نامه های نیما یوشیج

نامه های نیما یوشیج

نامه های نیما یوشیج

به همراه نامه های نیما به همسرش عالیه جهانگیر

 

در این مطلب تنها به بخش کوچکی از نامه های نیما می پردازیم.

 

 

کتاب نامه های نیما یوشیج
کتاب نامه های نیما یوشیج

 

نامه های نیما، که پرحجم ترین اثر منثور او محسوب می شود، در فاصله سالهایی طولانی ( ۱۳۳۸ – ۱۳۰۰ ) نوشته شده است؛ یعنی تقریبا چهار دهه از زندگی پر افت و خیز او را می توان
در آیینه این مجموعه دید. او «نامه ها را به خلاف معمول و گاه با فاصله افتادن هایی در تاریخ نگارش، متناسب با حال و هوای روحی خود و آن گاه که فکر می کرد چیزی برای نوشتن دارد مینوشت» (بهرام پور عمران: ۱۳۸۹: ۱۷)، مطالعه چگونگی گفته پردازی در این مجموعه، یا هر متن ادبی دیگری، بنابر گفته “ونسان ژوو از دو مزیت برخوردار است، از یک سو، امکان دسترسی به ذهنیتی را فراهم می کند که بر فضای اثر حکم فرماست و از سوی دیگر، موجب آشکار شدن ارزش هایی می شود که گفته پرداز در صدد انتقال آن است (ژوو، ۱۳۹۴، ۱۲۵) از این رو، نامه های نیما را می توان نوعی نظام گفتمانی تلقی کرد که در آن گفته پرداز (نیما)، ذهنیت خود را پیرامون مسائل و موضوعات مختلف آشکار و ارزش های موردنظرش را مطرح می کند و اغلب در صدد آن است تا از طریق هاله سازی و با استفاده از شگردها و ترفندهای زبانی و به کار گیری راهبردهای مختلف، به انتقال این ارزش ها به مخاطب و نیز ایجاد باور در او و تقویت این باورمندی و در نهایت به متقاعد کردن گفته یاب (مخاطب نامه) بپردازد.

 

نامه اول:

عزیزم

قلب من رو به تو پرواز می کند

مرا ببخش ! از این جرم بزرگ که دوستی است و جنایت ها به مکافات آن رخ می دهد چشم بپوشان اگر به تو «عزیزم» خطاب کرده ام ، تعجب نکن . خیلی ها هستند که با قلبشان مثل آب یا آتش رفتار می کنند . عارضات زمان ، آن ها را نمی گذارد که از قلبشان اطاعت داشته باشند و هر اراده ی طبیعی را در خودشان خاموش می سازند

اما من غیر از آن ها و همه ی مردم هستم . هر چه تصادف و سرنوشت و طبیعت به من داده ، به قلبم بخشیده ام . و حالا می خواهم قلب سمج و ناشناس خود را از انزوای خود به طرف تو پرتاب کنم و این خیال مدت ها است که ذهن مرا تسخیر کرده است.

می خواهم رنگ سرخی شده ، روی گونه های تو جا بگیرم یا رنگ سیاهی شده ، روی زلف تو بنشینم

من یک کوه نشین غیر اهلی ، یک نویسنده ی گمنام هستم که همه چیز من با دیگران مخالف و تمام اراده ی من با خیال دهقانی تو ، که بره و مرغ نگاهداری می کنید متناسب است

بزرگ تر از تصور تو و بهتر از احساس مردم هستم ، به تو خواهم گفت چه طور

اما هیهات که بخت من و بیگانگی من با دنیا ، امید نوازش تو را به من نمی دهد ، آن جا در اعماق تاریکی وحشتناک خیال و گذشته است که من سرنوشت نامساعد خود را تماشا می کنم

دوست کوه نشین تو

نیما

 

نامه دوم:

مهربانم

ناچار باید بنویسم : وقتی داماد زیاده از حد مسلمان ، عروسش را ندیده از میان دخترهای حرم انتخاب می کند ، چشم هایش را می بندد ، مثل عروس در پستو ها مخفی می شود ، پی در پی ازپشت درها و پرده ها که تو در تو واقع شده اند برایش خبر می آورند . تمام اخبار راجع به مقدار زرینه و بضاعت عروس است . در صورتی که جمال و اخلاق از امور اعتباری است که بر حسب تفاوت طبایع تغییر می کند . گاهی هم جناب داماد از جمال و اخلاق عروس می پرسد . زن ها در عین این که از عروس غیبی وصف می کنند ، و داماد را به وجد می آورند ، شبیه به این است که آن جناب را مثل میمون می رقصانند

هر مسلمانی که عروسی کرده است ، در عمرش یک دفعه رقصیده است . این امر اصولا بین داماد و عروس و بستگان آن ها یک نوع تجارت است که به اسم مواصلت انجام می گیرد . ولی طبیعت راه این تجارت را به شاعر نیاموخته است . او به جای نقدینه و زرینه ، قلبی را می خواهد که در آن بتواند آشیانه کند . در عوض ، قلبش را می سپارد. دو قلب خوب و یک جور می توانند با خوشی دائمی زندگی کنند . به طوری که پول نتواند آن خوشی را فراهم بیاورد

هر وقت زناشویی را در نظر می گیرم آشیانه ی ساده و محقری را روی درخت ها به خاطر می آورم که دو پرنده ی هم جنس بدون این که به هم استبداد و زورگویی به خرج بدهند ، روی آن قرار گرفته اند
پرنده ها چه طور هم جنسشان را انتخاب می کنند : بدون این که پدر و مادر برایشان رای بدهند ! به جای این که الفاظ دیگران بین آنها عقد ببندد ، قدری خودشان آواز می خوانند ، آن وقت محبت و یگانگی در بین آن ها این عقد را محکم می کند . شیرینی آن ها به شاخه های درخت ها چسبیده است . خودشان با هم می خورند . مسوول خوراک دیگران نیستند . به جای آینه و قالی نمایش دادن ، بساط آشیانه شان را به کمک هم مرتب می کنند . راستی و دوستی دارند ، بعدها بچه هاشان هم با همان اخلاق آنها بزرگ می شوند .

ولی به انسان ، خدا آن تقوی و شادی طبیعت را نداده است که مثل پرنده زندگی کند
بدبختانه ما انسانیم یعنی پرده ای بین طبیعت خاص ما و اشیا کشیده شده است و نمی خواهیم به دلخواه خودمان عادلانه پرواز کنیم. من می خواهم پرواز کنم . نمی خواهم انسان باشم ، چه قدر خوب و دلکش است این هوای صاف و آزاد این اراضی وسیع وقتی که یک پرنده از بالای آن می گذرد
من از راه های دور می رسم در این دیار نابلد هستم . در کدام یک از این نقاط آشیانه ام را قرار بدهم . رفیق مهربان تو برای من کجا را تعیین خواهی کرد ؟

نامه سوم:

عالیه عزیزم

اغلب ، بلکه بالعموم ، با زن طوری معامله می کنند که نمی خواهند زن ها با آن ها آن طور معامله کنند آن ها زن را مثل یک قالی می خرند . آن قالی را با کمال اقتدار و بی قیدی زیر پایشان می اندازند . پایمال می شود و بالاخره بدون تعلق خاطر آن را به دیگران می فروشند ! زن هم ، همین طور
خلفا زن را می فروختند . مسلمان ها او را در زیرحجاب حبس می کنند . قوانین حاضر برای سرکوبی و انقیاد ، آرای مخصوص دیگر دارد . من نمی دانم چرا

ولی می دانم چرا نمی توانم قلبم را نگاه بدارم . خدا تمام نعایم زمین را قسمت کرد ، به مردم پول ، خودخواهی و بی رحمی را داد به شاعر قلب را . و به قلب ، اقتدار مرموزی بخشید که در مقابل اقتدار وجاهت زن ، مقهور شود

بیا ! عزیزم ! تا ابد مرا مقهور بدار. برای این که انتقام زن را از جنس مرد کشیده باشی ، قلب مرا محبوس کن

اگر بتوانم این ستاره ی قشنگ را به چنگ بیاورم ! سلسله ی پر برف البرز را به میل و سماجت خود از جا حرکت بدهم ! اگر بتوانم جریان باد را از وسط ابرها ممانعت کنم . آن وقت می توانم به قلبم تسلط داشته ، این سرنوشت را که طبیعت برایم تعیین کرده است تغیر بدهم

ولی قدرت انسان ، به عکس خیالاتش محدود است

من همیشه از مقابل گل ها مثل نسیم های مشوش عبور کرده ام

قدرت نداشته ام آن ها را بلرزانم . در دل شب ها مثل مهتاب بر آن ها تابیده ام . نخواسته ام وجاهت آسمانی آن ها پنهان بماند

کدام یک از این گل ها میتوانند در دامن خودشان یک پرنده ی غریب را پناه بدهند . من آشیانه ام را ، قلبم را ، روی دستش می گذارم

کی می تواند ابرهای تیره را بشکافد ، ظلمت ها را بر طرف کند و ناجورترین قلب ها را نجات بدهد ؟
عالیه ! تو ! تو می توانی

می دانی کدام ابرها ، کدام ظلمتها ؟ شب های درازی بوده اند که شاعر برای گل موهمی که هنوز آن را نمی شناخت خیال بافی می کرده است . ابرها موانعی بوده اند که مطلوبش را از نظرش دور می کرده اند

آن گل تو بودی . تو هستی . تو خواهی بود

چه قدر محبوبیت و مناعت تو را دوست می دارم . گل محجوب قشنگ من

نامه چهارم:

به عالیه عزیزم

وقتی که بر خلاف توقعات ما ، کسی یا چیزی ، ما را مجذوب می کند نباید تعجب کنیم . قانون کلی این تجاذب گاهی چنان در طبیعت مستتر است که توقعات ما به آن مربوط نیست

به هر ترتیب که هست محبت من تو را جذب می کند . یقین بدار تمام قلب ها مثل قلب شاعر آفریده نشده است . ضعف و شدت در تمام اشیا مشاهده می شود . پس هیچ کس مثل من ، تو را دوست نخواهد داشت . از پشت یک ورقه کاغذ ، آهن ربا را تکان بده . سوزنی که روی کاغذ است تکان می خورد . علاقه های دور دور با قلب همین حال رادارند . تو هم از پشت پرده ها به من دست تکان می دادی
در این صورت به قلب و مقدار حساسیت اشخاص نگاه کن . از این جاست که می توانی در آن قلب پناه جویی

عالیه ! میل داری امتحان کن . تاریخ و آثار شعرای بزرگ را بخوان . مسلم خواهد شد که قلب مبدأ همه چیز ها است و هیچ کس مثل آن شعرا نتوانسته است حساسیت به خرج داده باشد . بعد از آلان نظرت را رو به جمعیت پرتاب کن : غالب اشخاص خوش لباس و خوش هیکل را خواهی دید که بد جنس بی محبت و بی وفا هستند . پس به دستی دست بده که دستت را نگاه بدارد . به جایی پا بگذار که زیر پای تو نلغزد

موج های دریا ، که در وقت طلوع ماه و خورشید این قدر قشنگ و برازنده است ، کی توانسته است به آن اعتماد کند و روی آن بیفتد ؟ ولی کوه محکم ، اگر چه به ظاهر خشن است ، تمام گل ها روی آن قرار گرفته اند

بیا ! بیا ! روی قلب من قرار بگیر

 

به عالیه نجیب و عزیزم

می پرسی با کسالت و بی خوابی شب چه طور به سر می برم ؟ مثل شمع : همین که صبح می رسد خاموش می شوم و با وجود این ، استعداد روشن شدن دوباره در من مهیا است .
بالعکس دیشب را خوب خوابیده ام . ولی خواب را برای بی خوابی دوست می دارم . دوباره حاضرم .

من هرگز این راحت را به آنچه در ظاهر ناراحتی به نظر می آید ترجیح نخواهم داد . در آن راحتی دست تو در دست من است و در این راحتی … آه ! شیطان هم به شاعر دست نمی دهد ، مگر این که در این تاریکی شب ، خیالات هراسناک و زمان های ممتد ناامیدی را به او تلقین کند

بارها تلقین کرده است : تصدیق می کنم سالهای مدید به اغتشاش طلبی و شرارت در بسیط زمین پرواز کرده ام . مثل عقاب ، بالای کوه ها متواری گشته ام ، مثل دریا ، عریان و منقلب بوده ام . بدی طینت مخلوق ، خون قلبم را روی دستم می ریخت . پس با خوب به بدی و با بد به خوبی رفتار کرده ام ، کم کم صفات حسنه در من تبدیل یافتند : زودباوری ، صفا و معصومیت بچگی به بدگمانی ، خفگی و گناه های عیب عوض شدند

آه ! اگر عذاب های الهی و شراره های دوزخ دروغ نبود ، خدا با شاعرش چه طور معامله می کرد
حال ، من یک بسته ی اسرار مرموزم ، مثل یک بنای کهنه ام که دستبردهای روزگار مرا سیاه کرده است . یک دوران عجیب خیالی در من مشاهده می شود . سرم به شدت می چرخد . برای این که از پا نیفتم ، عالیه ، تو مرا مرمت کن

راست است : من از بیابان های هولناک و راه های پر خطر و از چنگال سباع گریخته ام . هنوز از اثره ی آن منظره های هولناک هراسانم

چرا ؟ برای این که دختر بی وفایی را دوست می داشتم ، قوه ی مقتدره ی او بی تو ، وجه مشابهت را از جاهای خوب پیدا می کند

پس محتاجم به من دلجویی بدهی . اندام مجروح مرا دارو بگذاری و من رفته رفته به حالت اولیه بازگشت کنم

گفته بودم قلبم را به دست گرفته با ترس و لرز آن را به پیشگاه تو آورده ام . عالیه ی عزیزم ! آن چه نوشته ای ، باور می کنم . یک مکان مطمئن به قلب من خواهی داد . ولی برای نقل مکان دادن یک گل سرمازده ی وحشی ، برای این که به مرور زمان اهلی و درست شود ، فکر و ملایمت لازم است .

چه قدر قشنگ است تبسم های تو

چه قدر گرم است صدای تو وقتی که میان دهانت می غلتد

کسی که به یاد تبسم ها و صدا و سایر محسنات تو همیشه مفتون است

نیما

 

پرنده ی کوچک من

جسد بی روح عقاب بالای کمرهای کوه افتاده بود. یکی از پرنده های کوچک که خیلی مغرور بود به آن جسد نزدیک شد . بنای سُخره و تحقیر را گذاشت . پر و بال بی حرکت او را با منقارش زیر و رو می کرد . وقتی که روی شانه ی آن جسد می نشست و به ریزه خوانی های خودش می پرداخت ، از دور چنان وانمود می شد که عقاب روی کمرها برای جست و جوی صید و تعیین مکان در آن حوالی سرش را تکان می دهد

پادشاه توانای پرندگان ، یک عقاب مهیب از بالای قله ها به این بازی بچه گانه تماشا می کرد . گمان برد لاشه ای بی حرکت که به واسطه ی آن پرنده به نظر می آید جنبشی دارد ، یک عقاب ماده است
متعاقب این گمان ، عقاب نر پرواز کرد . پرنده ی کوچک همان طور مغرورانه به خودش مشغول بود . سه پرنده ی غافل تر از او از دور در کارش تماشا می کردند . عقاب رسید و او را صید کرد
اگر مرا دشمن می پنداری چه تصور می کنی ؟ کاغذهای من که با آن ها سرسری بازی می کنی . به منزله ی بال و پر آن جسد بی حرکت است . همان طور که عقاب نر به آن جسد علاقه داشت ، من هم به آن کاغذها علاقه دارم . اگر نمی خواهی به تو نزدیک بشوم ، به آن ها نزدیک نشو

تو برای عقاب توانا که لیاقت و برتری او را آسمان در دنیا مقدر کرده است ، ساخته نشده ای

پرنده ی کوچک من ! چرا بلند پروازی می کنی ؟

بالعکس کاغذهای تو برای من ضرری نخواهد داشت ، عقاب ، کارش این است که صید کند ، شکست برای او نیست ، برای پرنده ای است که صید می شود. قوانینی که تو آن ها را می پرستی این شکست راتهیه کرده است . ولی من نه به آن قوانین ، نه به این نجابت به هیچ کدام اهمیت نمی دهم

نه ! تو هرگز اجنبی و ناجور آفریده نشده ای ، به تو اعتنا نمی کنند . تو به التماس خودت را به آنها می چسبانی . اجنبی نیستی ، مثل آنها خیالات تو با بدی های زمین گنهکار سرشته است
قدری حرف ، قدری ظاهر آرایی آن ها کافی است که تو را تسخیر کند
در هر صورت اگر کاغذهای مرا در جعبه ی تو ببینند برای کدام یک از ما ضرر خواهد داشت ؟

عقاب

 

به عالیه عزیزم

قلم در دست من مردد است . حواسم مغشوش است . چرا در این حوالی تاریک شب مرا صدا می زنند ؟ از من چه می خواهند؟ هیچ ! انقلاب مرموز قلب ناجور را

فرستادگان آسمانی بدون جواب رد می شوند

خدا شاعرش را در زمین تنها می گذارد تا نیات تازه اش را دوباره بسنجد . او را همان طور ناجور با تمام مخلوق نگاه می دارد

چرا شعله های قلب این قدر ممتد است ؟ این آتش چرا خاکستر نمی شود ؟ به من بگو انسان چرا دوست می دارد ؟

نشانه ی خون آلودی که قضای آسمانی آن را به زمین نشانید و حوادث آن را دمی آسوده نگذاشت تا این که از اثر تیرها کهنه شد و تبدیل یافت

آن نشانه ، قلب من است که مشیت الهی آن را برای تجدید تعالیم زمینی رو به زمین پرتاب کرد ولی یک اقتدار مقدس آن را نگاه داشت . گمنام ماند ، نگذاشت در انقلابات وسیع حیات به آتش و جنگ تسلیم شده خاموش شود . آن اقتدار اثره ی چند کلمه حرف و چند نگاه بود . بعد از آن فراموش کردم . دوباره در یک انقلاب غیر مریی و یک نواخت ، ولی تازه و عجیب ، قلب شاعر بین زمین و آسمان و فوق ادراک دیگران به خودش پرداخت

اگر دوست داشته ام یا نه . باور کن عالیه ، تو را دوست می دارم

می گویند عشق یک دفعه در مدت عمر هر کس به وجود می آید ، مراد عشقی است که از جدایی های غیر طبیعی کنونی ناشی شده ولی در آتیه قوانین عادله ، مثل عقد و نکاح ، آن را منسوخ می دارد
من به عکس بسیاری از علمای فلسفه ی علم الروح این عقیده را رد می کنم . عشق می آید ، می رود ، دوباره می آید

مرور زمان همان طور که یکی از قوانین اولیه تکامل است می تواند قانون اصلی اضمحلال اشیا هم باشد . مجاورت زمان و حوادث ، مقدمه ی یک کشمکش دائمی طبیعت است . حوادث ، مجذوب و عاشق می کند . زمان ، آن جذبه و عشق را پاک می سازد. صفحه ی قلب ، مثل یک لوح است : همین که یک لکه از روی آن برداشته شد ، جای لکه دیگر باز می شود

انسان ، این طور با وسعت نظر خلقت یافته است . می بینی چه طور راست حرف می زنم . محبت با دروغ مبانیت دارد . خط تو ، تقریرات تو ، به من امید می بخشد . تو روشنی قلب منی ! خودم را به هدر نداده ام

دلم می خواست با زبان مخصوصی که در بعضی مواقع به کار می برم قبل از وقوع امر بین خودمان برای تو چند کاغذ پی در پی هم بنویسم . برای امتحان ، حواست را مشوش کنم . و این بعد از دیدار عکس تو بود . ولی حوادث زودتر از من ، عمل را به دلخواه خود انجام داد . بی جهت عجله شد ! چرا . چرا الفاظ ملا و شاگردش ، ما را به هم نزدیک کرد ! قلب انسان کاری را می کند که آن الفاظ از انجام آن کار عاجزند

من ننگ دارم که مثل دیگران به طور معمول زناشویی اختیار کنم

خوشبختانه می بینم این مواصلت برای من شباهت به علاقه ی محبتی را پیدا کرده است که نزد مردم مردود است و نزد من رشد می کند

مرا نگاه بدار . قلب من است که مرا به تو می دهد . نه الفاظ مذهبی ملا . دلت می خواهد شاعری را که بعد ها به فکرش بیش تر آشنا خواهی شد برای همیشه مطیع خودت داشته باشی ؟

جرأت داشته باش . امتحان کن . مطمئن شو و به او راست بگو

خدمتگزار تو که همیشه تو را دوست می دارد

نیما

 

به عالیه ی عزیزم

خیلی پریشانم . برای من پیراهنی که از جنس خاک وسنگ باشد خیلی از این پیراهن که در تن دارم ، بهتر است . در زیر خاک شخص را آسوده می گذارند . چرا یک حربه در مقابل من نیست ! حربه ی عزیز مرا کی برد ! یک قطعه فلز کوچک که می تواند آسایش ابدی یک فکر طاغی و خسته را تهیه کند چرا از من دور است ؟ چرا از چیزی که خوبی و بدی را در نظرم یکسان می کند بپرهیزم ؟

اسرار فراوان ، دردهای بی درمان ، ناامیدی ها و بدبینی ها در من خوب رشد و تربیت یافته اند . حال ایا وقت آن نیست که آن ها را از این محل تربیت ، قلب ، بیرون کنم ؟

چرا این پرده پاره نمی شود . قلب سمج من در اینجا چه کند ؟

عالیه! از تو می پرسم این یک پاره خون مگر می تواند عالم ابدیت باشد ؟

ابدیت برای خودشان بماند . عدم مطلق را به من بدهند . اگر برای زندگی ام حرف بزنم ، مثل این است که وصیت کنم . وصیت هم که راجع به زندگان است . ببین چه قدر نتیجه ی افراط انسان در طلب موهوم است

این حالت مرموز مرا می گریاند . افسوس ! دیگر اشک های شاعر قیمت ندارند . قطرات چشم سرازیر می شوند : دریای بی آرامی را تشکیل می دهند . عالیه ! تو می خواهی با دست و زبان خودت این دریا را بپوشانی . حال که علاقه ی من نسبت به تو از دوستی هم تجاوز کرده است ، می خواهی چشم هایم را ببندی

اما اشک … اشک راه سرازیر شدنش را از گوشه های چشم بلد است

دلم می خواست در صحراهای وسیع و خلوتی بدوم و فریاد بزنم

دلم می خواهد سم مهلکی روی لب های تو جا بگیرد . لب های تو را ببوسم و در زیر پای تو در هوای صاف و آزاد ، دنیا را وداع کنم

این هم برای من میسر نیست ! پس چرا زنده ام ؟ از من نپرس برای چه ؟ شاعر خلقتی است که هنوز دیگران عجایب آن خلقت را کاملا ادراک نکرده اند . توصیفات اشخاص درباره ی او یک نوع مقاربت روحانی است

فکر کن . به این حسرت نبر که چرا قصرهای مرتفع و باغ های مجلل نداری . آن ها را جنایت و خیانت فراهم می آورد . اگر طبیعت به تو قلب نجیب و همت عالی داده است خوشحال خواهی بود که نسبت به تمام آن تجملات بی اعتنا هستی

درباره ی شوهرت ، وقتی که او را شناختی و بر دیگران ترجیح دادی ، او برای تو مایه ی تسلی آلام باطنی می شود

نمی دانم با این پریشانی خیال زندگانی را امتداد خواهم داد یا نه . می بینی عالیه ! عالیه ! من از همه چیز سیر و بیزار هستم . فقط وجاهت و محبت تو می تواند مرا نگاه بدارد . با مریض خودت مدارا کن

نیما

 

عالیه ! عزیزم

گمان نمی بردم در این شب تاریک برای کسی که اگر او را به هر جای عالم ببندند وصله ی ناجور عالم است ، کاغذ بنویسی

چندین ساعت است چیز می نویسم . حس می کنم خونریزی های مهمی عن قریب می خواهد در عالم رخ بدهد . چرا از این ستاره آتش می بارد ؟ چرا همه جا به ساحت جنگ مهیبی تبدیل یافته است نمی دانم این خیال از کجا در من قوت یافته است . وقتی که یک ساعت قبل برای انجام کاری اتفاقاً از یک معبر پر جمعیت این شهر ( لاله زار ) عبور می کردم دلم می خواست کور باشم تا شکل و هیکل ناپسند انسان را نبینم . کر باشم . صدایش را نشنوم . یک وجود آشفته و یاغی و فراری از مردم ، مثل من ، وجودی است که طبیعت بدتر از آن را پرورش نداده است

فکر می کنم با چه چیزی می توانم زندگی را دوست بدارم : به یک جا دست می گذارم دستم به شدت می لرزد . پا می گذارم . زیر پایم زلزله ی شدیدی احداث می شود

اگر مدت های مدید با من زندگی کرده بودی از حالات یک شاعر تعجب نمی کردی

گل کم طاقتی را که نمی توان به آن دست زد و آن را چید ، آن گل ، قلب شاعر است

چرا مثل این ابر منقلب نباشم . مثل این ابر گریه نکنم ؟ چرا مثل این ابر متلاشی نشوم ؟

نه ، نه ! اگر زندگانی برای باور کردن و دوست داشتن است من مدت ها باور کرده ام و دوست داشته ام . مدت ها راست گفته ام و دروغ شنیده ام . حال بس است

آن چه بنویسم جز پریشانی چیزی از جبهه ی آن احساس نخواهی کرد . پس خاموش می شوم
دوستار مهجور تو

نیما

 

عزیزم

می نویسی با دوازده دختر دوست هستم ؟ به من بگو در سینه ام دوازده قلب وجود دارد ؟

کدام هوس بازی می تواند در میان محبت های شدید دوام پیدا کند ؟ انسان آب را می ماند : وقتی حواسش مثل جرعه های این مایع لطیف جمع شد ، به یک جا سوق پیدا می کند . بدون تردید هر کس یک گل را بیش از گل های دیگر دوست دارد . زیرا سلیقه با همه ی جهات مطابقه نمی کند و محال است ذهن در اعمال خود به یک طرف بیش تر متوجه نشود

عالیه ! باور نمی کنی آن گل تو باشی ؟ مختار هستی ! به تو اختیار داده شده است کوه بزرگ را از جا بکنی . چرا از متزلزل کردن یک قلب کوچک عاجز باشی ؟

اگر بخواهم تو را از این کار که متزلزل کردن قلب من است ، ممانعت کنم مثل این است که خواسته باشم سلیقه و استعداد خودم را به تو تحمیل بدارم و تو که خوب حس می کنی به چه چیز مستحق تری قبول نخواهی کرد مردی که متاع را ارزان خریده است به تو چیزی را تحمیل کند
تصدیق می کنم چیزی از قلب کم بهاتر نیست و من تو را با قلبم خریده ام حال مرا سرزنش می کنی .

زیرا نتوانسته ای از روی قلب من این خطوط را که خطوط یک سکه ی به نام تو ترسیم شده است ، بخوانی

چطور ممکن است در حالتی که خودت دعوی اعتبار می کنی من اعتبار نداشته باشم ، زیرا من سکه ای هستم که به وجود تو اعتبار می یابم

شکل تو ، اسم تو و آثار تو همیشه با من است . برای این که این یادگارهای ثابت را نگاه بداری محتاج نیستم در دست تو باشم . نه و محتاج نیستم امشب پیش تو بیایم

عالیه ! مرا سرکوب و خرد کن . یک قطعه ی کوچک من باز آثار وجود تو را نشان می دهد . مرا آتش بزن ، به قالب دیگر بریز . جنسیت و مقدار من همان خواهد بود

اگر گرد و غبار ایام روی یک سکه نشسته است به طوری که آن سکه را نتوانی بخوانی و بشناسی آن را بردار روی آن دست بکش ، آن را صیقلی کن. به تو معلوم خواهد شد یادگار وجود چه کسی است .

قلب شاعر دریای بزرگ است ببین دریا را که با تمام وسعت خود به اندک نسیمی سیمایش را پرچین می کند . چرا اندک سوء ظنی سیمای مرا غمگین و متفکر نکند ، در صورتی که طبیعت قلب مرا حساس تر از قلب های دیگر آفریده است ؟

به تو بگویم چه چیز باعث بد گمانی من شده است : محبت ، برای این که تو را دوست می دارم ! با وجود این که خواستم دوستی ام را مخفی بدارم آن را آشکار می کنم . شخص محتاج است دوستش را بشناسد ، زیرا می خواهد به او اطمینان کند

تو جز با راستی و دوستی نمی توانی قلبی را که می خواهد دنیا را تغییر بدهد تغیر دهی . ولی یک نکته ی قابل دقت در این جا وجود دارد که اشخاص با یک کیفیت ساختمان دماغی آفریده نشده اند تا تمام یک طور حس و مشاهده کنند

شاعر ، این خلقت عجیب و نادر طبیعت از راست ، دروغ بیرون می آورد ، حساب کن . از چشمش بترس. وقتی به مردم نگاه می کند مردم در نزد او اوراق یک تاریخ ممتد و یادگار روزهای کهنه و مبهم اند . اگر هیچ کس نتواند این اوراق را بخواند ، شاعر می خواند . حال با هم معامله می کنیم ولی یقین بدار ضعفا و بد بخت ها ، زن ها و قلب هایی که اسرار مشوش آن ها را کسل کرده است از من بزرگتر و بهتر ، حامی و پناهی ندارند

تو در این راه خوب رو به پناهگاه خود می روی ولی لازم است یک قدم از سوی جاده منحرف نشوی ، مگر این که در این انحراف دست مرا بگیری

در سایر اوقات فکر تو به تو دستورهای جداگانه ای می دهد ولی هیچ کدام از این ها شبیه دستورهایی نیستند که از طرف یک قلب طاغی و شعله ور به عالم داده می شود

چه قدر این اشکال در نزد من منفور و مرده است ! این ها چه جانوران زشتی هستند که در معابر پر جمعیت حرکت می کنند ! مرگ محبوب را به من بده و منظره ی این شهر را از من بگیر ! زیر این سقف های خفه ، در شکاف این دیوارهای ساکن ، کی می تواند به من یک قلب سالم را نشان بدهد ؟ هیچ کس

