شعر خون بلبل هوشنگ ابتهاج

بهارا چه شیرین و شاد آمدی – خون بلبل

Loadingذخیره در لیست علاقه‌مندی
  • بهارا چه شیرین و شاد آمدی – شعر خون بلبل هوشنگ ابتهاج

     

    بهارا چه شیرین و شاد آمدی
    که با مژده داران داد آمدی

    بده داد ما را که خون خورده ایم
    ستم های آن سرنگون برده ایم

    بدر برده از دست بیدادگر
    دلی در بدر، غرق خون جگر

    دلی، مانده صد زخم خنجر در او
    دلی، کین خون برادر در او

    دلی، در عزای عزیزان به در
    ندانی که نامرد با ما چه کرد

    گرفتند و بردند و آویختند
    چه خون ها که هر صبحدم ریختند

    ندادند رخصت که بیوه زنی
    بر آرد ز سوز جگر شیونی

    نه آن سوگواری که نگذاشتند
    که ازگریه هم باز می داشتند

    بهارا ببین این دل ریش ریش
    بلا برده از طاقت خویش بیش

    دلی کش به صد درد آغشته اند
    دلی کش به هر صبحدم کشته اند

    بهارا من از اشک پنهان پرم
    که این گریه ها را فرو می خورم

    کجا بودی ای کاروان امید
    که عمری دلم انتظارت کشید

    چه آوردی از راه دور و دراز
    بگو آنچه بود از نشیب و فراز

    بهارا بر این دشت گلگون گذر
    که گیری ز خون شهیدان خبر

    بپرس از شقایق که چون می دمد
    که جای گل از خاک خون می دمد

    تو رفتی و روی چمن زرد شد
    دل باغبان تو پر درد شد

    گل ارغوان تو بر خاک ریخت
    پرستو ازین بام ویران گریخت

    تو رفتی و آمد زمستان سخت
    به سوگ تو گردون سیه کرد رخت

    فروخفت خورشید و یخ بست آب
    سر بخت بستان گران شد ز خواب

    مگر گردبادی در آمد ز راه
    که شد روز روشن چو شام سیاه

    تگرگ از درختان فرو ریخت برگ
    درو کرد این کشته را داس مرگ

    فرود آمد آن برق با بانگ سخت
    به جا ماند خاکستری از درخت

    تو رفتی و این باغ ماتم گرفت
    سر سرو آزادگی خم گرفت

    اجاق شب افتادگان سرد شد
    سر مرد پامال نامرد شد

    تو رفتی و داغ تو در سینه ماند
    به دل آتش عشق دیرینه ماند

    نگر تا شب تیره چون سوختیم
    چراغی ز جان خود افروختیم

    نگردد جهان تا نگردد جهان
    بد و نیک گیتی نماند نهان

    نگفتیم که یک روز سر بر کنیم؟
    جهان را به آیین دیگر کنیم

    به آیین دیگر بر آرد بهار
    گلی بی غبار غم روزگار

    ن زمستان گذشت Ĥ بهارا بیا ک
    گل و لاله پر کرد دامان دشت

    بیا تا ببینیم در کار گل
    ز شبنم بشوییم رخسار گل

    بهاری نو آمد به صد دلبری
    بیا تا ازو گل به دامن بری

    بهارا ببین تا چه پرورده ایم
    ز خون دل خود گل آورده ایم

    فرو برده در سینه ی خویش چنگ
    گلی نو بر آورده خورشید رنگ

    بهاری بدین نازنینی کجاست
    که این خون بهای شهیدان ماست

    بهارا ندیدی تو آن رستخیز
    کزو چشم و دل بود خونابه ریز

    ز هر سوی برخاست بانگ درشت
    گره کرد خشم خروشنده مشت

    چو مشت تهی پر شود کوه کیست
    که را پیش سیل است یارای ایست؟

