شعر دود می خیزد سهراب سپهری

شعر دود می خیزد سهراب سپهری

شعر دود می خیزد سهراب سپهری

 

دود می‌خیزد ز خلوتگاه من

کس خبر کی یابد از ویرانه‌ام؟

با درون سوخته دارم سخن

کی به پایان می‌رسد افسانه‌ام؟

دست از دامان شب برداشتم

تا بیاویزم به گیسوی سحر.

خویش را از ساحل افکندم در آب،

لیک از ژرفای دریا بی‌خبر.

بر تن دیوارها طرح شکست.

کس دگر رنگی در این سامان ندید.

چشم میدوزد خیال روز و شب

از درون دل به تصویر امید.

تا بدین منزل نهادم پای را

از درای کاروان بگسسته‌ام.

گرچه می‌سوزم از این آتش به جان،

لیک بر این سوختن دل بسته ام.

تیرگی پا می‌کشد از بام‌ها:

صبح می‌خندد به راه شهر من.

دود می‌خیزد هنوز از خلوتم.

با درون سوخته دارم سخن.

هشت کتاب سهراب سپهری
هشت کتاب سهراب سپهری

کتاب از مصاحبت آفتاب
کتاب از مصاحبت آفتاب

 

شعر دود می خیزد سهراب سپهری
دود می خیزد ز خلوتگاه من
شعر دود می خیزد
دود می خیزد ز خلوتگاه
با درون سوخته
با درون سوخته دارم سخن
دست از دامان شب برداشتم
دست از دامان شب
لیک از ژرفای دریا بی خبر
تیرگی پا می کشد از بام ها
دود می خیزد هنوز از خلوتم
از درون دل به تصویر
کس خبر کی یابد از ویرانه ام

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *