شعر غمی غمناک سهراب سپهری

شعر غمی غمناک سهراب سپهری

Loadingذخیره در لیست علاقه‌مندی

شعر غمی غمناک سهراب سپهری

 

شب سردی است و من افسرده

راه دوری است و پایی خسته

تیرگی هست و چراغی مرده

می‌کنم ، تنها، از جاده عبور

دور ماندند ز من آدم‌ها

سایه‌ای از سر دیوار گذشت،

غمی افزود مرا بر غم‌ها

فکر تاریکی و این ویرانی

بی خبر آمد تا با دل من

قصه‌ها ساز کند پنهانی.

نیست رنگی که بگوید با من

اندکی صبر سحر نزدیک است

هردم این بانگ برآرم از دل:

وای، این شب چقدر تاریک است!

خنده‌ای کو که به دل انگیزم؟

قطره‌ای کو که به دریا ریزم؟

صخره‌ای کو که بدان آویزم؟

مثل این است که شب نمناک است.

دیگران را هم غم هست به دل،

غم من ، لیک، غمی غمناک است.

 

در شعر بالا اگر واژه‌ای برایتان غریب آمد، کافی‌ست در قسمت جستجوی سایت بنویسید: معنی …

 

بخش فرهنگ لغات و اصطلاحات

 

مطالب بیشتر در:

سهراب سپهری

 

اشعار سهراب سپهری

 

مجموعه شعر مرگ رنگ

 

شب سردی است و من افسرده

شعری که خواندیم به این شکل شروع شد: «شب سردی است و من افسرده / راه دوری است و پایی خسته / تیرگی هست و چراغی مرده» آیا با این سطرها برای شروعِ این شعر موافق هستید؟ به نظر شما غیر از این شروع نیز می‌توانستیم شروعِ دیگری داشته باشیم و شعر از چیزی که حالا هست جذاب‌تر و زیباتر باشد؟ به طور یقین نیما یوشیج که از شاعران مهم معاصر ماست دیدگاه و دلایلِ خاص خودش را برای این شروع داشته است، به نظر شما چرا این سطرها را برای شروع شعر انتخاب کرده؟ شما اگر جای سهراب سپهری بودید، این شعر را چگونه شروع می‌کردید؟ و به جای سطرهای پایانی یعنی : «مثل این است که شب نمناک است. / دیگران را هم غم هست به دل، / غم من ، لیک، غمی غمناک است.» از چه سطرهایی استفاده می‌کردید؟

 

دیدگاه شما برای شعر غمی غمناک سهراب سپهری

دیدگاه خودتان را در بخش دیدگاه‌ها برای شعر غمی غمناک سهراب سپهری بنویسید. اگر از شعر لذت برده‌اید، بنویسید که چرا لذت برده‌اید و اگر لذت نبرده‌اید، دلیل آن را بنویسید.

اگر نقد یا پیشنهادی برای سایت دارید، به گوش جان می‌شنویم.

اگر عکس‌نوشته‌ای با این شعر درست کرده‌اید، در بخش دیدگاه‌ها اضافه کنید تا با نام خودتان منتشر شود.

پیشنهاد می‌کنیم، این شعر را با صدای خودتان ضبط کنید و در بخش دیدگاه، فایل صدایتان را اضافه کنید تا در سایت منتشر شود.

 

شعر سهراب سپهری در مورد انتظار

نام این شعر سهراب غمی غمناک است اما در میان مردم به شعر سهراب سپهری در مورد انتظار و نیست رنگی که بگوید با من اندکی صبر سحر نزدیک است نیز معروف است.

 

برای ورود به اینستاگرام سهراب سپهری اینجا کلیک کنید.

 

فکر تاریکی و این ویرانی

شاید برای برخی مخاطبان پرسشی به وجود آمده باشد که معنی ویرانی یعنی چه؟ کلمه ی ویرانی به معنی انهدام، تخریب، خرابی است.

 

صخره ای کو که بدان آویزم

شاید برای برخی مخاطبان پرسشی به وجود آمده باشد که معنی آویختن یعنی چه؟ کلمه ی آویختن به معنی آویزان کردن؛ آویخته ساختن. (مصدر لازم) آویزان شدن؛ آویخته شدن. به چیزی چنگ انداختن. به چیزی متوسل شدن. جنگ کردن؛ گلاویز شدن است.

