیه خانه ی خیال برآی

سوی راهی که راه توست درآی

دیدنی هاست در جهان دو در

مرد هر کار راست دید دگر

درس آن نکته ها که خوانده نشد

بر تو گر از دل تو رانده نشد.

تا ز جرف منت چه دل جوید

دلم از دید دیده چون گوید؟

گوش بر قصه ام چو تو هستی

نکند شوق در دلم پستی

گرچه بس حرف رفت و کوته به

از همه حرف، حرف از ره به.

من که بودم فرو در آن گرداب

خسته ی عرصه ی درنگ و شتاب

در هلاکی که گرم دارد و تیز

مرده زنده کند به رستاخیز

راه برداشتم به حکم امید

همچو دودی کز آتشی برهید

همچنان راه می بریدم من

تا سوی پشته ای رسیدم من

خشک جایی در او نه هیچ گیا

نه به جز باد گرم و هرزه برآ

گرد بر گرد من جدار غبار

همه ام بر سر از غبار جدار

خورشم گر به جانه هیچم آب

ور به کف آب، من نه هیچم تاب

بود بر خاک امید روز هنوز

که غرابی نشست بر سر روز

چو شب این گونه داد در من شور

چند آوا شنیدم از ره دور

این به آن گفت کار دشوار است

آن به این گفت گتج را مار است

آن که نالود دامن از پاکی

نیست مولود آبی و خاکی

آنچه آب و گلش بینگیزد

لاجرک گنده از تنش خیزد

گفت آن چون خران روان باشند

گوش بر زنگ کاروان باشند

خر به ره در چو می رود به شتاب

زنگ را بیشتر بود و تک و تاب

او نداند نوای و نالش زنگ

دارد او زآن نوا شتاب و درنگ

گفتم: اینان که در سخن باشند

لاجرم چندتن چو من باشند

باشد ار بخت در پرستاری

دهد این بار، کس مرا یاری

لیک گرم از هوای گفت و شنود

رفت از آن آتش به پا شده دود

خیره ماندم که چه شگرفی بود

از کجا این گزاف حرفی بود

از چه گفتند تا کشم در گوش

چو بگفتند چون شدند خموش؟

دلگشا اگر نبود آوازی

بود دیگر نشان فسون سازی

نیست با روزگار نوبت ساز

جز فریبی چو خویش ابلق باز

گفت بازم ز دور راه یکی:

در دلن ز آن کسان مباد شکی

هان سبک تر به جای نفسی ست

پی هر سنگ گوشیار کسی ست

گرچه این جمله نیک اندیشان

کار نگشاید از دم ایشان

آمدت از پری ترا بینی

بوی طیب از کبابه ی چینی

گر نوایی که دل به دام آرد

سند روسی که التیام آرد

چون تو، من نیز ره به شب بردم

حنظلم گشت، شربت ار خوردم

به سرشکی گرم تر آند لب

همچو محموم خفتم از تف تب

به هوایی شدم به راه که بود

جو شبم لیک، روز گشت کبود

دل گرفته مراست زین شب تنگ

نرسیدم به یاد الاّ رنگ

کی نماید دوشاخی از دم صبح

آسمانم که مردم از غم صبح

چو شنیدم از او شکایت او

آشنا آمدم حکایت او

گر به حرفش ز پیش می راندم

ور ز حرفش به خویش می خواندم

شبفتم ز او چو ناشکیبی کرد

با غریبی من غریبی کرد

گفتم او را بدارمش به سخن

نگریزد چو همرهان از من

لیک از من چو سایه ای بر شد

سبک آمد، سبک هم از سر شد

داشت دست از من و به تنهایی

در نهادم فزود شیدایی

هر چه آمد بر آن قرار که بود

راه آمد تهی ر گفت و شنود

در گلو ریخت خون من از جوش

چون شباهنگ آمدم خاموش

گشت معلوم من ز چپ و ز راست

که بر این راه، هر تنی تنهاست

گفتم ار چند با زمانه بدی ست

خستن ناتوان، ز بی مددی ست

هر که در کار هر که دود کند

پس گریزد که کار سود کند

نه کست چون بکار دست گزار

راهدار که ای، کدام سوار؟

شب و با هر دم احتمال هلاک

چه نشینی چو آب بر سر خاک؟

لاجرم راه برگرفتم باز

در بیابان پر نشیب و فراز

سر مرا گرم از آنچه ام در بر

دل مرا سرد از آنچه ام بر سر

گفتم آن بع راه سرداری

وز بد و نیک دیده برداری

نه همه مرغ گشت مرغ سحر

نه همه نغمه برذ هوش از سر

چه کنی سوی هر درخت آهنگ

برنچیند کس از هلی کالنگ

آنچه بشنیدی از ملالی بود

خوابی از گردش خیالی بود

کم ز کس یاری است اگر آید

دل به کس دادنت نمی باید

راه سر هر که بینی از زن و مرد

کم یقین برو زو ز راه مگرد

چه تمنا که تو تکان گیری

راه خود زاین و آن نشان گیری

این و آن کیستند اگر بینی

خود تویی این و آن چه بگزینی

راه بر، تا عنایتی بینی

جهد کن، تا حمایتی بینی

سر اگر بر گرایی از غم خویش

وز کدامین ره آیی ای درویش!

پیر کز هفت شهر کرد گذر

خوب سفت این گهر در این بنگر

«بی سرانند، کاندر این کله اند

تا تو نازی به سر کی اینت دهند»

باز گفتند بر حساب چنین

که بهم شادی و غم اند قرین

چه نشینی که شادمان باشی

وز بد هر چه در امان باشی

چند بنمودت این سیاه نشاط

که به ویرانه نیست جای بساط

گرچه در خنده آفتاب بود

گذرش نیز بر خراب بود

ره بتردان ز هرچه پنداری

به که در راه خود جگر داری

این امانت کرا مسلم شد

که به دل دوست با چنان غم شد

آن کز این ره نه روی گردان است

واندر از زهره کرده مرد آن است

بر مراد ار نبود ره چندان

بر جگر می نه، ای پدر، دندان

تا زنا بودنی بود بودی

سود باید نهی پی سودی

تمر هندی که هیضه زاو خیزد

چون بمالیش هیضه انگیزد

نالش ار یافتی و رنج سفر

تمرهندی مباش و باش دگر

بگذر از گفتگوی ره که چه بود

بی زبان کس نکرد هرگز سود

با زیانی چو دید بازرگان

بیشتر شد به سوی سود روان

تا سیه با سپید گشت قرین

این بر آن شد دلیل و آن بر این

گشت از این اجتماع اضدادی

هر خرابی دلیل آبادی

کس نه ره می برد به گنج درست

تا نبیتد به راه رنج نخست.