زبان عشق را خوب می شناسی . عالیه ! همین طور قلبی را که درد می کشد ، می شناسی . در این صورت من برای محبت تو با وجود هر تهمتی که به من می زنی تا مرگ پرواز می کنم . زنده باد عدم

یک متهم بدبخت و ناشناس که تو را دوست می دارد

نیما

 

عزیزم

به من سخت می گذرد که تو تب کنی . کاش تمام حرارت ها یک جا جمع می شد و به جای این که ذره ای به اندام تو نزدیک شود ، قلب سمج مرا می سوزانید

با این که این همه مردمان شریر وجود دارند که کارشان به گمراه کردن معصومین می گذرد ، ایا تب مقری در آن پیدا نکرد که به تو حمله برد ؟

از شدت فکر و آلام باطنی حس می کنم دچار یک ضعف و خفگی قلبی شده ام . آه ! یک دفعه آتش می گرفتم با وجود این تمام حواسم پیش تو است . چه چیز بیش تر از این قلب را به مصائب نزدیک می کند که انسان زود دوست بدارد و زود تسلیم بشود . و از این گذشته کدام بدبختی بزرگتر از این است که شخص

تو تب داری ، نمی خواهم حرف بزنم ، ولی تب تمام می شود و باید بدانی در این مواصلت به کار مهمی که خیلی ها آرزو داشته اند اقدام کرده ای و تاریخ و آینده به تو نگاه می کند

عالیه ! عالیه جز من و تو کسی در بین نیست . همه جا تاریک همه جا مجهول . به من اجازه بده امشب پیش تو بیایم

نیما

 

عالیه ی عزیزم

میل داشتم پیش تو باشم . چه فایده یک شمع افسرده خانه ات را روشن نخواهد کرد ، بلکه حالت حزن انگیزی به آشیانه ی توخواهد داد

به من بگو از چه راه قلبم را فریب بدهم ؟

زندگانی یعنی غفلت چه چیز جز مرور زمان این غفلت را به قلب شکسته یاد بدهد

عالیه ! چه وقت مهتاب می تابد . کی فرزندش را در این شب تاریک صدا می زند ؟

افسوس ! همه جا سیاه است . ولی تو نباید سیاه بپوشی . راضی نیستم در حال حزن به اینجا بیایی . خوب نیست . خواهی گفت به موهومات معتقدم . بله ، بدبختی شخص را این طور می کند . درد آدم را به خدا می رساند

دیشب تا صبح از وحشت نخوابیده ام . کی مرا دیده بود آن قدر ترسو باشم و مثل بید بلرزم
یک شعله ی نیم مرده ، یک کتاب آسمانی و یک پاره ی خشت ، گوشه ی اتاق پدرم ، جای پدرم را گرفته بود . مگر روح با این وسایل حاضر می شود ، شاید ! پدرم ! پدرم
دیشب دست سیاهی متصل به سینه ام فشار می داد . چرا دیوانه را در وسط شب هم آسوده نمی گذاشتند ؟

از ترس به مادرم پناه بردم . عجب پناهی . به راه افتادم . پاهایم می لرزید . سایه ی یک درخت شمشاد مرا به وحشت می انداخت . عالیه ! پس با من مهربان و وفادار باش . عمر گل کوتاه است
نیما

 

عالیه

به خانه ی بد بخت ها نظر بینداز . این شمشادها را که این طور سبز و خرم می بینی ، پدرم با دست خودش آن ها را اصلاح کرد. آن چند گلدان کوچک را حالیه غبار آلود است خودش مرتبا چید . به ما گفت به آن ها دست نزنید

روز بعد روزنامه ای دستم بود ، از من پرسید در آن چه نوشته اند ؟

جواب دادم یک نفر در حدود جنگل یاغی شده است . از این جواب آثار بشاشتی در سیمای پدرم ظاهر شد ، پهلوان انقلاب سرش را بلند کرد ، گفت : معلوم می شود آن ها را تحریک کرده اند . گفتم یک فصل از کتاب « آیدین » مرا در این روزنامه نقل کرده اند . روزنامه را از دستم گرفت . آثار پسر شاعرش را می خواند . چند دفعه از گوشه ی درگاه نگاه کردم دیدم به دقت و حرص زیاد هنوز مشغول خواندن آن فصل است

چه قدر از برومندی و یکه بودن پسرش خوشحال می شد . این آخرین مقالات و مکالمات من با پدرم بود . یک روز پیش از ورود مرگ . بعد از آن دیگر …

به تو گفته بودم شب دیگر به مهمانخانه « ساوز » می رویم . او را می خواستم دعوت کنم
پدرم می خواست زمین بخرد . خانه بسازد . دیدی عالیه ، عروس یک شاعر بدبخت ، چه خوب زمین کوچکش را ارزان خرید و ارزان ساخت

نیما

 

عالیه ی عزیزم

نزدیک نیمه شب است . نمی توانم بخوابم . واقعه ی اخیر در زندگانی نویسنده بیشتر اهمیت دارد . دیشب خواستم از تو احوالپرسی کنم . مانع شدند . از دور به اتاق خودمان نگاه کردم . چراغ را خاموش دیدم . دیدن این منظره ، مرا غمگین کرد . ناچار از دیوار بالا آمدم . مدتی روی پشت بام نشستم ، ایراد نگیر ، محبت داشتن منوط به این نیست که شخص پول فراوان داشته باشد یا زیاد از حد وجیه و محبوب باشد . اگر خطایی از من سر زد ، کدام انسان بدون خطا زندگی کرده است

این هم در نتیجه ی جنونی است که صدمات زندگی برایم فراهم کرده است . خودت می دانی . طبیعتا تا دو جنس به هم جوش بخورند با هم کشمکش دارند

ولی این دفعه دعوا بی موضوع بود . هوا سرد شده ، سرما خوردی

ناخوش شدی . این خطای طبیعت است . بلکه خطای خود توست . چرا به حمام رفتی .

بالعکس به من تهمت زدند . می دانم اوضاع به کلی در این روزها به همین چیزها دلالت داشت . تو به من تهمت می زنی که با دخترها رفیق هستم ، آن ها تهمت می زنند از شر زبان من ناخوش شده ای . متشکرم . مفارقت شیرین است . از دشمنی کم می کند و به دوستی می افزاید . قلب نارضا را هم

تسلی می دهد اما …

به جنگل های « نی تل »‌ قسم من فقط یک نفر را دوست دارم و متارکه ی اخیر موضوعی نداشت ، مثل این بود که عمدا با فحش اسبابی فراهم آورند که من از آن جا دور باشم

از این ها گذشته خیلی اسباب نگرانی است . مخصوصا وقتی که می شنوم کمرت را سوزانیده اند . قلبم را سوزانیده اند

پس نگذار در این تنهایی کسی که هیچ کس را ندارد و امدیش رو به انقطاع است گریه کند و در این گریه به خواب برود

نیما

 

عزیزم!

امروز صبح ، تا کنون ، خیلی دلواپس هستم ! نمی دانم چرا ! مثل مقصری که می خواهند او را به محبس ابدی بسپارند . حس می کنم انقلاباتی در زندگانی من ، به من نزدیک است . بدون سبب دلم می خواهد گریه کنم . شاید خوابهای آشفته ی دیشب سبب شده باشد به هر حال به قلب شاعر چیزهایی می گذرد که در قلب دیگران نمی گذرد

شعر « بوته ضعیف » را بخوان . به واسطه ی مخالفت با باد سرنگون شد

من میل دارم با من دوست باشی نه کسی که به خودت عنوان زن و به من عنوان شوهر را بدهی . من از بچگی از کلمه ی زن و شوهر بیزار بودم . واضع کلمات : احتیاج یا طبیعت ، خوب بود از وضع این دو کلمه خودداری می کرد . به تو گفته ام تو را دوست دارم در صورتی که …
اگر با من یکی شدی کارهای بزرگ صورت خواهی داد . بین سایر دخترها سر بلند خواهی شد . اگر جز این باشد آگاه باش : پرنده ی وحشی با قفس انس نخواهد گرفت

این کاغذ چندمی است که می نویسم . یا شوخی فرض خواهی کرد یا سرسری خواهی خواند . در مقابل ، من به خودم خواهم گفت : او به طبیعت واگذار کرده است . ولی این خطاست . برای این که انسان عقل دارد تا بر طبیعت غلبه کند و آن را ، تا حدی که ممکن است به دلخواه خود در آورد
کاغذ بعدی را وقتی خواهی خواند که بعد از خواندن آن ، دیگر آن پرنده ی وحشی را در قفس نبینی و در میان یأس و پشیمانی و اندوه ، که ناگهان ضربات قلبت را نامرتب کرده است ، تعجب کنی او از کجای قفس پرید . پرهای او که ابدا با حرف های تو بریده نمی شود . پرهایی که او را تا اعماق روح تو پرواز داده است ، عبارت از خیال و عشق اوست

نیما

 

عالیه ی عزیزم

چیزهایی که زبانی برای مردم گفته می شود وقتی که مؤثر واقع نشد باید آن را نوشت ، ممکن است در صورت ثانی اثر کند

به این جهت می نویسم . تو وقت داری که فکر کنی و آن وقت یقین خواهی کرد چیزی را که می نویسم در موقع نوشتن آن فکر کرده ام

در کوهپایه ، جایی که قدم به قدمش را با من تماشا کرده ای ، اواخر پاییز کبک هایی پیدا می شوند که می خواهند شکارچی را گول بزنند : سرشان را زیر برف می برند دمشان را به هوا . چون خودشان شکارچی را نمی بینند خیال می کنند شکارچی هم آن ها را نمی بیند

دیشب وقتی که از اتاق بیرون آمدم و چشمم به ماه افتاد ، افسرده شدم . گفتم عالیه بی شباهت به این کبک هانیست و همین حالت که عبارت از خود را علنا مخفی فرض کردن باشد در روح انسانی وجود دارد . وقتی که کسی را نمی شناسند خیال می کنند کسی هم آن ها را نشناخته است
ولی نبض تو در دست من است . تو بی جهت به من می گویی بوالهوس . کدام بوالهوس عطر صبح و اتوی پیراهنش را فراموش کرده است . صبح از در خانه بیرون نمی روند مگر با بزک کامل . این اشخاص تمام پولشان را برای ظاهرشان خرج می کنند و تمام باطنشان را به یک پول می فروشند . نه عقیده ی ثابت دارند نه استقامت

شاید تحریر زیاد ، اعمال شاقه ی فکری ، ناجور بودن با مردم ، خدمت بدون مزد به ملت ، گمنامی و فقر من دلیل بوالهوسی من باشد

درست است من یک وقت جور دیگر بوده ام ، ولی حالیه خیلی لجوج هستم و زیاده از حد بد بین
چیز هایی را که خیلی قبل از این روزگارها نوشته ام و برای تو خوانده ام برای این بوده است که وجود محبوب تو را بیش تر به خودم نزدیک کنم . تو مقصود مرا نمی دانی

اگر چند سال زودتر به هم می رسیدیم به تو می گفتم هر پرنده کجا آشیان دارد ! حال از تو شکوه نمی کنم . از تصادف ! … جهت این است که در ابتدای مواصلت خیلی لاابالی و بی قید شده بودم .

پس تو این قدر بی قید نباش . روی این امواج ، زندگانی به پل کوتاه و تنگی شباهت دارد . کمی بی قید برای لغزیدن و تسلیم شدن به امواج غضبناک کافی است . این امواج ، حوادث است . انسان با قابلیت و تدابیر شخصی ممکن است آن ها را پس و پیش کند ، ولی نمی توان آن ها را کوچک شمرد
به تو یک فکر خوب بدهم . چون نوشته می شود شاید اثر کند : سعی داشته باش در قلب کسی که با او زندگی می کنی یادگارهایی بگذاری که در ایام پیری ، موقعی که خواهی نخواهی شکسته و ناتوان می شوی ، آن یادگارها مانع از این باشند که آن آدم از تو دور بشود

ظاهر آرایی برای خود مقامی دارد ولی همین که از بین رفت به آن حباب های خالی شباهت خواهد داشت که از سقوط قطرات باران روی آب تولید شده و انعکاسات رنگارنگی درسطح آن تصور یافته باشد . چون باطن ندارند ، بر می خیزند . روی کار آمده ، دورانی دارند پس از آن مثل خیال های گریزان ، مثل درآمدهای اول تو ، زود از بین می روند

عالیه ی عزیزم ! محبت های ظاهری فناپذیر هستند ، ولی همین که باطن و حقیقتی داشت برای همیشه حکم فرمای قلب انسان واقع می شوند . برای این که در موقع زوال صورت باطن، نایب مناب صورت خواهد شد

اگر در من فکر و احساسات خوب سراغ داری عالیه ! به توقعات من اهمیت بده

من از تو یک چیز می خواهم : « با من یک جور باشی » در اتاق تنها . سرت را به دو دست گرفته فکر کن

نیما

 

آنکه غربال به دست دارد

بخشی از نامه نیما یوشیج به احسان طبری
۲۲ خرداد ۱۳۲۲ | دوست عزیز من! من دیگر به کار این می خورم که میوه بدهم. اگر بتوانم. نه اینکه قامت سخت و سقط خود را راست بدارم، به طوری که همه کس بپسندد. اما آنچه را که نه من و نه شما، بلکه هیچ کدام، نمی توانیم با کمال وضوح پیش بینی کنیم، قضاوتی است از روی یقین و نهایت دقت درباره آنچه در ادبیات ما رنگ تازه یی می گیرد. بیرون از هر گونه خودخواهی، درباره نقیصه یی که حتما در اشعار دوست شما هست و رمزی که خود شما در آن خواهید جست.من فکر می کنم: آیا آنها که به جای ما خواهند بود چه خواهند گفت؟ آنها نتیجه هزاران قضاوت گوناگون نخواهند بود؟ آنچه اکنون ما نیستیم و برای خود ممکن است باشیم. و حتما شما هم همین فکر را می کنید. زیرا ما قبلادانسته ایم که هر چه از جمع می آید، و بنابراین آنکه غربال به دست دارد از عقب کاروان. خیلی مدت ها پس از این، در طول مدت زمانی که نمی توانیم با حدس خود آن را محدود بداریم. اما مسلما می توانیم به راهی که آنها ناچار از آن خواهند گذشت نزدیک شده باشیم.آیا پیکره نوین اشعار ما رابطی بیش نیست؟ همچنین نه تقلیدی بیشتر؟ یا در آن نیروی ایجادی به کار رفته؟ آیا ساختمانی است که رو به کمال خود می رود یا آغاز می کند؟در صورت نخست- چه چیز آن را نقیصه دار می سازد؟ من از خود بارها این را می پرسم: آیا شکل؟ آیا طرز کار؟ آیا معنی؟ آیا تصور این نقیصه، مبهم و حاصل از پیوستگی با سنت های پوسیده در ادبیات نیست؟ میزانی که با آن سنجیده می شود از روی دقت شناخته شده؟در صورت دوم- اگر آغاز می کند و باز می کوشد که آن را با کمال خود پیوسته دارد، آیا نمونه یی از این کمال می شناسد؟ خود را با کمال روشنی می سنجد که در جهان هنر وجود دارد، تا جلوه آن را بگیرد؟در صورتی که نمی سنجد و نباید بسنجد، بی هیچ تشویش، از آنجا که عادت من است به هر کس که این حرف را در پیش روی من به زبان بیاورد خواهم گفت: «نمی سنجد و روزی هم نخواهد آمد که بسنجد» اما کی انکار می کند که پیکر هنرهای دنیایی در زیر جلوه های تازه نمی درخشد؟ زیرا ما در برابر فکرهای گوناگون زمان خود و زاده تکامل های زیاد و پی درپی بسر می بریم. در دنباله حاصل زحمت و کار دیگران و چقدر شخصیت های شناخته شده و ساخته و پرداخته های آنها. ما ممکن است همه چیز را به هم مخلوط کرده و بپذیریم. و به همین واسطه، به عقیده من، دوره ما نباید با دوره «ژوکوفسکی» و همکارهای او یا با قرن هفدهم و دوره رمانتیسم در فرانسه برابر گذاشته شود.

 

نامه نیما یوشیج به پسرش شراگیم یوشیج

تکه نامه های نیما یوشیج به پسرش شراگیم
بخش اول

یوش
8 مرداد 1338
پسرعزیزم
کاغذ تورسید . بعد ازظهر بود، در منزل خانم با خان امجد خاقان به صرف چای مشغول بودیم، کاغذ را سر بسته گذاشته بعدأ با دقت خواندم و بازهم آن را خواهم خواند .
هروقت که بخوانم شما را می بینم، دراین مفارقت و تنهایی معلوم است کاغذ توچقدر برای من غم انگیز بود ازطرفی خوشوقت شدم، برای اینکه اسدالله یک روز دیرتربه یوش رسید، من فکری بودم . چرا می پرسی خرگوش را زدم یا نه ؟ بعد ازرفتن شما به طوری بی حال بودم که حال بی حال کردن آن حیوان بی گناه و قشنگ را نداشتم، به زحمت به “کهریز” رسیدم، ناهارم را درآنجا خوردم . مشغول دروی گندم ها بودند، در تمام مدت سیره های زیاد دراین هوای صاف که میدانی بالای درختها می خواندند، جای تو و مامان خیلی نمود داشت. من کمی در زیرآفتاب خوابیدم، بعدأ به آن طرف رود خانه رفتم . یقین خیال می کنی برای شکار کبکها، درصورتیکه بیشتر انتظار می کشیدم این روز پر از نگرانی تمام شود و وقت بگذرد به یوش برسم . پکرنبودم که چرا صدای کبکها را حتی از راه دور هم نمی شنوم. در”علی آباد” به بهادرخان و دیگران برخوردم به تمام تنم عرق نشسته بود . قدری نشستیم و حرف زدیم باز هم برای گذرانیدن وقت . اما باد و سرما آدم را عاجز می کرد . “ناز کوه” همانطوردرزیرابربود . کوه دیده نمی شد میدانی هر وقت که این کوه را ابر می گیرد علامت این ست که در قشلاق بارندگی ست و هوای یوش سردتر می شود . مردم تجربه کرده اند، از تجربه های مردم باید چیز فهمید فقط کتاب نیست که ما را چیز فهم می کند .

نامه نیما یوشیج به پسرش شراگیم
اگر می توانستم به دلخواه تو کاغذ پرطول و تفصیل تربرای تو می نوشتم . اما نمی توانم از یک طرف زیاد ازسرما خوردگی درحال کسالت هستم . ازطرف دیگر کسی که این کاغذ را باید بیاورد تازه دیروز که 7 مرداد ماه بود محمد حسن خان را به”الیکا” برده که به “سولده” برود . بعدأ به خواهرش قول داده ست و بعد به خانواده رمضان . معلوم نیست باز چقدر فاصله درمیان بیاید . گمان می برم وقتی این کاغذ در تهران به رمضان می رسد که تو با مامان در تبریز هستید . با وجود این به سوال تو جواب می دهم . ازمن می پرسی در چه رشته اسم نویسی کنی ؟
این را باید اول از ذوق و شوق خودت پرسیده باشی . جز اینکه ممکن است ذوق و شوق به راه کج برود . ذوق و شوق ما را وضع تربیت خوب یا بد ما فراهم می آورد.ولی هر گونه ذوقی آدم را به کار می اندازد و هرکاری برای گذران زندگی فایده ای دارد. البته برای اینکه در کشاورزی یا جز آن مهندس دربیایی، رشته ی طبیعی لازم ست. این هم فکری ست . آدم باید پیش ازهرکار بتواند به راحتی زندگی کند . هیچ وقت به ناراحتی های من نگاه نکن . من فکر نمی کنم کدام موج نیرومندی مرا به این ساحل بی برکت انداخته است فقط راه خودم را می روم و به جز این کاری از دست من بر نمی آید درصورتیکه تو با سرمایه ی جوانی برای جوربه جور کارها آماده هستی .
در خصوص ادبیات همین قدرکافی ست که بدانی ادبیات رشته ئی ست که زندگانی خوب و بد ما و دیگران را تجسم می دهد ، کیف و لذت های زندگی را زیاده تر می دارد . مردمانی که دراین رشته زبر دست شده اند ، مشهور یا غیرمشهور ، با چشم های باز تر بسر می برند . حال آنکه دیگران اکثرأ ، مثل این ست که به کابوس دچار شده اند و زندگانی را در عالم بی خبری و بی یاد وحواسی تحویل می گیرند . به بدبختی های دیگران توجه ندارند . بسیاری از چیزها را نمی بینند و ازآن لذت نمی برند و ندیده و لذت نبرده دنیا را می گذرانند و می گذرند . چیزی را که خیلی در پی اش هستند همان زندگی معمولی ست . زندگی کردن برای خودشان همانطور که پرنده ها و چرنده ها جزاینکه از قبیل آدم های خودخواه غالبأ زندگی خودشان را هم به رخ مردم می کشند و لذت می برند از اینکه مردم بدانند آنها خوراک و پوشاک و تجملات بسیار خوب دارند . برای این کار چه بسا که دست به کار های ناشایسته می زنند . به طوری که از زندگی خودشان هم بس که در تلاش هستند کمتر بهره مند می شوند . و پرنده ها و چرنده ها اینطور نیستند .

نامه نیما یوشیج به پسرش شراگیم
فراموش نکن شراگیم ، پسرعزیزم ، درهرجور زندگی و درهر جور رشته کارکه فکر می کنی ، عمده منفعت داشتن برای خود و دیگران ست . اگر حواست جای دیگر هم کار می کند سربلندی مال آنهایی است که بعد از رفتن خودشان از این خانه ی عاریتی صاحبخانه را دست خالی نگذاشته اند . به کشف و اختراعی دست زده اند . موفق به انجام کار نمایانی شده اند . برای این کار، گذشته ها لازم ست و حرفها دربین ست . اما برای تو هنوز زود ست که دراین خصوها فکر کنی . تو باید به یک رشته کار بچسبی . برای امرار معاش همه جور کارها که بد نامی به بار نیاورد مساوی هستند . در این زمان باید خوب کار کند کسی که می خواهد خوب زندگانی کند . مانع ندارد که درآینده به راحتی بار زندگی شخص خودت را به منزل برسانی و نسبت به هنرو ادبیات هم اگر دوست داری بی بهره نباشی ، عمده تن به کار دادن ست . درتاریخ احوال خیلی ازشعرا و نویسندگان می بینیم که شاعریا نویسنده در ضمن طبیب یا منجم هم بوده ست . درواقع این دسته از اشخاص یک رشته را برای آب و نان خودشان داشته اند و یک رشته را برای کیف و لذت بیشتر دادن به زندگی خودشان و دیگران .
از شعر خوب گفتن و نمایشنامه استادانه ازآب درآوردن جزبه به و چه بسا حسد و بد گویی مردم چیزی دست کسی را نمی گیرد . همانطور که گفتم باید گذشت هایی داشت . ما این بار سنگین را کشیده ایم . اما رشته های دیگر درحد اقل خود که کار نمایانی هم نکرده باشی حکم خورجین بارهای ناهار راه را دارند . دراین خورجین بارها حتمأ نان و آبی هست و مسافر گرسنه و تشنه را نجات می دهد .
من خیلی از مطالب را برای اینکه حالی نداشتم و می بایست مختصر بنویسم دراین چند سطر جا دادم . اگر این کاغذ به دست تو برسد و به دقت بخوانی و درمطالب آن فکرکنی.
چیزی دیگر نیست که بنویسم درجواب مامان بگو لوله فانوس و رکاب رسید . به زن یوسف چیزی را که نوشته بودی دادم . وضع من یک طور می گذرد، چون آدم قانع وبا انضباطی هستم . اگر نان خراب نشود،گوشت دراینجا خیلی دیر می ماند، هوا سرد ست، خیلی سردترازآن روزهایی که در اینجا بودید . شب به روپوش بیشتر آدم احتیاج دارد. گندم ها هنوز تمامأ درو نشده اند . برای شکار رفتن باید چند روزصبرکنم صحرا خلوت بشود وانگهی من تنها هستم و چندان احتیاجی ندارم . خاطر جمع باش من یک جور سرم را گرم می کنم .
فقط ازآن چیزی که به یادم افتاده ست بنویسم ، نوشته بودی “خیلی ناراحتم مخصوصأ ، موقعی که می بینم به تهران نزدیک می شوم وباید بروم تو گرما.”

نامه نیما یوشیج به پسرش شراگیم
این عین حرف توست ، دلم برای تو سوخت اما این حرف شبیه به قصه های نیست که وقتی به طور سرسری چند صفحه از آخرهای آن را می خوانیم از اول های آن خبر نداریم.
هیچ قصه ای زبان دارتر از قصه ی خود ما نیست . از آخرش ، اولش خوانده می شود . اگر تمام سال را خوب تر کار کرده بودی چرا حالا این را می نوشتی . نه من از اظهار دلتنگی تو دلتنگ می شدم نه توخودت درزحمت بودی . بیشتر زحمات زندگی را بی اعتنا ئی و زحمت نکشیدن های خود ما برای ما فراهم می آورد .
پسر عزیزم ! مسافرکه دیرازخواب بیدار شد، دیرهم به منزل می رسد . این طبیعی ست. باید از قصّه های خودمان تجربه پیدا کنیم . هر جور که کارکنی فایده ازهمان جور کار می بری .اما اظهار نگرانی نکن . صبر داشته باش .
خدا حافظ تو و مامان ، سلام من بر هردوی شما . نیما یوشیج

نامه نیما یوشیج به پسرش شراگیم یوشیج

تکه نامه های نیما به پسرش شراگیم
بخش دوم

پنج ماه قبل از خاموشی نیما شراگیم به همراه مادرش عالیه خانم از یوش روانه تهران می شوند ،این اولین بار است که بین پدر و فرزند دوری می افتد ، نیما از این مفارقت غمگین می شود و هنگام جدایی شعری می سراید
چشمش همه می رفت پی حاصل خویش از رفتن نازک پسر جا هل خویش
از دور وداع را علامت کردند او دست تکان داد من اما دل خویش
شراگیم بدون نیما درتهران تاب نمی آورد ویک ماه بعد درشهریورماه 1338 نامه ئی برای نیما می نویسد که می خواهد نزد پدربه یوش بازگردد و نیما درجواب نامه ئی در پاسخ به پسر در24 شهریور 1338 به او می نویسد که می خوانید . و عاقبت شراگیم درمهر ماه 1338 به یوش می رود وچند روزی را با نیما دریوش می گذرانند.
می میرم صد بار پس مرگ تنم می گرید باز هم تنم در کفنم
زان رو که دگر روی تو نتوانم دید ای مهوش من،ای وطنم،ای وطن.
چهارشنبه 24 شهریور 1338
پسر جان عزیزم
روز 23 کاغذ تو سه روزه با بسته ی محتوی اشیاء به توسط طهماسب رسید.
اینک نزدیک ظهرست ، حق بیان پسر اباذر که سلمانی عالی در میدان فوزیه دارد ، به تهران می آید . کاغذ را به توسط او می فرستم .

نامه نیما یوشیج به پسرش شراگیم
می خواهی به یوش بیایی که پاییز پوش را ببینی و با خود من به شکار بروی و برگردی . قدم بالای سر . ولی الان پاییز نشده ست . وبا تابستان چندان تفاوتی ندارد . کار بی فایده ایست . اگر خیلی میل داری به مامان بگو چون تو بیکار هستی این چند روزه تفاوتی نمی کند . من هم معطل بعضی خرده کاری ها هستم . من جمله ی تجدید اجاره ی “ازردوسی” و زیاد کردن مال الاجاره با پسر مشهدی عابدین . دیروز هم با ملا علی در”ازردوسی” بودم والاّ آمده بودم به تهران . آمدن تو مرا مردد و سر در گم کرده است که چه کنم . در صورتی که آمدی باید یک قوطی کوچک روغن به همراه بیاوری و خیلی مختصر از مایحتاج مرا با چند دانه آسپرین . اگر نشد هم در اینجا مختصری روغن می خرم . اما بار خودت را همیشه سبک کن . مشهدی اسدلله خودش پاییز چند دفعه به تهران می آید و هزار کس در تهران دارد ، نخود خریدن تو برای او چه کمکی ست .
ما هم که زمین برای این کار نداریم سه کیله را که امسال کاشته اند باید یک سال کاشته نشود و عبدل هم این کاره نیست و مدرسه دارد و مدیر مدرسه آمده ست برای اسم نویسی . تخم علف بدونه کرایه و ارزان تر عبدل خودش سراغ دارد ، چرا مشهدی اسدالله بخرد .
اگر خواستی بیایی تفریحی ست اشکال ندارد تفاوت کرایه ماشین ست . از”الیکا” به یوش آمدن به همپای یک چاروادار پوشی خیلی آسان است لازم نیست مشهدی اسدالله باشد.
سه فرسخ راه چیزی نیست ،ولی من برای خاطر تو در مانده ام که تا چند روز بیشتر در یوش باشم.
باید پلورهای باغ را هم نجّار بیاورم و دو تا را نصف کند که قابل حمل باشد وتیر بیشتر بدهد .
سجل لیلی را هم گفتم بیاورند که با خودم بیارم که گم نشود . زیاده حرفی ندارم . برای امیر ناصرخان هم کاغذ نوشته ام و حامل همین کاغذ است که پیش او می برد، به او سر بزن . الان ملک دارد برای من نان می پزد . باید قدری گندم خوراکی هم بخرم و بماند . پول جو را هنوز فرح نیاورده ست . زیاده حرفی نیست . برنج و گندم و قند چای همه چیز داریم .

نامه نیما یوشیج به پسرش شراگیم
تو خودت خوب خیالت را بکن . مامان را از خودت نرنجان . اوهم اگر آمدی نباید دلواپس باشد . آمدن اشکال ندارد . اینجا هم اگر به حرف من باشی وپا به پای خودم یک
جوری می گذرد و تنها نمی مانیم . زودتر هر خیالی داری برای من بنویس . همین چند روزه کارهای من تمام می شود . باید عمله بگیریم نصف روزه پشت بام را هم خاک ریزی کنم . از دور ترا می بوسم .
در پشت نامه
تا حال چند تایی بیشتر کبک نزده ام ولی صحرا خلوت است . فقط فشنگ های ایرانی خراب هستند که چاشنی را نمی کشند . و خود فشنگ ها هم پستانکشان خراب شده است . ولی فشنگ خریداری نکن و پول را هدر نده ،باشد برای سال دیگر که خوب درس خوانده ای وبیشتر می مانیم و دور کهریز چادر می زنیم.
پدرت: نیما

نامه های نیما یوشیج به برادرش لادبن 1

تکه نامه های نیما یوشیج به برادرش لادبن

بخش اول

12 دلو 1302

لادبن عزیزم

صبح است.افسوس که فصل، قلب و مکان آن را تغییر داده خوب یا بد جلوه می دهد، وبیشتراز هر چیز قلب صبح ست، من به خوبی این موقع را استنباط نمی کنم . در نظر من حالا نه شب ست ، نه سحر ، نه روز . تنها صورتی ست که مثل من رنگش پریده و به آن مبهوت نگاه می کنم . پیش من سایه ست که حقیقت و چگونگی آن را احساس نمی توانم کرد . برای من این حالت غالبأ اتفاق می افتد تاریکی و روشنی در نظرم یکی می شود . در همچو وقت ها تنها خیال من ، روز یا شب من ست .امروز صبح ، همین که از خواب بیدار شدم ، احساس کردم که خیالاتم پریشان ست . می دیدم ، اما نمی خواستم ، می خواستم ، اما نمی دیدم . به هر چه رو می کردم توجه به چیز دیگر ، آن را از من میگرفت . چه می جستم ؟ معلوم نبود . چه می کردم ، اراده ام کجا بود، طبیعت روی کدام کشتی جسد مرا می کشید؟

نامه های نیما یوشیج به برادرش لادبن
افسوس! عالم خیال من خیلی وسیع تر از تعریف مااست، اما نمی دانم چطور هیچ جا سکنی نگرفته ام الان کار می کنم . همان کاری که نه به کار من و نه به کار مردم می خورد . از این بیهوده کاری سرم به شدت می چرخد . خیالات برای قلبم صد نقش می زنند ، اما تمام آنها ناقص و از هم بریده ست .آه ! یک روز نشده ست که من به خیال آینده ی خوشی به آسودگی به کارهای خود بپردازم .

نه کتاب هایم را تمام کرده ام ، نه توانسته ام جواب کاغذ تو را بنویسم . کتاب “حسنک ” من نیمه کاره پاک نویس شده . کتاب دیگرم از هم در رفته، آن یکی دیگر ناقص . هر کدام به یک حالت افتاده اند . از کتاب حسنک ، شب ها می نویسم . لکن سختی معاش ، وقت کم وکتاب زیاد ، چطور خاتمه ی کار را تضمین خواهد کرد ؟

به این ترتیب وضع معیشت من ، قبل من ، آرزوی من و تمام هستی من ، مثل خود من ، خراب ست . از حل من چه پرسشی باید داشته باشی ؟…!! نیما

1302

نامه های نیما یوشیج به برادرش لادبن 2

تکه نامه های نیما یوشیج به برادرش لادبن
بخش دوم

تهران17 مهر 1305
لاد بن عزیزم !
چند سال قبل یک نفر مسافر پیاده در یکی از شب های تابستانی از “سردیک” می گذشت . این مسافر به “یوش” می رفت . جوان خردسالی بود ،از چادرهای خان راه افتاده بود ماه می خواست غروب کند ،وقتی که به مقّر خود رسید ، قریه در حالت خاموشی اش با اشباح شب نجوا داشت .
رودخانه با ساحلش حرف می زد :”که بود که در این تاریکی از کوره راههای این کوه بالا می رفت” پسری که به دیدار پدر می رفت . آن وقت چند بوته ی خشک شده در زیر پای پسر خردسال و متهور شکست و از کنار جاده پایین افتاد . وقتی که مسافر به منزل رسید نصفه ی شب بود . پدر از شوق دیدار فرزندش ، که از راههای دور می آمد بیدار شد .
افسوس ! لادبن دیگر او را از خواب شیرینش بیدار نخواهی کرد پسرش را که چشم امیدش به او بسته شده بود ، در آغوش نخواهد کشید . دیگر آن شمع در آن اطاق نخواهد سوخت ، خواهش می کنم این واقعه را از چشم گریان من نپرس . در اینجا پهلوانی در خاک غربت به خواب رفته است و اندامش سرد شده است

 

نامه های نیما یوشیج به برادرش لادبن 3

تکه نامه های نیما یوشیج به برادرش لادبن
بخش سوم

تهران
17 مهر 1305
لادبن عزیزم !
چند سال قبل یک نفر مسافر پیاده در یکی از شب های تابستانی از”سردیک”می گذشت. این مسافر به “یوش”می رفت. جوان خردسالی بود ،از چادرهای خان راه افتاده بود، ماه می خواست غروب کند ،وقتی که به مقّر خود رسید ، قریه در حالت خاموشی اش با اشباح شب نجوا داشت .
رودخانه با ساحلش حرف می زد :”که بود که در این تاریکی از کوره راههای این کوه بالا می رفت” پسری که به دیدار پدر می رفت . آن وقت چند بوته ی خشک شده در زیر پای پسر خردسال و مقهور شکست و از کنار جاده پایین افتاد .
وقتی که مسافر به منزل رسید نصفه ی شب بود . پدراز شوق دیدار فرزندش، که از راههای دور می آمد بیدار شد . افسوس ! لادبن دیگر او را از خواب شیرینش بیدار نخواهی کرد پسرش را که چشم امیدش به او بسته شده بود ، درآغوش نخواهد کشید .

نامه های نیما یوشیج به برادرش لادبن
دیگر آن شمع در آن اطاق نخواهد سوخت ، خواهش می کنم این واقعه را از چشم گریان من نپرس . در اینجا پهلوانی در خاک غربت به خواب رفته ست و اندامش سرد شده ست.
اگر کسل و خسته نبودی به تو می گفتم یکماه قبل هم وقتی که درییلاق بودم خان عمو را در حوالی شمیران تیر زدند، بیچاره عموی بزرگ که در سر اموال زن عمرش بباد رفت. ولی تو باید استقامت بخرج بدهی زن جاهل و مرد فکور چه تفاوتی با هم دارند. فکر کن باید خودت را مرد کار معرفی کنی تا مرد کار به تو پیروی کند.
ناچارم به تو بگویم: تو باید ظالم نباشی ! ظلم پدرم این بود که مرا با خودش نبرد. رفیق ! برادر ! همه چیز من لادبن ! تو هم اگر اسباب نجات برادر را از میان ملت خرفت فراهم نیاوری، ظلم کرده ئی.
نیما یوشیج

نامه های نیما یوشیج به برادرش لادبن 4

تکه نامه های نیما یوشیج به برادرش لادبن
بخش چهار

لاهیجان
29 فروردین1309
برادرعزیزم! لاد بن !
تا کنون دودفعه ، یکی به ادرس کریمه” پریموردیسکارایا اولیتا” و دیگری به آدرس مسکو “شایسکایادم” کاغذ نوشته ام ، متاسفانه به جواب هیچکدام نائل نشده ام . نمی دانم چه علت دارد از طرف تو برای خوددلیل می آورم و دروجود خود نیز به همین عیب ها بر می خورم . به این جهت تسلی می یابم . ولی باز من از احوال خودم برای تو می نویسم. شاید کلمه ای از کلمات من به کار تو بخورد .
عادتأ آدم پر گویی شده ام . همیشه سعی دارم کاغذهایم رامخصوصأ مختصر تمام کنم . و از این بابت خود را تحت تمرین و اغوای به نفس ، تربیت می دهم، وهنوز موفق نشده ام.
قسمت نبوده است که این عیب را در نوشتجات من نباشد .و برعیب های دیگر من نیفزاید.
روز به روز بر محاسن شخص افزوده می شود . بدون تردید معایب نیز نشو و نمایی دارند. چونکه همیشه عدم موازانه ئی در نفس انسانی موجود ست . شدت عمل یک عضو یا تحریک یک خاطره ی نفسانی ، باعث ضعف عمل اعضاء یا خواطر دیگر ست . مثلأ به هر اندازه که اساسأ شخص فکور واقع شود ، از قوت اراده ی خود کاسته ست . یا هر قدر به توسط اراده ی خود ثبات قدم نشان بدهد ، عمل وجدان عقلی را ناقص گذارده ست . محال ست یک انسان بی عیب ، یک دنیای بی نقص .
به این وسیله باید در مقابل مصائب و تأ لمات وارده تسلی یافت و تجربه آموخت و معتقد شد هر وقت حقیقتی را در یافته ایم از طریق دریافت همان حقیقت ، یا از جهت دیگر ، دچار سهوی نیز شده ایم . این اطمینان ،از غرور باطنی می کاهد و به شخص صبر و پختگی می دهد . باعث سلامتی نفس و بدن هردوست .
چه عیب دارد اگردرلاهیجان نسبت به سابق خیلی بیشتر تغییر حال داده به خطا یا به صواب می روم واینطور صبور می شوم . زمانی که حوادث مرا تحریک کرده چیزی می نویسم ، همان چیزی را که نوشته ام اغلب مربی و نافذ در وجود من واقع می شود . یا ترقی می کنم یا تنزّل . چه خواهد شد ؟ فقط لازم است که بطلبم .
با این احوال هم بد هستم ، هم خوب . هم خوش می گذرانم . به گردش می روم ، حظ می برم . هم رنج می کشم ، هم فکر می کنم . هم پشیمان می شوم از این که در فلسفه ی اشیاء دقیق می شوم .

نامه های نیما یوشیج به برادرش لادبن
روی هم رفته معنی و حکمت زندگانی را حقیقتأ من دارا هستم . هر چه از اطراف می گویند . و می شنوم . وقتی که آن را مخالف با فکر خود می بینم . خیال می کنم صدای مگس است .
چند روز قبل در این موضوع فال گرفتم که آیا چه وقت می شود فکر خود را به آن نقطه ی مقصود رسانیده باشم ؟ ولی اگر خوش نشینی من که نتیجه ی زندگانی روستایی بدوی من ست ، بگذارد . این را بگویم که دراین جا به همین دلم خوش است که در محله ئی خانه کرایه کرده ام که بدون منظره نیست . از درگاه این اطاق محقر قسمتی از جنگل را می بینم . مثل این که سایر فکرهای من و آرزوهای من هوسی بوده اند . چون آتیه ی من معلوم نیست ، دلتنگ نمی شوم .
از دریافتن مطالب با آسانی به خود می گویم : کمال وجود ندارد ، اهمیت و عظمت در کار نیست علم و عقل و فظیلت بشری مسخره است . گاهی دلم می خواهد از این راه شخص مشهوری باشم ، گاهی بالعکس . تا قطعه شعر یا نثری در نظرم نیست . نه شاعرم نه نویسنده . یعنی به حقیقتی اولی من کل الحقایق واقف هستم . از تماشای روح مردم و این همه دهاتی ها حظ می برم .اخیرأ راه دهکده ی نزدیکی را یاد گرفته ام . هفته ای دو سه بار با زنم به آن جا می روم . اسم این دهکده “نوبیجار” ست و نزدیک به شهرست.
لنگرود از آنجا می گذرد و به دریا می رود . زن من هم ، که چند دفعه از او برای تو نوشته ام ، مثل من دهاتی ها را دوست دارد . من در کنار این رودخانه صدف های کوچک جمع می کنم . گاهی کیسه و کاردم را همراه می برم برای پلو، سبزی می چینم . بعضی اشخاص که مرا با این حال می بینند ، اسباب تعجب و شک آنها فراهم می شود که آیا آنچه در حق من می گویند راست است ؟
فی الواقع لادبن عزیز ! روزهای خوش من است که در این شهر می گذرانم دلم می خواهد خیلی حرف بزنم . امروز در این تنهایی که موی سرم سفید می شود و پیشانی من عریان و شکل من کریه و اخلاق من بد و با مردم عصبانی ، باید خودم را به آتش تشبیه کنم. این اصل واقع ست : می سوزم برای این که ازخودم بکاهم. برای نگاهداری من همین انزوا ، لازم بود . یعنی قدری خاکستر ، که مرا بپوشاند . وحوادث هم خوب مساعدت کرد .
کار دیگر من در این جا پیدا کردن بعضی کتاب های خطی ست . بعضی قسمت های تاریخ راجع به مازندران را در تحت قلم دارم . این بود که سابقأ نوشتم در کتابخانه ی قدیمی مسکو یا لنین گراد از تألیفات مسیو برنهارد دارن ،مستشرق معروف روسی ، برای من چند جلد کتاب پیدا کنی . بازهم می نویسم . بعد هم خواهم نوشت ، مخصوصأ دیوان “امیر” شاعر پازورای ، که “دارن” آن را به فارسی و طبری جمع آوری کرده است . تو می توانی با این همراهی از زحمات من چیزی کم کنی .زودتر به من جواب بده .
عجالتأ آدرس من این است . از اول تابستان اگر چه تهران را دوست ندارم ، برای انتشار کارهای خود و برای امرار معاش مجبورم که به تهران بروم دوست عزیزم رسام ارژنگی آدرس من است .
برای ناکتا هم ، که عروسی کرده است ، کاغذ بنویس .من می رسانم .
آدرس : گیلان .لاهیجان ، به توسط خانم مدیره ی مدرسه ی دوشیزگان دولتی .شماره 5
برادر تو : نیما یوشیج

 

نامه های نیما یوشیج به برادرش لادبن 5

تکه نامه های نیما یوشیج به برادرش لادبن
بخش پنجم

آستارا
20 مهر 1309
برادر عزیزم !
بعد از دو سال ، دوره ی ملاقات خیلی کوتاه بود، من با کمال تأسف به آستارا آمدم !هرگز نمی خواستم مثل سابق فقط از دور با تو مکاتبه داشته باشم . اما این مکانی که من درآن افتادم از بعضی حیث ها نمی توانم بگویم بد ست .
آستارا گوشه ای از زندگی ترک ها ست . قریه ایست که آباد شده ست . برای مردمان منزوی بسیار مفید ست . ییلاق و قشلاق،هر دو، از اینجا نمایان ست . خیلی دوست دارم این کوه های سردسیر را که از دور سبزی و کبودی می زند .
از یک طرف من جنگل های قشنگ طالش ست ، که به محاذی همین کوه ها ممتد می شوند، و از طرف دیگر دریای خزر و خروش دائمی او .
به نظرم می آید که دریا وجود زنده ای ست و با من حرف می زند ، ولی من به او جواب نمی دهم . چه فایده از این دریا و از این انعکاس ماه در سطح مغشوش آن که مثل طشتی از خون ست ، در حالتی که من چندان از آن بهره نمی برم ! در این موقع من نه مثل “موسه” عشق می ورزم و نه حس “لامارتین” را دارا هستم که مراد آن عشق اول جوانی باشد و از سادگی بیشتر ناشی شود .عشق من بسیار کهنه و شبیه داستان های باورنکردنی ست که وقتی کوچک بودم در کوهستان برای من حکایت می کردند .

نامه های نیما یوشیج به برادرش لادبن
هر وقت به یاد گذشته می افتم از هر جهت متأسف می شوم . فکر می کنم که قسمتی از عمرم را از دست داده ام و به آن اندازه که می خواستم برای جمعیت و خودم فایده نداشته ام . ولی من مثل “یسه نین” بیچاره نشده ام که به نیست کردن وجود خود اقدام کنم . عدم فایده ، فقط در عدم ست . قطعأ هیچ چیز بدونه فایده وخاصیت خلقت نیافته ست . حال در مقابل عمری که سپری شده ست غرامتی جز عمل نمی توانم داد . جز اینکه بعضی اعمال ست که باید فقط به فکر آن پرداخت و وجود ناقص خلقت یافته ی عاجز از اجرای آن ست . هر قدر وجوه مادی حیات بشری اصلاح شود ، آن اعمال به جای خود باقی هستند .
در همه حال سعی دارم که ایمان و اعتقادم را نسبت به عقاید خود ضایع نکنم . از دیدن چیزهای ناملایم حتی الامکان عصبانی نشده مبارزه ی انفرادی را ترک کرده قوایم را محفوظ بدارم . البته ناهمواریهای گوناگون و اینکه از خوشی به نا خوشی و از ناخوشی به خوشی بر می خوریم ، از لوازم حیات مادی و غیر مادی ست .
بالطبیعه وقتی که زندگی به رنج و زحمت تعبیر شود ، کم کم از مقدار رنج و زحمت خود می کاهد زیرا که عادات و اغوای خیالی دخیل در اعمال و افکار هستند و مثل علل مادی ، اعضا و اعصاب را تحت نفوذ خود دارند . به خوب و بد ، به هر دو می توان عادت کرد و دلایلی برای رجحان و صحت هر یک به میان آورد . وجود انسانی منبع دلیل ست و استعداد قبول همه ی اشیاء . از این رو ، قناعت و سکونت واغتشاش و فلسفه و اعتماد به نفس و به غیر، همه چیز زائیده می شود . من به حقایقی که بر من مسلم ست ، یعنی آنچه که به اقتضای وضعیت حیاتی در یافته ام ، اطمینان کرده می خواهم خود را عادت بدهم که دراین گوشه ی دور از همه چیز قدری هم فکرم را بمصرف معاشم برسانم در ضمن تصمیم بگیرم به اینکه هر چه می نویسم آن را برای انتشار حاضر کنم ، که هم از بعضی اشخاص به عقب نمانم و هم برای مردم فایده داشته باشم .
فردای آن روز که به اینجا آمدم جوانی فقیر وکوچه گرد مرا به محل مدرسه هدایت کرد . حقیقتأ با آن تصمیم از دالان مدرسه داخل شدم که قطعأ همه روزه داخل بشوم . اگر بیش از 46 تومان می ارزم واز قلت این مبلغ ناراضی هستم ، در باطن خوشحالم که به کاری مشغولم که درضمن عمل بهتر می فهمم و از این راه می توانم از مضراتی که وضع تعالیم ناقص عصری برای این زیر دست ها فراهم می آورد حتی المقدور بکاهم . به همین جهت این کار کمتر مرا خسته می کند .
نزدیک به مدرسه خانه گرفته ام هر وقت می بینم که مثل سایرین معلمی بیش دیده نمی شوم و این افق سرنوشت من بوده ست نخوتی بسیار مخفی در روح ناسازگار من پیدا شده و به این واسطه تفریح می کنم . شاگردهای من به من جلب شده اند . حتما آنها را بیشتر مجذوب خود خواهم ساخت . موادی را که درس می دهم فاسی، عربی،تاریخ و جغرافی متوسطه ست و قدری ازعلمی که نقصان فهم و گمراهی را از اعقاب گرفته به اخلاف می دهد ، یعنی علم بدیع . این علم را جزوه می گویم . می توانم برای زیاد کردن عایدی ، شاگرد هم قبول کنم ولی به این زحمت ، دیگر تن در نخواهم داد . مجبورم به مداوای امراض عجیب و غریب مغز خود نیز بپردازم . برای من از حال خودت ، و همگی بنویس.
آدرس : مدرسه ی متوسطه ی آستارا . نیماخان معلم متوسطه .
برادرت نیما یوشیج

نامه نیما یوشیج به احمد شاملو 1

نامه ای از نیما یوشیج به احمد شاملو. نیما یوشیج خطاب به احمد شاملو می گوید: شما واردترین کس به کار من هستید. اشعار شما گرم و جاندار است.

۱. نامه‌ی نیما یوشیج به احمد شاملو
۱۴ خرداد ۱۳۳۰

طهران

به احمد شاملو
عزیزِ من، این چند کلمه را برای این می‌نویسم که این یک جلد “افسانه” از من در پیش شما یادگاری باشد. شما واردترین کس بر کارِ من و روحیه‌ی من هستید و با جراتی که التهاب و قدرت رویت لازم دارد، واردید. اشعار شما گرم و جاندار است و همین علتش وارد بودن شماست که پی برده‌اید در چه حال و موقعیت مخصوصی برای هر قطعه شعر من دست به کار می‌زنم. مخصوصن چند سطر که در مقدمه راجع به زنده‌گانی خصوصی من نوشته‌اید به من کیف می‌دهد شما خوب دریافته‌اید که من از رنج‌های متناوبی که به زنده‌گانی شخصی خودِ من چسبیده‌است چطور حرف نمی‌زنم. بدون این که خود را با مردم اشتباه کرده خود را گم کرده‌باشم و در جهنم فراموشی خطرناکی بسوزم. فقط تفاوت بعضی از آدم‌ها با آدم‌های دیگر همین استیلای نهانی است. به همان اندازه که اشتباه مردم در مورد قضاوت در اشعار من به من کیف می‌دهد، از آن کیف می‌برم. در قضاوت هیچ‌کس در خصوص اشعار من نگران نباشید. اگر زبان مخصوص در اشعار من هست اگر طبقه‌ی جوان ما چنان با زبان من حرف می‌زنند که خودشان نمی‌دانند واگر در کار شعرسازی حرمتی داده باشم همه از فرمانی هستند که به درد زخم من نمی‌خورند. یعنی حرف کسی باری از روی دوشی بر نمی‌دارد . من همین قدر باید از عنایتی که جوانان نسبت به کار من دارند، متشکر باشم . اگر اشتباه کرده یا نکرده‌اند قدر مسلم‌تر اشتباه این که شخص خود من در راه و رسم خود شک بیاورم. چون که این نیست و کار من از هیکل خودم در پیش چشمم روشن‌تر است. همان‌طور تصور کنید که من در پشت سنگر خود جا کرده‌ام در این حال هر وقت تیری به هدف پرتاب می‌کنم از کار خودم بیشتر خنده‌ام می‌گیرد که از تک و تاب مردم به نظرم می‌آید که در سوراخ مورچه‌ها آب می‌ریزم و تفاوت من با مردم در این است که مردم درباره من فکر می‌کنند اما من این طور زنده‌گی می‌کنم و همه چیز در زنده‌گی است آیا کافی نیست که من آدم راه خودم باشم نه آدمی که هر روز صبح از عقب یکی می‌رود؟ راجع به انسانیت بزرگتری فکر کنید . پیوستگی خود را با آن در راه فهم صحیح آن چیزهایی که مربوط به اساس آن است. آشنا شدن، انتخاب راه و موضوع و مجال جولان بیشتر که اغلب نمی‌دانند از کجا ممکن است برای افکارشان فراهم آید از این راه است. پس از آن واردترین کسی به زندگی مردم و خوب و بد افکارشان شما خواهید بود.

نیما یوشیج
از شعرم خلقی به هم آمیخته‌ام

خوب و بدشان به هم در آمیخته‌ام

خود گوشه گرفته‌ام تماشا را، کاب

در خوابگه مورچه‌گان ریخته‌ام

 

نامه نیما یوشیج به احمد شاملو 2

تکه ای از نامه های نیما یوشیج به احمد شاملو.

۲. نامه‌ی نیما یوشیج به احمد شاملو
تجریش
1322

به احمد شاملو
وقتی که بنفشه را با گل سرخ برانداز می کنند ممکن است این نظر به میان بیاید: چرا بنفشه اینقدر کبود است. حال آنکه این عیبی برای بنفشه نیست.
نظیر همین چرا در زمان ما با برانداز کردن شعرهای قدیم به همپای شعرهای امروز به میان می آید. در دیوان شعر شما چرا قطعه ی “حرف آخر” وزن ندارد. در صورتی که قطعه بسیار گویاست. چرا در “از شاعری به سربازی” مصراعها قد و نیم قد شده اند. درصورتی که این کار بنا به ضرورتی شده است. چرا در این قطعات اینطور تعبیرات و تشبیهات را زمان عوض می کند.

نامه نیما یوشیج به احمد شاملو
سخن فقط در سر اینکه تعبیرات و تشبیهات از روی زندگانی و خصوصیات زمان ما و سلیقه های ما باشد یا نه، نیست. کلمه ی “چرا” برخورد به مشکلاتی ست که به زبان تحویل گیرندگان شعر می آید. گفته اند که: ترک عادت موجب مرض است. ما نمی گوییم چه بسا مرضهایی که پیش از عادت وجود دارند. ملت ما با عادات و سلیقه های دیگر زیست می کند. زحمت کنجکاوی به خود نمی دهند (دولت آن ست که بی خون دل آید به کنار) ما فقط حق آن را داریم که بگوییم: آنها به یاد نمی آورند نثرهای منظوم و زیبای قدما را، مخلوطهای نظم و نثر آنها را که “گلستان” شاهکار آنهاست. “گلستان” مربوط به قرن هفتم است نه امروز. اگر کسی امروز به آن شیوه کار کند امکان پذیرست، ولی همین که جملات را در زیر هم نوشت و زبان را ساده تر گرفت به طوری که نمود پیکره ی یک شعر منظوم را پیدا کرد، ادبیات از دست رفته است! غالبن بحث در انفصال و اتصال کلمات و جملات است نه در سر وضع جملات و کلمات و جملات دیگر. چه بنابر قواعد وزن یا جمله بندی قدیم باشد یا بالعکس.
ظاهر امر اینست که مردم از مطالب روزمره و اعلاناتی که امروز به عنوان شعر در مطبوعات ما جا برای مطالب لازم نگذاشته اند، عصبانی هستند. تماشای این منظره شک نیست که گران تمام می شود. به آسانی نمی توان “پیکاسو”ی شعر شاد یا از پیکاسوی شعر فارسی امروز پیشی گرفت. فقط به آسانی وضعیت شعرگونی امروز مسابقه ای می شود که موضوع آن معلوم نیست. ولی باطن امر این است که مردم به صورت و ظاهر علاقه ی مفرطی دارند. در هر مورد هم این عیب نیست. از جهتی هنر به مصرف همین منظور می رسد. هنر کاری صورت نمی دهد جز اینکه واقعیتهایی را صریحن یا با کنایه با خود جان وجود و نیروی نفوذ بخشیده باشد. این کار ممکن است با نبود وزن و قافیه هم انجام گیرد. بعضی از علما، “سکاکی” و دیگران، وزن و قافیه را عارض بر شعر تعریف کرده اند. یکی از مولفین می گوید “و کان شعر العرب کالخبر المنثور” – المستطرف – ولی “23 تیر” ازین صورت هم تجاوز کرده است. “23 تیر” یک قطعه شعر موزون نیست، کاملن با اسلوب بیان آن متفاوت است. با وجود این در فارسی مثلی ست: “هیچ نده را با هیچ نستان کاری نیست”. طلب خورده های وزن را از این راه می توانید با مردم پاک کنید. هرکس اختیار حرف زدنش را دارد. ما در اینجا تعزیه نگرفته ایم که قهرمانان واقعه همه شان منظوم با هم حرف بزنند. فقط مردم قبول نمی کنند و وزن می خواهند. این طلبکارها سماجت خود را از دست نمی دهند. کتمان نباید کرد و ما می دانیم که مقصود از وزن، بهتر متشکل ساختن است. اما در خصوص اوزان آزاد از قیدهای عروضی، که در افاعیل عروضی و بحور آن تصرف می کند، هم مردم حرف دارند. مردم با زیباییهای اوزان آزاد هم که به تناسب معنی به وجود می آیند آشنایی ندارند. رنج می برند. ناراحت می شوند از این چند مصراع:

“کشتی به شن نشسته به دریای شب مرا
وز بندر نجات، چراغ امید صبح
سوسو نمی زند.”
– خفاش شب –

 

نامه نیما یوشیج به احمد شاملو

علت آن وضع تعبیری ست که این اوزان را ایجاب کرده است. شما کاملن با من تماس داشته، همه چیز را می دانید. مردم با این وضع تعبیر هم خو نگرفته اند. غالب این متجددین نمی دانند شعر از چه راه با وضع و کیفیت تازه به وجود می آید و ترکیبی به کلی به جز ترکیبهای شعری کلاسیک را به وجود می آورد.
مع الوصف در این شعرهای آزاد، وزن هست. وزن صدای احساسات و اندیشه های ماست. مردم با صدا زودتر به ما نزدیکی می گیرند. من خودم با زحمت کم و بیش و گاهی به آسانی به موضوع های شعر خودم، که دیده اید چه بسا اول نثر آن را نوشته ام، وزن می دهم. با وجود این بسیاری از قطعات شعر من آزمایشهایی بوده است. من همه ی قطعات شعری ی خودم را نمی پسندم. مردم حق دارند. شعر افسون است. اما یک افسون خیرخواهانه. باید از حیث کلمات، شکل، وضع تعبیر، جمله بندی و خصوصیات زبان و همه چیز با مردم به کنار بیاییم. شعر باید مردم را از خود گریزان نکرده، اول رو به خود بیاورد. بعدن مطالبی را به آنها برساند. ولی آیا در شعر زندگی وجود ندارد؟ زندگی را به خرج عادت باید گذاشت یا عادت را به خرج زندگی. همه ی مشکلات ازینجا به وجود می آید. عادات مردم آنن عوض نمی شود. طرز تشخیصهای مردم با طرز تشخیصهای ما فاصله گذاری می کند. این فاصله را هنرمند تا اندازه ی تناقض باید کوتاه کند.

