شعر شبانه احمد شاملو

شعر شبانه احمد شاملو

 

به خانمِ آنگلا باران‌ْی

شب که جوی نقره‌ی مهتاب
بیکرانِ دشت را دریاچه می‌سازد،
من شراعِ زورقِ اندیشه‌ام را می‌گشایم در مسیرِ باد

شب که آوایی نمی‌آید
از درونِ خامُشِ نیزارهایِ آبگیرِ ژرف،
من امیدِ روشنم را همچو تیغِ آفتابی می‌سرایم شاد.

شب که می‌خواند کسی نومید
من ز راهِ دور دارم چشم
با لبِ سوزانِ خورشیدی که بامِ خانه‌ی همسایه‌ام را گرم می‌بوسد

شب که می‌ماسد غمی در باغ
من ز راهِ گوش می‌پایم
سُرفه‌هایِ مرگ را در ناله‌ی زنجیرِ دستانم که می‌پوسد.

زندانِ موقتِ شهربانی
۱۳۳۲

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *