دگر باره خیاط باد صبا

دگر باره خیاط باد صبا – فخریه

Loadingذخیره در لیست علاقه‌مندی
  • شعر دگر باره خیاط باد صبا – فخریه ملک الشعرا بهار 

     

    دگر باره خیاط باد صبا

    بر اندام گل دوخت رنگین قبا

     

    بسی حله آورد و ببرید و دوخت

    به نوروز، خیاط باد صبا

     

    یکی را به بر ارغوانی سلب

    یکی را به تن خسروانی ردا

     

    ز اصحاب بستان که یکسر بدند

    برهنه تن و مفلس و بینوا

     

    به دست یکی بست زیبا نگار

    به پای یکی بست رنگین حنا

     

    بیاراست بر پیکر سروبن

    یکی سبزکسوت زسرتا به پا

     

    برافکند بر دوش بید نگون

    ز پیروزه درّاعه‌ای پربها

     

    بسی ساخت بازبچه و پخش کرد

    به اطفال باغ ازگل و ازگیا

     

    به دست یکی پیکری خوب‌چهر

    به چنگ یکی لعبتی خوش‌لقا

     

    یکی‌بسته شکلی‌به‌رخ بلعجب

    یکی هشته تاجی به سر خوشنما

     

    یکی را به بر طرفه‌ای مشگ‌بیز

    یکی را به کف حلقه‌ای عطرسا

     

    پس آنگه بسی عقد گوهر ز هم

    گسست و پراکندشان بر هوا

     

    درخت شکوفه ده انگشت خویش

    فراپیش کرد و ربود آن عطا

     

    سیه ابر توفنده کز جیش دی

    جدا مانده در کوه جفت عنا

     

    بر آن شد که آید به یغمای باغ

    بتاراجد آن ایزدی حله‌ها

     

    برآمد خروشنده از کوهسار

    بپیچید از خشم چون اژدها

     

    که ناگاه باد صبا دررسید

    زدش چند سیلی همی برقفا

     

    بنالید از آن درد ابر سیاه

    شد آفاق از ناله‌اش پرصدا

     

    تو گفتی سیه بنده‌ای کرده جرم

    دهد خواجه اکنون مر او را جزا

     

    ببارد ز مژگان سرشک آنچنان

    کزان تر شود باغ و صحن سرا

     

    گه از خشم دندان نماید همی

    بتابد ز دندانش نور و ضیا

     

    ببالد چمن زان خروش و غریو

    بخندد سمن زان فغان و بکا

     

    جنان کز خروشیدن کوس رزم

    بخندد همی لشکر پادشا

     

    نگه کن به ایران ز ده سال پیش

    ز آشوب و غوغا و قحط و غلا

     

    خزینه تهی‌تر ز مغز وزیر

    ذخیره تهی‌تر از آن هر دوتا

     

    ادارات‌، ویرانه و بی‌حقوق

    سپاهی‌، برهنه تن و بینوا

     

    سر ماه‌، دولت به دریوزگی

    شده بر در اجنبی چون گدا

     

    روان هر طرف جیش بیگانگان

    به یغمای این ملک داده صلا

     

    به هرگوشه‌ای ظالمی مقتدر

    به هر دسته‌ای مفسدی مقتدا

     

    شنیده خردمند هر بامداد

    ز نابخردان تهمت و ناسزا

     

    ز مردم کشان خون مردم هدر

    ز غارتگران مال ملت هبا

     

    شده ملک گیلان و مازندران

    به تاراج بیگانه و آشنا

     

    به هر برزن وکوی گرد آمده

    پی مفسدت لشگری زاشقیا

     

    به‌شهر ری اندر به هریک دو ماه

    شده چند بیچاره فرمانروا

     

    وطن‌دوستان‌سر ز خجلت به زیر

    ولی سفگان گرم چون و چرا

     

    درین حالت زار ناگه ز غیب

    برآمد یکی دست زورآزما

     

    نجنبید از هیبتش آب از آب

    لهیب فتن سرد شد جابجا

     

    تو بودی که‌ در جنگ‌ خونین ‌رشت

    سپر ساختی تن به تیر بلا

     

    تو بودی که کردی به رزم جنوب

    به دربا و صحرا تن خود فدا

     

    تو بودی که گرگان ز نیروی تو

    تهی شد ز یک گله گرگ دغا

     

    توبودی کز آن پست و تیره مغاک

    رساندی وطن را به اوج علا

     

    همیدون به شرح هنرهای تو

    زبان رهی قاصر است از ثنا

     

    مگر وام خواهم ز تیمورتاش

    زبانی فصیح و بیانی رسا

     

    هم ازکلک او مایه خواهم همی

    مگر کلک او مایه بخشد مرا

     

    پس آنگه زصد دفتر مدح تو

    توانم مگر کرد سطری ادا

     

    دریغا جدا ماندم از مهر شاه

    ز بس گفت دشمن بدم در قفا

     

    چو من نیکخواهی کم آید به‌دست

    سخن گستر و ثابت و باوفا

     

    نروبیده اندر دلش بیخ آز

    نخشکیده در چشمش آب حیا

     

    وطنخواه و بیدار و باتجربت

    نوبسنده و ناطق و پارسا

     

    به کار سیاست صدیق و دلیر

    گریزان ز زرق و فریب و ربا

     

    برون‌ ز اختصاصی که دارم به شعر

    ببستم زهر علم طرفی جدا

     

    ز اصل لغات و ز اصل خطوط

    ز اصل ملل کامدند ازکجا

     

    ز پیدایش خاک و استارگان

    ز حیوان و انسان و آب و گیا

     

    زگفتار داروبن و سر حیواه

    ز تبدیل و از نشو و از ارتقا

     

    ز تصنیف‌ الحان‌ و از صرف و نحو

    ز تشریح و تاریخ و جغرافیا

     

    فزون زین هنرها که از هر یکش

    مرا خاست خصمی پلید و دغا

     

    مرا این هنرها ز درگاه تو

    جداساخت‌ای شاه کشورگشا

     

    چه غم گر بمیرم به کام حسود

    که ماند پس از من ز من شعرها

     

    همه پخته مانند سیم رده

    همه سخته مانند زر طلا

     

    گر از شعر شاید که پوشش کنند

    بپوشد زمانه ز شعرم کسا

     

    حسودان ما هم بمیرند نیز

    منزه شود دستگاه قضا

     

    قضاوت ز روی عدالت شود

    نه از روی بیداد وبخل و جفا

     

    سخن‌های‌ ما خود ز دل‌ خاسته‌ است

    در آن نیست یک‌ذره ریو و ریا

     

    به نیک و بدکار ما پی برند

    پس از ما، چو خوانند اشعار ما

     

    بر آنم که شعرم نگوید دروغ

    وگر چندگوبد سخن در قفا

     

    بوبژه که در شعرم اغراق نیست

    صریح است و پاکیزه و جانفزا

     

    به لفظ ار به کس اقتفا کرده‌ام

    به معنی نکردم به کس اقتفا

     

    تنحل نکردم به شعر اندرون

    نسازد به دریوزه اهل غنا

     

    تتبع بسی کرده‌ام لاجرم

    توارد اگر شد تفضل نما

     

    بلای توارد بلایی است صعب

    به یزدان گریزم من از این بلا

     

    ببین دفتر فرخی و سروش

    که مصراع‌ها نیست از هم جدا

     

    من اینسان توارد ندارم به شعر

    که نبود مرا حافظه بی‌وفا

     

    مرا عیب کردند در سبک نظم

    که این باستانی سخن تاکجا

     

    همم عیب کردند درکار نثر

    که این شیوه ی تازه باری چرا

     

    ندانند کان باستانی سخن

    کلیدی‌است‌درفضل ،‌مشگل گشا

     

    زبان را نگه دارد از انحطاط

    سخن را نگه دارد از انحنا

     

    ولی نثر پیشین چنان ابتر است

    که مقصود را کرد نتوان ادا

     

    همان‌نظم،‌ خاص ‌است و نثر است عام

    نداند کس ار شعر، باشد روا

     

    ولی نثر را گر ندانند خلق

    ابا معرفت کی شوند آشنا

     

    در ایران به تازی نبشتند نثر

    که در نثر تازی فراخ است جا

     

    به نثر اعتنایی نبوده است پیش

    که بوده است افزون به شعر اعتنا

     

    بود سخت‌، بنیان نظم دری

    ز آرایش و لون و برگ و نوا

     

    ولی نثر تازی ز نثر دگر

    بسی بیش دارد جمال و بها

     

    بجز چند دفتر ز پیشینیان

    که تقلید از آنان بود نابجا

     

    نشان ده اگر هست نثری تمام

    که ‌بر جای پایش توان هشت پا

     

    ازبرا به نثر نوبن تاختم

    کز آن حاجت قوم گردد روا

     

    گر این طرز تحریر بودی گزاف

    نراندی بر آن هرکسی مرحبا

     

    نکردی به هر مغز چون مل اثر

    ندادی به هر بزم چون گل صفا

     

    هرآن چیز کان را پسندند خلق

    سراسر صوابست و جز آن، خطا

     

    دربغا که‌ خیره است ‌چشم حسود

    نبیند به جز عیب خلق خدا

     

    گرت صد هنر باشد و عیب یک

    صدت عیب گیرد حسود دغا

     

    حسودان به پیغمبر هاشمی

    ببستند از اینگونه بس افترا

     

    که شعر است‌قرآن و بی‌معنیست

    الف لام میم و الف لام را

     

    چو گرک حسد مصطفی را گزید

    تو گوبی که آهو نگیرد مرا؟‌!

     

    الا تا گلستان به فصل بهار

    چو روی نکو‌بان شود دل گشا

     

    سرت سبز باد و تنت زورمند

    تو را دولت و دولتت را بقا

     

    وطن باد در سایهٔ عدل تو

    برومند و بالنده و باصفا

     

     

    مطالب بیشتر در:

    ملک الشعرا بهار

     

    شعر مشروطه

     

    وزن شعر: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه)

     

    قالب شعر: قصیده

     

    پیشنهاد ویژه برای مطالعه 

    شعر پوزخند تد هیوز

    شعر ای طایران قدس را عشقت فزوده بال‌ها مولانا – غزل 2

    دانلود آهنگ میبوسمت شروین حاجی پور

    بازسرایی در شعر احمد شاملو 

     

    در صورتی که در متن بالا، معنای واژه‌ای برایتان ناآشنا می‌آمد، می‌توانید در جعبه‌ی زیر، آن واژه را جستجو کنید تا معنای آن در مقابلش ظاهر شود. بدیهی‌ست که برخی واژه‌ها به همراه پسوند یا پیشوندی در متن ظاهر شده‌اند. شما باید هسته‌ی اصلیِ آن واژه را در جعبه جستجو کنید تا به نزدیک‌ترین پاسخ برسید. اگر واژه‌ای را در فرهنگ لغت پیدا نکردید، در بخش دیدگاه‌ها گزارش دهید. با سپاس از همکاری شما.

    جستجوی واژه

    لیست واژه‌ها (تعداد کل: 36,098)

    آ

    (حر.) «آ» یا «الف ممدوده» نخستین حرف از الفبای فارسی ؛ اولین حرف از حروف ابجد، برابر با عدد "۱".


     

    دگر باره خیاط باد صبا

    شعری که خواندیم به این شکل شروع شد: «دگر باره خیاط باد صبا بر اندام گل دوخت رنگین قبا بسی حله آورد و ببرید و دوخت به نوروز، خیاط باد صبا» آیا با این سطرها برای شروعِ این شعر موافق هستید؟ به نظر شما غیر از این شروع نیز می‌توانستیم شروعِ دیگری داشته باشیم و شعر از چیزی که حالا هست جذاب‌تر و زیباتر باشد؟ به طور یقین ملک الشعرا بهار که از شاعران مهم دوره مشروطه است دیدگاه و دلایلِ خاص خودش را برای این شروع داشته است، به نظر شما چرا این سطر ها را برای شروع شعر انتخاب کرده؟ شما اگر جای ملک الشعرا بهار بودید، این شعر را چگونه شروع می‌کردید؟ و به جای سطر های پایانی یعنی : «سرت سبز باد و تنت زورمند تو را دولت و دولتت را بقا وطن باد در سایهٔ عدل تو برومند و بالنده و باصفا» از چه سطر هایی استفاده می‌کردید؟

    شعر فخریه ملک الشعرا بهار

    دیدگاه خودتان را در بخش دیدگاه‌ها برای شعر فخریه ملک الشعرا بهار بنویسید. اگر از شعر لذت برده‌اید، بنویسید که چرا لذت برده‌اید و اگر لذت نبرده‌اید، دلیل آن را بنویسید.

    اگر نقد یا پیشنهادی برای سایت دارید، به گوش جان می‌شنویم.

    اگر عکس‌نوشته‌ای با این شعر درست کرده‌اید، در بخش دیدگاه‌ها اضافه کنید تا با نام خودتان منتشر شود.

    پیشنهاد می‌کنیم، این شعر را با صدای خودتان ضبط کنید و در بخش دیدگاه، فایل صدایتان را اضافه کنید تا در سایت منتشر شود.

    به مطلب امتیاز دهید!

    میانگین امتیازات ۵ از ۵

    دیدگاهتان را بنویسید

    نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

    The maximum upload file size: 20 مگابایت. You can upload: image, audio, video, document, spreadsheet, interactive, text, archive, code, other. Drop file here

    chat