 

مثل این است که شب نمناک است

شاید برای برخی مخاطبان پرسشی به وجود آمده باشد که معنی نمناک یعنی چه؟ کلمه ی نمناک به معنی چیزی یا جایی که نم و رطوبت داشته باشد؛ نمدار؛ دارای نم؛ مرطوب؛ نمگین است.

 

پیشنهاد ویژه برای سهراب سپهری:

 

شعر پشت دریاها سهراب سپهری

شعر اهل کاشانم – صدای پای آب سهراب سپهری

شعر مسافر سهراب سپهری

شعر ساده رنگ سهراب سپهری

شعر نیلوفر سهراب سپهری

 

معنی شعر نیست رنگی که بگوید با من

معنی و تفسیر خودتان را از شعر اینجا همیشه تیه سهراب سپهری که با این جمله ها «ظهر بود ابتدای خدا بود» آغاز می شود بنویسید.

متن زیر از محمدرضا نوشمند است. بازنشر این مطلب به معنای تایید یا رد کامل آن نیست. بلکه وب سایت شعر و مهر فضایی آزاد برای تبادل نظرات و افکار است.

شعر «غمی غمناک» حرفی بیش از نامی که دارد نمی زند. این نام برگرفته از آخرین بندِ شعر است که در آن شاعر می گوید:

 

مثل این است که شب نمناک است

دیگران را هم غم هست به دل،

غم من، لیک، غمی غمناک است.

با فرضِ بر این که واژه ی «غمناک» را «نمناک» به زور برای فرار از تنهایی و تنگیِ قافیه با خودش نیاورده، سعی می کنم معنیِ عبارتِ «غمی غمناک» را از خودِ شعر بیرون بِکَشم. ترکیبی مانندِ این، که در آن مشتقِ کلمه ای برای تأکید همراهش تکرار می شود، در زبان عربی به وفور دیده می شود. به عنوان مثال، به کاربرد واژه های «نزل» و «تنزیلا» در آیه ی ذیل از سوره ی فرقان توجه کنید:

وَيَوْمَ تَشَقَّقُ السَّمَاءُ بِالْغَمَامِ وَنُزِّلَ الْمَلَائِكَةُ تَنزِيلًا [٢٥:٢٥]

و روزى كه آسمان با ابرهايش بشكافد و فرشتگان چنان كه بايد فرستاده شوند.

 

استاد ابوالفضل بهرام پور برای «نُزِّلَ» معادلِ «فرستاده شوند» و برای «تَنزیلاً» معادلِ «چنان که باید» را گذاشته است. مشخص است که چنین تکراری فقط برای تأکید انجام می شود.

بنابراین، «غمناک» در ترکیبِ «غمی غمناک»، در حقیقت، به معنیِ «جدّی» یا «جدّی تر» است. سهراب می خواهد بگوید که غمِ او از غمِ دیگران جدّی تر است. پس، ناچاریم شعر را از سر بخوانیم تا ببینیم که این چه غمی است که جدّی است، و مگر دیگران چه غمی دارند و غم شان چه چیزی کم تر یا زیادتر دارد که سهراب نه آنان و نه غم شان را جدّی نمی گیرد. در بند نخست می گوید:

 

شب سردی است و من افسرده

راه دوری است، و پایی خسته.

تیرگی هست و چراغی مرده.

تا اینجا که راوی در هر چه که طبیعی است با دیگران شریک است. یعنی سردی و تیرگی هوا همگانی است، منتها، کسانی که در خانه هایشان اند به احتمال زیاد نه سرما را حس می کنند و نه تاریکی را. ولی راوی حرفی از آنان و آرامش خانه هایشان نمی زند. افسردگی اش بیش تر برای تنهایی اش در راهی است که درپیش دارد. همین تنهایی که دربند دوم از آن می نالد، دوریِ راه را دو چندان و خستگی پاهایش، یا به قول خودش «پایی» را نمایان کرده است:

 

می کنم تنها از جاده عبور

دور ماندند ز من آدم ها.

سایه ای از سر دیوار گذشت،

غمی افزود مرا بر غم ها.

غم های قبلی هنوز خوب معرفی نشده، سهرابِ جوان غمِ دیگری را سایه مانند انداخته است رویشان. ایرادِ کارش در این است که با این حرف ها هیچ بیان نمی کند که چرا تنهاست و چرا آدم ها از او دور مانده اند. چون حرف از راه و جاده می زند، باید نتیجه گرفت که راه و روش اش در زندگی با دیگران فرق دارد، ولی از حرف هایش نمی شود فهمید که چه فرقی دارد و چقدر فرق دارد. این «آدم ها»ی سهراب آدم را یادِ «آی آدم ها»ی نیما می اندازد. منتها، نیما با گفتنِ «یکی در آب دارد می سپارد جان» و شرحِ ماجرا اندیشه و نقشه اش را خوب باز و منتقل می کند. حرف و خواسته اش را خوب جا می اندازد. گویا سهرابِ جوان بدونِ اندیشه ای جااُفتاده فقط ادای نیما را در می آورد. به نظر من، نه تنها سهرابِ جوان، بلکه احمدِ شاملوی جوان نیز گاهی ناشیانه حرفی را می زند که مالِ خودش نیست. گاهی حرف و تصویری را در شعر خوش جای می دهد که ندانسته از اشعار و افکار نیما برداشته است. به عنوان مثال، به نظر می رسد او «مه» را از نیما و هوای مازندران برداشته و گذاشته است روی «بیابان» تا در شعرِ «مِه» بگوید:

بیابان را سراسر مه گرفته است.

چراغ قریه پنهان است

موجی گرم در خون بیابان است

بیابان خسته

لب بسته

نفس بشکسته

در هذیان گرم مه، عرق می ریزدش آهسته از هر بند.

 

با یک نگاه به تعریف بیابان و نیز به شرایطی که در آن مِه می تواند تشکیل شود، متوجه می شوید که بیابان را هرگز مِه نمی گیرد. شاید هُرمِ گرما در بیابان تا حدودی مناظر روبرو را کج و معوج بنمایاند و چشم ها را بیازارد، ولی بیابان مِهِ شبانگاهی ندارد که عابرِ شعرِ شاملو گرفتارش شود و بگوید:

سگانِ قریه خاموشند.

در شولای مِه پنهان، به خانه می رسم. گل کو نمی داند.

 

توجهِ نیما به محلِ زندگی اش و استفاده از زبانی که با آن می تواند طبیعت و جامعه اش را خوب توصیف و معرفی کند بر بار و ارزشِ رئالیستیِ آثارش افزوده است. در عوض، تقلیدِ نادرست از وصفی که مالِ جایی دیگر و احساسی دیگر است برای محیط زندگی و احساسِ خود، اگر نگویم که زیاد، باور کنید که کمی کار دستِ شاعر واقع گرا می دهد. اگر کارش را خراب نکند، حتماً آن را ضعیف می کند. فرقِ «شب پا»ی نیما در شعر «کارِ شب پا» با عابرِ احمد شاملو در «مِه» در این است که «شب پا» درست همان جایی است که باید باشد و همان کاری را می کند که باید بکند وهمانی را می گوید که باید بگوید:

 

«چه شب موذی و گرمی و دراز!

تازه مرده است زنم.

گرسنه مانده دو تایی بچّه هام،

نیست در «کپه»ی ما مشت برنج،

بکنم با چه زبانشان آرام؟»

باز می کوبد او بر سر طبل،

در هوایی به مه اندود شده

گرد مهتاب بر آن بنشسته

وز همه رهگذر جنگل و روی «آیش»

می پرد پشه و پشه است که دسته بسته.

 

نیما از فضا و ماجرایی می گوید که خوب می شناسد. گویا شاملو ناخودآگاه تحت تأثیرِ نیما کمی مازندرانی شده است. جالب است که نام و شخصیتِ «گل کو» در شعرِ «مِه» به حرفِ خودِ شاملو برگرفته از یکی از روستاهای گرگان است که در آن زمان از شهرهای مازندران به حساب می آمد. می خواهم با اشاره ای مرتبط به همین موضوع در موردِ سهراب سپهری برگردم به بحث اصلی مان. سهرابِ جوان شعری دارد به نامِ «مرغ صدا طلایی» که نشان می دهد او تحت تأثیر تهران و شاید شاملوی تهرانی تا اندازه ای تهرانی شده است. بخوانید و خودتان قضاوت کنید:

 

باد میومد تو باغ ما

دود می زد چراغ ما

تنها بودم تو خونه

با فکرای شبونه

رفته اتاق پنجدری

تو قصه ی دیو و پری

تو خلوتی مهتاب بود

چشای من تو خواب بود

میون خواب و هذیون

یه مرغ اومد تو ایوون

بال و پرش حنا رنگ

پاهاش سفید-سیارنگ

نوکش به رنگ مرجون

دمش رنگ بادنجون

 

سهراب تا آخرِ شعر با همین لحن و لهجه پیش می رود. چنین شعری با چنین زبانی از سهرابی که بعدها، گرچه چیز قابل توجهی از گویش و لهجه ی خاص زادگاهش در آثارش جلب توجه نمی کند، استفاده اش از اسامی محلیِ برخی حیوانات و گیاهان و اسامی خاص برخی مکان ها در کاشان شناسنامه اش می شود، عجیب به نظر می رسد.

سهراب در «غمی غمناک» حرف درباره ی غم را از دیگران وام گرفته است. از غمی دارد حرف می زند که واقعاً غمِ خودش نیست. حتماً خودش هم غمی داشته است، ولی ادای غمِ دیگران را درمی آو د. شعرش نمایشِ ضعیفی از غمی است که معلوم نیست چیست. ابتدا تصویرِ شخصی را نشان می دهد که به تنهایی دارد در تاریکی از جاده ای عبور و به ظاهر دارد مهاجرت می کند. خودش دارد از آدم ها دور می شود، ولی خواننده باید به این نتیجه برسد که آنها او را تنها گذاشته اند. ناگهان، معلوم نیست سایه ی چه کسی را روی کدام دیوار، که انگار یکهو در جاده قد علم کرده است، می بیند و با عبور سایه و صاحب سایه غمی بر غم هایش افزوده می شود. بعد، یکباره به جای جاده سر از ویرانه ای درمی آورد و می گوید:

فکر تاریکی و این ویرانی

بی خبر آمد تا با دل من

قصه ها ساز کند پنهانی

این فکری که «قصه ها ساز کند پنهانی» با زبانِ فکری که می گوید «هنگام که گریه می دهد ساز» حرف می زند. این ساز را نیما به دستِ این فکر داده است:

 

هنگام که گریه می دهد ساز

این دود سرشت ابر بر پشت…

هنگام که نیل چشم دریا

از خشم به روی می زند مشت…

 

زان دیر سفر که رفت از من

غمزه زن و عشوه ساز داده

دارم به بهانه های مأنوس

تصویری از او به بر گشاده.

 

پس، جاده ی سهراب جوان نشان می دهد که راه او از دیگران جدا و ناچار او تنهاست. دلیلِ این جدایی و تنهایی معلوم نیست. از بندِ بعدی همین قدر می شود فهمید و به خود فهماند که دیگران به شب دل بسته اند و او بی صبرانه و تا اندازه ای با نااُمیدی در انتظار روز است:

 

نیست رنگی که بگوید با من

اندکی صبر سحر نزدیک است

هر دم این بانگ برآرم از دل:

وای، این شب چقدر تاریک است!

این شب که این قدر تاریک و بد است، نماد چیست؟ چیزی در شعر نیست که به ما بگوید بدی شب غیر از شب بودن و تاریکی اش در چه چیزش است و اگر شب برود و صبح شود چه تغییری در چه چیزی و چه جهتی صورت می گیرد. همین که همه چیز رنگی و نمایان شود برای این آدمِ ناراحت کافی است؟ آن آدم هایی که از او دور مانده اند چه شبی و چه روزی دارند. متأسفانه، این نوع کم گویی گاهی در شعر نیما نیز دیده می شود. به عنوان مثال، نیما در مثنویِ «رنگ پریده، خونِ سرد» خیلی حرف می زند. به مردم حمله می کند. از شهری ها بد می گوید. از روستایی ها تعریف می کند، ولی آخرش، در خودِ شعر، معلوم نمی شود که دردش دقیقاً چیست. بله، با شناختی که از سرگذشت اش داریم می دانیم که خیلی ها مخالفِ شکل و محتوای شعرش بوده اند، فکرش را قبول نداشتند، ولی در این شعرش چیزی در این مورد دیده نمی شود، خیلی مبهم حرف می زند و مثلاً می گوید:

 

آخر این عالم همان ویرانه است

که شما را مأمن است و خانه است

پس چرا آرد شما را خرمی،

بهر من آرد همیشه مؤتمی؟

آه! عالم، آتشم هر دم زنی،

بی سبب با من چه داری دشمنی!

من چه کردم با تو آخر، ای پلید،

دشمنیّ بی سبب هرگز که دید.

 

راست می گوید، دشمنی بی سبب را کسی ندیده است. اما در این شعر همان طور که خودش می گوید دشمنی و بغض و کینه اصلاً سببی و توضیحی ندارد. شاید به همین جا ختم شود که وقتی کسی دیگری را پلید بداند، همین می تواند سببی کوچک، ولی کافی، برای دشمنی باشد. نیمایی که به نظر می رسد با قالبی سنتی دارد حرفِ نویی می زند، در حقیقت، دارد مثلِ عرفای قدیم درباره ی دنیا و پلیدی اش نظر می دهد. برخلافِ نیما، شاملو در معرفی دشمن اش دقیق است و چیزی کم نمی گذارد. محضِ نمونه، شعر «برای خون و ماتیک»اش را بخوانید تا او و دشمن اش را خوب بشناسید.

سهراب جای دوست و جای دشمن را در «غمی غمناک» خوب نشان نمی دهد. اصلاً نشان نمی دهد. او در ویرانه ای که معلوم نیست ویرانی اش چه و از چیست می گوید:

 

خنده ای کو که به دل انگیزم؟

قطره ای کو که به دریا ریزم؟

صخره ای کو که بدان آویزم؟

گویا مصرعِ نخستِ این بند معنی اش این است که خنده ای نیست که از دل برآمده باشد، ولی به نظر می رسد با این زبان دارد چیز دیگری می گوید. سرو تهِ استعاره و کنایه ی مصرعِ دوم نیز پیدا نیست. اگر منظورِ شاعر از «قطره» اشک باشد، منظورش از دریا چیست؟ اگر منظورش «دریای اشک» باشد، این دریا با قطراتِ اشک چه کسانی دریا شده است، خودش که اشکی ندارد که بریزد. اگر دریا همان دریاست، چرا باید او قطره ای بر آن بیفزاید؟ گفته اند که «قطره قطره جمع گردد، وانگهی دریا شود»، ولی این که از پیش دریا شده است. این دریا اگر دریاتر شود، چه کار می تواند یا باید بکند؟

در مصرعِ سوم نیز حرفی است که خیلی جای حرف دارد. می گوید:

صخره ای کو که بدان آویزم؟

چرا آدم باید الکی خودش را به صخره ای آویزان کند. شنیده بودیم که آدمی که دارد غرق می شود دنبال تخته پاره ای است تا با آن نجات پیدا کند. «الغریق یتشبث بکل حشیش» را شنیده بودیم، ولی نه شنیده و نه دیده بودیم کسی در شب تاریک دنبالِ صخره ای باشد که خودش را به آن آویزان کند. آویزان کند که چه بشود؟ صخره بیشتر به درد کسی می خورد که می خواهد خودکشی کند. بعید می دانم کسی که دارد از آسمان به زمین می افتد دنبالِ صخره ای باشد که آن را بگیرد و نجات پیدا کند. مشکلِ اصلی اینگونه اشعارِ سهرابِ جوان در این است که سر و تهِ حرف و اندیشه اش معلوم نیست.

 

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

The maximum upload file size: 20 مگابایت. You can upload: image, audio, video, document, spreadsheet, interactive, text, archive, code, other. Drop file here

chat