شعر بازگردان تن سرگشته نیما یوشیج

شعر بازگردان تن سرگشته نیما یوشیج

شعر بازگردان تن سرگشته نیما یوشیج

 

دور از شهر و دیار خود شدم با تیرگان همخانه، آه از این بدانگیزی

داغ حسرت می گدازد باقی عمر مرا هر دم

من ز راه خود بدر بودستم آیا

فاش کردم رازهایی را

یا نگفتم آنچه کان شاید …

شمعی آیا با سر بالینشان روشن شد از دستم؟

زیر کله ی سرد شب در راه

لکه ی خونی به کس دادم نشانی؟

سخت می ترسم که این خاموش فرتوت

سقف بشکافد،

بر سر من!

خاکدان همچون دل عفریت مرده گنده دارد تن

در بر من!

هر زمان اندیشم از من در جهان چیزی نماند غیر آهی

هم به همچند سری مو، راه جستن

در بساط خشک خارستان نیابم نقشه ی راهی.

ای رفیق روز رنج بینوایی!

از کدامین راه بر سوی فضای تیرگان این راه را دادی درازی؟

از همان ره رو به گلگشت دیاران بازگردان تن سرگشته ات را

باشد آن روزی که وقتی از رهش چوپان پیری باز یابد کشته ات را

و «سناور» که طلای زرد را ماند به هنگام گل خود،

بگسلد از خنده هایش بر مزار تو گلویند.

شهریور 1321

قالب شعر: نیمایی

 

کتاب‌های نیما یوشیج را از دست ندهید:

 

مجموعه کامل اشعار نیما یوشیج
مجموعه کامل اشعار نیما یوشیج

 

درباره هنر شعر و شاعری نیما یوشیج
درباره هنر شعر و شاعری نیما یوشیج

 

یادداشت های روزانه نیما یوشیج
یادداشت های روزانه نیما یوشیج

برای مشاهده ی تمام « کتاب های نیما یوشیج » اینجا کلیک کنید

 

شعر بازگردان تن سرگشته نیما یوشیج
بازگردان تن سرگشته
شعر بازگردان تن سرگشته نیما
شعر بازگردان تن سرگشته
دور از شهر و دیار خود شدم نیما
دور از شهر و دیار خود شدم با تیرگان همخانه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *