بایگانی برچسب: مجموعه شعر تولدی دیگر

شعر تولدی دیگر فروغ فرخزاد

تولدی دیگر

شعر تولدی دیگر فروغ فرخزاد   همهٔ هستی من آیهٔ تاریکیست که تو را در خود تکرار کنان به سحرگاه شکفتن ها و رستن های ابدی خواهد برد من در این آیه تو را آه کشیدم ، آه من در این آیه تو را به درخت و آب و آتش پیوند زدم زندگی شاید یک[…]

شعر من از تو می مردم فروغ فرخزاد

من ازتو می مزدم

شعر من از تو می مردم فروغ فرخزاد   من از تو می مردم اما تو زندگانی من بودی تو با من می رفتی تو در من می خواندی وقتی که من خیابان ها را بی هیچ مقصدی می پیمودم تو با من می رفتی تو در من می خواندی تو از میان نارون ها[…]

شعر به آفتاب سلامی دوباره خواهم داد فروغ فرخزاد

به آفتاب سلامی دوباره

شعر به آفتاب سلامی دوباره خواهم داد فروغ فرخزاد   به آفتاب سلامی دوباره خواهم داد به جویبار که در من جاری بود به ابرها که فکرهای طویلم بودند به رشد دردناک سپیدارهای باغ که با من از فصل های خشک گذر می کردند به دسته های کلاغان که عطر مزرعه های شبانه را برای[…]

شعر ای مرز پر گهر فروغ فرخزاد

ای مرز پر گهر

شعر ای مرز پر گهر فروغ فرخزاد   فاتح شدم خود را به ثبت رساندم خود را به نامی ، در یک شناسنامه ، مزین کردم و هستیَم به یک شماره مشخص شد پس زنده باد 678 صادره از بخش 5 ساکن تهران دیگر خیالم از همه سو راحت است آغوش مهربان مام وطن پستانک[…]

شعر پرنده فقط یک پرنده بود

پرنده فقط یک پرنده بود

شعر پرنده فقط یک پرنده بود پرنده گفت : ( چه بویی ، چه آفتابی ، آه بهار آمده است و من به جستجوی جفت خویش خواهم رفت. ) پرنده از لب ایوان پرید ، مثل پیامی پرید و رفت پرنده کوچک بود پرنده فکر نمی کرد پرنده روزنامه نمی خواند پرنده قرض نداشت پرنده[…]

شعر علی کوچیکه فروغ فرخزاد

علی کوچیکه

شعر علی کوچیکه فروغ فرخزاد   علی کوچیکه علی بونه گیر نصف شب از خواب پرید چشماشُ هی مالید با دَس سه چار تا خمیازه کشید پا شد نِشَس چی دیده بود ؟ چی دیده بود ؟ خواب یه ماهی دیده بود یه ماهی ، انگار که یه کپه دو زاری انگار که یه طاقه[…]

شعر فتح باغ فروغ فرخزاد

فتح باغ

شعر فتح باغ فروغ فرخزاد   آن کلاغی که پرید از فراز سَر ِ ما و فرو رفت در اندیشهٔ آشفتهٔ ابری ولگرد و صدایش همچون نیزهٔ کوتاهی ، پهنای افق را پیمود خبر ما را با خود خواهد برد به شهر همه می دانند همه می دانند که من و تو از آن روزنهٔ[…]

شعر وهم سبز فروغ فرخزاد

وهم سبز

شعر وهم سبز فروغ فرخزاد   تمام روز در آیینه گریه می کردم بهار ، پنجره ام را به وهم سبز درختان سپرده بود تنم به پیلهٔ تنهاییَم نمی گنجید و بوی تاج کاغذیَم فضای آن قلمرو بی آفتاب را آلوده کرده بود نمی توانستم ، دیگر نمی توانستم صدای کوچه ، صدای پرنده ها[…]

شعر دیدار در شب فروغ فرخزاد

دیدار در شب

شعر دیدار در شب فروغ فرخزاد   و چهرهٔ شگفت از آن سوی دریچه به من گفت ( حق با کسیست که می بیند من مثل حس گمشدگی وحشت آورم اما خدای من آیا چگونه می شود از من ترسید ؟ من ، من که هیچ گاه جز بادبادکی سبک و ولگرد بر پشت بام[…]

شعر هدیه فروغ فرخزاد

هدیه

شعر هدیه فروغ فرخزاد   من از نهایت شب حرف می زنم من از نهایت تاریکی و از نهایت شب حرف می زنم اگر به خانه من آمدی برای من ای مهربان چراغ بیاور و یک دریچه که از آن به ازدحام کوچهٔ خوشبخت بنگرم