بی نیازی نگر که چون آمد

چن در این کار رهنمون آمد

چو ز من قصه مرا خوانی

به که هر سرگذشته ام دانی

با زمانه، که نیستش مقدار،

آدمی بر چه آرزوست سوار

وز پی لحظه ای که طوفانی

راه داری چگونه با جانی

بسته آمد دری و باز گشود

ابلق صبح و شام چند نمود.

نقش از کارها دگر افتاد

سوزم از شوق در جگر افتاد

از بسی نیک و بد که دیدم و بود

گفتم آن جمله را همه بدرود

بس خیال از دلم جدا شد و رفت

همچو ابری که بر هبا شد و رفت

گر قلم در کشند بر رخ روز

گم کنند آفتاب عالم سوز

بر یکی نقطه کاو ز روز سپید

آدمیزاده راست باز امید

تا امیدی اس رسته نیست دلی

رستگی تا نه جسته نیست دلی

من ندیدم ولیک هیچ بهار

در نشیبی بخار بسته کنار

دشت در دشت و کوه از بر کوه

ابن از آن و آن از این بمانده ستوه

این چو ابری نهاده دست به عرش

و آن چو دودی به پای ابری فرش

گر به فرسنگ هاش راهی گم

اندرو نه نشانی از مردم

نه نوا کز پی اش یکی خیزد

نه در او جانور کخ بگریزد

اندر آن سو خرابی از دیوار

راه امد شدن بر او دشوار

اندک این سو ترک به خاک فرو

از بزی کله، از خری پهلو

من که ماندم در آن خراب عذاب

بشکوهیدم ار عذاب خراب

چو نه دیگر مقام تمکین بود

به خود افتادم آن زمان و این بود

در حسابی که بود با تن و جان

جانم آمد ز کار تن به فغان

نه رمق پای را، نه تن را برد

از کمی آب و از نبودن خورد

دل بماندم از این مخافت و هول

آمد از هول بر لبم لا حول

تن در انداختم چو مرده به گور

در شکافی دلم از آن به نفور.

پس بخوابی گران سرم در شد

کوه را ابر تیره بر سر شد

هیچ با من از آن فسانه نماند

دیده زاین دود خانه هیچ نخواند

گوش بستم ز هر نوای وطنین

سربگشت از من شکاف نشین

از حصاری برآوریده چو دود

نرم می آمدم به راه فرود

گرد بر گرد من نکورایان

تیزهوشان و دانش آرایان

هر یکی را ستایش که سزد

با منش آن نوازشی که برد

گشته در دست ها شمایل من

رفته بس حرف از فضایل من

لیک با آرزوی رفته چنان

چه حصار و کدام مردم آن

خسته ای را که خاک بستر بود

به گران خوابی آنچنان در بود

آمد از گشت خواب زود گذر

آن همه چیزهاش پیش نظر

گرسنه بارگی چو تو بیند

بردش خواب و خواب جو بیند

ای بسا خواب جو که ما را برد

جو نخوردیم و خواب جومان خورد

وای بسا گنج خواه بیهده سنج

گنج در جیب و او به جستن گنج

هست تا زین دو بهره ور چه کسی

گنج بسیار و گنج نامه بسی

که کس از خواب خود هراسان است

پیش خود هر په گشتن آسان است

من چه گوشم گران چه خوابی بود

خواب یا قصه ی خرابی بود

چند بگذشت و من در آن درخواه

چند دیدم کسان چو خود که به راه

چو بر آمد شبان و روزانی

شب و روزم در آه سوزانی

مردمی را بلا چنین نرسد

آرزو خواهی اندر این نرسد.

شب چو آمد به کار روز بخیل

و آن جرس های زر کشید به نیل

کله در کله ابر بر سر بست

خود به چشم دریده باز نشست

خواب آن گونه لود لذده مذا

که توگفتی که خواب خورده مرا

چو در آمد ز راه خواب چنان

دیده ام باز ر جهان نگران

نگریدم زمانی اندر خویش

جستم اندر خود از همه کم و بیش

دیدم از خویش هیکلی چون دود

نهدر او طاقت قیام و قعود

کرده با دیدگان ز کم نوری

هر بنفشه خیال کافوری

چشم باریده همچنان که تگرگ

بر سرم برف گشته خنده ی مرگ

گشت معلوم من ز بیش و ز کم

سالیان رفته اند از پس هم

داده ام عمری از کف و سر مست

هیچ نز کار کرده بر سر دست

خوی بسته به گوشه ی چاهی

وز تک چاه روشنی خواهی

گرچه با من بسی نوید آمد

باغ را در همه کلید آمد

به من از ماند، ماند دل پریم

گهرم بر کف و نه مشتریم

بشکوفید اگر بهار، برفت

همچو ابری ز کوهسار برفت

گر صدایی مرا تکانی داد

و اندر این پرده ام نشانی داد

گفت و از راه من به یکسو شد

و آن نشانی که بود با او شد

رنگ در نوگلی شکفته نماند

گرچه زاو کس به راه خفته نماند

روشن آمد مرا به پرده چه هست

آنچه صد خواهش اندر آن زد دست

لیک من اندرو ز خواهانی

باز با راهی آنچنان راهی

آن به جانانه، جای بردن من

وبن به ویرانه ره سپردن من

سازمندیم بین چه سازیدم

دست سوی چه کار یازیدم

جوی خردی هوای راهش برد

نیم ره ماند و ریگزارش خورد

کس نپرسید کیم من درویش

مانده چونم پی حکایت خویش

سخنی گر برآرم از رگ جان

هر که گوید مراست نیز همان

نیست یک همزبان که گوید حرف

یا نهان کرده حرف و جوید حرف

غم بی همنشینی ام بینم

یا به دل سنگ هستی ام بینم.

نه یکی درد آشنا چو کس

چه فریبد مرا نوای جرس؟

جگر اسوده چند از آتش دل

پا به پا تاخته به خواهش دل

نه نفورم چرا ز راه افتاد

چون نه زاو هیچم انتباه افتاد

به رهی کاورید اسیری من

چیست باز آرزوپذیری من؟

دیده زان خواب بر کنیده چو ماند

خواب را قصه از چه باید خواند؟

رفتت از دست نازنین رهوار

چشم چون جویدت هنوز افسار

چند باید به خیره کوشیدن

دیده بستن پرام دوشیدن

گو ادیم زمین همه از توست

چه ترا زان چو هیچ نتوان جست؟

تا نه در کار سرسری افتی

بیشتر زاین به کمتری افتی

جامه در نیل تا کی ارزانی

سوی ویران شدن چه نادانی

گرنه ما غافلان پیش و پسیم

در چنین خوفناک ره چه کنیم

خام طبعان نگر چه بی خبران

نه بر این دام پرفسون نگران

چو نجستی برفت و پی آورد

ماند و از ماندگیش بر سر گرد

لب به دندان گزد دمی ز فسوس

که شکستش به چشم خواب خروس.

باری اندر غمی که جان می کاست

و آتش او از استخوان می خاست

چون تنومند شد غم از کم و بیش

آمدم بر هوای چاره ی خویش

دور ماندم جدا ز هر طبلی

ره به روز آورم مگر ز شبی.

لیک از آنجا که دیده راهی داشت

سینه را هر زمان درآهی داشت

راه برداشتم، کدام راه، همان

وادی ای از کران او به کران

(هیچ بیننده نه قرارش بر آن

هیچ داننده نه حصارش در آن)

چشم جز بر رهم به پیش ندید

تا دم صبح کافتاب دمید.

صبح چون آفتاب جست بدر

زان بیابان سر کرد گذر

جانور تن ز خوابگاه گسیخت

کوه را بر نهان به دامان ریخت

بادی افتاد و آنچنان برخاست

کادمی ره نداند از چپ و راست

خاش بردار و خاک دسته کنان

نه به خاشاک و خاک داده امان

رنگ بزدود از سراسر دشت

هرچه از گونه ای که بود بگشت

اندر آن دود دوزخی ز کجا

که نیارستم ایستاد به پا

مالش را چو رفت دست به چشم

از چنین سرگذشته بر سر خشم

دیدم از ناگهان مرا در بر

قامتی را به موی خاکستر

مانده بر گوشه ی دهانه ی راه

خسته تن چون منی نه جاش پناه

گیسوان بافته فکنده به پشت

همچو بر پشته ای دوال درشت

قهره های جهان به یک جایی

ساخته گویی آن تماشایی

گفت با من که: چونی ای درویش؟

گفتم: افتاده ای ز طاقت خویش

سرم از باده گشت و بی خبرم

باده تا خود چه آورد به سرم.

بارگی بر رهی ز دهقان مرد

بار او ماند و دزد بارش برد

این زمانم به سینه اندوهان

می رود چون بر استخوان سوهان

مانده زخمم هزار بر سر دست

نیست زور شکیب و تاب نشست

باز جستی چو تو ز قصه ی من

آن مرا بر سر این به دل شیون

در چنین غصه های پنهانی

خون خود می خورم نمی دانی

در حساب من آنچه خواهی کش

مانده ام لیک و خسته ام ز عطش

کارد بر استخوان رسیده مرا

کس نه زاین رنج برکشیده مرا

تو بگو کز کجا به درگشتی

که به من بی قرار برگشتی

در بیایانی این چنین پیدا

راه بر دستی از کجا به کجا؟

گفت: من نیز چون تویی هستم

گرنه چون تو به کار در بستم

خاکی ای دست پاک و درد آلود

خسته از کار و مانده از مفصود

چون تو با صد خیال جوشیده

دیده اکنون ز جمله پوشیده

آمدم از جهان رنگ به رنگ

به رهی چون دهان خوبان تنگ

طمع آوردم و نه درویشی

نگرفتم ز همرهان پیشی

چون توام رنج بود پیچیدن

در پی کار خود بسیجیدن

از منی مرده وار جای مخور

وز گمانی که هست دست و پای ببر

گر بگشتی به راه در چو غبار

ز سواری که رفت دست بدار

بر غلط رفتن و غلط راندن

دیگران را چه بر غلط خواندن

ستر مردم را به کارشان منکوه

ره به دامان هزار دارد کوه

سایه تا ز آفتاب می نکنی

آفتابی به سایه چون شکنی

دل شکستن از این و آن چه فن است

گر بر آیی به خود در این سخن است

گر ستوهی از این میان بر خیز

ورنه مگری و با کسان مستیز

بر نشستی به ره سبک راندی

راهوارت نماند و تو ماندی

شد پر آوازه رود پهناور

جوی بی مایه پل نبست به سر

بر مراد ار نرفت کار و به کام

ناتمامیت کرده است تمام

دل نهادی ز دوست پس ره خویش

درگرفتی جدا از او در پیش

عذرخواهی کنی که آن ببری

آشکار آیی ار نهان ببری.

گفتم: ما به خاطر نقاد

آن رسیدم که اینم از سر داد.

آنچنان جور او بسوختمان

که به بیگانه چشم دوختمان

از سواری که دید جانم راند

همچو بخستش به راه اندر ماند

این بیایان در او چو من صد گم

ریخت خون نز من از بسی مردم

ورنه رو سوی ره نداده چو دزد

من نیم آن حریف کار به مزد

تا نه در نیل جامه ام بر زد

چه سبکسایگی ز من سر زد.

چو شنید این ز من به دلتنگی

شفقت برد و رفت از آن سنگی

نرم تر شد به پاس نرمی من

کرد گرمی بهای گرمی من.

گفت: آری چو بر نمایش آب

کس برد راه، ره برد به خراب

دل در آن کن که از تو می شاید

صبح با آفتاب بنماید

آفتابی کن و بر آب گذر

ورنه از آبدان بپوش نظر

گرچه از شمع روشنی اندوز

گرنه شمعی در این میانه مسوز

عمر شد بر سرم هم از نیمه

کار شمعی ندیدم از هیمه

شد ز بی مایگی خمیر فطیر

نان ز تنور سرد رفت به زیر

چو بر این راه بار بگسستند

بار بنهاده خود رها جستند

تا که را بهره ای زوارستن

بود شایستن و نشایستن

چو درآیی ز روی شایایی

سود چندان بری که فرسایی

چو نشایستی و شدی به هوا

می خوری گو شمال کار خطا

گفتم: اما چو رفتم از ماندن

گفت: به کاین هوس ز دل راندن

ماهی ار چند خوشگوار بود

مانده اش را مرض هزار بود

دعوی نابجای و خامی کار

شرم باز آورد به نوبت بار

به ز هر کار و بار خودیست

هرکسی را رهی ست از پی زیست

ره چو جستی به کار باش و بکوش

چو نجستی به هیچ نعره مجوش

تیزبینان که بس هنرشان بود

هم از این جملگی خبرشان بود

گنج در جیب و همچو مار به گنج

دم فروبسته از حکایت رنج

گرچه آوازه در جهان بستند

بر هوایی چنین نه جان جستند.

گفتم: افسوس کاین خیالی بود.

گفت: ناید ز هر خیالی سود.

گفتمش: زنده ایم ما به خیال

گفت: ای بس خیال کاوست محال

بنگر اول چه بود در سر تو

آنگه آمد چه چیز در بر تو

آمدی از نهاد خلق برون

خلق اینک شدت به دیده فسون

مرد می خواستی ولی مردم

ماندت از میل سربلندی گم

این سخن در تو سرسری ناید

که نخست آدمیگری باید

جز پی آب هیچ جوی نبود

گر نبود این زمانه گوی نبود

ننمودت نکویم از این خم

نه زماهی شکم ز گاو نه دم

راه بردی ز ماه تا ماهی

رفتی اما به حکم خودخواهی

دل نبردت به راه تا بینی

عقل بردت که بر خطا بینی

عقل سوی هزار راه برد

دل بود کاو نه جز رهی سپرد

عقل خود بین نگر به قالب خرد

که ترا تا کجای عالم برد

در سرت جست این تنومندی

بدر افکندت از برومندی

چو براندی به حکم این مستی

دور ره رفتی و ندانستی.

راه تو راه خودپرستی بود

خویشتن دیدی و ز مستی بود

این اشارت به تن هزار برفت

مست بودی یکی به کار نرفت

گفتم از دل که با فریبش خوست

شدم آری جدا ز جلوه ی دوست

نقش آن چیزها به صورت زیب

بود در کار من ز بهر فریب

آهنم سرد بود و هیچ نتفت

دوست گرمی ز من گرفت و برفت

از پی کشته ی غلط چو روی

باید آن کشته لاجرم دروی

رنج ها را پذیره شو که به رنج

خست آنی که خیره رفت به گنج

چه نمودم فریب کار هوس

چه مرا برد بر نشانه نرس

آن نمودم که دیدم آخر کار

و این که بنمود خامی پندار

کس ز چلپاسه ای حریر نکرد

شیر انجیر کس پنیر نکرد

آنچه گفتی تمام هست مرا

چیست این دم دلی به دست مرا.

گفت: این حرف ها که بشنیدی

پس آن رنج ها که بگزیدی

تلخ امد سخن و گر شیرین

آن که یاری دهد ترا بود این

من نگفتم ترا به دستوری

جانور خود کند ز بد دوری

بیم جان هست و این نهان نبود

جان اگر نیست گو جهان نبود

چه ترا نز سر بهانه شدن

باز دل بسته بر نشانه شدن

پای از تو چرا زجا نرود

بر خطایی چنین چه کس گرود

بر غلط آمده به جان خسته

به مژه کرده خاک ره دسته

این چه بازارگانی است به آز

که نو سود آوری و خواهی باز

چشم بر کار کودکانه مبند

پیری آمد بهانه را مپسند

دل نهاد از همه چنانستم

که چو تو رسته از کانستم.

کرد پیدا چو نکته ها بر من

کا کردش چنان سخن در من

گنج مرا در فراز کرد و کشید

برد با من ز گنج خانه کلید

گفتمش: ای به مردمی تو هیچ

کس ندیده به کار پیچاپیچ

سخت گیرم چه با چنین نرمی

خشک دارم جبین چه بی شرمی

لیک با گردش جهان وجود

بود یک چیز و نیز خواهد بود

سخنان تو جان مرا بخشید

آنچه پنداری آن مرا بخشید

تا رسد داروی تن از تو به من

سر مویی کمی نکرد سخن

آفرین ورنه آفرین خوانم

سخنت را پذیره با جانم

کیست آن مرد کاو خطا نکند

گرچه خواهد که نابجا نکند؟

مرغ می خواند دوش به هنگام

بس برآواش رفت مردم خام

این به پاره گرفت و آن با جان

گمرهی را هزارهاست نشان

کس نداند به کار روی آورد

با چه سازیش رقص باید کرد

با فریبائیش براهم داشت

چو براندم ز خود براهم داشت

دل ز من در پی حکایت او

دیده بربسته از عنایت او

مانده از آتشی چو خاکسر

وز لگدکوب روزگار هدر

چون ز روغن چراغ وارسته

همچو مینای بی سر و دسته

بر زلالی به راه بنشستم

بود دریایی و ندانستم

دیدم از مستی آب را پایاب

غوطه زد تن در آن و رفت از تاب

کس نیامد ز کجروی سوی راست

ابرش از ابر زود خیز نخاست

راستی گفتی تو، راست من گفتم

زانچه دل گفت و خواست من گفتم

گر در این راه من پی آوردم

شاد از آنم که رو به تو کردم

لیک اکنون مرا در این خواری

راه بنما چو می دهی یاری

گو مرا خود هزار تقصیر است

رحمت تو چرا به من دیر است

در بر بینوا نبستن به

نه زایشار خویش رستن به

گفت: بگشای دیده اینت راه

اینت آن ره که عمر کرد تباه.

چو مرا زین سخن به ره سر داد

خفته بودم ز خفته چشم گشاد

دلم از حرفش ار بجست و نجست

وز چنان محرمی برست و نرست

دادم اندیشه نیک تا نگرم

آید از راه خود مگر خبرم

آوریدم چو هوش نیک بکار

سر بجوش اوفتاد و دل ز قرار

دشمنت بیند آن، من آن دیدم

که سراپا از او بلرزیدم

دیدم از زیر ران که در بر من

هست آن جانور که رهبر من

بادپایی دمش به جای سرش

چست و چالاک و نزجهان خبرش

از دم و دست تا به سر معکوس

مایه ی دق و باعث افسوس

چنگ و دندان به آتش آلوده

تن او در بخار آسوده

سر چو کوهی ز کوه آویزان

دم چو ماری در اتش ریزان

زاده ی ازدواج غول و پری

و آمده در فساد جانوری

تن به مشرق کشیده بر سر آب

سر به مغرب نهاده از پی خواب

دست، شیرازه ی کتاب ز من

پای، دروازه ی ختا و ختن

هر دم از جست و خیزهای عجیب

دم بر افراشته به شور و شعب

گاه از دم به سوی سر جسته

خاک ره را به روی سر بسته

گه ز چپ رانده از بهانه به راست

من بر او تا خود او چه خواهد خواست

از همه فتنه های روی زمین

راهواری کس ندیده چنین

ناخنش کنده گل به خرواری

کنده اش طرح داده از غاری

نه هر آن موش شاخ بر کمری

هر یکی پاش سد رهگذری.

من که آن جانور چنان دیدم

ونگه او را به زیر ران دیدم

عجب آمد مرا ز ماندن خویش

……………………………*

و این عجیب تر که تا بر او بودم

نه بر او دیده هیچ بگشودم

با همه تیزیم به کار نظر

چون ندیدم در او در این بنگر!

آمد از پیش چشم من نابین

تا سرانجام کار دارد این

لیک ز اندیشه از قرار بدر

نامد از فکرهام پیش نظر

اندر آن هول و قصه ی تشویش

بیشتر بود بیم من بر خویش

اول از بیم جان که آن باید

چاره سازی چه تا مرا آید

دیده بستم نبینمش تا رو

لیک لغزید پیم از تن او.

ای زمن خوانده داستان کم و بیش

از چنان شور ی چنان تشویش

از کدام آفریده ام سخنی

که زیان دیده بیشتر ز منی

گرچه زین راست روی کج بنیاد

دارم افسانه ها ز یاد به یاد

چو تو از هر که جویی و گویی

به که افسانه ی مرا جویی

چون شدم با چنان رهی سفری

قصه ای شد چنان که می نگری

بس که گشتم بر اصل حیوانی

دور ماندم ز طبع انسانی

خواستم تا جهان بیفروزم

بی جهان جهان بیندوزم.

دل چو با سردیم قرین آمد

نه عجب کامد آن ور این آمد

با صلابت که در نهادش هست

سنگ را زخمه های تیشه شکست

گرچه تاوان نصیب باشد بس

بیشتر آن برد که شد به هوس

بردمد گر هزار بار هلاک

کرم زد میوه اوفتد بر خاک

زین هوسخانه ی دوروی و دو در

برد جان آنکه رفت هوش به سر.

من زبن ز این نگفته در نکشم

پرده تا زیان نهفته بر نکشم

تا به تو این نگفته فاش کنم

صد متاع نهفته لاش کنم

به هر اندازه ام سخن دردست

باقی قصه ام بجوی که هست.

چون برانداختم تن از تن او

وارهیدم ز چنگ و ناخن او

عزم بستم پی رها شدنم

ره چو این است از آن جدا شدنم

آمد از گردش خیال دگر

بیم نارستنم ز جای خطر

فتنه ها کاندر این جهان خیزد

یک به چشم و صدش به جان خیزد

موی ماری کند چو دیده بود

تن هم از ریسمان گزیده بود

من که ماندم به جانم آسوده

بودم از این به خاطر آلوده

تن نمی رفتاگر چه جان می رفت

هم مرا جان نه با نشان می رفت

شرم زد بودم از درایت خویش

همه بودم پی حکایت خویش.

نیست- گفتم- چو کس دهد یاری

به که اکنون هوای خود داری

زان کجی ها چو تو به جان رستی

نکند چون غمت به دل پستی

گر یتیمان ای عجب بودی

با تو آن مرد داد بهبودی

رسته از کژی و گزاف و فسوس

گرمی اندازتر ز روی عروس

گفت با تو از آنچه بود نهفت

وز ره باشد که ره بدو نبرد

خنده سر داد چون طلایه ی صبح

راه بردار زیر سایه ی صبح!

دست در آستین اگر داری

چیستت تا هراس برداری؟

اندر اندیشه ای چنین به میان

دادم اندیشه را گشاده عنان

ریخت در هم نهاد زیر و زبر

چار و ناچار تا چه دارد بر

دل در اندیشه ی دگر دارم

گره از کار بسته بگشادم

تن از آن ورطه درکشیدم باز

دیده زان خواب برکنیدم باز

گفتم اکنون به فکر دوراندیش

تازه می مان به تازه خواهی خویش

عمرداری چه بر هبا و هدر

عافیت جو که عافیت بهتر

دل در انداخته به راه هلاک

جان بر انداخته ز خانه ی خاک

گر بمانی غرامت است ترا

ور نمانی سلامت است ترا

اندر این دائره است تا کم و کاست

سیلی نقد بهتر از حلواست

به که برگیری این به پیشادست

بگذری از هزار نسیه که هست

از همه نیک و. بد که دیدی شو

وز بد و نیک چون بریدی شو

تشنه گر سوی آب ره نبرد

مرغ گر شد به کشت و دانه نخورد

روزگار از خود این چنین چه بری

در بهای چنین گهر چه خری

نشدی گر به راه رهبردار

کم از این سوی خان و مان سردار

به که با این زبونی ای درویش

دل بداری به شهر و مردم خویش

کنجی آسوده، گوشه ای به امان

یاد بادت دیار و خانه و مان.

چو از این سوز خاست سوز دگر

همچو آتش قراضه های شرر

پای از گوشه ای برآوردم

رغبت راه در سر آوردم

روی دارم سوی بیابان باز

زان سبکتر که بودم از آغاز

تا چه نقشی به پرده انگیزم

دل نهادم که تیزتر خیزم

کز صدایی مرا تکان افتاد

سوزش جان در استخوان افتاد.

زاین صدا تازیانه به سر من

گویی آوار خانه بر سر من

دل ندادم نشان زهر در خواه

جز ره شهر خویش و رغبت راه

لیک چه راه و بر چه سامانی

آن نبینی به هیچ ویرانی

چشم تا هر کجا که در نگرد

جز بیابان به جای ره نبرد

از یکی سوی تا به جابلسا

وز دگر سوی تا به جابلقا

چو سرابی ز دور نقشه ی آب

اندر او گم هزارها سقلاب

من در آن دائره چون نقطه دچار

او به من بر چو گردش پرگار

نه وقوفی از کجا شدنم

وز چنان وادی ای جدا شدنم

نه توان تا به جای مانم باز

چاره را تا چه چاره دارم ساز

گه از آوایی اوفتاده به گل

گه ز دودی نشانه ایم به دل

من بر آن دودخانه از ره دور

واو ز من گم چو به دیده ی کور

یا به جهدی ز گل برافتاده

هوش گشته خرد ز سر داده

همچو مستی که شور بیش کند

نشناسیده راه پیش کند

راست از چپ نداند او ره خویش

که ز پس رفته است یا از پیش

تا بداند کجاش باید شد

دوزخی را بپاش باید شد.

می شدم آنچنان که گوی شود

گاه بر پشت و گه به روی شود

گرچه می برد هر کجا نظرم

ره نبودم که از کجا گذرم

من به ره بر به هر جهت خسته

ره به من بر ز هر جهت بسته

با فراخی که داشت جا و این بود

تنگتر بود هم ز چشم حسود

جان چو من در چنان بلا دیدم

خویشتن گم به هر کجا دیدم

وای بر من بر شد از حکایت من

وز سبک سنگی و درایت من.

اولم آنچنان سبک رانی

و آخرم اینچنین نخواهانی

با چنان رنج های دستادست

دل چرا ره نه بر خیالم بست؟

در چنان خاکی ای چرا دیدم

بانگ آن مرغ از چه بشنیدم؟

دوش چون مرغ خواند بی هنگام

گفتم اینک شب آمده است تمام

بوی جانا زدود خانه ی خم

راه نابرده راه کردم گم

چه ز کف دادم آن شکفته بهشت

به کجا ر.زگار بردم . هشت

این چه تاوان، چه اشتباهی بود

جانم از کار شد، چه راهی بود

شادمان آن که دسته زین ره شد

زاین سیه دیده شب دل آگه شد

به مراد ار رسید ور نرسید

همچنانیم ما روان به امید

لیک اندیشه ای به تاب نماند

که به گوشم دم شتاب نخواند

بر هر اندازه ام که دل می خست

بود با من ز گونه گونه شکست

با همه جهد، جهد من بی سود

جهد بودم ولیک راه نبود

صد رقم بست و صد رقم بسترد

رقمی بر نشانه ایم نبرد

چون بماند از من اندر آخر کار

تن ز تمکین و پای از رفتار

شب از پویه …*

بگسستش به دست درج گهر

اندر آمد به کار جلوه گری

راه پوشیده کرد بیشتری

در رسیدم بمانده از تک و تاز

به نشیبی نه راه او به فراز

بر جهان آفرین در این تشویش

داشتم بیقرار دست به پیش:

کای ز تو جمله آفریده شده

هر پدید ز تو پدیده شده

از تو تا بر کسی نیفزاید

دیده اش ره به پیش ننماید

ما گنه کار و تو گنه بخشای

در بخشندگی به ما بگشای

بی تویی نیست با من و دانی

بی تویی مرا تو خود خوانی

با من آن کن که از تو می آید

کهز ممن جز خطا نمی زاید

گر کج افتاده ام نه آن دانم

تو خود از راه کج بگردانم

از کجا راه آیدم پیدا

توبه پیدائیت به من بنما

من صحرانشین که سوخته ام

چشم امید بر تو دوخته ام

بر در خود مرانم از در خواه

یارب آن ده که یاور است و پناه.

آمدم چون به عجز خود تسلیم

جانم آمد مسلم از آن بیم

نیست بر این در آرزو به هدر

هر که بر قدر مایه جست ثمر

من که کم از رهی به جان رستم

سودم آمد چو دل بدو بستم

آفتابم به صبح رویی داد

ذره را طبع راه جویی داد

شد به هر سویی گرم پرده دری

و آنقدر شد که کرد چاره گری

چو دل از تیزی وی اندر یافت

آن نشان کاو به خود نشناخت

با من آموخت بی فریب و فسوس

گوش دادم پی نوای خروس

گر نشانی بود از آبادان

مگر او آورد خبر شادان

بازآیم از او به راه درست

باز جای آنچنان که بود نخست

گفتم اینک به پاس گمشدگان

تو بخوان ای خروس نادره خوان

هان بخوان کز سرایش بم و زیر

تن به رقص آوری و جان به نفیر

کیست آن کس که در بلای چنان

گوش بربندد از نوای چنان

این خروسان که پرده در باشند

نه همان مژده سحر باشند

شب که دارد به دل هزار فسوس

می درد پرده اش به دست خروس

صبحدم را چو او سراید باز

اوفتد بس حرامی از تک و تاز

ددی از مطبخی جهد سوی زیر

مفسدی با دود از او به نفیر

گرنه ماییم نیک وقت شناس

او شناسد به نیکی مقیاس

خفتگان را نوید آید از او

کاروان را امید زیاد از او

گنج بخشی از اوست و آن که زماست

آن که داریم کار خود زو راست

از نخست او به کارگاه ز من

بوده ز راستیش نوبت زن

کرده با آفتاب همکاری

ذکر بیدار است و هشیاری

خفته ای بس به راه ناهموار

که به بانگ خروس شد بیدار

وای بسا کس فرو به راه نهفت

که بر او ره نمود و احسن گفت

تا جهان جای کژی است و فسوس

راستگو تر ندید کس چو خروس

گر نخواهم ز راستان جویم

من که باشم که داستان گویم

راستان ره به ما گشاده شدند

گنج آنگونه را نهاده شدند

راستی بخش و راست دان او بود

که مرا راه سر به غیب نمود.

گرم بگشاد چون خروس نفس

به نوا بست بر گلوی جرس

من بر آوای او به راه شادان

هر دم افتاده تر به آبادان

همچنان می شدم ز جای بجای

تا دم صح گشت چهره گشای

آسمان جلوه داد میشی گرگ

وز سر شب ربود تاج سترگ

دلم از آن جهان که پیدا شد

روشنی جست و روشن آرا شد

راست دیدم چو راه خود در پیش

شد سوی راستیم رغبت بیش

گفتم اکنون که شد به سامانش

قصه های جهان و طوفانش

بر تو گر باز در جهان مانی

منزجر از سفر چنان مانی

چو رسیدی به شهر خود پیدا

به که ناید به یادت آن سودا

شهر بین و سواد شهر نگر

صد ستمکاره گو در آن به مقر

چو نه با هر که هم نشستی تو

چه زیانت از آن به هستی تو

کاروان گو رود به هر سامان

بار خود را پیاده دار و بمان

گوشه ی خویش جوی اگر جستی

لاجرم دل به شهر خود بستی.

بودم اینگونه دل به گفت و شنفت

کر نگاهی گل مراد شکفت

چند گامی نرفته بودم بیش

کاشنا آمدم محلت خویش

لیک دیدم بجای بام دیگر

کو دگر ره دگر تمام دگر

هر کنارش به رنگی آغشته

هر جدارش به صورتی گشته

رسته بر رسته خانه ها نه چنان

با نشان ها که بود جا نه چنان

چو دلی کاندر او بخت امید

خان جایم در آن میان نه پدید

کله بسته است ابری از همه جا

جز مرا خانه هر که را پیدا

گفتم ای وازده به هر خامی

وآمده بر سر بدانجامی

چیست رو بر دیار آوردن

آن زمان خانه جای گم کردن

باز گفتم جهان جهان باشد

رنج آن است کاو به جان باشد

نیست با کار روزگار درنگ

رنگ از رنگ او زداید رنگ

پس از آن سرگذشته های دراز

بروم دوستان بحویم باز

بازپرسم ز یاد و خویشاوند

دل به درمان برم دگر زاین بند

تنگی کار اگرچه افزاید

دلم از حرف دوست بگشاید.

بازدیدم، شگفتی این بنگر

هر که دیگر شده است و هر چه دگر

مردشان زیب بسته چون زنشان

همچو غل رشته ها به گردنشان

هر که بیگانه رو چو جانوری

جانورهای دست و پا به سری

و آنچه از جانور، چه وحش و چه طیر

به دگرگونه است بر سر سیر

باغ در باغ و بوستان همه جا

خالی اما ز دوستان همه جا

واگرفته نگاه، هر که زمن

شده یکسو به راه، هر که ز من

کس به دیدن مرا نشانه نساخت

ور نشان کرد، دید و وانشناخت

زان پرستشگران یکدله دوست

نه به چشمم یکی که گویم اوست.

لاجرم آنکه یاورم باید

همچو عنقا که باورم ناید

چو من آن جمله را چنان دیدم

وز سرانجام خویش سنجیدم

گفتم ار نرد کاین چنین دل باخت

اینک از باختن چه خواهم ساخت

من در اینجا خلیفه در بغداد

چه کس است آنکه دادخواهد داد

تیره آمد به چشم من رخ روز

روشنی کاست مهر دل افروز

راه تنگی گرفت و جای فسوس

گورزایی به من گذشت عبوس

ماند در کارگاه دیده ی من

شاخی از گاو و پاره ای ز رسن

پس به دستی عصای خون آلود

برگرفتم هوای راه که بود

جانم آزرده از تن خاکی

پای برداشتم به چالاکی

که ز ناگاه از آن سرای جهول

برشد آوا که: غول آمد غول!

