بایگانی برچسب: شعر فلسفی

شعر چیزی به انفجار نمانده است پوریا پلیکان

شعر چیزی به انفجار نمانده است پوریا پلیکان

شعر چیزی به انتظار نمانده است پوریا پلیکان صوتی و متن     چیزی به انفجار نمانده است ساعت می‌نوازد ساعت می‌نوازد این موسیقی صدایِ خرد شدنِ استخوان‌های کیست؟ من نبض دنیا را شمرده‌ام چیزی به انفجار نمانده است سیم سبز را بریدیم درخت‌ها دود شدند سیم آبی، دریاها غرق. کدام سیم انفجار را متوقف[…]

شعر پرنده ای در لوله ی تانک پوریا پلیکان

شعر پرنده ای در لوله ی تانک پوریا پلیکان

نام شعر: «پرنده‌ای در لوله‌ی تانک» لامپ را خاموش می کنم آینه از کار می افتد دست می کشم به اندامم اندامم از کار می‌افتد نام زنی را صدا می‌زنم در تاریکی صدایم از کار می‌افتد تاریکی از کار می‌افتد خالی شده ام از من پر شده ام از زنی تنها که در شهری دور[…]

شعر کاپوت های گران قیمت پوریا پلیکان

شعر کاپوت های گران قیمت پوریا پلیکان

شعر کاپوت های گران قیمت پوریا پلیکان   نیمی از من مردِ دیگری‌ست مردی که دکمه‌های پیراهنش را باز می‌گذارد متلک می‌اندازد به پیاده‌رو وُ دست می‌کشد به اندامِ زن‌ها مُشت می‌زند به دماغ هرچه پلیس مست می‌کند کنارِ فاحشه‌ها گُل می‌کِشَد با اراذلِ اوباش وَ بالا می‌آورد گوشتِ زنانی که خورده را کنارِ جدول‌ها[…]

شعر آن سر این جنازه را بگیر پوریا پلیکان

شعر آن سر این جنازه را بگیر پوریا پلیکان

شعر آن سر این جنازه را بگیر پوریا پلیکان   کمک کن آن سرِ این جنازه را بگیر باید زودتر آن را به خاک تبدیل کنیم مرده‌ای دیگر در انتظار جایگاهِ اوست   از مجموعه شعر آن سر این جنازه را بگیر Instagram & telegram: Pooria_pelican

شعرهای لوله شده پوریا پلیکان

شعرهای لوله شده پوریا پلیکان

شعرهای لوله شده پوریا پلیکان   به دنیا پا گذاشتم از درون زخمی عمیق جامانده از جنگی تن به تن. از دنیا می‌روم با زخمی عمیق جامانده از جنگی تن به تن. مردها می‌میرند از زخم‌های عمیق زن‌ها مرد به دنیا می‌آورند. من آن منجی که ظهور نکرده زندانی‌اش کرده‌اند. دورش شعرهای لوله شده میله[…]

شعر آواز داوود پوریا پلیکان

شعر آواز داوود پوریا پلیکان

شعر آواز داوود پوریا پلیکان   شعر مرا برای کوه زمزمه کن انعکاسش آواز داوود خواهد بود من تکه تکه آینه‌های جهان را روی واژه‌هایم چسبانده‌ام و این شعر همان‌قدر که می‌تواند زیبا باشد ساده می‌شکند شعر مرا برای کوه فریاد کن تا داوود بگریزد من وُ تو خدا و پیامبریم و شاه و داوودیم[…]

شعر به راه می‌افتد پوریا پلیکان

شعر-به-راه-می-افتد-پوریا-پلیکان

شعر به راه می‌افتد پوریا پلیکان     یک روز به راه می‌افتد این رود به پرواز درمی‌آیند ماهیان و صدایِ رقصیدنِ باد اتاقِ مرا پُر خواهد کرد ثابت نمی‌ماند این تابلوی نقاشی مردم می‌آیند وُ پاهایشان را می‌شویند در صدای آب وَ آهوهای روی فرش که زیرِ پایمان مُرده بودند در تابلو ظاهر خواهند[…]

شعر نگاتیو پوریا پلیکان

شعر-نگاتیو-پوریا-پلیکان

شعر نگاتیو پوریا پلیکان   می‌گویند پیش از مرگ لحظه‌ها مثل عکس‌های ظهور نکرده از سر عبور می‌کنند چقدر باید تاریک باشند: «اشتباهاتِ کودکی». و تاریک‌تر آن که تا دمِ مرگ هم بزرگ نشده باشی. کاش چشم‌های ما _ این دوربین‌های کوچک _ محدودیت داشت یا کسی می‌آمد و رشته‌ی نگاتیوشان را قطع می‌کرد. نمی‌دانم[…]