شعر اکنون هبوط رنگ سهراب سپهری

شعر اکنون هبوط رنگ سهراب سپهری

Loadingذخیره در لیست علاقه‌مندی

شعر اکنون هبوط رنگ سهراب سپهری

 

سال ميان دو پلك را

ثانيه هايي شبيه راز تولد

بدرقه كردند

كم كم ، در ارتفاع خيس ملاقات

صومعه نور

ساخته مي شد

حادثه از جنس ترس بود.

ترس

وارد تركيب سنگ ها مي شد.

حنجره اي در ضخامت خنك باد

غربت يك دوست را

زمزمه مي كرد.

از سر باران

تا ته پاييز

تجربه هاي كبوترانه روان بود.

باران وقتي كه ايستاد

منظره اوراق بود.

وسعت مرطوب

از نفس افتاد.

قوس قزح در دهان حوصله ما

آب شد.

 

پیشنهاد ویژه برای سهراب سپهری:

شعر پشت دریاها سهراب سپهری

شعر اهل کاشانم – صدای پای آب سهراب سپهری

شعر مسافر سهراب سپهری

شعر ساده رنگ سهراب سپهری

شعر نیلوفر سهراب سپهری

 

در شعر بالا اگر واژه‌ای برایتان غریب آمد، کافی‌ست در قسمت جستجوی سایت بنویسید: معنی …

 

بخش فرهنگ لغات و اصطلاحات

 

مطالب بیشتر در:

سهراب سپهری

 

اشعار سهراب سپهری

 

مجموعه شعر ما هیچ ما نگاه

 

سهراب سپهری در اینستاگرام

سال میان دو پلک را

شعری که خواندیم به این شکل شروع شد: «سال ميان دو پلك را/ ثانيه هايي شبيه راز تولد/ بدرقه كردند» آیا با این سطرها برای شروعِ این شعر موافق هستید؟ به نظر شما غیر از این شروع نیز می‌توانستیم شروعِ دیگری داشته باشیم و شعر از چیزی که حالا هست جذاب‌تر و زیباتر باشد؟ به طور یقین سهراب سپهری که از شاعران مهم معاصر ماست دیدگاه و دلایلِ خاص خودش را برای این شروع داشته است، به نظر شما چرا این سطرها را برای شروع شعر انتخاب کرده؟ شما اگر جای سهراب سپهری بودید، این شعر را چگونه شروع می‌کردید؟ و به جای سطرهای پایانی یعنی : «باران وقتي كه ايستاد/ منظره اوراق بود./ وسعت مرطوب/ از نفس افتاد./ قوس قزح در دهان حوصله ما/ آب شد.» از چه سطرهایی استفاده می‌کردید؟

 

دیدگاه شما برای شعر اکنون هبوط رنگ سهراب سپهری

دیدگاه خودتان را در بخش دیدگاه‌ها برای شعر اکنون هبوط رنگ سهراب سپهری بنویسید. اگر از شعر لذت برده‌اید، بنویسید که چرا لذت برده‌اید و اگر لذت نبرده‌اید، دلیل آن را بنویسید.

اگر نقد یا پیشنهادی برای سایت دارید، به گوش جان می‌شنویم.

اگر عکس‌نوشته‌ای با این شعر درست کرده‌اید، در بخش دیدگاه‌ها اضافه کنید تا با نام خودتان منتشر شود.

پیشنهاد می‌کنیم، این شعر را با صدای خودتان ضبط کنید و در بخش دیدگاه، فایل صدایتان را اضافه کنید تا در سایت منتشر شود.

 

صومعه نور ساخته می شد

شاید برای برخی از مخاطبان این پرسش به وجود آمده باشد که کلمه ی صومعه به چه معناست؟ کلمه ی صومعه به معنی کوه یا مکان مرتفعی که راهب یا عابد جهت عبادت در آن جا به سر می‌برد؛ عبادتگاه راهب در بالای کوه است.

 

منظره اوراق بود

شاید برای برخی از مخاطبان این پرسش به وجود آمده باشد که کلمه ی اوراق به چه معناست؟ کلمه ی اوراق به معنی خراب و فرسوده؛ پاره‌شده. (صفت) [عامیانه] آنچه قطعه‌هایش از هم جدا شده باشد: ماشین اوراق. (صفت) پریشان‌احوال؛ ناراحت است.

 

قوس قزح در دهان حوصله ما آب شد

شاید برای برخی از مخاطبان این پرسش به وجود آمده باشد که کلمه ی قوس قزح به چه معناست؟ کلمه ی قوس قزح به معنی رنگين کمان , قوس و قزح , بصورت رنگين کمان در امدن است.

 

معنی شعر اکنون هبوط رنگ سهراب سپهری

معنی و تفسیر خودتان را از شعر اکنون هبوط رنگ که با سطر «سال میان دو پلک را ثانیه هایی شبیه راز تولد بدرقه کردند» شروع می شود، بنویسید.

متن زیر توسط محمدرضا نوشمند نوشته شده است. بازنشر این متن به معنی تایید کامل محتوای آن نیست. وب سایت شعر و مهر یک فضای آزاد برای تبادل اندیشه ها و افکار است. شما نیز در بخش دیدگاه ها نظر خودتان را برای این شعر اضافه کنید.

تمامِ این شعرِ سهراب وصفِ یک «اکنون» است. شاید این «اکنون» کوتاه مدّت نباشد و حالات متفاوتی را دربرداشته باشد ولی چون معیار سنجش «اکنون» آغاز و پایانِ «هبوط رنگ» است حوادثِ همراه یا در کنارِ آن را در پرتوِ آن می بینیم و می سنجیم.

«هبوطِ رنگ» به معنی فرود آمدنِ رنگ است. سهراب با آخرین جمله اش نشان می دهد که چرا عبارتِ «اکنون هبوطِ رنگ» را برای عنوان شعرش برگزیده است:

قوس قزح در دهان حوصله ی ما آب شد

«قوس قزح» رنگین کمانی است که گاهی در هوای نیمه بارانی و نیمه آفتابی پدیدار می شود. این کمانِ رنگی همیشه کامل دیده نمی شود، بنا بر این ممکن است از زاویه ی دید فردی چنین بنظر برسد که آبشاری رنگی از آسمان از لای ابرها به سوی زمین سرازیر شده است. واژه ی «اکنون» نشان می دهد که «قبل»ی وجود داشته که «اکنون»اش چنین شده است.

جمله ی نخستِ شعر تصویری کنایی از روز اوّل بهار است. گویا سهراب می خواهد بگوید با چشم برهم زدنی از سالی وارد سال دیگری شده ایم. در فاصله ی دو پلک زدن سال کهنه جای خود را به سال نو داده و پایانش آغاز یا تولّد سالی دیگر شده است. واژه ی «اکنون» در عنوان این شعر کار همان پلک زدن را می کند. هوای ابری به هوای ابری-بارانی و بعد به هوای بارانی-آفتابی بدل می شود و سرانجام از لا به لای پلکِ ابرها قوس قزح به روی زمین سرازیر می شود. سهراب هر وقت نقاشی را برای بیان احساس و اندیشه اش ناقص می بیند سراغ شعر می رود. مفهومِ «سال میان دو پلک» را چه طور می توانست نقاشی کند؟

سهراب آسمان ابری را «ارتفاع خیس» می نامد و «ملاقات» در این ارتفاع با توجه به تصویر «قوس قزح» در انتهای شعر اشاره ای ست به ملاقات قطرات باران و آفتاب که موجب پیدایش رنگین کمان شده است. «صومعه ی نور» نامی است که سهراب برای «قوس قزح» برگزیده است تا تقدسی طبیعی به آن ببخشد. البته پرتوهای موازی نور که از لای ابرها به زمین می تابد نیز ستون های صومعه ای را می سازند که از ابرها تا زمین می رسد. (شاید با نگاهی سنتی و غیرعلمی تصور شود که تلاقی ابرها با هم صاعقه و رعد را به وجود می آورد، ولی به نظر نمی رسد منظور سهراب از «صو معه ی نور» همان صاعقه ی نور باشد. شاید چون فوری سراغ ترس می رود و می گوید «حادثه از جنس ترس بود،» خیلی ها «رعد و برق» که باعث ترس می شود و نماز آیات هم دارد به ««قوس قزح» ترجیح بدهند ولی به نظر من برقِ آنیِ صاعقه نمی تواند صومعه ی نور بسازد.)

چرا سهراب از واژه ی «صومعه» استفاده می کند؟ متأسفانه سهراب در کتاب «ما هیچ، ما نگاه» خیلی جاها با زبان بازی می کند و چنین به نظر می رسد که چیزی بیش از بازی با زبان از کارش عایدِ خواننده نمی شود، ولی هنگامی که این بازی خیلی معماگونه پیش می رود باید چیز اضافه ای هم از آن استنباط شود.

علّت احتمالی استفاده از «صومعه» و پس از آن صحبتِ از «ترس» این می تواند باشد که «صومعه» محلِ عبادتِ «ترسایان» است. ترسی که سهراب از آن می گوید ترسی روحانی است.

درست است که «حادثه از جنس ترس بود،» ولی خودِ این ترس در آن هوای آفتابی-بارانی از جنس نور و رنگ بود. چرا سهراب می گوید «ترس وارد ترکیب سنگ ها می شد»؟ آیا ورود ترس به ترکیب سنگ ها به این معنی است که سنگ ها نیز ترسیده اند؟ و یا برعکس، سنگ ها نیز موجب ترس شده اند؟ یا هیچ کدام از این دو معنی؟ تجربه ی سهراب در «به باغ هم سفران» تا حدودی مشخص می کند نقش سنگ در این ماجرا چیست. در آنجا گفته بود:

و یک بار هم در بیابان کاشان هوا گرم شد

و باران تندی گرفت

و سردم شد، آن وقت در پشت یک سنگ،

اجاق شقایق مرا گرم کرد.

 

ترس به این دلیل وارد ترکیب سنگ ها شده که کسی که ترسیده وارد ترکیب آنها شده است. حالا چرا «ترکیب سنگ ها»؟ شاید برای این که موقعیتی و توفیقی اجباری به دست آورده که به ترکیب سنگ ها هم توجهی بکند و به قول سهراب «از حالتِ سنگ هم چیزی بفهمد.»

ترسی که سهراب به تصویر می کشد یک جور دلهره و دلواپسی است. مانند حسّ کسی که دارد چیزی را از دست می دهد. تصویر بعدی سهراب چنین حسّی را منتقل می کند:

حنجره ای در ضخامت خنک باد

غربت یک دوست را

زمزمه می کرد.

«غربتِ یک دوست» به سرعتِ پلک زدن و به سرعتِ باد اتفاق می افتد. تصویرِ تغییر ناگهانیِ هوا همین سرعت را نشان می دهد. همراهی با دوست هر اندازه طولانی باشد در هنگام جدایی به اندازه ی چشم بر هم زدنی در نظر گرفته می شود. «زمزمه» به صدای باران در این باد و بوران برمی گردد. (در حقیقت، اگر واژه ی «زمزمه» نبود شاید می شد صومعه ی نور را «صاعقه» و صدای حنجره را در ضخامت خنک را «رعد» در نظر گرفت.) «دوست» در این شعر به چه کسی یا چه چیزی برمی گردد؟ به نظر من چون شعر «هبوط رنگ» درباره ی «قوس قزح» است باید همین را دوست در نظر بگیریم. واژه ی «هبوط» تا اندازه ای معنی «غربت» را نیز منتقل می کند. سهراب می داند که با وزش باد و رفتن ابرها کم کم باران متوقف می شود و وقتی که آفتاب غالب شد قوس و قزح محو می شود.

سهراب پس از «غربت یک دوست» از «تجربه های کبوترانه» می گوید. این دو چه ربطی به یکدیگر دارند؟ منظور سهراب از«تجربه های کبوترانه» چیست؟ کبوتر چه چیز را از «از سر باران»، یعنی بهار، تا «ته پاییز» مدام تجربه می کند؟

پیش از این در شعر «تا نبض خیس صبح»، سهراب تصویر کبوتری را در هوای ابری-بارانی این گونه نشان داده بود:

فرصت ما زیر ابرهای مناسب

مثل تن گیج یک کبوتر ناگاه

حجم خوشی داشت.

 

به نظر من، «تجربه ی کبوترانه» به همین گیجی گاه به گاهِ کبوتر در این تغییرات مکرر هوا اشاره می کند. جابجایی هوا موجب جابجایی کبوتر می شود. کبوتراز سر بهار تا ته پاییز این تغییرات را تجربه می کند و با وجود جابجایی مکرر جایی نمی رود که دیده نشود. به بخشی از شعر «دوست» که سهراب تصویری از کبوتر را در ارتباط با مرگ فروغ فرخزاد نشان داده است توجه کنید:

ولی نشد

که روبروی وضوح کبوتران بنشیند

و رفت تا لب هیچ

فروغ فرخزاد در زمستان درگذشت، در بیست و چهارم بهمن ماه سال 1345. این چند تصویر را که کنار هم بگذاریم متوجه می شویم، در مورد فروغ، منظور سهراب این است که او به بهار که کبوتران واضح تر در طبیعت و در پیش چشم ما حضور دارند نرسید. (هنگامی که شعر «دوست» را بررسی می کردم به این نکته توجه نکرده بودم.)

سهراب در بندِ پایانی شعر «مسافر» نیز سراغ کبوترها رفته بود. در آنجا گفته بود:

و من مسافرم، ای بادهای همواره!

دقیقه های مرا تا کبوتران مکرر

در آسمان سپید غریزه اوج دهید.

ساده اش یعنی تا جایی و زمانی که کبوتر همیشه و همیشگی باشد.

 

باد سرانجام فاصله ی بین ابرها را بیش تر کرد و «باران وقتی که ایستاد منظره اوراق بود.»

چرا منظره اوراق بود؟ شایذ برای اینکه هنوز معلوم نبود که هوا چه هوایی است. یک جا ابری، یک جا آفتابی. تصاویرِ شعر سهراب هم پراکنده و اوراق است. گیجی کبوتر و گیجی سهراب به همین دلیل است.

وسعت مرطوب از نفس افتاد

این جمله تکرار کناییِ جمله ی «باران ایستاد» است و جمله ی پایانی تصویری برای نشان دادن توقف باران و تسلط آفتاب است. می گوید:

قوس و قزح در دهان حوصله ی ما

آب شد.

آخرین قطره های باران که نقش منشور را برای ایجاد رنگین کمان ایفا می کرد به زمین رسید و با توقفِ باران رنگین کمان محو و به تعبیر سهراب در دهان آب شد- مانندِ آب نبات های رنگین کمانی. خوردنِ آب نبات تا تَهِ آن حوصله می خواهد. به هر حال، «دهان حوصله» دهانی است که از تعجب باز است و حرفی نمی زند و با چشم ها در لذّت بردن از منظره ی قوس قزح همراهی می کند. سهراب در این جمله ی پایانی اش به جای «من» از «ما» می گوید. یکباره زاویه ی دید از سوم شخص به اوّل شخص، آن هم نه مفرد، بلکه جمع، تغییر می کند. سهراب از «حسِّ جمعی» می گوید و نمی خواهد بگوید این حسّی که دارد منحصر به خودش است. وردزوُرث شاعر رمانتیک انگلیسی نیز شعری درباره ی رنگین کمان دارد و در آن مدعی شده که لذّت بردن از رنگین کمان از کودکی در نهاد انسان بوده است. ضمیر «ما» در حقیقت برای انسان است و منحصر به چند نفری که احتمالاً در آن مکان همراه سهراب بوده اند نیست. آنچه را که سهراب «صومعه ی نور» می نامد برای ویلیام وردز وُرث natural piety است:

 

My heart leaps up when I behold

William Wordsworth

 

My heart leaps up when I behold

A rainbow in the sky:

So was it when my life began,

So is it now I am a man,

So be it when I shall grow old

Or let me die!

The child is father of the man:

And I could wish my days to be

Bound each to each by natural piety.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

The maximum upload file size: 20 مگابایت. You can upload: image, audio, video, document, spreadsheet, interactive, text, archive, code, other. Drop file here

chat