بایگانی برچسب: اشعار کوتاه نیما یوشیج

شعر نامه نیما یوشیج

شعر نامه نیما یوشیج

شعر نامه نیما یوشیج ای دور زدیده من ای ناتل باید که به وجد خط تو خوانم خط تو در آن زمان به من آمد کاندو فسرده بود بنیانم از کشمکش حوادث گیتی سر بود به فکر در گریبانم آمد چو امید گم شده از دل چون طائر پر زده زجانانم می خواست که برخلاف[…]

شعر فکر آن دلگشای زود گذر نیما یوشیج

شعر فکر آن دلگشای زود گذر نیما یوشیج

شعر فکر آن دلگشای زود گذر نیما یوشیج فکر آن دلگشای زود گذر یاد از آن سرو بوستان بهتر هوش کاین مرکب است تیر گذر نقش پایی که ماند از آن بهتر لذتی بود با گذشته ی عمر آب از این شد اگر روان بهتر بی نشانی بهیمه وار چه سود ؟ خود و نا[…]

شعر در این رواق مقرنس نمای روی کبود نیما یوشیج

شعر در این رواق مقرنس نمای روی کبود نیما یوشیج

شعر در این رواق مقرنس نمای روی کبود نیما یوشیج در این رواق مقرنس نمای روی کبود بر آن شدم که ز کار هنر بگیرم سود بگویمت که چه بر سر شدم خیال به کشت سخن برآمد و وقت حصاد کشته درود مرا برفت همه عمر در سر این کار به فکر آنکه مگر خلق[…]

شعر پاسها از شب گذشته است نیما یوشیج

شعر پاسها از شب گذشته است نیما یوشیج

شعر پاسها از شب گذشته است نیما یوشیج پاسها از شب گذشته است میهمانان جای را کرده اند خالی دیرگاهی است میزبان در خانه اش تنها نشسته در نی آجین جای خود بر ساحل متروک می سوزد اجاق او اوست مانده. اوست خسته مانده زندانی به لبهایش بس فراوان حرفها، اما با نوای نای خود[…]

شعر همه شب نیما یوشیج

شعر همه شب نیما یوشیج

شعر همه شب نیما یوشیج همه شب زن هر جایی به سراغم می آمد به سراغ من خسته چو می آمد او بود بر سر پنجره ام یا سمین کبود فقط همچنان او که می آید به سراغم، پیچان در یکی از شبها یک شب وحشت زا که در آن هر تلخی بود پا بر[…]

شعر در بسته ام نیما یوشیج

شعر در بسته ام نیما یوشیج

شعر در بسته ام نیما یوشیج   در بسته ام شب است با من شب من تاریک همچو گور با آن که دور ازو نه چنانم او از من است دور خاموش می گذارم من با شبی چنین هر لحظه ای چراغ. می کاهمش ز روغن، می سایمش ز تن، تا درهم نگیرد جز او[…]

شعر مرگ کاکلی نیما یوشیج

شعر مرگ کاکلی نیما یوشیج

شعر مرگ کاکلی نیما یوشیج   در دنج جای جنگل مانند روز پیش هر گوشه ای می آورد از صبحدم خبر وز خنده های تلخ دلش رنگ می برد نیلوفر کبود که پیچیده با مجر   مانند روز پیش هوا ایستاده سرد. اندک نسیم اگر ندود، ور دویده است، بر روی سنگ خارا مرده است[…]

شعر او را صدا بزن نیما یوشیج

شعر او را صدا بزن نیما یوشیج

شعر او را صدا بزن نیما یوشیج   جیب سحر شکافته ز آوای خود خروس می خواند. بر تیز پای دلکش آوای خود سوار سوی نقاط دور می راند. بر سوی دره ها که در آغوش کوه ها خواب و خیال روشن صبحند. بر سوی هر خراب و هر آباد هر دشت و هر دمن[…]

شعر وقت تمام نیما یوشیج

شعر وقت تمام نیما یوشیج

شعر وقت تمام نیما یوشیج   رفقا وقت تمام است تمام مرده اندر گور زنده ای یا برجا داد باید کار آنان انجام. * با جنون دشمن وقت کوشیدن نیست می به خم دیدی کف جوش می باید زد بادم بادی سرد …* جوشیدن نیست تو بکن آنچه را باید و آنت شاید. ناروا گفتم[…]

شعر تابناک من نیما یوشیج

شعر تابناک من نیما یوشیج

شعر تابناک من نیما یوشیج   تابناک من بشد دوش از بر من آه دیگر در جهان می برم آن رشته ها که بود بافیده ز پهنای امید مانده روشن. دیگرم بر کسی نخواهد – آن چنان که خنده ناک – خندد روی مانندان گلشن من به زیر این درخت خشک انجیر، که به شاخی[…]