شعر زهره و منوچهر ایرج میرزا _ 4 بخش

زهره و منوچهر

Loadingذخیره در لیست علاقه‌مندی
  • شعر زهره و منوچهر ایرج میرزا کامل و بدون سانسور _ 4 بخش 

    صبح نتابیده هنوز آفتاب، وانشده دیدۀ نرگس ز خواب. تازه گُلِ آتَشیِ مُشک بوی شُسته ز شبنم به چمن دست و روی…

     

     

    زهره و منوچهر 1. صبح نتابیده هنوز آفتاب

     

    صبح نتابیده هنوز آفتاب

    وانشده دیدۀ نرگس ز خواب

     

    تازه گُلِ آتَشیِ مُشک بوی

    شُسته ز شبنم به چمن دست و روی

     

    منتظرِ حولۀ بادِ سَحَر

    تا که کند خشک بدان رویِ تر

     

    ماه رُخی چشم و چراغ سپاه

    نایب اوّل به وِجاهت چو ماه

     

    صاحبِ شمشیر و نشان در جمال

    بندۀ مِهمیزِ ظریفش هِلال

     

    نجم فلک عاشق سردوشی‌اش

    زهره طلبکارِ هم‌آغوشی‌اش

     

    نَیِّر و رَخَشان چو شَبه چَکمه‌اش

    خفته یکی شیر به هر تُکمه‌اش

     

    دوخته بر دورِ کلاهش لبه

    وان لبه بر شکلِ مَهِ یک شبه

     

    بافته بر گردنِ جان‌ها کمند

    نامِ کمندش شده واکسیل بند

     

    کرده منوچهر پدر نامِ او

    تازه‌تر از شاخِ گل اندامِ او

     

    چشم بمالید و برآمد ز خواب

    با رخِ تابنده‌تر از آفتاب

     

    روز چو روزِ خوشِ آدینه بود

    در گروِ خدمتِ عادی نبود

     

    خواست به میلِ دل و وفقِ مرام

    روزِ خوشِ خویش رسانَد به شام

     

    چون ز هوس‌هایِ فزون از شمار

    هیچ‌نبودش هوسی جز شکار

     

    اسب طلب کرد و تفنگ و فشنگ

    تاخت به صحرا پیِ نخجیر و رنگ

     

    رفت کند هرچه مَرال است و میش

    برخیِ بازویِ توانایِ خویش

     

    مطالب بیشتر در:

    ایرج میرزا

     

    شعر مشروطه

     

    وزن شعر: مفتعلن مفتعلن فاعلن (سریع مطوی مکشوف)

     

    قالب: مثنوی

     

     

    پیشنهاد ویژه برای مطالعه 

    شعر پوزخند تد هیوز

    شعر ای طایران قدس را عشقت فزوده بال‌ها مولانا – غزل 2

    دانلود آهنگ میبوسمت شروین حاجی پور

    بازسرایی در شعر احمد شاملو 

     

    صبح نتابیده هنوز آفتاب ایرج میرزا

    بخش اول از شعری که خواندیم به این شکل شروع شد: «صبح نتابیده هنوز آفتاب وانشده دیدۀ نرگس ز خواب تازه گُلِ آتَشیِ مُشک بوی شُسته ز شبنم به چمن دست و روی» آیا با این سطرها برای شروعِ این شعر موافق هستید؟ به نظر شما غیر از این شروع نیز می‌توانستیم شروعِ دیگری داشته باشیم و شعر از چیزی که حالا هست جذاب‌تر و زیباتر باشد؟ به طور یقین ایرج میرزا که از شاعران مهم دوره مشروطه است دیدگاه و دلایلِ خاص خودش را برای این شروع داشته است، به نظر شما چرا این سطر ها را برای شروع شعر انتخاب کرده؟ شما اگر جای ایرج میرزا بودید، این شعر را چگونه شروع می‌کردید؟ و به جای سطر های پایانی یعنی : «اسب طلب کرد و تفنگ و فشنگ تاخت به صحرا پیِ نخجیر و رنگ رفت کند هرچه مَرال است و میش برخیِ بازویِ توانایِ خویش» از چه سطر هایی استفاده می‌کردید؟

     

     

    زهره و منوچهر 2. از طَرَفی نیز در آن صبح‌گاه

     

    از طَرَفی نیز در آن صبح‌گاه

    زُهره مِهین دخترِ خالویِ ماه

     

    آلهۀ عشق و خداوندِ ناز

    آدمیان را به مَحَبّت گداز

     

    پیشۀ وی عاشقی آموختن

    خرمنِ اَبناء بشر سوختن

     

    خسته و عاجز شده در کارِ خود

    واله و آشفته جو افکارِ خود

     

    خواست که برخستگی آرد شکست

    یک دو سه ساعت کشد از کار دست

     

    سیرِ گلُ و گردشِ باغی کند

    تازه ز گلُ گَشت دِماغی کند

     

    کند ز بر کِسوَتِ افلاکیان

    کرد به سر مِقنَعه خاکیان

     

    خویشتن آراست به شکلِ بشر

    سویِ زمین کرد ز کیهان گذر

     

    آمد از آرامگهِ خود فرود

    رفت بدان سو که منوچهر بود

     

    زیرِ درختی به لبِ چشمه سار

    چشمِ وی افتاد به چشمِ سوار

     

    تیرِ نظر گشت در او کارگر

    کارگرست آری تیرِ نظر

     

    لرزه بیفتاد در اعصابِ او

    رنگ پرید از رخِ شادابِ او

     

    گشت به یک دل نه به صد دل اسیر

    در خمِ فتراکِ جوانِ دِلیر

     

    رفت که یک باره دهد دل به باد

    بادِ اُلوهّیتِ خویش اوفتاد

     

    گفت به خود خلقتِ عشق از منست

    این چه ضعیفّی و زبون گشتن است

     

    من که یکی عُنصُرِ اَفلاکیَم

    از چه زبونِ پسری خاکیم

     

    آلهۀ عشق منم در جَهان

    از چه به من چیره شود این جوان

     

    من اگر آشفته و شیدا شوم

    پیشِ خدایان همه رسوا شوم

     

    عشق که از پنجۀ من زاده است

    وز شکنِ زلفِ من افتاده است

     

    با من اگر دعویِ کَشتی کند

    با دگران پس چه دُرُشتی کند؟

     

    خوابگهِ عشق بود مشت من

    زادۀ من چون گَزَد انگشتِ من؟

     

    تاری از آن دام که دایم تنم

    در رهِ این تازه جوان افکنم

     

    عشق نهم در وی و زارش کنم

    طُرفه غزالی است شکارش کنم

     

    دست کشم بر کَل و بر گوشِ او

    تا بپرد از سرِ او هوشِ او

     

    جنبشِ یک گوشۀ ابرویِ من

    می‌کَشَدَش سایه صفت سویِ من

     

    من که بشر را به هم انداختم

    عاشق و دل‌دادۀ هم ساختم

     

    خوب توانم که کنم کارِ خویش

    سازمش از عشق گرفتارِ خویش

     

    گرچه نظامی است غلامش کنم

    منصرِف از شغلِ نظامش کنم

     

    این همه را گفت و قوی کرد دل

    داد به خود جرأت و شد مستقلّ

     

    کرد نهان عَجز و عیان نازِ خویش

    هیمنه پی داد به آوازِ خویش

     

    گفت سلام ای پسرِ ماه و هور

    چشمِ بد از رویِ نکویِ تو دور

     

    ای ز بشر بهتر و بگزیده ‌تر

    بلکه ز من نیز پسندیده تر

     

    ای که پس از خَلقِ تو خَلاّقِ تو

    همچو خلایق شده مُشتاقِ تو

     

    ای تو بهین میوۀ باغِ بِهی

    غنچۀ سرخِ چمنِ فَرّهی

     

    چینِ سرِ زلفِ عروسِ حیات

    خالِ دلارایِ رخِ کاینات

     

    در چمنِ حسن گل و فاخته

    سرخ و سفیدی به رُخَت تاخته

     

    بسکه تو خِلقت شدهٔی شوخ و شنگ

    گشته به خلقت کُنِ تو عرصه تنگ

     

    کز پسِ تو باز چه رنگ آوَرَد

    حسنِ جهان را به چه قالب بَرَد

     

    بی تو جهان هیچ صفایی نداشت

    باغی اُمید آب و هوایی نداشت

     

    قصدِ کجا داری و نامِ تو چیست

    در دلِ این کوه مرامِ تو چیست

     

    کاش فرود آیی از آن تیز گام

    کز لبِ این چشمه ستانیم کام

     

    در سرِ این سبزه من و تو به هم

    خوش به هم آییم در این صبحدم

     

    مُغتَنم است این چمنِ دلفریب

    این شهِ من پای در آر از رکیب

     

    شاخِ گلی پا به سرِ سبزه نه

    شاخِ گل اندر وسطِ سبزه به

     

    بند کن آن رشه به قربوسِ زین

    جفت بزن از سرِ زین بر زمین

     

    خواهی اگر پنجه به هم افکنم

    ور دو کفِ دست رکابی کنم

     

    تا تو نهی بر کفِ من پای خود

    گرم کنی در دل من جایِ خود

     

    یا که بنه پا به سرِ دوشِ من

    سر بخور از دوش در آغوشِ من

     

    نرم و سبک روح بیا در بَرَم

    تات چو سبزه به زمین گسترم

     

    بوسۀ شیرین دهمت بی شمار

    قصۀ شیرین کنمت صد هزار

     

    کوه و بیابان پیِ آهو مَبُر

    غصۀ هم چشمیِ آهو مخور

     

    گرم بُوَد روز دلِ کوهسار

    آهُوَکا دست بدار از شکار

     

    حیف بُوَد کز اثر آفتاب

    کاهَد از آن رویِ چو گُل آب و تاب

     

    یا ز دمِ بادِ جنایت شِعار

    بر سرِ زلفت بنشیند غبار

     

    خواهی اگر با دلِ خود شور کن

    هرچه دلت گفت همان‌طور کن

     

    این همه بشنید منوچهر از او

    هیچ نیامد به دلش مِهر از او

     

    روحِ جوان همچو دلش ساده بود

    منصرِف از میلِ بت و باده بود

     

    گرچه به قد اندکی افزون نمود

    سالِ وی از شانزده افزون نبود

     

    کشمکشِ عشق ندیده هنوز

    لَذَّت مستی نچشیده هنوز

     

    با همۀ نوش لبی ای عجب

    کز میِ نوشش نرسیده به لب

     

    بود در او روحِ سپاهیگری

    مانعِ دل باختن و دلبری

     

    لاجَرَم از حُجب جوابی نداد

    یافت خِطابی و خِطابی نداد

     

    گویی چسبیده ز شَهد زیاد

    لب به لبِ آن پسرِ حور زاد

     

    زُهره دگر باره سخن ساز کرد

    زمزمۀ دلبری آغاز کرد

     

    کای پسرِ خوب تعلّل مکن

    در عملِ خیر تأمّل مکن

     

    مهر مرا ای به تو از من دُرود

    بینی و از اسب نیایی فرود؟!

     

    صبح به این خُرَّمی و این چمن

    با چمن آرا صنمی همچو من

     

    حیف نباشد که گِرانی کنی

    صابِری و سخت کَمانی کنی

     

    لب مَفِشار اینهمه بر یکدگر

    رنگِ طبیعی ز لب خود مبر

     

    یا برسد سرخیِ او را شکست

    یا کندش سرخ‌تر از آنچه هست

     

    آنکه ترا این دهنِ تنگ داد

    وان لبِ جان پرورِ گلرنگ داد

     

    داد که تا بوسه فَشانی همی

    گه بدهی گه بِسِتانی همی

     

    گاه به ده ثانیه بی بیش و کم

    گیری سی بوسه زمن پشتِ هم

     

    گاه یکی بوسه ببخشی ز خویش

    مدّتش از مدّت سی بوسه بیش

     

    بوسۀ اوّل ز لب آید به در

    بوسۀ ثانی کشد از ناف سر

     

    حال ببین میلِ کدامین تراست

    هر دو هم ارمیل تو باشد رواست

     

    باز چو این گفت و جوابی ندید

    زورِ خدایی به تن اندر دمید

     

    دست زد و بندِ رکابش گرفت

    ریشۀ جان و رگِ خوابش گرفت

     

    خواه نخواه از سرِ زینش کشید

    در بغلِ خود به زمینش کشید

     

    هر دو کشیده سرِ سبزه دراز

    هر دو زده تکیه بر آرنجِ ناز

     

    قد متوازی و مُحاذی دو خَد

    گویی کاندازه بگیرند قد

     

    عارضِ هر دو شده گلگون و گَرم

    این یکی از شهوت و آن یک ز شرم

     

    عشق به آزرم مقابل شده

    بر دو طرف مسأله مشکل شده

     

    زهرۀ طناز به انواعِ ناز

    کرد بر او دستِ تمتّع دراز

     

    تُکمه به زیر گلویش هرچه بود

    با سرِ انگشتِ عَطوفت گشود

     

    یافت چو با بی کُلَهی خوشترش

    کج شد و برداشت کلاه از سرش

     

    دست به دو قسمتِ فرقش کشید

    برقی از آن فرق به قلبش رسید

     

    موی که نرم افتد و تیمار گرم

    برق جهد آخر از آن موی نرم

     

    از کفِ آن دست که با مهر زد

    برقِ لطیفی به منوچهر زد

     

    رفت که بوسد ز رخِ فرّخش

    رنگِ منوچهر پرید از رُخَش

     

    خورد تکان جملۀ اعضایِ او

    از نُکِ سر تا به نُکِ پای او

     

    دید کز آن بوسه فنا می‌شود

    بوالهوس و سر بهوا می‌شود

     

    دید که آن بوسه تمامش کند

    منصرِف از شغلِ نظامش کند

     

    بر تنِ او چِندِشی آمد پدید

    پس عَرَقی گرم به جانش دوید

     

    بُرد کمی صورتِ خود را عقب

    طرفه دلی داشته یا للعجب!

     

    زُهره از این واقعه بی تاب شد

    بوسه میان دو لبش آب شد

     

    هر رُطَبی را که نچینی به وقت

    آب شود بعد به شاخِ درخت

     

    گفت ز من رخ ز چه بر تافتی؟

    بلکه ز من خوب تری یافتی

     

    دل به هوایِ دگری داشتی؟

    یا لبِ من بی نمک انگاشتی

     

    بر رُخَم ار آخته بودی تو تیغ

    به که ز من بوسه نمایی دِریغ

     

    جز تو کس از بوسۀ من سر نخورد

    هیچکس این طور به من بر نخورد

     

    از چه کنی اَخم مگر من بَدَم

    بلکه ملولی که چرا آمدم؟

     

    من که به این خوبی و رعناییم

    دختَرَکی عشقی و شیداییم

     

    گیرِ تو افتاده‌ام ای تازه کار

    بهتر از این گیر نیاید شکار

     

    خوب ببین بد به سراپام هست؟

    یک سرِ مو عیب در اعضام هست؟

     

    هیچ خدا نقص به من داده است؟

    هیچ کسی مثل من افتاده است؟

     

    این سر و سیمایِ فرح زایِ من

    این فرح افزا سر و سیمایِ من

     

    این لب و این گونه و این بینیم

    بینیِ همچون قلمِ چینیم

     

    این سر و این سینه و این ساقِ من

    این کفِ نرم این کفلِ چاقِ من

     

    این کَل و این گردن و این نافِ من

    این شکمِ بی شکنِ صافِ من

     

    این سر و این شانه و این سینه‌ام

    سینۀ صافی تر از آیینه‌ام

     

    باز مرا هست دو چیزِ دگر

    کِت ندهم هیچ از آنها خبر

     

    زازِ درونِ دلِ پاچین مپرس

    از صفتِ ناف به پایین مپرس

     

    هست در این پرده بس آوازه‌ها

    نغمۀ دیگر زند این سازها

     

    چون بنهم پای طرب بر بِساط

    از در و دیوار ببارد نَشاط

     

    بر سرِ این سبزه برقسم چنان

    کز اثرِ پام نماند نشان

     

    زیرِ پیِ من نشود سبزه لِه

    نرم‌ترم من به تن از کُرکِ بِه

     

    چون ز طرب بر سرِ گُل پا نهم

    در سبکی تالیِ پروانه ام

     

    گر بِجَهَم از سرِ این گُل بر آن

    هیچ به گُل‌ها نرسانم زیان

     

    رقصِ من اندر سرِ گُل‌هایِ باغ

    رقصِ شعاع است به رویِ چراغ

     

    بسکه بود نَیِّر و رَخشان تَنَم

    نور دهد از پسِ پیراهنم

     

    زانچه ترا خوب بُوَد در نظر

    بوسۀ من باشد از آن خوبتر

     

    هرچه ز جنس عسل و شِکّر است

    بوسۀ من از همه شیرین تر است

     

    تا دو سه بوسه نسِتانی همی

    لَذَّتِ این کار ندانی همی

     

    تو بستان بوسه ای از من فَرِه

    بد شد اگر، باز سرِ چاش نِه!