    همان آب کو سر فرو افکند
    چو انبوه شد کوه را برکند

    سرافتادگان چون سر افراشتند
    از آن خیره سر تاج برداشتند

    فر ماند شمشیر از موج خون
    ستمکاره چون تاج شد سرنگون

    در آن تیر باران سپر سینه بود
    که از تیر در سینه ترسی نبود

    به خون شهیدان پیروزگر
    که شمشیر بر خون نیابد ظفر

    بهارا ببین کاین خط سرنوشت
    برادر به خون برادر نوشت

    بهارا بهل تا بگریم چو ابر
    که از دست دل رفت دامان صبر

    ندیدی تو آن کودک شیر خوار
    که غلتید بر خاک این رهگذار

    ز پستان مادر که خون می چکید
    پی شیر می گشت و خون می مکید

    ندیدی تو آن نو عروس جوان
    ز خون کرده آرایش گیسوان

    نیاسوده در بستر آرزو
    فروخفت بر خاک خونین کو

    ندیدی تو آن درد بیدادگر
    پسر غرق خون روی دست پدر

    از آن نعره ی درد و فریاد کین
    بلرزد دل کوه و پشت زمین

    همه تن نباشم چرا گریه ناک
    که صد شاخه از من جدا شود چو تاک

    چرا خون نبارد از این سرگذشت
    که یک عمر در خون و خنجر گذشت

    بهارا نگه کن که بر شاخسار
    چه می خواند آن مرغ آزادوار

    اگر خون بلبل نجوشد به باغ
    کجا از گل سرخ گیری سراغ؟

    گل سرخ، نو می کند یاد دوست
    که رنگ گل سرخ از خون اوست

    بهارا گل تازه را یاد ده
    ز سرو کهن، خسرو روزبه

    شبی با رفیقی در آمد به راز
    در خانه کردم به رویش فراز

    گشاده رخ و مهربان دیدمش
    گرفتم در آغوش و بوسیدمش

    عصا را به کنج سرا تکیه داد
    کله برگرفت و قبا برگشاد

    نگه کرد پیش و پس خانه را
    ره آمد و رفت بیگانه را

    سرا بود ایمن، سبک دل نشست
    سلاح و کلاهش به نزدیک دست

    زهر در سخن های بایسته گفت
    شب تنگ ما را گل از گل شکفت

    سبک خیز و آهسته رفتار بود
    پر اندیشه و گرم گفتار بود

    دو چشمم به دیدار او خو گرفت
    دلم از دلیریش نیرو گرفت

    دلیری که فخر دلیران بدوست
    ازو هر چه آمخته داری نکوست

    زهی پایداری! که آن پایدار
    وفا را به سر بردی تا پای دار

    گذشت ازس ر و خم نشد گردنش
    سرافکندگی ماند با دشمنش

    به مردانگی مرگ را کرد خوار
    زهی مرد و آن مرگ با افتخار

    کسی را بدین مایه ارزندگی ست
    که مرگش گشاینده ی زندگی ست

    بهارا به یاد آر از آن سرو ناز
    که افتاده هم سرفراز است باز

    در آن واپسین دم که دم در کشید
    نسیم تو را در هوا می شنید

    تو را پیش می دید آن خوش خبر
    که بر می دمی ی نهان از نظر

    تو را می ستود، ای بهار شگفت
    که باد تو اکنون وزیدن گرفت

    درود تو هنگام بدرود گفت
    که باغ تو در چشم او می شکفت

    بیا تا مزارش پر از گل کنیم
    چنین، یادی از خون بلبل کنیم

     

    تو رفتی و این باغ ماتم گرفت

    همانطور که میدانیم نام این شعر «خون بلبل» است اما در میان مردم به «تو رفتی و این باغ ماتم گرفت» نیز شهرت دارد.

     

    پیشنهاد ویژه برای مطالعه 

    شعر دوش از مسجد سوی میخانه آمد پیر ما حافظ – غزل دهم 10

    اشتراکات ساختاری در شعر نیما و چند شاعر معاصر

    شعر داروگ نیما یوشیج

    شعر سمت خیال دوست سهراب سپهری

    در صورتی که در متن بالا، معنای واژه‌ای برایتان ناآشنا می‌آمد، می‌توانید در جعبه‌ی زیر، آن واژه را جستجو کنید تا معنای آن در مقابلش ظاهر شود. بدیهی‌ست که برخی واژه‌ها به همراه پسوند یا پیشوندی در متن ظاهر شده‌اند. شما باید هسته‌ی اصلیِ آن واژه را در جعبه جستجو کنید تا به نزدیک‌ترین پاسخ برسید. اگر واژه‌ای را در فرهنگ لغت پیدا نکردید، در بخش دیدگاه‌ها گزارش دهید. با سپاس از همکاری شما.

    جستجوی واژه

    لیست واژه‌ها (تعداد کل: 36,098)

    آ

    (حر.) «آ» یا «الف ممدوده» نخستین حرف از الفبای فارسی ؛ اولین حرف از حروف ابجد، برابر با عدد "۱".


    مطالب بیشتر در:

    بیوگرافی هوشنگ ابتهاج

     

    اشعارهوشنگ ابتهاج

     

    مجموعه شعر سیاه مشق

     

    صفحه اینستاگرام هوشنگ ابتهاج

     

    کانال تلگرام هوشنگ ابتهاج

     

    بهارا چه شیرین و شاد آمدی

    شعری که خواندیم به این شکل شروع شد: «بهارا چه شیرین و شاد آمدی که با مژده داران داد آمدی بده داد ما را که خون خورده ایم ستم های آن سرنگون برده ایم بدر برده از دست بیدادگر دلی در بدر، غرق خون جگر دلی، مانده صد زخم خنجر در او دلی، کین خون برادر در او» آیا با این بیت ها برای شروعِ این شعر موافق هستید؟ به نظر شما غیر از این شروع نیز می‌توانستیم شروعِ دیگری داشته باشیم و شعر از چیزی که حالا هست جذاب‌تر و زیباتر باشد؟ به طور یقین هوشنگ ابتهاج که از شاعران مهم معاصر ماست دیدگاه و دلایلِ خاص خودش را برای این شروع داشته است، به نظر شما چرا این بیت ها را برای شروع شعر انتخاب کرده؟ شما اگر جای هوشنگ ابتهاج بودید، این شعر را چگونه شروع می‌کردید؟ و به جای بیت های پایانی یعنی : «تو را می ستود، ای بهار شگفت که باد تو اکنون وزیدن گرفت درود تو هنگام بدرود گفت که باغ تو در چشم او می شکفت بیا تا مزارش پر از گل کنیم چنین، یادی از خون بلبل کنیم» از چه بیت هایی استفاده می‌کردید؟

     

    دیدگاه شما برای شعر خون بلبل هوشنگ ابتهاج

    دیدگاه خودتان را در بخش دیدگاه‌ها برای شعر خون بلبل هوشنگ ابتهاج بنویسید. اگر از شعر لذت برده‌اید، بنویسید که چرا لذت برده‌اید و اگر لذت نبرده‌اید، دلیل آن را بنویسید.

    اگر نقد یا پیشنهادی برای سایت دارید، به گوش جان می‌شنویم.

    اگر عکس‌نوشته‌ای با این شعر درست کرده‌اید، در بخش دیدگاه‌ها اضافه کنید تا با نام خودتان منتشر شود.

    پیشنهاد می‌کنیم، این شعر را با صدای خودتان ضبط کنید و در بخش دیدگاه، فایل صدایتان را اضافه کنید تا در سایت منتشر شود.

    به مطلب امتیاز دهید!

    میانگین امتیازات ۵ از ۵

    دیدگاهتان را بنویسید

    نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

    The maximum upload file size: 20 مگابایت. You can upload: image, audio, video, document, spreadsheet, interactive, text, archive, code, other. Drop file here

    chat