پای بینید و رنگ و مویش را

چو بپوشیده موی رویش را

از کجا سر به راه آورده

غول چون است رو به ما کرده؟

این درشتی چو دیدم از تن چند

سر به جیب آمد و دلم به گزند

راست نز چپ ز چپ نه راست شناس

بردم از جا خیال ها به هراس

بیمناک از گزند بیخردان

گوشه جایی نهان شدم چو ددان

جانم از تن چو این قرار گرفت

گشت پرگار و این مدار گرفت

اندر اندوه غول بودن خویش

دیده بردم دز آزمودن خویش

دیدم آن در خود از ندیده که بود

گیسوان تا به پای خاک آلود

نه به پا کفش و بر سرم نه کلاه

مانده بالایم از عذاب دو تاه

در نشسته ز پای تا دامن

چرک بر من چو زنگ بر آهن

دور از مردمی و رسم قبول

ناخنانم سطبر چون سم غول

وز تنم پینه ها گشاده دهن

خوب و ناخوب معنی آن من

در هوای چه نام برداری

مرد بین آخرش چه ها خواری

عکس از خود در آبدان دیده

ره بر او برده وین زمان دیده

با خود آنگونه بستن پیوند

بیخود اینگونه جستن اندر بند

وه که نقشی بماند و معنی رفت

هر چه سردی گرفت یعنی رفت

خانه ام سوخت و آتشی بر شد

چشم بر هم زدن چه محشر شد

پا ز رفتار ماند و دل ز امید

چون شبم شد به دیده روز سپید

هیچم از ناخنی گره نگشود

گر گنه بود ور گناه نبود

من که این زخم بر جگر دارم

از همه نیک و بد خبر دارم

شد پی پیریم جوانی صرف

مرد اتش که زنده ماند برف

بر زدم با خیال ها سرکش

در گل روزگار خود آتش

تیره گر من ز روزگار خودم

تیره تر از خطای کار خودم

هیچ نیرنگی اوستاد و زرنگ

نه بر این پرده این نگاشت ز رن

رنگ بین با تنم چه بازی داد

که نه میلم به چاره سازی داد

تا بر اندازه ایم برد از راه

که بگشتم ز شکل خویش آگاه

نیک دیدم چو در شمایل خویش

هولم آمد ز شکل هائل خویش

من که با نکبتی چنین بستم

گفتم الحق که غول من هستم

تا حسابی رود در آخر کار

باز دانند هر که را چه ببار

صاف این جام دردآلود

کس چه داند که چند و چون بوده

روی ظاهر چو خلق می جویند

روی بینند و نکته می گویند.

اندر نصیحت پیر با فرزند خویش

ای ز من مانده یا نه، ای فرزند

سخنان مرا به جان در بند

سخن ار چند بر درازی شد

همه در کار کارسازی شد

گفتمت تا نه ظن بری ز پدر

کاو چه گفت و نگفت حرف دگر

مهرم از گنج سذ به مهر گشود

به سخن دادم آنچه با من بود

توسنی چیستت که بشتابی

چو شتابان یکی چو خود یابی

گرچه می رفته بوده است پدر

زاو نگه دار قصه پیش نظر

یار غاری مکن که رخنه ی غار

صد فرو برده است چو تو سوار

بس بدیدم نارسیده به جای

راه آموده کرده ازگل و لای

کوربینان به ره فراوانند

که کسان را چو هیچ کس خوانند

دست در آستین اگر نه کسی است

دست در استین غیر بسی است

جان ما شد در این خیال از دست

تا که بر جان ما که خواهد بست

روزگارت نداد اگر دوران

چه بری روزگار خویش چنان

همچو دریاب خویش باش بلند

نه چو دندانه های قصر بهع بند

چو برآیی به کار بی غرضی

جوهری به طبع از عرضی

گوهر خویش مان و روی متاب

رونه بر اب، نقش رفته میاب

تو چنین شو ز خاکی و آبی

عهده بر من که جمله دریابی

اندر این بیمناک راهگذر

سخن باطلان به هیچ شمار

حرف اگر چند بود و بسیار است

در حساب وجود کم بار است

بیش از انی که باز دانی چیست

باش خود را که تا شناسی کیست

چو نه ای در هوای بدکاری

گنج داری ز گنج هشیاری

آنچه کامد به خاطر تو درست

سوی آن شو که انت باید جست.

گهر خویش پاک دار که بود

گهر پاک را بهانه وجود

آینه ساز گردش پرگار

ای بس آیینه کاورید به کار

دیده اما چو نیک بگماری

با هر آیینه نیست مقداری

آینه گرچه خود علانیه است

گردش از نستری چه آینه است

کس نکاهید از تسردن خود

زنده شد بل به شکل مردن خود

چون پریرو سرافکنده در پیش

دیده باشی که جلوه دارد بیش

با تو هر حرف گفتم از پیشی

که نه با هر کجا کنی خویشی

پدر من که آن بلاها دید

و آن بلاها به جان خرید و گزید

او که با این نهاد بود بسود

باز پس گشتنش برای چه بود

شربت آب است کار نان نکند

تن بی نور، سود جان نکند

سربلندی به کوه گشت تمام

هر قبا را نبود هر اندام

بس گیاه کاو نشد ز باران تر

وای بسا کس کز او نخاست ثمر

زاین مرقع نشین نه جاهی بود

تا نه کس را به طبع راهی بود

از تک چه کز او برد نفسی

ره به باغ طرب نبرد کسی

من که خلوت گزیده ام بسیار

جستم این خاصیت در آخر کار

داغم از زحمت نهانی خود

داغ تر از غم ندانی خود

گاه بر گاه آسمانم شدنم

گاه از مرد و زن نهان شدنم

این به چشم همه کسان مطرود

آن ندانستن ره مقصود

این به پای خود آمدن سوی گور

آن جدا ماندنم از چشمه ی نور

این به پای طلب چنان شدنم

پس چنین باز جای آمدنم

با زحل ماه را نبود قران

که سفر نحس دارم چندان

جادویی هم نکرد من کردم

من قتیل خودم چه ظن کردم

گرچه کوشی بس کلان بزند

دزد ناشی به کاهدان بزند

خواندم از هر صحیفه بس به خلاف

لاجرم طبع آمدم صحاف

رستم ار چند از آن مهالک تنگ

سر چو ماهیم آمده بر سنگ

بس رقم اوفتاد و رنگ ببست

یک نه زان رنگ ماند بر سر دست.

ای بسا کاهش از سر خواهش

که به تحقیق بود افزایش

وی بس افزایش ز خیره سری

نه به جز کاهشی چو در نگری

نه مرا داشت لطف بادی خوش

نه دلم شد ز شاد بادی خوش

هم نکردم بپا من درویش

خانه جایی به رغبت دل خویش

آوخ از روزها که زود گذشت

آتش افکند و خود چو دود گذشت

عمر این ریسمان پیچا پیچ

بند جا بود و خود شد آخر هیچ

سایه ی جان گرفت و بر ره شد

سایه پرداز زفت و کوته شد

آخر آنت نخست خامی یافت

سوخت این شمع تا تمامی یافت

اگر افسانه گفت با مردم

خود شد افسانه اش ز مردم گم

کس به حرفش گر آخرین جوید

او کجا هست کافرین گوید

با تو دارد سخن ز راه نهان

با تواش هیچ نیست لیک زمان

سخن ار چند بود گفتاری

چه دهد لیک سر به بسیاری

نوبت این سخن دراز چرا

بر سر زنده ای نماز چرا؟

همه گفت و شنود حرفی بود

تندبار از برای برفی بود

تا کی این برف بر تو بندد بار

لب همان به که بندم از گفتار.

تا بدین جا که بود جای ختام

پدرم قصه کرده بود تمام

تا که از ما که قصه خواهد خواند

قصه گو رفت و قصه ی او ماند.

نه بر آمد ز ره دگر دستی

نه نوایی ز قالب هستی

کس نپرسید در هوای چه بود

آنکه زین تنگ راه رفت که بود؟

قصه گویان که قصه ها گفتند

در کدامین نشیب جا خفتند؟

تاخت اندیشه تا کجا جویان

بادی افتاد لیک ها گویان

بنمودند روی بی همدرد

بنهفتند عاقبت بن گرد

مجلس انس از آنچنان جانان

خالی افتاد چو ز پیکر جان.

گرچه بر جا نماند از آن درویش

زن و فرزند و از کم و از بیش

یاد بادش که ره به پایان برد

قصه ای را نین به سامان برد

کار آن کس کند به ویرانی

که رسد کار ازو به سامانی.

پدرم دین دار بود اگر

دینش این قصه بود و داشت بسر

همت آورد و در گشاد و برفت

دین خود را فرو نهاد و برفت

نافه را راه سر گشادی داد

داشت گنجی اگر به شادی داد

بس گهر افکنیدم اندر پیش

از سخن های خوب و خیراندیش.

من که این داستان از او خواندم

خیره یک چند اندر آن ماندم

گرچه از آن دلم گرفت فروغ

راست پنداشتم قرین دروغ

او چه می جست چون بدو نرسید

چه بد آمد چو آن نکو نرسید؟

بردم اندیشه چون به کار قرین

خواندم آن قصه دست بازپسین

نقشی از خط او به در دیدم

رسم تعلیقی از پدر دیدم

از پس حرف ها که بود بسی

خواندم این حرف نیز بر هوسی:

چیست جان و کدام سایه ی او

بر خرابی که هست پایه ی او

شمع کاو جمله مجلس افروزد

هم به ترکیب خویشتن سوزد

تا لب از جان چو او انداخت

شمع اگر بود یا نه، کس نشناخت

در بیابان دل سیاه مهول

دل مبادت در این سخن مشغول

رشته ای را که در گره بستند

سر به ما داده، خود از ان جستند

تا کجا جان به جان بپیوندند

اندر این گفته عقل می خندد

شادباش روان حکیم که گفت:

هر که زیجی زد و در آخر خفت.

هم بگفتند در حساب چنان

هر که بر حسب فهم داشت گمان

حرف پیچ کسان مشو که به حرف

فرصت رفته دارد از پی برف.

چو از این بگذری به راه مراد

باد پدر باش و پرده ات که گشاد

به که دریابی این ز خردی

درنیایی به خواب های دراز

جان همین بود کاو زما بر شد

جا ندید و به آسمان درشد

وآنچه زاو ماند ز آبی و خاکی

سایه بودش به هر هوسناکی

سایه گر صد رقم برانگیزد

بر سر سایه کس نیاویزد

مرد ای بس که در فریب صور

از رهش برد سایه ایش بدر

سایه آن است کاو نشان دارد

حرف جان بر سر زبان دارد

گر بر اینی به راه پای بر آر

ور بر آن زاین خیال دست بدار

چو کلافی که رشته در پیچ است

بی نشان با نشان همه هیچ است

از دری آمدیم گر به شتاب

بر شدیم از در دگر به خراب

دل که در کار سود و ضر شد

عمر بود الغرض که بر سر شد.

کس ندانست زیر خاک که کیست

ما نشان آوریم از هر نیست

زان همهغایبان که بود که رست

هر که حرفی بگفت و نقشی بست

گر به روزی دو دلبری خواهد

روز دیگر ز دلبری کاهد

خورش روزگار شرزه ز ماست

نفسی را ولیک باید خواست

تا بر اندازه کز نشان بودی است

به که با آن نشان ز ما سودی است

نیک در گوش کس چو من گفتم

باش بیدار، هان که من خفتم!

گر بپوشیدم از هزار یکی

در هزارت مباد هیچ شکی

ور در اندام قصه ام نه درست

قصه، حرف است، نکته باید جست

زین هوس سر بدر نبرد کسی

هر که جان خسته کرد بر هوسی

لیک ما را در آن خیالی نیست

در سر اندیشه از وبالی نیست

در مکافات ما فکر پیچاپیچ

در پی سایه ایم و باقی هیچ.

چو بدینجا رسیده بود سخن

رفت با آن سخن درایت من

برد تابم چنان که خواب برد

سیل اندر فتد خراب برد

شد زیاده ترم از این تعلیق

جوشاندر دماغ چون ز رحیق

لیک چندان که در سخن دیدم

درخودر طبع خود نفهمیدم

گفتم آن نقش بند نقش شناس

هر که را داد بهره ای به قیاس

بهره ی هر که را چو کرد پدید

شب سیه ماند و روز گشت سپید

او کزاو این سخن گرفت جمال

درخور خویش برده ره به کمال

گونه بسیار گنج کرد به دست

تا بدین مایه آدمی شد و رست

زاین مکانت چو او به جان بر شد

خاطرش از چه رو مکدر شد

او که نزد مردمی خود گم بود

چهعنادش به دل ز مردم بود؟

کس مبادش به روز رستاخیز

در سیاهی کار دست آویز

صبح از شب از آن نکوتر گشت

کز سیاهی برست و دیگر گشت

در سیاهی شد این معلق خم

که بس اندیشه اندراو گم

عیب بر حسن تا خروشیده است

حسن مردم سیاه پوشیده است

گرنه شیطان سیاه دل بودی

در سیاهی کدام گل بودی؟ …

یوش. آذرماه 1313

قالب شعر: مثنوی

 

کتاب‌های نیما یوشیج را از دست ندهید:

 

مجموعه کامل اشعار نیما یوشیج
مجموعه کامل اشعار نیما یوشیج

 

درباره هنر شعر و شاعری نیما یوشیج
درباره هنر شعر و شاعری نیما یوشیج

 

یادداشت های روزانه نیما یوشیج
یادداشت های روزانه نیما یوشیج

برای مشاهده ی تمام « کتاب های نیما یوشیج » اینجا کلیک کنید

 

شعر قلعه ی سقریم نیما یوشیج
قلعه ی سقریم نیما یوشیج
قلعه سقریم نیما یوشیج
مانده ام از حکایت شب بیم

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *