شعر شمع و سایه هوشنگ ابتهاج

دوش در عزلت جان فرسایی – شمع و سایه

Loadingذخیره در لیست علاقه‌مندی
  • دوش در عزلت جان فرسایی – شعر شمع و سایه هوشنگ ابتهاج

     

    دوش در عزلت جان فرسایی
    داشتم همدم روشن زایی

    شمع آن همدم دیرینه ی من
    سوختن ها را آیینه ی من

    همه شب مونس و دمسازم بود
    همدم و همدل و همرازم بود

    گرم می سوخت و می ساخت چو من
    مستی خویش همی باخت چو من

    گرچه آتش همه شب در تن داشت
    نه فغان داشت و نه شیون داشت

    گرچه می داد سر خویش به باد
    خنده می کرد و به پا می استاد

    تا سحر سوختنی چون من داشت
    شب تاریک مرا روشن داشت

    همه شب سوخت و آواز نکرد
    به شکایت دهنی باز نکرد

    شمع از سوختنش پروا نیست
    که درین سوختن او تنها نیست

    مرگ اگر آخر این ره چه اوست
    نیز پروانه ی او همره اوست

    به ازین چیست که دو یار به هم
    ره سپارند سوی ملک عدم

    نه یکی مانده گرفتار و نژند
    وآن دگر رفته، رها گشته ز بند

    من به عشق که بسوزم شب و روز
    به امید که بسازم در سوز

    که خورد غم چو در آیم از پای
    خود که گرید چو تهی سازم جای

    گر بسوزند پر و بال مرا
    که خورد هیچ غم حال مرا

    شب تنهایی و روز غم من
    کیست جز سایه ی من همدم من

    سایه را وش حکایت ها بود
    شکوه ها بود و شکایت ها بود

    قصه می گفت و پریشان می گفت
    تب مگر داشت که هذیان می گفت

    کس شنیدی سخن سایه شنفت؟
    من شب دوش شنیدم، می گفت

    ای تن خسته ی رنجور نزار
    ای به جان آمده از یار و دیار

    چند کاهد ز غم و رنج تنت
    که تنم کاست ازین کاستنت

    شاعر سوخته دل درد تو چیست
    ای گل تازه رخ زرد تو چیست

    نوز نشکفته چرا پژمردی
    شاد ناگشته ز غم افسردی

    شد خزان تازه بهار تو چرا
    زود آمد شب تار تو چرا

    عشق ناباخته بد نام شدی
    دل نپرداخته ناکام شدی

    کس ندیدیم به ناکامی تو
    عاشقی نیست به بدنامی تو

    دگران از می غفلت مست اند
    فارغ از هر چه بلند و پست اند

    می ز هر جام که شد می نوشند
    با بد و نیک جهان می جوشند

    نه به مانند تو نازک بین اند
    هر کجا هست گلی می چینند

    هر شبی با صنمی دمسازند
    هر دمی دل به کسی می بازند

    کام خود از گل و می می گیرند

    نه به ناکامی تو می میرند

    گردش چرخ کسی راست به کام

    که ندانست حلالی ز حرام

    تو همه عمر غم دل خورده
    خسته و سوخته و افسرده

    نوز ناگشته جوان پیر شده
    اول عمر و ز جان سیر شده

    مردمی کرده به نامردم ها
    نیش ها خورده ازین کژدم ها

    دوستی کردی و دشمن گشتند
    همه بر چشم تو سوزن گشتند

    با همه خلق جهان یار شدند
    چون رسیدند به تو مار شدند

    آشنای همه وتنهایی
    راستی را تو مگر عنقایی

    شمع اشکی دو بیفشاند و بمرد
    روشنایی بشد و سایه ببرد

    باز من ماندم و این شام سیاه
    آه از بخت سیه کار من، آه

     

    پیشنهاد ویژه برای مطالعه 

    شعر دوش از مسجد سوی میخانه آمد پیر ما حافظ – غزل دهم 10

    اشتراکات ساختاری در شعر نیما و چند شاعر معاصر

    شعر داروگ نیما یوشیج

    شعر سمت خیال دوست سهراب سپهری

    در صورتی که در متن بالا، معنای واژه‌ای برایتان ناآشنا می‌آمد، می‌توانید در جعبه‌ی زیر، آن واژه را جستجو کنید تا معنای آن در مقابلش ظاهر شود. بدیهی‌ست که برخی واژه‌ها به همراه پسوند یا پیشوندی در متن ظاهر شده‌اند. شما باید هسته‌ی اصلیِ آن واژه را در جعبه جستجو کنید تا به نزدیک‌ترین پاسخ برسید. اگر واژه‌ای را در فرهنگ لغت پیدا نکردید، در بخش دیدگاه‌ها گزارش دهید. با سپاس از همکاری شما.

    جستجوی واژه

    لیست واژه‌ها (تعداد کل: 36,098)

    آ

    (حر.) «آ» یا «الف ممدوده» نخستین حرف از الفبای فارسی ؛ اولین حرف از حروف ابجد، برابر با عدد "۱".


    مطالب بیشتر در:

    بیوگرافی هوشنگ ابتهاج

     

    اشعارهوشنگ ابتهاج

     

    مجموعه شعر سیاه مشق

     

    صفحه اینستاگرام هوشنگ ابتهاج

     

    کانال تلگرام هوشنگ ابتهاج

     

    دوش در عزلت جان فرسایی

    شعری که خواندیم به این شکل شروع شد: «دوش در عزلت جان فرسایی داشتم همدم روشن زایی شمع آن همدم دیرینه ی من سوختن ها را آیینه ی من همه شب مونس و دمسازم بود همدم و همدل و همرازم بود گرم می سوخت و می ساخت چو من مستی خویش همی باخت چو من» آیا با این بیت ها برای شروعِ این شعر موافق هستید؟ به نظر شما غیر از این شروع نیز می‌توانستیم شروعِ دیگری داشته باشیم و شعر از چیزی که حالا هست جذاب‌تر و زیباتر باشد؟ به طور یقین هوشنگ ابتهاج که از شاعران مهم معاصر ماست دیدگاه و دلایلِ خاص خودش را برای این شروع داشته است، به نظر شما چرا این بیت ها را برای شروع شعر انتخاب کرده؟ شما اگر جای هوشنگ ابتهاج بودید، این شعر را چگونه شروع می‌کردید؟ و به جای بیت های پایانی یعنی : «با همه خلق جهان یار شدند چون رسیدند به تو مار شدند آشنای همه وتنهایی راستی را تو مگر عنقایی شمع اشکی دو بیفشاند و بمرد روشنایی بشد و سایه ببرد باز من ماندم و این شام سیاه آه از بخت سیه کار من، آه» از چه بیت هایی استفاده می‌کردید؟

     

    دیدگاه شما برای شعر شمع و سایه هوشنگ ابتهاج

    دیدگاه خودتان را در بخش دیدگاه‌ها برای شعر شمع و سایه هوشنگ ابتهاج بنویسید. اگر از شعر لذت برده‌اید، بنویسید که چرا لذت برده‌اید و اگر لذت نبرده‌اید، دلیل آن را بنویسید.

    اگر نقد یا پیشنهادی برای سایت دارید، به گوش جان می‌شنویم.

    اگر عکس‌نوشته‌ای با این شعر درست کرده‌اید، در بخش دیدگاه‌ها اضافه کنید تا با نام خودتان منتشر شود.

    پیشنهاد می‌کنیم، این شعر را با صدای خودتان ضبط کنید و در بخش دیدگاه، فایل صدایتان را اضافه کنید تا در سایت منتشر شود.

    به مطلب امتیاز دهید!

    میانگین امتیازات ۵ از ۵

    دیدگاهتان را بنویسید

    نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

    The maximum upload file size: 20 مگابایت. You can upload: image, audio, video, document, spreadsheet, interactive, text, archive, code, other. Drop file here

    chat