شعر قصه رنگ پریده خون سرد نیما یوشیج

شعر قصه رنگ پریده خون سرد نیما یوشیج

Loadingذخیره در لیست علاقه‌مندی

شعر قصه رنگ پریده خون سرد نیما یوشیج

 

من ندانم با که گویم شرح درد

قصه ي رنگ پریده، خون سَرد

 

هرکه با من همره و پیمانه شد

عاقبت شیدا دل و دیوانه شد

 

قصه ام عشاق را دلخون كند

عاقبت خواننده را مجنون كند

 

آتش عشق ست و گيرد در كسی

كاو، ز سوز عشق می سوزد بسی

 

قصه ئی دارم من از ياران خويش

قصه ئی از بخت و از دوران خويش

 

ياد می آيد مرا كز كودكی

همره من بوده همواره يكی

 

قصه ئی دارم از اين همراِه خود

همرَه خوش ظاهِر بدخواهِ خود

 

او مرا همراه بودی هر دمی

سيرها می كردم اندر عالمی

 

یک نگارستانم آمد در نظر

اندرو هر گونه حسن و زيب و فر

 

هر نگاری را جمالی خاص بود

یک صفت، یک غمزه و یک رنگ سود

 

هریکی محنت زدا، ‌خاطر نواز

شيوه ي جلوه گری را كرده ساز

 

هر یکی با یک کرشمه یک هنر

هوش بردی و شکیبائی ز سَر

 

هرنگاری را به دست اندر كمند

می كشيدی هركه افتادی به بند

 

بهر ايشان عالمی گرد آمده

محو گشته عاشق و حيرت زده

 

من كه در اين حلقه بودم بيقرار

عاقبت كردم نگاری اختيار

 

مهر او بسرشت با بنیاد من

كودكی شد محو، بگذشت آن زمن

 

رفت از من طاقت و صبر و قرار

باز می جستم هميشه وصل يار

 

هر كجا بودم به هر جا می شدم

بود آن همراه ديرين در پیم

 

من نمی دانستم اين همراه كيست؟

قصدش از همراهي در كار چيست؟

 

بس كه ديدم نيكی و ياري او

کار سازي و مددكاري او

 

گفتم: ای غافل ببايد جّست او

هركه باشد دوستارِ توست او

 

شادي تو از مددكاري اوست

بازپرس ازحال اين ديرينه دوست

 

گفتمش: ای نازنين يارِ نكو

همرها،‌ توچه كسی؟ آخربگو

 

كيستی؟چه نام داری؟ گفت: عشق

چیستی که بی قراری؟ گفت: عشق

 

گفت: چونی؟ حال تو چون ست؟ من

گفتمش: روي تو بزدايد محَن

 

تو كجائی؟ من خوشم؟ گفتم: خوشی

خوب صورت، خوب سيرت، دلكشی

 

بَه بَه از كردار و رفتار خوشت

بَه بَه از اين جلوه هاي دلکشت

 

بی تو یک لحظه نخواهم زندگی

خير بينی، باش در پايندگی

 

بازآی و رَه نما، درپيش رو

كه منم آماده و مفتون تو

 

در ره افتاد و من از دنبال وی

شاد می رفتم، بَدی ِنی، بيم نِی

 

در پي او سِيرها كردم بسی

از همه دور و نمی ديديم كسی

 

چون كه در من سوز او تاثيركرد

عالمی در نزد من تغيير كرد

 

عشق كاول صورتی نيكوی داشت

بس بَدی ها عاقبت در خوی داشت

 

روز درد و روز ناكامی رسيد

عشِق خوش ظاهر مرا در غم كشيد

 

ناگهان ديدم خطا كردم، ‌خطا

كه بدو كردم زخامی اقتفا

 

( آدم كم تجربه ظاهر پرست

زآفت وشِّرِ زمان هرگز نرَست )

 

من زخامی، عشق را خوردم فريب

كه شدم از شادمانی بی نصيب !

 

در پشيمانی سرآمد روزگار

يك شبی تنها بدم در كوهسار

 

سر به زانوي تفكر برده پيش

محو گشته در پريشاني خويش

 

زار می ناليدم از خامي خود

در نخستين درد و ناكامي خود

 

كه: چرا بي تجربه، بی معرفت

بی تأمل، ‌بی خبر، ‌بی مشورت

 

من كه هيچ ازخوي او نشناختم

از چه آخر جانب او تاختم ؟

 

ديدم از افسوس و ناله نيست سود

درد را بايد يكی چاره نمود

 

چاره می جستم كه تا گردم رها

زان جهاِن درد و طوفاِن بلا

 

سعی می كردم به هر حيله شود

چاره ي اين عشِق بَد پيله شود

 

عشق كز اول مرا درحكم بود

آنچه می گفتم بكن،‌ آن می نمود

 

من ندانستم چه شد، كان روزگار

اندَک اندَک برد از من اختيار

 

هر چه كردم كه از او گردم رها

در نهان می گفت با من اين ندا:

 

بايدت جوئی هميشه وصل او

كه فكنده ست اوت را در جست و جو

 

ترَک آن زيبا رِخ فرخنده حال

از محال ست، از محال ست، از محال

 

گفتم: ای ياِر مِن شوريده سَر

سوختم در محنت و درد و خطر!

 

درميان آتشم آورده ئی

اين چه كارست، اينكه بامن كرده ئی؟

 

چند داری جان من دربند، چند ؟

بگسل آخر از من بيچاره بند

 

هرچه كردم لابه و افغان و داد

گوش بست و چشم را بر هم نهاد

 

يعني: ای بيچاره بايد سوختن

نه، به آزادی سرور اندوختن

 

بايدت داری سِر تسليم پيش

تا ز سوز من بسوزی جان خويش.

 

چون كه ديدم سرنوشتِ خويش را

تن بدادم تا بسوزم در بلا

 

( مبتلا را چيست چاره جز رضا

چون نيابد راه دفع ابتلا ؟

 

اين سِزای َست آن كسان خام را

كه نينديشند هيچ انجام را.)

 

سال ها بگذشت و در بندم اسير

كو مرا یک ياوری، كو دستگير ؟

 

می كِشد هرلحظه ام در بند سخت

او چه خواهد از من برگشته بخت ؟

 

ای دريغا روزگارم شد سياه!

آه از اين عشق قوی پی آه ! آه !

 

كودكی كو! شادمانی ها چه شد ؟

تازگی ها، كامرانی ها چه شد ؟

 

چه شد آن رنگِ من و، آن حاِل من

محو شد آن اولين آمال من !

 

شد پريده رنگِ من از رنج و درد

اين منم: رنگ پريده،‌ خون سرد.

 

عشقم آخر در جهان بد نام كرد

آخرم رسوای خاص و عام كرد

 

وه ! چه نيرنگ وچه افسون داشت او

كه مرا با جلوه مفتون داشت او

 

عاقبت آواره ام كرد از ديار

نه مرا غمخواری و نه هيچ يار

 

می فزايد درد و آسوده نيَم

چيست اين هنگامه، آخر من كيَم ؟

 

كه شده ماننده ِي ديوانگان

می روم شيدا سَر و شيون كنان

 

می روم هرجا، به هر سو، كو به كو

خود نمی دانم چه دارم جست و جو

 

سخت حيران می شوم در كاِر خود

كه نمی دانم ره و رفتار خود

 

خيره خيره گاه گريان می شوم

بی سبب گاهی گريزان می شوم

 

زشت آمد در نظرها كاِر من

خلق نفرت دارد از گفتِار من

 

دور گشتند از من آن ياران همه

چه شدند ايشان، چه شد آن همهمه ؟

 

چه شد آن ياری كه از ياراِن من

خويش را خواندی ز جانبازاِن من

 

من شنيدم بود از آن انجمن

كه ملامت گو بدند و ضّدِ من

 

چه شد آن يارنكوئی كز صفا

دم زدی پيوسته با من از وفا

 

گم شد از من، گم شدم از ياد او

ماند برجا قصّه ي بيداد او

 

بی مروت ياِر من، ای بی وفا

بي سبب از من چرا گشتی جدا ؟

 

بی مروت اين جفاهايت چراست ؟

يار، آخر آن وفاهايت كجاست ؟

 

چه شد آن ياری كه با من داشتی

دعوی یک باطنی و آشتی ؟

 

چون مرا بيچاره و سرگشته ديد

اندَک اندَک آشنايی را بريد

 

ديدمش، گفتم: منم، نشناخت او

بی تأمل رو ِز من برتافت او

 

دوستی اين بود ز ابناي زمان

مرحبا برخوي ياراِن جهان

 

مرحبا بر پايداری هاي خلق

دوستي خلق و ياری هاي خلق

 

بس كه ديدم جور از يارِان خود

وز سراسر مردم دوران خود

 

من شدم: رنگ پريده، خون سرد.

پس نشايد دوستی با خلق كرد

 

وای برحاِل مِن بدبخت!‌ وای

كس به درد من مبادا مبتلای !

 

عشق با من گفت: ازجا خيز، هان

خلق را از دردِ بدبختی رهان

 

خواستم تا ره نمايم خلق را

تا ز ناكامی رهانم خلق را

 

می نمودم راهشان، رفتارشان

منع می كردم من از پيكارشان

 

خلِق صاحب فهم، صاحب معرفت

عاقبت نشنيد پندم، عاقبت

 

جمله می گفتند: او ديوانه ست

گاه گفتند: او پي افسانه ست

 

خلقم آخر بس ملامت ها نمود

سرزنش ها و حقارت ها نمود

 

با چنين هديه مرا پاداش كرد

هديه، ‌آری، هديه ئی از رنج و درد

 

كه پريشانی ي من افزون نمود

( خيرخواهی را چنين پاداش بود.)

 

عاقبت قدر مرا نشناختند

بي سبب آزرده از خود ساختند

 

بيشتر آن كس كه دانا می نمود

نفرتش از حق وحق آرنده بود

 

( آدمی نزدیک خود را کی شناخت

دور را بشناخت، سوي او بتاخت

 

آن كه كمتر قدر تو داند درست

در ميان خويش و نزديكان توست.)

 

الغرض، اين مردم حق ناشناس

بس بَدی كردند بيرون از قياس

 

هديه ها دادندم از درد و محَن

زان سراسر هديه ي جانسوز،‌ من

 

يادگاری ساختم با آه و درد

نام آن، رنگ پريده ، خون سرد.

 

مرحبا بر عقل و بركرداِر خلق

مرحبا بر طينت و رفتاِر خلق

 

مرحبا بر آدم نيكو نهاد

حيف از اوئی كه در عالم فتاد

 

خوب پاداش مرا دادند، ‌خوب!

خوب دادِ عقل را دادند، خوب!

 

هديه اين بود از خساِن بی خرد

(هرسری یک نوع حق را می خرد.)

 

نوِرحق پيداست ،‌ ليكن خلق كور

كور را چه سود پيش چشم نور؟

 

ای دريفا از دل پر سوِز من

ای دريغا از من و از روزِ من

 

كه به غفلت قسمتی بگذاشتم

خلق را، حق جوی می پنداشتم

 

من چو آن شخصم كه از بهرِ صدف

كردم عمِر خود به هر آبی تلف

 

كمتر اندر قوم، عقل پاک هست

خود پرست افزون بود از حق پرست

 

خلق خصِم حق و من، خواهاِن حق

سخت نفرت كردم از خصماِن حق

 

دور گرديدم از اين قوِم حسود

عاشق حق را جز اين چاره چه بود ؟

 

عاشقم من برلقاي روي دوست

سير من هممواره هر دم، سوي اوست

 

پس چرا جويم محبت از كسی

كه تنفر دارد از خويم بسی؟

 

پس چرا گردم به گِرد اين خَسان

كه رسَد زايشان مرا هردم زيان ؟

 

ای بسا شرّا كه باشد در بَشر

عاقل آن باشد كه بگريزد ِزَ شر

 

آفت و شّرخسان را، چاره ساز

احترازست، احترازست، احتراز

 

بنده ي تنهائيم تا زنده ام

گوشه ئی دور از همه جوينده ام

 

می كّشد جان را هواي روی يار

ازچه با غير آورم سِّر روزگار ؟

 

من ندارم يار، زين دونان كسی

سال ها سر برده ام تنها بسی

 

من يكی خونين دلم شوريده حال

كه شد آخرعشق، جانم را وبال

 

سخت دارم عزلت و اندوه دوست

گرچه دانم دشمِن سختِ من اوست

 

من چنان گمنامم و تنها ستم

گوئيا يكباره نا پيدا ستم

 

كس نخوانده ست ايچ آثاِر مرا

نه شنيده ست ايچ گفتاِر مرا

 

اولين بارست اينک، كانجمن

شمه ئی می خواند از اندوهِ من

 

شرح عشق و شرح ناكامی و درد

قصه ي رنگ پريده، خون سرد.

 

« من ازاين دوناِن شهرستان نيم

خاطِر پر دردِ كوهستا نيم

 

كز بدي بخت،‌ در شهر شما

روزگاري رفت و هستم مبتلا.»

 

هر سری با عالم خاصی خوش ست

هركه را یک چيز خوب و دلكش ست

 

من خوشم با زندگي كوهيان

چون كه عادت دارم از طفلی بدان

 

بَه بَه از آنجا كه مأواي من ست

وز سراسر مردم شهر ايمن ست

 

اندر او نه شوكتی،‌ نه زينتی

نه تقيّد، ‌نه فريب وحيلتی

 

بَه بَه از آن آتش شب هاي تار

در كنار گوسفند و كوهسار

 

بَه بَه از آن شورش و آن همهمه

كه بيفتد گاهگاهی در رَمِه

 

بانگ چوپانان، صداي، های! های!

بانگ زنگ گوسفندان، بانگ نای

 

زندگی در شهر فرسايد مرا

صحبت شهری بيازارد مرا

 

خوب ديدم شهر و، كاِر اهِل شهر

گفته ها و، روزگاِر اهِل شهر

 

صحبت شهری پراز عيب وضرست

پر ز تقليد و پر از كيد و شرست

 

شهرباشد منبع بس مَفسده

بس بَدی، بس فتنه ها، بس بيهده !

 

تا كه اين وضع ست در پايندگی

نيست هرگز شهر، جای زندگی

 

زين تمدن خلق در هم اوفتاد

آفرين بر وحشت اعصار باد !

 

جان فدای مردم جنگل نشين

آفرين بر ساده لوحان، ‌آفرين

 

شهر، درد و محنتم افزون نمود

اين هم از عشق ست، ای كاش او نبود

 

من هراسانم بسی از كار عشق

هرچه ديدم، ديدم از كردار عشق

 

او مرا نفرت بداد از شهريان

وای برمن ! كو ديار و خانمان ؟

 

خانه ي من، ‌جنگل من، كو؟ كجاست !؟

حاليا فرسنگ ها از من جداست

 

بخت بد را بين چه با من می كند

دورم از ديرينه مسكن می كند

 

یک زمانم اندکی نگذاشت شاد

كس گرفتار چنين بختی مباد.

 

تازه دوران جواني من ست

كه جهانی خصم جاني من ست

 

هيچ كس جزمن نباشد يار من

ياِر نيكو طينتِ غمخواِر من

 

باطن من خوب ياری بود اگر

اين همه دروی نبودی شور و شّر

 

آخر ای من، توچه طالع داشتی

يك زمانت نيست با بخت آشتی ؟

 

ازچو تو شوريده آخر چيست سود؟

در زمانه كاش نقش تو نبود

 

كيستی تو! اين سَر پر شور چيست

توچه ها جويی درين دوراِن زيست ؟

 

تو نداری تاب درد و سوختن

باز داری قصِد درد اندوختن ؟

 

پس چو درد اندوختی،‌ افغان كنی

خلق را زين حاِل خود حيران كنی

 

چيست آخر! اين چنين شيدا چرا؟

اين همه خواهاِن درد و ماجرا

 

چشم بگشای و به خود بازآی، هان

كه توئی نيز از شمار زندگان

 

دائما تنهايی و آوارگی

دائما حیرانی و بيچارگی

 

دائما نالیدن و بگریستن

نيست ای غافل! قراِر زيستن.

 

حاصل عمرست شادی وخوشی

نه پريشان حالی و محنت كشی

 

اندکی آسوده شو، بخرام شاد

چند خواهی عمر را بر باد داد

 

چند ! چند آخر مصيبت بردنا

لحظه ئی ديگر ببايد رفتنا

 

با چنين اوصاف و حالی كه تراست

گرملامت ها كند خلقت رواست

 

ای ملامت گو، بيا وقت ست،‌ وقت

كه ملامت دارد اين شوريده بخت

 

گرد آئيد و تماشايش كنيد

خنده ها برحال و روز او زنيد

 

اوخِرد گم كرده ست و بی قرار

ای سر شهری، از او پرهيز دار

 

رفت بيرون مصلحت از دست او

مشَنوی اين گفته هاي پست او

 

او نداند رسم چه،‌ آداب چيست

كه چگونه بايدش با خلق زيست

 

او نداند چيست اين اوضاع شوُم

اين مذاهب، اين سياست، وين رسوم

 

او نداند هيچ وضع گفت و گو

چون كه حق را باشد اندر جست و جو

 

ای بسا كس را كه حاجت شد روا

بخت بد را ای بسا باشد دوا

 

ای بسا بيچاره را كاندوه و درد

گردش ايام كم كم محو كرد

 

جز من شوريده را كه چاره نيست

بايدم تا زنده ام در درد زيست

 

عاشقم من، عاشقم من، عاشقم

عاشقی را لازم آيد درد و غم

 

راست گويند اين كه من ديوانه ام

در پي اوهام، يا افسانه ام

 

زان كه برضد جهان گويم سخن

يا جهان ديوانه باشد يا كه من

 

بلكه از ديوانگان هم بدترم

زان كه مردم ديگر و من ديگرم

 

هرچه در عالم نظر می افكنم

خويش را در شور و شر می افكنم

 

جنبش دريا ،‌خروش آب ها

پرتوي مَه، ‌طلعت مهتاب ها

 

ريزش باران، سكوت درّه ها

پرش و حيرانی شَب پره ها

 

ناله ي جغدان و تاريكي كوه

های!های! آبشار باشكوه

 

بانگ مرغان و صداي بالشان

چون كه مي انديشم از احوالشان

 

گوئيا هستند با من در سخن

رازها گويند پر درد و محن

 

گوئيا هر یک مرا زخمی زنند

گوئياهر یک مرا شيدا كنند

 

من ندانم چيست درعالم نهان

كه مرا هرلحظه ئی دارد زيان

 

آخر اين عالم همان ويرانه ست

كه شما را مأمن ست وخانه ست

 

پس چرا آرد شما را خرمّی

بهر من آرد هميشه مؤتمی !

 

آه ! عالم،‌ آتشم هر دم زنی

بي سبب با من چه داری دشمنی

 

من چه كردم با تو آخر، ای پليد

دشمنی بی سبب هرگز كه ديد!

 

چشم، آخر چند در او بنگری

می نبينی تو مگر فتنه گری

 

تيره شو، ای چشم، يا آسوده باش

كاش تو با من نبودی ! كاش! كاش

 

لیک، ای عشق، اين همه از كار توست

سوزش من از ره و رفتار توست

 

زندگی با تو سراسر ذلت ست

غم،‌ هميشه غم،‌ هميشه محنت ست

 

هرچه هست ازغم به هم آميخته ست

وآن سراسر بر سِر من ريخته ست

 

درد عالم در سرم پنهان بود

در هر افغانم هزار افغان بود

 

نيست درد من ز نوع درد عام

اين چنين دردی كجا گردد تمام ؟

 

جان من فرسود از اين اوهام فرد

ديدی آخرعشق با جانم چه كرد ؟

 

ای بسا شب ها كنار كوهسار

من به تنهائی شدم نالان و زار

 

سوخته در عشق بی سامان خود

شكِوه ها كردم همه از جان خود

 

آخر از من، جان چه می خواهی؟ برو

دور شو از جانب من ! دورشو

 

عشق را درخانه ات پرورده ئی

خود نمی دانی چه با خود كرده ئی

 

قدرتش دادی و بينائی و زور

تا كه در تو ولوله افكند و شور

 

گه زخانه خواهدت بيرون كند

گه اسيرخلق پر افسون كند

 

گه تو را حيران كند در كار خويش

گه مطيع و تابع رفتار خويش

 

هر زمان رنگی بجويد ماجرا

بهرخود خصمی بپروردی چرا ؟

 

ذلت تو يكسره از كار اوست

باز از خامی چرا خوانيش دوست ؟

 

گرنگوئی ترک اين بد كيش را

خود ز سوز او بسوزی خويش را

 

چون كه دشمن گشت در خانه قوی

رو كه در دم بايدت زانجا روَی

 

بايدت فانی شدن در دست خويش

نه به دست خصم بدكردار و كيش

 

نيستم شايسته ي ياري تو

می رسد بر من همه خواري تو

 

رو به جائی، كت* به دنيائی خرند

بس نوازش ها،‌ حمايت ها كنند

 

چه شود گرتو رها سازی مرا

رحم كن، بر بيچارگان باشد روا

 

كاش جان را عقل بود و هوش بود

ترکِ اين شوريده سَر را می نمود

 

او شده چون سلسله بر گردنم

وه! چه ها بايد كه از وی بردنم

 

چند بايد باشم اندر سلسله

رفت طاقت، رفت آخر حوصله

 

من زمرگ و زندگی ام بی نصيب

تا كه داد اين عشِق سوزانم فريب

 

شعر قصه رنگ پریده خون سرد نیما یوشیج

 

سوختم تا عشق پرسوز و فتن

كرد ديگرگون من و بنياد من

 

سوختم تا ديده ي من باز كرد

برمن بيچاره كشف راز كرد

 

سوختم من، سوختم من، سوختم

كاش، راه او نمی آموختم

 

کی ز جمعيت گريزان می شدم

کی به كارخويش حيران می شدم

 

کی هميشه با خَسانم جنگ بود

باطل وحق گر مرا یک رنگ بود

 

کی ز خصم حق مرا بودی زيان

گر نبودی عشق حق در من عيان

 

آفت جان من آخر عشق شد

علت سوزش سراسر عشق شد

 

هر چه كرد اين عشق آتشپاره كرد

عشق را بازيچه نتوان فرض كرد.

 

ای دريغا روزگار كودکی

كه نمی ديدم از اين غم ها، یکی

 

فكرساده، درک كم، اندوه كم

شادمان با كودكان دم می زدم

 

ای خوشا آن روزگاران،‌ ای خوشا !

ياد باد آن روزگار دلگشا

 

گم شد آن ايام، بگذشت آن زمان

خود چه ماندَ در گذرگاه جهان ؟

 

بگذرد آب رواِن جويبار

تازگي و طلعتِ روز بهار

 

گريه ي بيچاره ي شوريده حال

خنده ي ياران و دوران وصال

 

بگذرد ايام عشق و اشتياق

سوزخاطر، ‌سوزجان، ‌درِد فراق

 

شادمانی ها، خوشی های غنی

وين تعصّب ها و كين و دشمنی

 

بگذرد درِد گدايان ز احتياج

عهد را زين گونه برگردد مزاج

 

اين چنين هرشادی و غم بگذرد

جمله بگذشتند، اين هم بگذرد

 

خواه آسان بگذرانم، خواه سخت

بگذرد هم، عمر اين شوريده بخت

 

حال،‌ بين مردگان و زندگان

قصه ام اين ست،‌ ای آيندگان

 

قصه ي رنگ پريده آتشی ست

درپی یک خاطر محنت کشی ست

 

زينهار از خواندن اين قصّه ها

كه ندارد تاب سوزَش جثه ها

 

بيم آريد و بينديشيد، ‌هان

زآنچه از اندوهم آمد بر زبان

 

پند گيريد از من و از حال من

پيروی خوش نيست از اعمال من

 

بعد من آريد حال من به ياد

« آفرين بر غفلت جهال باد ! »

 

مطالب بیشتر در:

نیما یوشیج

اشعار نیما یوشیج

 

در شعر بالا اگر واژه‌ای برایتان غریب آمد، کافی‌ست در قسمت جستجوی سایت بنویسید: معنی …

 

بخش فرهنگ لغات و اصطلاحات

 

دیدگاه شما برای قصه رنگ پریده خون سرد نیما

دیدگاه خودتان را در بخش دیدگاه‌ها برای شعر قصه رنگ پریده خون سرد نیما یوشیج بنویسید.

اگر از شعر لذت برده‌اید، بنویسید که چرا لذت برده‌اید و اگر لذت نبرده‌اید، دلیل آن را بنویسید. اگر نقد یا پیشنهادی برای سایت دارید، به گوش جان می‌شنویم.

اگر عکس‌نوشته‌ای با این شعر درست کرده‌اید، در بخش دیدگاه‌ها اضافه کنید تا با نام خودتان منتشر شود.

پیشنهاد می‌کنیم، این شعر را با صدای خودتان ضبط کنید و در بخش دیدگاه، فایل صدایتان را اضافه کنید تا در سایت منتشر شود.

 

من ندانم با که گویم شرح درد

نام این شعر نیما یوشیج قصه رنگ پریده خون سرد است اما در بین مردم به من ندانم با که گویم شرح درد نیز معروف است.

 

 

برای ورود به اینستاگرام نیما یوشیج اینجا کلیک کنید

 

پیشنهاد ویژه برای نیما یوشیج:

 

شعر صبح نیما یوشیج

شعر مهتاب نیما یوشیج

شعر نام بعضی نفرات نیما یوشیج

شعرداروگ نیما یوشیج

شعر هست شب نیما یوشیج

 

کتاب‌های نیما یوشیج:

 

مجموعه کامل اشعار نیما یوشیج

 

درباره هنر شعر و شاعری نیما یوشیج

 

یادداشت های روزانه نیما یوشیج

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

The maximum upload file size: 20 مگابایت. You can upload: image, audio, video, document, spreadsheet, interactive, text, archive, code, other. Drop file here

chat