     

    ناز مکن! من ز تو خوشگل‌ترم

    من ز تو در حسن و وجاهت سَرَم

     

    نی غلط افتاد تو خوشگل‌تری

    در همه چیز از همه عالم سری

     

    اخم مکن! گوش به عرضم بده

    مَفت نخواهم ز تو، قرضم بده!

     

    نیست در این گفتهٔ من سوسه‌ای

    گر تو به من قرض دهی بوسه‌ای

     

    بوسۀ دیگر سر آن می‌نهم

    لحظۀ دیگر، به تو پس می‌دهم

     

    من نه ترا بیهده وِل می‌کنم

    گر ندهی بوسه دُوئِل می‌کنم!

     

    گر ندهی بوسه عذابت کنم

    از عَطَشِ عشق کبابت کنم

     

    نی غلطی رفت، ببخشا به من

    دور شد از حَدِّ نِزاکت سخن

     

    بر تو اگر گفتۀ من جور کرد

    من چه کنم عشقِ تو این طور کرد

     

    من که نگفتم تو بده بوسه مفت

    طاق بده بوسه و برگیر جفت

     

    از چه کنی سد درِ داد و ستد؟

    فایده در داد و ستد می‌رسد!

     

    قرض بده منفعتش را بگیر

    زود هم این قرض گزارم نه دیر

     

    از لب من بوسه مکرّر بگیر

    چون که به آخِر رسد از سر بگیر

     

    از سرِ من تا به قدم یک سره

    هست چراگاهِ تو آهو بره

     

    از تو بود درّه و ماهورِ آن

    چشمۀ نزدیک و تلِ دور آن

     

    هر طرفش را که بخواهی بچر

    هر گُلِ خوبی که بیابی بخر

     

    عیشِ ترا مانع و مخظور نیست

    تَمر بود یانِع و ناطور نیست

     

    ور تو ندانی چه کنی، یادگیر!

    یاد از این زُهره استاد گیر

     

    خیز تو صیّاد شو و من شکار

    من بدوم سر به پیِ من گذار

     

    من نه شکارم که ز تو رم کنم

    زحمت پایِ تو فراهم کنم

     

    تیر بینداز که من از هوا

    گیرم و در سینه کنم جابجا

     

    من ز پِی تیرِ تو هر سوم دَوَم

    تیرِ تو هر سو رود آن سو رَوَم!

     

    چشم من هم نِه که نبینی مرا

    من ز تو پنهام شوم این گوشه‌ها

     

    گر تو مرا آیی و پیدا کنی

    می‌دهمت هر چه تمناّ کنی

     

    ریگ بیاور که زنی طاق و جفت

    با گروِ بوسه، نه یا حرف مفت

     

    جِر بزنی یا نزنی پَرده‌ای

    خوب رخی، هرچه کنی کرده‌ای!

     

    گاه یکی نیز از آن ریگ‌ها

    بین دو انگشت بنه در خِفا

     

    بی خبر از من بپران سوی من

    نرم بزن بر هدفِ روفِ من

     

    کج شو وزین جویِ روان پشتِ هم

    آب بپاش از سرِ من تا قدم

     

    مشت خود از چشمه پر از آب کن

    سر به پیِ من نه و پرتاب کن

     

    غصّه مخور گر تنِ من خیس شد

    رختِ اتو کردۀ من کیس شد

     

    آب بپاش از سرِ من تا به پا

    هست در این کار بسی نکته‌ها

     

    نازک و تنگ است مرا پیرهن

    تر که شود نیک بچسبد به تن

     

    پست و بلندی همه پیدا شود

    آنچه نهفته است هویدا شود

     

    کشف بسی سرِّ نهانت کند

    رازِ بسِ پرده عیانت کند

     

    گاه بکش دست بر ابرویِ من

    گاه به هم زن سرِ گیسویِ من

     

    گاه بیا پیش که بوسی مرا

    رخ چو برم پیش تو وا پس گرا

     

    گر گذر از بوسه کند مطلبت

    می‌زنم انگشتِ ادب بر لبت

     

    گر ببری دست به پایینِ من

    ترکه خوری از کفِ سیمینِ من

     

    ناف به پایین نبری دست را

    نشکنی از بی‌خِرَدی بست را

     

    گر بِبری دست تَخَطّی به بست

    ترکه گُل می‌زنمت پشتِ دست

     

    گاه بیا روی و زمانی به زیر

    گاه بده کولی و کولی بگیر

     

    گه به لبِ کوه برآریم های

    تا به دل کوه بپیچد صَدای

     

    مطالب بیشتر در:

    ایرج میرزا

     

    شعر مشروطه

     

    وزن شعر: مفتعلن مفتعلن فاعلن (سریع مطوی مکشوف)

     

    قالب: مثنوی

     

     

    پیشنهاد ویژه برای مطالعه 

    شعر پوزخند تد هیوز

    شعر ای طایران قدس را عشقت فزوده بال‌ها مولانا – غزل 2

    دانلود آهنگ میبوسمت شروین حاجی پور

    بازسرایی در شعر احمد شاملو 

     

    از طَرَفی نیز در آن صبح‌گاه ایرج میرزا

    شعری که خواندیم به این شکل شروع شد: «از طَرَفی نیز در آن صبح‌گاه زُهره مِهین دخترِ خالویِ ماه آلهۀ عشق و خداوندِ ناز آدمیان را به مَحَبّت گداز» آیا با این سطرها برای شروعِ این شعر موافق هستید؟ به نظر شما غیر از این شروع نیز می‌توانستیم شروعِ دیگری داشته باشیم و شعر از چیزی که حالا هست جذاب‌تر و زیباتر باشد؟ به طور یقین ایرج میرزا که از شاعران مهم دوره مشروطه است دیدگاه و دلایلِ خاص خودش را برای این شروع داشته است، به نظر شما چرا این سطر ها را برای شروع شعر انتخاب کرده؟ شما اگر جای ایرج میرزا بودید، این شعر را چگونه شروع می‌کردید؟ و به جای سطر های پایانی یعنی : «گاه بیا روی و زمانی به زیر گاه بده کولی و کولی بگیر گه به لبِ کوه برآریم های تا به دل کوه بپیچد صَدای» از چه سطر هایی استفاده می‌کردید؟

     

    بخش 2 از طَرَفی نیز در آن صبح‌گاه
    بخش 2 از طَرَفی نیز در آن صبح‌گاه

     

    زهره و منوچهر 3. سبزه نگر تازه به بار آمده

     

    سبزه نگر تازه به بار آمده

    صافی و پیوسته و روغن زده

     

    سُرسُرۀ فصلِ بهاران بُوَد

    وز پی سُر خوردنِ یاران بُوَد

     

    همچو دو پروانۀ خوش بال و پر

    داده عِنان بر کفِ بادِ سحر

     

    دست به هم داده بر آن سُر خوریم

    گاه به هم گاه ز هم بگذریم

     

    بلکه ز اجرامِ زمین رد شویم

    هر دو یکی روحِ مجرَّد شویم

     

    سیر نماییم در آفاقِ نور

    از نظرِ مردمِ خاکی به دور

     

    باش تو چون گربه و من موشِ تو

    موشِ گرفتار در آغوشِ تو

     

    گربه صفت وَرجِه و گازَم بگیر

    وِل ده و پَرتَم کن و بازم بگیر

     

    طفل شو و خُسب به دامانِ من

    شیر بنوش از سرِ پستانِ من

     

    از سرِ زلفم طلبِ مُشک کن

    با نَفَسِ من عَرَقت خُشک کن

     

    ورجِه و شادی کن و بشکن بزن

    گُل بِکن از شاخه و بر من بزن

     

    دست بکش بر شکمِ صافِ من

    بوسه بزن بر دهنِ نافِ من

     

    ماچ کن از سینۀ سیمینِ من

    گاز بگیر از لبِ شیرینِ من

     

    همچو کَلم بو کن و چون مُل بنوش

    بفکن و لُختم کُن و بازم بپوش

     

    غنچه صفت خنده کن و باز شو

    عشوه شو و غمزه شو و ناز شو

     

    قِلقِلَکَم می‌ده و نِشکان بگیر

    من چه بگویم چه بکن، جان بگیر!

     

    گفت و دگر باره طلب کرد بوس

    باز شد آن چهرۀ خندان عَبوس

     

    از غضب افکنده بر ابرو گِرِه

    از پیِ پیکار کمان کرده زه

     

    خواست چو با زُهره کند گفتگو

    رویِ هم افتاد دو مژگانِ او

     

    خفتنِ مژگانش نه از ناز بور

    بلکه در آن خفتگی یک راز بود

     

    امر طبیعی است که در بینِ راه

    چون برسد مرد لبِ پرتگاه

     

    خواهد از این سو چو به آن سو جهد

    چشمِ خود از واهمه بر هم نِهَد

     

    تازه جوان عاقبت اندیش بود

    با خبر از عاقبتِ خویش بود

     

    دید رسیدست لبِ پرتگاه

    واهمه از چشم ببست از نگاه

     

    آه چه خو خلبِ مَهیبی است عشق!

    مهلکۀ پر ز نهیبی است عشق

     

    کیست که با عشق بچوشد همی

    وز دو جهان دیده نپوشد همی

     

    باری از آن بوسه جوانِ دِلیر

    واهمه بگرفت و سرافکند زیر

     

    گفت که ای نسخه بَدَل از پَری

    جلدِ سوم از قمر و مشتَری

     

    عطفِ بیان از گل و سرو و سَمَن

    جملۀ تأکید ز باغ و چمن

     

    دانست از جنس بشر برتری

    لیک ندانم بشری یا پری؟

     

    عشوه از این بیش به کارم مکن

    صرف مساعی به شکارم مکن

     

    بر لبم آنقدر تِلَنگُر مزن

    جاش بماند به لبم، پُر مزن

     

    شوخ مشو، شَعبَده بازی مکن

    پیش میا دست درازی مکن

     

    دست مزن تا نشود زینهار

    عارضِ من لاله صفت داغدار

     

    گر اثری مانَد از انگشتِ تو

    باز شود مشتِ من و مشتِ تو

     

    عذر چه آرد به کسان رویِ من

    یک منم و چشمِ همه سویِ من

     

    ظهر که در خانه نهم پای خود

    بگذرم از موقفِ لالای خود

     

    آن که قدش چِفته چو شمشیر شد

    تا قدِ من راست تر از تیر شد

     

    بیند اگر در رخِ من لکّه پی

    بی شک از آن لکّه خورد یکّهٔی

     

    تا دلِ شب غُرغُر و غوغا کند

    مُغتَنَمَم سازد و رُسوا کند

     

    خلق چه دانند که این داغ چیست

    بر رخ من داغِ تو یا داغِ کیست

     

    کیست که این ظلم به من کرده است

    مرد بَرَد تهمت و زن کرده است

     

    شهد لبِ من نَمَکیده است کس

    در قُرُقِ من نَچَریده است کس

     

    هیچ خیالی نزده راهِ من

    بَدرَقه کس نشده آهِ من

     

    زاغچه کس ننشستم به بام

    باد به گوشم نرسانده پیام

     

    سیر ندیده نظری در رُخَم

    شاد نگشته دلی از پاسُخَم

     

    هیچ پریشان نشده خواب من

    ابر ندیده شبِ مهتابِ من

     

    آینۀ من نپذیرفته رنگ

    پایِ نَباتم نرسیده به سنگ

     

    خورده‌ام از خوب رُخان مشت‌ها

    سوزنِ نِشکان ز سر انگشت‌ها

     

    خوب رُخان خوش روشان خیل خیلی

    سویِ من آیند همه همچو سیل

     

    عصر گذر کن طَرَفِ لاله زار

    سرو قدان بین همه لاله عِذار

     

    هر زن و مردی که به من بنگرد

    یک قدم از پهلوی من نگذرد

     

    عشوه کنان بگذرد از سویِ من

    تا زند آرنج به بازویِ من

     

    گرچه جوانم من و صاحب جَمال

    مهر بتان را نکنم احتمال

     

    زن نکند در دل جنگی مقام

    عشقِ زنان است به جنگی حرام

     

    عاشقی و مردِ سپاهی کجا

    دادنِ دل دست مناهی کجا؟

     

    جایگهِ من شده قلبِ سپاه

    قلبِ زنان را نکنم جایگاه

     

    مردمِ بی اسلحه چون گوسفند

    در قُرُقِ غیرتِ ما می‌چَرَند

     

    گرگ شناسیم و شبانیم ما

    حافظِ ناموسِ کسانیم ما

     

    تا که بر این گلّه بزرگی کنیم

    نیست سَزاوار که گُرگی کنیم

     

    خون که چَکَد بهرِ وطن رویِ خاک

    حیف بُوَد گر نبُوَد خونِ پاک

     

    قلبِ سپاه است چو مأوایِ من

    قلبِ فلان زن نشود جایِ من

     

    مکرِ زنان خوانده‌ام اندر رُمان

    عشقِ زنان دیده‌ام از این و آن

     

    دیده و دانسته نیفتم به چاه

    کج نکنم پای خود از شاهراه

     

    شاه پرستی است همه دینِ من

    حُبِّ وطن پیشه و آیین‌ِ من

     

    بیند اگر حضرتِ اشرف مرا

    آید و بیرون کند از صف مرا

     

    گر شنود شاه غضب می‌کند

    بی ادبان را شه ادب می‌کند

     

    هر چه میانِ من و تو بگذرد

    باد برِ شاه خبر می‌برد

     

    باد بر شاه بَرَد از هوا

    کوه بگوید به زبانِ صَدا

     

    بر سرِ ما فکری اگر ره کند

    خلقتِ آن فکر، خودِ شه کند

     

    فُرمِ نظام است چو در بر مرا

    صحبتِ زن نیست مُیَسَّر مرا

     

    بعد که آیم به لباسِ سِویل

    از تو تَحاشی نکنم بی دلیل

     

    ناز نیاموز تو سرباز را

    بهرِ خود اندوخته کن ناز را

     

    خیز و برو دست بدار از سرم

    نیز مَبَر دست به پایین ترم!

     

    زُهره که در موقعِ گفتارِ او

    بود فنا در لبِ گلنارِ او،

     

    مانده در او خیره چو صورتگری

    در قلمِ صورتِ بُهت آوری

     

    یا چو کسی هیچ ندیده تَذَرْو

    دیده تَذَروی به سرِ شاخِ سرو

     

    دید چو انکارِ منوچهر را

    کرد فزون در طلبش مهر را

     

    پنجهٔ عشقست و قوی پنجه ای است

    کیست کز این پنجه در اشکنجه نیست

     

    منع بُتان عشق فزون تر کند

    در دلِ خون شده خون تر کند

     

    هر چه به آن دیر بود دست رس

    بیش بُوَد طالبِ آن را هوس

     

    هرچه که تحصیلِ وی آسان بُوَد

    قدر کم و قیمتش ارزان بُوَد

     

    لعل همان سنگ بُوَد لیک سرخ

    هست بسا سنگ چو او نیک سرخ

     

    لعل ز معدن چو کم آید به دَر

    لاجَرم از سنگ گران سنگ‌تر

     

    گر رادیوم نیز فراوان بُدی

    قیمت اَحجارِ بیابان بُدی

     

    الغرض آن انجمن آرایِ عشق

    ماهی مستغرِق دریایِ عشق

     

    آتشِ مِهرِ ابد اندوخته

    در شررِ آتشِ خود سوخته

     

    گرچه از او آیتِ حِرمان شنید

    بیش شدش حرص و فزون شد اُمید

     

    گفت جوان هر چه بُوَد ساده تر

    هست به دل باختن آماده تر

     

    مرغِ رمیده نشود زود رام

    دام ندیده است که افتد به دام

     

    جَست ز جا با قدِ چون سلسله

    طعنه و تشویق و عِتاب و گِلِه

     

    گفت چه ترسوست، جوان را ببین!

    صاحبِ شمشیر و نشان را ببین!

     

    آن که ز یک زن بود اندر گریز

    در صف مردان چه کند جَست و خیز

     

    مردِ سپاهی و به این کم دلی!

    بچّه به این جاهلی و کاهلی!

     

    بسکه ستم بر دلِ عاشق کند

    عاشقِ بیچاره دلش دق کند

     

    گرچه به خوبّی رُخَت وَرد نیست

    بینِ جوانان چو تو خونسرد نیست

     

    مرد رشید اینهمه وَسواس چیست

    مردِ رشیدی، ز کست پاس چیست

     

    پلک چرا رویِ هم انداختی

    روز به خود بهرِ چه شب ساختی؟

     

    جز من و تو هیچ کس اینجا که نیست

    پاسِ که داری و هراست ز چیست؟

     

    سبزه تو ترسی که گُواهی دهد

    نامه به ارکانِ سپاهی دهد

     

    سبزه که جاسوس نباشد به باغ

    دادنِ راپورت نداند کلاغ

     

    قلعه بگی نیست که جَلبَت کند

    حاکم شرعی نه که حُدَّت زند

     

    نیست در اینجا ماژُری، محبَسی

    منصبِ تو از تو نگیرد کسی

     

    بیهُده از شاه مترسان مرا

    جانِ من آن قدر مرنجان مرا

     

    در تو نیابد غضبِ شاه راه

    هیچ مَتَرس از غضبِ پادشاه

     

    عشق فکن در سرِ مردم منم

    عشقِ ترا در سرِ شاه افکنم

     

    چون گلِ رخسارِ تو وا می‌شود

    شاه هم از زُهره رضا می‌شود

     

    این همه محبوب شدن بیخود است

    حُجب ز اندازه فزون تر بد است

     

    مرد که در کار نباشد جَسور

    دور بُود از همه لذات، دور!

     

    هر که نهند پایِ جَلادت به پیش

    عاقبت از پیش بَرَد کار خویش

     

    آن که بود شرم و حیا رهبرش

    خلق رُبایند کلاه از سرش

     

    هر که کند پیشۀ خود را ادب

    در همه کار از همه مانَد عقب

     

    کام طلب، نام طلب می‌شود

    شاخِ گُلِ خشک، خَطَب می‌شود

     

    زندگیِ ساده در این روزگار

    ساده مشو، هیچ نیاید به کار!

     

    گر تو هم این قدر شوی گول و خام

    هیچ ترقّی نکنی در نظام

     

    آتَشِ سرخی تو، خُمُودت چرا

    آبِ روانی تو، جُمُودت چرا

     

    تازه جوانی تو، جوانیت کو؟

    عید بُوَد، خانه تکانیت کو؟

     

    لعلِ ترا هیچ به از خنده نیست

    اخم به رخسارِ تو زیبنده نیست

     

    گر نه پیِ عشق و هوا داده‌اند

    این همه حسن از چه ترا داده‌اند؟

     

    کان ز پیِ بذلِ زر آمد پدید

    شاخه برای ثمر آمد پدید

     

    نور فشانی است غرض از چراغ

    بهر تفرّج بُود آیینِ باغ

     

    دُرِّ ثمین از پیِ تزیین بُوَد

    دخترِ بکر از پیِ کابین بود

     

    غنچه که در طرف چمن وا شود

    می نتوان گفت که رسوا شود

     

    مه که ز نورش همه را قسمتست

    می نتوان گفت که بی عصمتست

     

    حسنِ تو بر حدِّ نصاب آمده

    بیشتر از حدّ و حساب آمده

     

    حیف نباشد تو بدین خَطّ و خال

    بر نخوری، بر ندهی از جمال

     

    عشق که نَبوَد به تو، تنها گلی

    عشق که شد، هم گل و هم بلبلی

     

    زندگیِ عشق عجب زندگیست

    زنده که عاشق نبُوَد زنده نیست

     

    حسنِ بِلا عشق ندارد صفا

    لازم و ملزومِ همند این دو تا

     

    قدرِ جوانی که ندانی بدان

    چند صباحی که جوانی بدان

     

    بعد که ریشِ تو رسد تا کمر

    با تو کسی عشق نورزد دگر

     

    عشق به هر دل که کند انتخاب

    همچو رود نرم که در دیده خواب

     

    عشق بدین مرتبه سهلُ‌القبول

    بر تو گِران آمده ای بوالفضول

     

    گر تو نداری صفتِ دلبری

    مرد نی‌ای صفحه‌ای از مرمِری

     

    پردۀ نقّاشیِ الوانیا

    ساخته از زر بُتِ بی جانیا

     

    از تو همان چشم شود بهره ور

    عضوِ دگر بهره نبیند دگر

     

    عکسِ تو در چَشمِ من افتاده است

    مستیِ چشم من از آن باده است

     

    این که تو گفتی که ز مِهری بَری

    فارغی از رسم و ره دلبری

     

    آن لبِ لعلِ تو هم اندر نهفت

    وصفِ ترا با من این گونه گفت

     

    گفت و نگفته است یقیناً دروغ

    تازه رسیدی تو به حدِّ بلوغ

     

    شاخ تو پیوند نخورده هنوز

    طوطیِ تو قند نخورده هنوز

     

    جمع نگشتست هنوز از عِفاف

    دامنِ پیراهنِ تو رویِ ناف

     

    وصلِ تو بر شیفتگان نوبر است

    نوبر هر میوه گرامی‌تر است

     

    من هم از آن سویِ تو بشتافتم

    کاشهبِ تو تازه نفس یافتم

     

    از تو توان لذّت بسیار بُرد

    با تو توان تخته زد و باده خورد

     

    با تو توان خوب هم آغوش شد

    خوب در آغوشِ تو بی‌هوش شد

     

    می‌گذرد وقت، غنیمت شمار!

    بر خور از این سفرۀ بی انتظار!

     

    چون سخنِ زُهره به این جا رسید

    کارِ منوچهر به سختی کشید

     

    دید به گِل رفته فرو پای او

    شورشی افتاده بر اعضای او

     

    دل به برش زیر و زبر می شود

    عضو دِگر طَورِ دگر می‌شود!

     

    گویی جامی در کشیده است می

    نشوه شده داخلِ شریانِ وی

     

    یا مگر از رخنۀ پیراهنش

    مورچِگان یافته ره بر تنش

     

    رفت از این غُصّه فرو در خیال

    کاین چه خیالست و چه تغییرِ حال

     

    از چه دلش در تپش افتاده است

    حوصله در کشمکش افتاده است

     

    گرسنه بودش دل و سیرش نگاه

    ظاهرِ او معنی خواه و نخواه

     

    شرم بر او راهِ نَفس می‌گرفت

    رنگ به رخ داده و پس می گرفت

     

    رنگ پریده اگر اندر هوا

    قابلِ حسّ بودی و نشو و نما

     

    زان همه الوان که از آن رخ پرید

    قوسِ قُزَح می‌شدی آن جا پدید

     

    خواست نیفتاده به دامِ بلا

    خیزد و زان ورطه زند ور حلا

     

    گفت دِریغا که نکرده شکار

    هیچ نیفتاده تفنگم به کار

     

    گور و گوزنی نزده بر زمین

    کبک نیاویخته بر قاچِ زین

     

    سایه برفت و بپرید آفتاب

    شد سرِ ما گرم چو این جویِ آب

     

    سوخت ز خورشید رخِ روشنم

    غرقِ عرق شد ز حرارت تنم

     

    خانگیانم نگرانِ منند

    چشم به ره منتظرانِ منند

     

    صحبتِ عشق و هوس امروز بس

    منتظران را به لب آمد نفس

     

    جمعۀ دیگر لبِ این سنگِ جو

    باد میانِ من و تو رانده‌وو

     

    زهره چو بشنید نوایِ فِراق

    طاقتش از غصّه و غم گشت طاق

     

    دید که مرغِ دل آسیمه سر

    در قفسِ سینه زند بال و پر

     

    خواهد از آن تنگ مکان برجهد

    بال زنان سر به بیابان نهد

     

    رویِ هم افکند دو کف از اسف

    باز سویِ سینۀ خود برد کف

     

    داد بر آرامگهِ دل فشار

    تا نکند مرغِ دل از وی فرار

     

    اشک به دورِ مژه‌اش حلقه بست

    ژاله به پیراهنِ نرگس نشست

     

    گفت که آه ای پسرِ سنگ دل

    ای ز دلِ سنگِ تو خارا خَجِل

     

    مادر تو گر چو تو مَنّاعه بود

    هیچ نبودی تو کنون در وجود

     

    ای عجبا آن که ز زن آفرید

    چون ز زن این گونه تواند برید!

     

    حیف بُوَد از گهرِ پاکِ تو

    این همه خودخواهی و امساکِ تو

     

    این چه دلست ای پسرِ بی نظیر

    سخت تر از سنگ و سیه تر ز قیر

     

    تا به کی آرم به تو عجز و نیاز

    وای که یک بوسه و این قدر ناز!؟

     

    این همه هم جور و ستم می‌شود

    از تو ز یک بوسه چه کم می‌شود

     

    گرچه مرا بی تو روا کام نیست

    بی تو مرا لحظه ای آرام نیست

     

    گر تو مَحَبَّت گُنَه انگاشتی

    این همه حسن از چه نگه داشتی

     

    کاش شود با تو دو روزی ندیم

    نایبِ هم قدِّ تو عبدالرّحیم

     

    یک دو شبی باش به پهلویِ او

    تا که کند در تو اثر خویِ او

     

    تا تو بیاموزی از آن خوش خِصال

    طرزِ نظر بازی و غنج و دلال

     

    بین که خداوند چه خوبش نمود

    پادشهِ مُلکِ قلوبش نمود

     

    مکتبِ عشق است سپرده به او

    اوست که از جمله بُتان برده گو

     

    آنچه ندانی تو ازو یاد گیر

    مشقِ نکو کاری از اُستاد گیر

     

    خوب ببین خوب رُخان چون کنند

    صیدِ خَواطِر به چه افسون کنند

     

    اهلِ نظر جمله دعایش کنند

    شیفتگان جان به فدایش کنند

     

    خلق بسوزند به راهش سپند

    تا نرسد خویِ خوشش را گزند

     

    وه چه بسا سیم رخ و سیم ساق

    بهرِ وی از شوی گرفته طلاق

     

    این همه از عشق فحاشی مکن

    سفسطه و عذرتراشی مکن

     

    جمعه و تعطیل، شتابت ز چیست

    با همه تعجیل اَیابَت ز چیست؟

     

    رنج چو عادت شود آسودگیست

    قید بی‌آلایشی آلودگیست

     

    گر تو نخواهی که دمد آفتاب

    باز کن آن لعلِ لب و گو متاب

     

    گر به رُخَت مهر رساند زیان

    دامنِ پاچین کنمت سایبان

     

    جا دهمت همچو روان در تنم

    گیرمت اندر دلِ پیراهنم

     

    در شکنِ زلف نهانت کنم

    مخفی و محفوظ چو جانت کنم

     

    دسته‌ای از طرّهٔ خود بر چِنَم

    بادزنی سازم و بادت زنم

     

    اشک بیارم به رخت آن قَدَر

    تا نکند در تو حرارت اثر

     

    سازمت از چشمۀ چَشمِ زُلال

    چالۀ لب چاهِ زنخ مال مال

     

    آن دو کبوتر که به شاخ اندرند

    حاملِ تختِ منِ نام آورند

     

    چون سفر و سیر کنم در هوا

    تختِ مرا حمل دهند آن دو تا

     

    پر شوم از خاک به سویِ سپهر

    تندتر از تابشِ اَنوارِ مهر

     

    گویمشان آمده پر وا کنند

    بر سرِ تو سایه مُهیّا کنند

     

    این که گَه از شاه بترسانیَم

    گه زَنِ مردم به غلط خوانیَم

     

    هیچ ندانی تو که من کیستم

    آمده این جا ز پیِ چیستم

     

    من که تو بینی به تو دل باختم

    رویِ ترا قبلۀ خود ساختم

     

    حجله نشینِ فلکِ سوّمم

    عاشق و معشوق کُنِ مردمم

     

    شور به ذرّاتِ جهان می‌دهم

    حسن به این، عشق به آن می‌دهم

     

    چشم به هر کس که بدوزم همی

    خرمنِ هستیش بسوزم همی

     

    عشقِ یکی بیش و یکی کم کنم

    بیش و کمِ آن دو مُنَظَّم کنم

     

    هرکه ببینم به جنون می‌رود

    دارد از اندازه برون می‌رود

     

    عشق عنان جانبِ خون می کشد

    کارِ مَحَبَّت به جُنون می‌کشد

     

    مختصری رحم به حالش کنم

    راه نمایی به وِصالش کنم

     

    چاشنی خوانِ طبیعت منم

    زین سبب از بین خدایان زنم

     

    گرچه همه عشق بود دینِ من

    باد بر او لعنت و نفرینِ من

     

    داد به من چون غم و زحمت زیاد

    قسمت او جز غم و زحمت مباد!

     

    تا بُوَد، افسرده و ناکام باد!

    عشق خوش آغاز و بد انجام باد!

     

    یا ز خوشی میرد و یا از ملال

    هیچ مبیناد رُخِ اعتدال

     

    باد چو اطفال همیشه عَجول

    بی سببی خوش دل و بی خود ملول

     

    خانه خدایی کند آن را به روز

    خادمِ مستی به لقب خانه سوز

     

    پهن کند بسترِ خوابش به شام

    خادمه بی بوالهوس آشفته نام

     

    باد گرفتار به لا و نِعَم

    خوف و رَجا چیره بر او دمبدم

     

    صبر و شکیبایی از و دور باد

    با گله و دَغدَغه محشور باد

     

    آن که خداوند خدایان بُوَد

    خالقِ ما و همه کیهان بُوَد

     

    عشق چو در قالبِ من آفرید

    قالبِ من قالبِ زن آفرید

     

    گر تو شوی با منِ جاوید مَع

    زندۀ جاوید شوی بِالتَّبع

     

    نیست فنا چون به من اندر ز مَن

    زندۀ جاوید شوی همچو من

     

    من نه ز جنسِ بشرم نه پَری

    دارم از این هر دو گهر برتری

     

    رَبَّهِ نَوعَم به زبانِ عرب

    داور حسنم به لِسانِ ادب

     

    اوّلِ اسمِ تو چو باشد مَنُو

    هست مرا خواندنِ مینو نِکو

     

    مینویِ عشقم من و عشقم فن است

    وان همه شیدایی و شور از من است

     

    گر نَبُدی مرتعِ من در فلک

    سفرۀ هستی نشدی با نمک

     

    سر به سرِ عشق نهادن خطاست

    آلهه عشق بسی ناقُلاست

     

    حکم به درویش و به سلطان کند

    هرچه کند با همه یک سان کند

     

    گر تو نخندی به رُخم این سفر

    بر لبِ خود خنده نبینی دگر

     

    گر چه تو در حسن امیرِ منی

    عاقبه‌الامر اسیرِ منی

     

    آلهۀ عشق بسی زیرک است

    پیرِ خرد در برِ او کودک است

     

    حسن شما آدمیان کم بقاست

    عشق بود باقی و باقی فناست

     

    جملۀ عُشّاق مطیعِ من اند

    مظهرِ افکارِ بدیعِ من اند

     

    هرچه لطیف است در این روزگار

    وانچه بود زینت و نقش و نگار

     

    آنچه بُوَد عشرتِ رویِ زَمی

    وانچه از او کیف کند آدمی

     

    شعرِ خوش و صوتِ خوش و رویِ خوش

    سازِ خوش و نازِ خوش و بویِ خوش

     

    فکرِ بدیعِ همه دانشوران

    نغمۀ جان پرورِ رامش گران

     

    جمله برون آید از این کارگاه

    کز اثرِ سعیِ من افتد به راه

     

    جمله ز آثارِ شریفِ من اند

    یکسره مصنوعِ ظریفِ من‌اند

     

    بذرِ مَحَبَّت را من داشتم

    کامده و رویِ زمین کاشتم

     

    روی زمین است چو کانوایِ من

    طرح کنم بر رخش انواعِ فن

     

    رویِ زمین هرچه مرا بنده اند

    شاعر و نقّاش و نویسند‌‌ه‌اند

     

    گه رافائل گه میکِلانژ آورم

    گاه هُومر گه هِرُودت پرورم

     

    گاه کمالُ المُلک آرم پدید

    رویِ صنایع کنم از وی سفید

     

    گاه قلم در کفِ دشتیِ دِهَم

    بر قلمش رویِ بهشتی دِهَم

     

    گاه به خیلِ شعرا لج کنم

    خلقتِ فرزانۀ ایرَج کنم

     

    تار دهم در کفِ درویش خان

    تا بدهد بر بدنِ مُرده جان

     

    گاه زنی همچو قمر پروَرَم

    در دهنش تَنگِ شکر پرورم

     

    من کُلُنِل را کُلُنِل کرده ام

    پنجۀ وی رهزنِ دل کرده ام

     

    نام مجازیش عَلیِّ نَقی است

    نامِ حقیقیش ابُوالموسِقی است

     

    دقّتِ کامل شده در سازِ او

    بی خبرم لیک ز آوازِ او

     

    پیشِ خود آموخته آواز را

    لیک من آموختمش ساز را

     

    من شده ام ماشطۀ خَطّ و خال

    تا تو شدی همچو بَدیعُ الجمال

     

    من به رُخَت بردم از آغاز دست

    تا شدم امروز به تو پای بست

     

    من چو به حُسنِ تو نبردم حَسَد

    نَوبرِ حسنِ تو به من می‌ رسد

     

    من چو ترا خوب بیاراستم

    از پی حَظِّ دلِ خود خواستم

     

    من گُلِ روی تو نمودم پدید

    خارِ تو بر پایِ خودِ من خلید

     

    آن که خداوند بُوَد بر سپاه

    بر فلکِ پنجمش آرامگاه

     

    نامش مرّیخ خداوندِ عزم

    کارش پروردنِ مردانِ رزم

     

    معبد او ساخته از سنگ وروست

    تربیتِ مردِ سلحشور از اوست

     

    بینِ خدایان به همه غالب است

    طاعت او بر همه کس واجب است

     

    با همه ارباب در ا نداخته

    نزدِ من اما سپر انداخته

     

    خیمۀ جنگش شده بالینِ من

    معرکه‌اش سینۀ سیمینِ من

     

    مِغفَرِ او جامِ شرابِ من است

    نیزۀ او سیخِ کبابِ من است

     

    بر همه دعویّ خدایی کند

    وز لبِ من بوسه گدایی کند

     

    مایلِ بی عاری و مستی شده

    شخصِ بدان هَیمَنه دستی شده

     

    بر لبِ او خنده نمی‌دید کس

    مشغله اش خوردنِ خون بود و بس

     

    عاقبت الامر ادب کردمش

    معتدل و صلح طلب کردمش

     

    صد من از او سیم و زر اندوختم

    تاش کمی عاشقی آموختم

     

    حال غرور و ستمش کم شده

    مختصری مَردِ کِه آدم شده

     

    طبلِ بزرگش که اگر دم زدی

    صلحِ دُوَل را همه بر هم زدی

     

    گوشه‌ای افتاده و وارو شده

    میزِ غذا خوردنِ یارو شده

     

    خواهم اگر بیش لَوَندی کنم

    مفتضحش چون بُزِ قندی کنم

     

    مسخرۀ عالم بالا شود

    حاج زکی خانِ خداها شود!

     

    مطالب بیشتر در:

    ایرج میرزا

     

    شعر مشروطه

     

    وزن شعر: مفتعلن مفتعلن فاعلن (سریع مطوی مکشوف)

     

    قالب: مثنوی

     

     

    پیشنهاد ویژه برای مطالعه 

    شعر پوزخند تد هیوز

    شعر ای طایران قدس را عشقت فزوده بال‌ها مولانا – غزل 2

    دانلود آهنگ میبوسمت شروین حاجی پور

    بازسرایی در شعر احمد شاملو 

     

    سبزه نگر تازه به بار آمده ایرج میرزا

    شعری که خواندیم به این شکل شروع شد: «سبزه نگر تازه به بار آمده صافی و پیوسته و روغن زده سُرسُرۀ فصلِ بهاران بُوَد وز پی سُر خوردنِ یاران بُوَد» آیا با این سطرها برای شروعِ این شعر موافق هستید؟ به نظر شما غیر از این شروع نیز می‌توانستیم شروعِ دیگری داشته باشیم و شعر از چیزی که حالا هست جذاب‌تر و زیباتر باشد؟ به طور یقین ایرج میرزا که از شاعران مهم دوره مشروطه است دیدگاه و دلایلِ خاص خودش را برای این شروع داشته است، به نظر شما چرا این سطر ها را برای شروع شعر انتخاب کرده؟ شما اگر جای ایرج میرزا بودید، این شعر را چگونه شروع می‌کردید؟ و به جای سطر های پایانی یعنی : «خواهم اگر بیش لَوَندی کنم مفتضحش چون بُزِ قندی کنم مسخرۀ عالم بالا شو حاج زکی خانِ خداها شود!» از چه سطر هایی استفاده می‌کردید؟

     

    بخش 3 سبزه نگر تازه به بار آمده
    بخش 3 سبزه نگر تازه به بار آمده

     

    زهره و منوچهر 4. بود به بند تو خداوند عشق

     

    بود به بند تو خداوند عشق

    خواست نَبُرَّد گلویت بندِ عشق

     

    باش که حالا به تو حالی کنم

    دِقِّ دل خود به تو خالی کنم

     

    ثانیه‌ای چند بر او چشم بست

    برقی از این چشم به آن چشم جَست

     

    یک دوسه نوبت به رُخَش دست برد

    گرچه نزد بر رُخِ او دستبرد

     

    کند بِنایِ دلِ او را ز بُن

    کرد به وی عشق خوداَنژِکسیُون

     

    باز جوان عذر تراشی گرفت

    راهِ تبّریّ و فحاشی گرفت

     

    گفت که ای دخترکِ با جمال

    تعبیه در نُطقِ تو سِحرِ حلال

     

    با چه زبان از تو تقاضا کنم

    شرِّ ترا از سرِ خود وا کنم

     

    گر به یکی بوسه تمام است کار

    این لبِ من آن لبِ تو هان بیار!

     

    گر بکَشَد مِهرِ تو دست از سرم

    من سرِ تسلیم به پیش آورم

     

    گر شوی از من به یکی بوسه سیر

    خیز، علی الله، بیا و بگیر

     

    عقل چو از عشق شنید این سخن

    گفت که: یا جای تو یا جای من!

     

    عقل و محَبَّت بِهَم آویختند

    خون ز سر و صورتِ هم ریختند

     

    چون که کمی خون ز سر عقل ریخت

    جَست وز میدان مَحَبّت گُریخت

     

    گفت برو آن تو آن یارِ تو

    آن به کف یارِ تو افسارِ تو

     

    رو که خدا بر تو مددکار باد

    حافظت از این زنِ بدکارباد

     

    زُهره پی بوسه چو رُخصَت گرفت

    بوسۀ خود از سر فرصت گرفت

     

    همچو جوانی که شبان گاه مست

    کوزۀ آبِ خنک آرد به دست

     

    جَست و گرفت از عقب او را به بر

    کرد دو پا حلقه بر او چون کمر

     

    داد سرش را به دل سینه جا

    به به از آن متّکی و متّکا

     

    دست به زیر زنخش جای داد

    دستِ دگر بر سرِ دُوشَش نهاد

     

    تارِ دو گیسوش کشیدن گرفت

    لب به لبش هِشت و مَکیدن گرفت

     

    زُهره یکی بوسه ز لعلش رُبود

    بوسه مگو آتشِ سوزنده بود

     

    بوسه‌ای از ناف در آمد برون

    رفت دگر باره به ناف اندرون

     

    هوش ز هم برده و مدهوشِ هم

    هر دو فُتادند در آغوش هم

     

    کوه صَدا داد از آن بانگِ بوس

    نوبتیِ عشق فرو کوفت کوس

     

    داد یکی زان دو کبوتر صغیر

    آه که شد کودکِ ما بوسه گیر!

     

    آن دگری گفت که شادیم شاد

    بوسه ده و بوسه ستان شاد باد!

     

    یک وَجَب از شاخه بجستند باز

    بوسه که رد شد بنشستند باز

     

    خود ز شَعَف بود که این پر زدند

    یار اَسَف دست به هم بر زدند؟

     

    گفت برو! کارِ تو را ساختم

    در رهِ لاقیدیت انداختم

     

    بارِ مَحَبَّت نکشیدی، بکش!

    زحمتِ هِجران نچشیدی، بچَش!

     

    چاشنیِ وصل ز دوری بُوَد

    مختصری هَجر ضَروری بُوَد

     

    تا سَخَطِ هَجر بیابی همی

    با دگران سخت نتابی همی

     

    زُهره چو بنمود به گردون صعود

    باز منوچهر در آن نقطه بود

     

    مست صفت سست شد اعصابِ او

    برد در آن حال کمی خوابِ او

     

    از پسِ یک لحظه ز خمیازه پی

    جست ز جا بر صفتِ تازه‌ای

     

    چشم چوزان خوابِ گران بر گشود

    غیرِ منوچهرِ شبِ پیش بود

     

    دید کمی کوفتگی در تنش

    لیک نَشاطی به دلِ روشنش

     

    گفتی از آن عالم تن در شده

    وارد یک عالَم دیگر شده

     

    در دلِ او هست نَشاط دگر

    دور و بر اوست بِساطِ دگر

     

    جملۀ اعضای تنش تر شده

    قالبش از قلب سَبُکتر شده

     

    لحظه‌ای این گونه تَعاریف داشت

    پس تنش آسود و عرق واگذاشت

     

    چشم چو بِگشود در آن دامنه

    دید که جا تر بود و بچّه نِه

     

    خواست رود دید که دل مانع است

    پای هم البتّه به دل تابع است

     

    عشقِ شکار از دلِ او سلب شد

    رفت و شکارِ تپشِ قلب شد

     

    هیچ نمی کَند از آن چشمه دل

    جان و دِلَش گشته بدان مُتّصِل

     

    همچو لئیمی که سرِ سبزه‌ها

    گُم کند انگشتریِ پر بَها

     

    گویی مانده است در آن جا هنوز

    چیزَکی از زُمرۀ گیتی فُروز

     

    بر رُخِ آن سبزۀ نیلی فِراش

    رفته و مانده است به جا جایی پاش

     

    از اثرِ پا که بر آن هِشته بود

    سبزه چو او داغ به دل گشته بود

     

    می دهد امّا به طریقی بَدَش

    سبزۀ خوابیده نشانِ قَدَش

     

    گفت که گر گیرمش اندر بَغَل

    نقشِ رخِ سبزه پذیرد خَلَل

     

    این سرو این سینه و این رانِ او

    این اثرِ پایِ دُر افشانِ او

     

    گر بزنم بوسه بر آن جایِ پای

    سبزۀ خوابیده بجنبد ز جای

     

    حیف بُوَد دست بر این سبزه سود

    به که بمانَد به همان سان که بود

     

    این گره آن است که او بسته است

    بر گِرِهِ او نتوان بُرد دست

     

    بستۀ او را به چه دل وا کنم

    به که بر این سبزه تماشا کنم

     

    آه چه غرقابِ مَهیبی است عشق!

    مهلکۀ پر ز نَهیبی است عشق

     

    غمزۀ خوبان دلِ عالَم شکست!

    شیر دل است آن که از این غمزه رَست

     

    مطالب بیشتر در:

    ایرج میرزا

     

    شعر مشروطه

     

    وزن شعر: مفتعلن مفتعلن فاعلن (سریع مطوی مکشوف)

     

    قالب: مثنوی

     

     

    پیشنهاد ویژه برای مطالعه 

    شعر پوزخند تد هیوز

    شعر ای طایران قدس را عشقت فزوده بال‌ها مولانا – غزل 2

    دانلود آهنگ میبوسمت شروین حاجی پور

    بازسرایی در شعر احمد شاملو 

     

    در صورتی که در متن بالا، معنای واژه‌ای برایتان ناآشنا می‌آمد، می‌توانید در جعبه‌ی زیر، آن واژه را جگر واژه‌ایستجو کنید تا معنای آن در مقابلش ظاهر شود. بدیهی‌ست که برخی واژه‌ها به همراه پسوند یا پیشوندی در متن ظاهر شده‌اند. شما باید هسته‌ی اصلیِ آن واژه را در جعبه جستجو کنید تا به نزدیک‌ترین پاسخ برسید. ا را در فرهنگ لغت پیدا نکردید، در بخش دیدگاه‌ها گزارش دهید. با سپاس از همکاری شما.

    جستجوی واژه

    لیست واژه‌ها (تعداد کل: 36,098)

    آ

    (حر.) «آ» یا «الف ممدوده» نخستین حرف از الفبای فارسی ؛ اولین حرف از حروف ابجد، برابر با عدد "۱".


     

    بود به بند تو خداوند عشق ایرج میرزا

    شعری که خواندیم به این شکل شروع شد: «بود به بند تو خداوند عشق خواست نَبُرَّد گلویت بندِ عشق باش که حالا به تو حالی کنم دِقِّ دل خود به تو خالی کنم» آیا با این سطرها برای شروعِ این شعر موافق هستید؟ به نظر شما غیر از این شروع نیز می‌توانستیم شروعِ دیگری داشته باشیم و شعر از چیزی که حالا هست جذاب‌تر و زیباتر باشد؟ به طور یقین ایرج میرزا که از شاعران مهم دوره مشروطه است دیدگاه و دلایلِ خاص خودش را برای این شروع داشته است، به نظر شما چرا این سطر ها را برای شروع شعر انتخاب کرده؟ شما اگر جای ایرج میرزا بودید، این شعر را چگونه شروع می‌کردید؟ و به جای سطر های پایانی یعنی : «آه چه غرقابِ مَهیبی است عشق! مهلکۀ پر ز نَهیبی است عشق غمزۀ خوبان دلِ عالَم شکست! شیر دل است آن که از این غمزه رَست» از چه سطر هایی استفاده می‌کردید؟

     

    بخش 4 بود به بند تو خداوند عشق
    بخش 4 بود به بند تو خداوند عشق

     

     

    به مطلب امتیاز دهید!

    میانگین امتیازات ۵ از ۵

    دیدگاهتان را بنویسید

    نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

    The maximum upload file size: 20 مگابایت. You can upload: image, audio, video, document, spreadsheet, interactive, text, archive, code, other. Drop file here

    chat