نامه نیما یوشیج به احمد شاملو

آنچه شایان ملاحظه است این است: گوینده ی شعر چه یافته است. برای کدام هدف و چطور بیان می کند. شکل واسطه است. وزن، زبان، کلمات و همه چیز واسطه اند. گوینده شعر باید ابتکار خود را برای پیدا کردن قالب هرچه اصیل تر به دست گیرد (خواه برای عده ی معدودی و خواه برای عده ی بیشتری) اصیل ترین قالب ها برای مفاهیم شعری ما سازگارترین قالبی ست که همان مفاهیم به تفاوت خود درخواست می کنند. این سازش با امکان عمل و برخوردهای درست سازنده با شدنیها و سنتهایی که رد نشده اند به وجود می آید. اثر و رسوخ گفته های خود را گوینده در این ضمن است که از دست داده یا نداده است.
در “تا شکوفه ی سرخ یک پیرهن” شما به بسیاری از رموز واقف هستید. قطعه ی “تا شکوفه ی سرخ یک پیرهن” از بهترین قطعات شاعرانه ی شما در ظرف این چند سال اخیر است. این قدرت حماسی را در هرجا به کار برده اید، قدرت نفوذ شعر را به حد اعلا بالا برده اید. احساسات را در هیچگونه لباسی نمی توان با نظر تحقیر برآورد کرد. زیرا زندگی ست و شعر خوب باید حاکی از زندگی باشد. شعر خوبتر آن ست که این حکایت را با جان تر بیان کند. چنانکه ما هم همین قصد را داریم. در قطعه ی “سرود مردی که خودش را کشته است” با تمایلاتی نسبت به زندگی خود و مردم به این قطعه ارزش داده اید.
ولی من ناگفته نمی گذارم: این نظر من است، و شما برای من نگفته اید. در من شاید قدرتی هست که می توانم از دریچه ی چشم همه ی کسان ببینم. من بسیاری از شعرهای قدیم را هم دوست دارم. فقط نمی توانم بگویم که همه ی مردم هم می پسندند. زیرا من می توانم آفریننده ی شعر باشم، نه آفریننده ی طبایع مردم.
ما با طبایع مردم نزدیکی می گیریم، زیرا طبیعت ما هم از طبیعت آنها جدا نیست. ما راه های جداگانه را شناخته ایم. این شناسایی ست که ما را به مردم نزدیک می کند و یا از آنها دور می دارد. مخصوصن هنر شعری امروز باید در این دقیق باشد. این قطعات را نمی توان به حساب کلام موزون به خرج مردم گذاشت. برای عملی بودن هرکاری باید نوبت گرفت.

نامه نیما یوشیج به احمد شاملو

بی حوصلگی شما باعث شده است که در “ویران سرایی درزراسب” که نمی دانم در جزو این قطعات هست یا نه، شما از بعضی نکات عملی چشم پوشیده اید. کمبودی که در این قطعه وجود دارد از نظر طرز کار توصیفی و عینی ست، مع الوصف شاید این قطعه به واسطه ی وزنی که دارد، مطبوع طبع مردم باشد. وقتی بی اعتنا به مردم تحویل بدهیم، مردم هم بی اعتنا می پذیرند. با احتیاط و به تدریج با مردم باید نزدیکی گرفت. دم به دم از شکلی به شکلی رفتن نباید مقصود ما باشد. چون ما برای مردم می آفرینیم. شکل و بیان و غیر آن، واسطه ی نفوذ در مردم باید برآورد شوند. همین که شکل و وضع بیان منظور ما را تا اندازه ای عملی و برآورد ساخت در عوض نفوذ و رسوخ خود را از دست نداد، کافی ست و زیباست. خود من تقریبن آدم قانع و در عین حال خیلی دیرپسند هستم. در کارهای شعری ی خود زیاد زد و وازد کرده وسواس خود را از دست نمی دهم. شاید علت رسوخ من که پر دور نیست بت تنومندی مردم از من بسازند، همین قناعت و در عوض سربراه بودن من و یک مقدار مختصر ناتویی داشتن باشد. رو به آن شهر آشنایی با خیلی حسابها و مدارها باید جلو رفت. زور استدلال و نظر و سرگذشته های هنری دنیا که چه شده است درمانی برای زخم نمی گذارد. این استدلالها و نظرها بی انتها هستند. حال آنکه شعر شکل گرفته است و شکل انتهاست. در شعرهای خود من هم تکه هایی وجود دارد که هم مردم و هم خودم را ناراحت نگاه می دارد. اما وقتی که قطعه ای از آن را مردم به راحتی پذیرفته اند، خود من چندان راحت نیستم. فکر می کنم چطور شده است. با این کاوش است که من چشم از راحتیها و ناراحتیها پوشیده، راه های امکان پذیر و شدنی را در تفحص بوده ام. من می گویم می خواهیم پیش بروم اما صدای مردم را در راه بشنوم.
شما در “صبح می آید” تا یک مقدار از خود دوری گرفته اید تا اینکه به مردم نزدیک شده اید. در سطور اول این قطعه فراموش نکنید که وضع تعبیرات قدما سایه می زند. ولی عیب و نقصان شعر شما نمی شود. دانسته اید با مردم چطور برخورد کنید ولو اینکه خود شما ندانسته باشید که می دانید. به همان اندازه به عکس در “حرف آخر” و حرف اول دیوان شعرتان از مردم، که زیاد از آنها عصبانی هستید، جدا شده اید.
عمده این است که چطور تجسم بدهید، چطور نفوذ کنید. وقتی که این هردو بود سراینده ی شعر کاملن کارش را از روی میزان انجام داده است. خواه با وزن، خواه با صحت کلمات و خواه با هر وسیله که هست. نظر خود را انجام نداده، نظر چند نفر به سراغ او نمی آید، نظر عده ی زیادی انجام گرفته و نظر عده ی زیادی به همپای گفته های اوست. برای رسیدن به این منظور صبر و حوصله لازم است.

نیما یوشیج

نامه نیما یوشیج به مادرش

نامه نیما یوشیج به مادرش
شاید از رفتن من دلتنگ باشی. شاید که این مسافرتِ مرا، به بی تجربگی و بی وفایی حمل کنی. ممکن است مرا دیوانه خطاب کنی. تمام این چیزها امکان دارد که در مخیله ی پُر از محبّتِ یک مادر مجسّم شود. اما اگر در کُنهِ خیالاتِ من تعمّق کنی، خواهی دید که این خیالات چقدر مقدس و بی آلایش است.
همیشه می خواهی مرا ببینی. من خودم هم همین را می خواهم، اما مانعی در پیش است. هرگز نمی توانستم در شهر بمانم و آنطوریکه بارها گفته ام، متحمّل تملّق و بندگی باشم. نمی توانستم دوره ی زندگانی را به انجام کارهایی که شایسته ی من نیست، بسر آورده باشم. هر کس محقّقاً به مقتضای طبیعتِ خودش کار می کند. من هم می خواهم کاری کنم که شایسته ی من است.

نامه نیما یوشیج به مادرش
معتقد باشید که در عالم، یک محبتِ نوعی هم هست. من که می بینم به ضعفا چه می گذرد، چطور می توانستم راحت بنشینم، در صورتی که خودم را اقلاً انسان خطاب می کنم؟
مادر عزیزم! گریه نکن! از سرنوشتت پیشِ همسایه شکایت نداشته باش! پسرت باید فردا در میدان جنگ، اصالت خود را به خرج دهد. با خونِ پدرانِ دلاورم، به جبین من، دو کلمه نوشته شده است: خونِ انتقام.
اگر مرا دوست داری، دوستدار چیزی می شوی که من آن را دوست دارم. مرگ و گرسنگی را در مقابل این همه گرسنگان و شهدای مقدّس دوست داشته باش، تا زنده و سیر بمانیم.
برادرم به ولایت نزدیک شده است. لشکر گرسنه ها درحوالیِ کلاردشت هستند. شیطان با فرشته می جنگد. پدرم فردا اینجا می آید. چند روزی را با هم خواهیم بود. اما بعد از آن می روم به جایی که این زندگیِ تلخ را در آنجا وداع کنم یا آنکه از این روزگار خفه شده، حقّم را به جبر بگیرم.
غمِ بیهوده مخور که به شهر نمی آیم. مایوس مباش! آتیه مثلِ آسمان است که به تیرگی و صافیِ آن نمی توان اطمینان کرد. من همه را دوست دارم. خواهرهای من! دلتنگ نباشید. سفر، سفر مرد، بدترین عاقبتش مرگ است نه ننگ و بداصلی.
آیا به چندین هزار کشته ی میدان های جنگ، تمام ضعفای کشته شده، نمی خواهید یک نفر برادرتان را هدیه کنید؟ البته اگر حقِّ انتقام در شما می جنبد.

نیما

نامه نیما یوشیج به مادرش 2

نامه نیما یوشیج به مادرش

نامه به مادرم
مکرر پیغام می‌دهید و کاغذ می‌نویسید که من چرا جواب نمی‌دهم.من این ادعا را دارم که چرا باعث تولد وجود من شده‌اید تا من دراین دنیا اینقدررنج بکشم و با انواع مختلف فکرهای عجیب خودم را متصل فریب بدهم. هرچه کرده‌ام و گفته‌ام غلط است. تو از مشقت‌هایی که من درعمر خود می‌کشم خبر نداری ولی حالا ببین که به پیشگاه تو اقرار می‌کنم. به هرحال زندگی من باید با زندگی هر حیوان و انسانی متفاوت باشد. به این معنی که بیشتر رنجور باشم. اگر جرات و قوت پهلونی نژاد من نبود گمان نمی‌بردم که تاکنون باقی می‌ماندم و فقط در بهای این همه مشقت‌ها موهای سرم راسفید می‌کردم. من که با یک دست لباس کهنه در کوچه‌ها راه می‌روم اگر یک فکل می‌بستم و مقید بودم چه می‌کردم؟ با همه لیاقت و علوّ طبع نتوانسته‌ام شخصن امور معاش خود را تنظیم کنم. اگر «من هزار تومان داشته باشم و پنج هزار تومان دیگرهم قرض کنم که با آن قلعه‌ای بسازم که بعد از دویست سال آن قلعه پس از وضع قروض ومنافع آن برای من باقی بماند و ماهی مبلغی منفعت داشته باشم» این یک مآل‌اندیشی‌‌ست.اما آیا من دویست سال عمر خواهم کرد و وقتی آن منافع می‌خواهد به من برسد آیا من زنده‌ام؟ افسوس! امسال سه سال است که «سیاهکلا» را، که پدر بدبختم آن‌قدردوست داشت، فروخته‌ام. چه از آن عاید من شده است؟ این حساب‌ها برای اطفال خوب است .من ده تومان از پولی را که برای خریدن اتوموبیل قرض گرفته‌ بودم شخصن به وکیل دعاوی خود داده بودم. خان‌دایی که از این خبر داشت می‌بایست گفته باشد که این مبلغ جزو صورت نیاید. به علاوه صورت تخمینی به چه کار من می‌خورد؟هروقت بخواهم به تاریخ انبیاء مراجعه می‌کنم که تمام تخمینی‌ست.

نامه نیما یوشیج به مادرش

اصلن خانه‌ای که ثبت نشده، خانه‌ای که من از آن هیچ خیر ندیده‌ام، خیال می‌کنم اصلن همچو خانه‌ای وجود ندارد (دنیا خانه‌ی من است). خوبی مرغی بود پرشکسته. یک شب توفانی او را گرفتم به خانه آوردم. چندی که گذشت پر زد و روی بام خانه ی من پرید، باید حالا آنرا از دور تماشا کنم ، اگر به او نزدیک شدی پیغام مرا زیر گوش او بگو آنچه نتیجه می گیرم این ست که حق گوئی یک نوع مرض ست، مثل خوب بودن. چون جمعیت بشری نمی‌تواند این مرض را معالجه کند این است که این مریض مردود واقع شده است. حال اگر بخواهم خوب باشم، لازم است چشم هایم را ببندم، هرچه بگویند اطاعت کنم؛ دیگر ابدن کاغذ ننویسم؛ خیال کنند مرده‌ام؛ میراث مرا ببرند. من اگر عقل معاش ندارم درعوض عقلی علمی کاملن در من موجود است. به تمام اسرار اخلاق بشری، از هر صنف که باشد، آشنا هستم. امروز من مربی قوم و واضع قوانین تازه‌ام؛ محتاج به این نیستم که مرا نصیحت کنند.
این نامه تاریخ ندارد

نامه نیما یوشیج به حسام زاده

نامه نیما یوشیج به حسام زاده ، نویسنده ی «خورشید ایران»

نمی دانم عید را به تو تبریک بگویم یا نه؟ کوه ها تازه و خرّم می شوند، ولی نمی توانم یقین کنم قلب تو هم تازه و خرّم می شود. در این صورت ممکن است عید برای تو وجود داشته باشد. روز عید یعنی روز نشاط، و نشاط را قلب انسان تعیین می کند نه تقویم و احکام نجومی.
چرا من مثل این شکوفه نمی خندم؟ برای اینکه بادهایی که می توانند به من روح بدهند، بهاری که باید مرا بخنداند، هنوز خیلی از من دور است.
بپرس چطور؟ آن بادها، الحانِ شیپورهایی هستند که از روی تپه ها و کوه ها به فقیر، اخبار می کنند اسلحه بردار و مرگ را از خانه ات بیرون کن. بهارِ من موقع جدیدی است که به جای برگ به درخت، شمشیر به کفِ مظلوم می دهد. به او فریاد می زند: عجله کن! اعتماد داشته باش! انتقام بکش! به آهن و آتش و جنگ سلام بفرست! آن وقت است که به جای گلِ سرخ که از شاخه بیرون می آید، از این گل بی آرام، خون بیرون بجهد.
من این بهار را تبریک خواهم گفت. در ایّام بدبختی، بهار نوعِ دیگر را باید بالعموم به کسانی تبریک گفت که شکم بزرگ و صدای خشن دارند و در حالتی که در قصرهاشان مطمئن نشسته اند، یک شاعر بی گناه، زندگانی اش را به بدبختی و به دوری از وطن و سرگردانی می گذراند.

نامه نیما یوشیج به حسام زاده

ولی قلمِ من کم از تیشه نیست، پایه های این قصر مرتفع را به مرورِ ایام خواهد کند. آنوقت صاحب قلم، تا ابد در مقابلِ این در ایستاده و سربلند خواهد بود. تا اینطور نشده است، تاریخِ حیاتِ من که به قلم یک رفیق باوفا نوشته شود، در خوابگاه وحشی ها چه فایده خواهد داشت؟
اینجا همه به خواب رفته اند. آنچه به من تعلق بگیرد، مثل خودِ من گمنام می ماند (مقاله ی این روزنامه، این تاریخ حیات و بالاخره این شعر) برای من چندان تفاوتی ندارد. شهرت را برای تصفیه امور معیشت می خواستم، چون دیدم صنعت و خدمتِ من در حدودِ فکر و فهم مردم نیست، مدت هاست در این موضوع با وجود اینکه گهگاهی به حسب ضرورت های مادّی، اشتیاق پیدا می کنم، بی قید شده ام. محرمانه خدماتم را انجام می دهم . خواهی گفت: خوب نیست. جواب خواهم داد: بد، بیش از خوب رواج می گیرد. شاید این عقیده که خوب نیست، باعث پیشرفت کارهای من بشود.
چند شب قبل با عکاسباشی، به نقطه یخلوتی رفتیم. علیرغم دشمنی و به سلامتی دوست.
از من پرسید: مرتباً روزنامه می رسد یا نه؟ گفتم: فقط شماره ی 32 رسیده است. در این حال یادآوری می کنم. پدرم شاعر نیست و در روزنامه، شاعر اسم برده شده است. یوشیج ها یک طایفه اند نه طوایف متعدد. یک طایفه ی وحشی و جنگلی هستند. شعر و ادبیات را نمی فهمند. ادبیات آنها، گوسفند چرانیدن و شعرِ آنها، نزاع با درندگان جنگل است. بهترین همه ی آنها منم.

رفیق دائمی تو: نیما
8 فروردین 1305

نامه نیما یوشیج به فریدون توللی

نامه نیما یوشیج به فریدون توللی

سلامِ من به شما که از پیِ آرزوی کمک به خودتان می گردید. در این بیابان، صداها خاموش مانده و در کاروان، صداهای دیگر جانشین شده و می رود.
ولی عزیزِ من! در این روش، حتماً صبر داشته باشید. این دلتنگی ها که بیهوده از آن می گریزند، مایه های بی چون و چرای پُر زوری هستند که بعدها، به اشعارِ شما چاشنیِ خاصّی خواهند بخشید. گنجِ واقعی باید روی آور باشد و آنچه که حتماً ثمری دارد، چه بسیار که چشیدنِ آن تلخ است.
از من قبول کنید این چند کلمه که در حاشیه ی نامه ی طولانیِ رسول، دوستِ عزیزتان، برای شما می نویسم. به منزله ی نامه ای ست که می خواستم مفصّل برای شما نوشته باشم.

دوستِ شما: نیما یوشیج
طهران – 19 بهمن 1326

 

نامه نیما یوشیج به نصرت رحمانی

نامه نیما یوشیج به نصرت رحمانی. در این نامه نیما یوشیج کمی درباره ی شعرهای نصرت رحمانی صحبت می کند.
نامه را در ادامه ی مطلب می توانید مطالعه کنید

من شعرهای شما را بارها در مطبوعاتِ این شهر خوانده ام. اول دفعه قطعه ی «شب تاب» را که برای من خواندید، من نسبت به احساساتِ لطیفِ شما تحریک شدم. آن چیزهایی که در زندگی هست و در شعرِ دیگران سایه ای از خود نشان می دهد، در شعرِ شما بی پرده اند. اگر این جرأت را دیگران نپسندند، برای شما عیب نیست. ولی من نمی خواهم برای اشعارِ شما مقدمه نوشته باشم، دیوانِ شعر وقتی که مطالبِ قابل تفسیر و توضیح نداشت، شاید چندان محتاج به مقدمه نباشد. خودِ اشعار، مقدمه ی ورود و تأثیر در فکر و روحِ دیگران است. از اینکه اشعارِ شما به بهانه ی اوزانی آزاد، وزن را از دست نداده و دست به شلوغی نزده است، قابل این است که گفته شود: تجدّد در شعرهای شما با متانت انجام گرفته است. اگر در معنی تند رفته اید، در ادای معنی دچارِ تندروی هایی که دیگران شده اند، نشده اید.

نیما یوشیج
اسفند 1333

نامه نیما یوشیج به ابوالقاسم جنتی عطایی

نامه نیما یوشیج به ابوالقاسم جنتی عطایی

دوستارِ عزیز!
شما در ضمنِ بعضی مطالبِ مربوط به تئاتر، در مقاله ی من، زبانِ ستایشی را نسبت به من دارید. گاهی هم نسبت به مقاصدِ من کوشیده اید که با طرزِ عملِ دیگران، توضیحاتی داده باشید. اما اینکه از من خواسته اید خود من هم برای دوباره به چاپ رسیدنِ این مقاله، دست اندرکار باشم، همت گماشته اید که بارِ به منزل رسانده را دوباره در این موقعِ سن، به دوش بکشم! یا اینکه خواسته اید با این جور غلغلک دادن، که خاصِّ کسانی است که دست بکارِ نشریات می زنند، مرا به حرف بیاندازید!
در دنیا، هر فکری، دورانی برای تولدش دارد. انسان فقط به زورِ دانشِ معجزه آسایی که الی حدِّ ماشاءالله، به همراهِ دِماغِ خود دارد، قادر به انجام کار نیست. رموزِ پیدایشِ آفریده های ذوقی و فکری، شاید دامنه اش خیلی وسیع تر از دامنه ی فلسفه بافی و همان زورِ معجزه آسا باشد. من نسبت به کارهای خودم، مطالبی دستگیرم می شود. حتی نسبت به یک مقاله، که چندان ذوق و شوق برنمی دارد و آدم با آن، استخوانِ فیل را خُرد نمی کند و ایمانی اگر احمقانه نباشد، نسبت به طبیعتِ خودم دارم. در هر وقت که من دست به کار زده ام، سوای من، حال و موقعیتی خاص، با من دست به کار بوده اند. دستکارهای بعدی، در کارهایی که پیش از این ها انجام گرفته است، خیلی به شرط ها و شروط ها است. در صورتی که من نتوانم آن حال و موقعیت را دوباره در خودم فراهم بیاورم و ممکن نباشد همانطور فکر کنم، که آن روز و روزگارها می کرده ام. پُر هم ممکن است این قبیل دستکاری ها، چه بسا دور از زمینه ی اصلیِ کار واقع شده، بجای اینکه اثری را تمیزتر گردانَد، شیرازه ی آن را از هم گسیخته، کم و بیش ناتمیزتر ساخته باشد.

نامه نیما یوشیج به ابوالقاسم جنتی عطایی
ضمناً باید از خودم خنده ام بگیرد، اگر به خواهشِ شما از هوای روزی تقلید در بیاورم که در آن روز دردسر داشته ام، یا پوست از روی زخمی جدا کنم که خوب شده است، به فرمایشِ مولای متقیان: «شقشقه هدرت!» .
این تقدیری خارج از ماوَقَع نیست. جوانبِ قیاس در این قضیه، معلوم است. برای من فقط اسبابِ ناراحتی است. یادآوردن از رنج و زحمت های گذشته، مثلِ بیشترِ شعرهای من، که مرا ناراحت می دارند وقتی کسی آن شعرها را برای من می خواند یا تمنّا دارد خودِ من، آن شعرها را برای او بخوانم.
حواسِ جمع و جورِ من، هنوز مشغول به اذیت و آزارِ من هستند. برای اذیت و آزار به خود، من احتیاج به کمک ندارم. این مقاله را من به حسابِ کاری که به عهده داشتم، در چند شبِ متوالی با وضعیتی ناراحت که در یک اطاقِ محقَّر می گذراندم، تهیه کرده بودم. در زمانِ سرگرد مین باشیان، که من و بعضی از دوستانِ من، «مجله ی موسیقی» را به راه می انداختیم.

نامه نیما یوشیج به ابوالقاسم جنتی عطایی
اگر نمونه ای از استعدادِ من در آن باشد، مربوط به امروز نیست. حسابِ گذشته ها را خودِ گذشته ها، بی غلّ و غش تر می دانند. مقاله نه پُر خوب است و نه پُر بد. شباهت به زندگانیِ خودمان دارد. اگر در پاره ای از عبارات، افتاده هایی باشد یا جایِ بعضی اسم ها را عمداً خالی گذاشته ام، یا از کلمه ای به کلمه ی دیگر عدول کرده ام چاره دارد. از من خواهید پرسید. اما اگر پیچیدگی هایی در بعضی از جملات باشد و ناشی از نقلِ عقایدِ بدون تفسیر مانده ی بعضی از اهلِ علم و اصطلاح تشخیص داده شود، علتش معلوم است. مقاله ی آدمی مثلِ من هم، برادرِ بعضی از شعرهای من خواهد بود. گفته اند: «المال یشبه صاحبه». به قولِ همکارِ ما در آن وقت، که اکنون دستش از دنیا کوتاه است: «چه می شود کرد» و به قولِ من: «به قربانِ حواسِ جمع. حواسِ جمع بجا می آورد، برای هر کاری در دنیا، آمادگی و تجهیزی لازم است». برای خوب دریافتنِ این قماش حرف ها، اگر خواننده خیلی کِرمِ کوشش در خود دارد، قبلاً با این قماش حرف ها می بایست کم و بیش آشنایی داشته باشد. خیال نکند قصه ای را در زمینه ی موضوع های نازل و روزانه می خوانَد.
توضیحاتِ شما مرا به خنده می اندازد. بچه ی آدمیزاد در جوانی به رشته های مختلف دست می زند. اما همین که پا به سنّ و سال گذاشت، سربِراه شده و به راهِ خودش می رود.

نامه نیما یوشیج به ابوالقاسم جنتی عطایی
با این همه تعلیق و تحشیه که امروز، خاص و منحصر به استادانِ ما است، شما در واقع، کارِ «قال و اقول های» قدما را کرده اید. هم اکنون شرحی که بر «منطقِ تجرید» نوشته اند و حاشیه ی معروف «میر شریف» که در پیش رویِ من است، درست و حسابی مرا به یادِ همکاریِ زنده ها با مرده ها می اندازد. معلوم است دیگران هم که پیش از ما، مزه ی تلخ یا شیرینِ این زندگانیِ شسته رفته به دستِ ما را چشیده اند، این جور کارهای خبط و خطا را مرتکب شده اند. متن های اصلی و راجع به اصول را در غالبِ موارد، پیچیده نوشته، طوری تقریر و تمهید داده اند که تفسیر برمی دارند. آنها معتقد بودند، هر چیز را باید به دستِ اهلش سپرد. همچنین نادان بودن را بهتر از این می دانستند که بچه ی آدمیزادِ بیچاره، گرفتارِ علمِ ناقص شده باشد.
هر چند که ما اهلِ این زمانیم و به ما بارها لطفاً توصیه شده، از قبیلِ متواترات است که مطالب به هر اندازه، بیشتر در دسترسِ مردم باشد، بهتر است.
با این همه پند ودلالت ها، دوستار گرامی! کسی از استخوان ریزه، حلیم نساخته است. تا روزگارِ آینده و آخر و عاقبتِ اولاد و احفادِ ما، به کجا بِکِشَد ( نوزادان ما پیش از آموختن، آموخته شده باشند)، پیچیدگی هم وجود دارد. از گریبانِ بندگانِ خدا دست برنداشته است و می بینیم دستکارِ بندگانِ او هم، گاهی شبیه به بعضی از کارهای خودِ او در عالمِ خلقت، وسیع است.
با پشت کارِ شما که جوان هستید و حال و روزگارِ مرا ندارید، این مفصّل ترین مطلبی بود که به نظرم گذشت و توانستم در جوابِ استفسارِ شما، در باره ی این مقاله بنویسم. من با این چند سطر، در واقع نسبت به این مقاله انفاق کرده ام.
خدا حافظِ شما باشد.

نیما یوشیج
تجریش – آذر ماه 1334

 

نظر نیما یوشیج درباره ملک الشعرای بهار

نظر نیما یوشیج درباره ملک الشعرای بهار
نگاه نیما درباره ی بهار را در متن نامه ای به تاریخ 8 تیرماه 1335 در ادامه ی مطلب می توانید بخوانید.

نامه ی شما رادکتر جنتی به من رسانید، در این ساعت که من به مسقط الرأسِ خود می روم. البته می دانید که المسافر کالمجنون. به این جهت، من چیزی نمی توانم بنویسم. در جوابِ آنهمه چیزهایی که زمان باید قضاوت کند و شما از فردی می خواهید.
اما ملک الشعرای بهار، یگانه استاد به سبکِ قدیم، در زمانِ ما بود. من با بهار، در یک راه می رفتیم، در سی چهل سالِ پیش. احتیاج برای بیانِ مطالبِ زندگیِ امروزه، راهِ ما را از هم جدا کرد. شاید تأثیرِ کارهای مرا، در تمام این موقعِ جدایی با او، در اشعارِ او پیدا کنید.
چنین جدایی است که به شما آن مطالبی را می رساند، که از من خواسته اید.

نامه نیما به بهجت الزمان

رودخانه در شب های تاریک، چه حالی دارد؟ گلهای زرد کوچکی که روی ساحل باز می شوند، مثل اینکه می خواهند از پستان های رودخانه شیر بخورند، شبیه به چه چیز هستند؟
برای تو یک کلاه از گل درست می کنم که هر چه پروانه هست، دورِ آن کلاه جمع بشود. برای تو پیراهنی بدست می آورم که در مهتاب، مهتابی رنگ و در آفتاب به رنگ آفتاب باشد. این چه رنگ پیراهنی است؟
اگر گفتی این وعده ها که می دهم، مثل این دنیا راست است یا مثل … دروغ، برای تو از آن اسباب بازی ها می خرم که دلت بخواهد. بشرط اینکه فکر کنی ببینی چه سوقاتی خوبی می توانی از کنار رودخانه ها برای من بیاوری.

نیما
11 مرداد 1305

خاطره رودخانه بابل از نیما یوشیج

دفعه ی اول نیست که به تماشای منظره ی قشنگ (رودخانه ی) بابل می آیم. تاکنون بارها با عالیه، به این جا آمده ایم. نو نشسته ایم. شبی که ابرهای سیاه، آسمان را گرفته بود، از ساحلِ آن عبور کردیم. گاوها را که از یک طرف به آن طرفِ دیگر شنا می کردند، تماشا کرده ایم. وقتی که روشنیِ شفق، روی امواجش می تابند، روی تپه ی بلندی ایستاده بودیم. بابل !!!

بی جهت آن را به این اسم نامیدند. شکوه و رفتارِ وحشت آمیزِ طبیعت است. (از) کوه ها و درّه های بلند و سراشیب، گذشته. سنگلاخ های صعب العبور را به عقب گذارده است. به سَرهای بزرگ برخورده. با موانع بسیار جنگیده. بارها غضبناک شده، به خروش آمده است. ملتهب شده، کف بسته است. فاتح نیرومندی است که از میدان های مهیبِ جنگِ خود، بازگشت می کند. کی به آن می گوید بابل؟ پهلوانی است که اکنون از پیمودن راه های دور و درازِ خود، بسیار خُرد و خسته شده.

خاطره رودخانه بابل از نیما یوشیج
شعف من، به تماشای منظره ی متین و باوقارِ اوست. ابداً صدا نمی کند. از وقتی آفتاب غروب کرد، در سطحِ امواج آن، خیالات وحشتناکی به وجود آمده است. در بین رمزی به آرام و سکونت دائمیِ خود، یک دفعه به خود می پیچد. مثل اینکه عضوی از اعضای او شکسته شده، آن عضو را با قوّت برداشته، به دور می اندازد. آن وقت هزاران حیواناتِ ناشناس، در قعر آن ملتهب می شوند و به حرکت می آیند. ماهی، سرش را بالا می آوَرَد. ماه، اشعه ی ضعیفش را که احیاناً از زیرِ این ابرها پرتاب می کند، در سطحِ امواجِ آن پهن می شود. (…) سایه های درخت های وحشی که به نظر می آید محضر جانورانی هستند، تمام به سکونتِ این دریای کوچک تسلیم شده. بابلِ آرام و مهیب، از وسطِ آنها می گذرد.

یک خط زرد و سفید، شبیه به خطوطی که برق در آسمان احداث می کند، از شکافِ ابرها پیدا شده. مثل اکلیل، از کل پهلوان «(نامفهوم») خواب آلوده می شود. پس از آن، گاهی ماه از زیرِ ابرهای سیاه، دزدیده به او نگاه می کند. یا در سطح امواجِ آن، روشنیِ ضعیف منفردِ نورِ چراغی پیدا شده که در دوردست ترین، صیّاد، نوی کوچکش را آرام آرام پیش می آورَد. امواج را می شکافد. صدای شکافته شدن آن امواج، مثل خراشی است که به بدنه ی دیوارِ عظیمی داده می شود. ولی این خراش، بهبودی یافته. بابل، سکوت و وقار خود را از دست نمی دهد.

خاطره رودخانه بابل از نیما یوشیج
ای رودخانه ی بزرگ! چند قرن است به این طریق می روی! از کجا می آیی! چه اشخاصی که در کنار تو نشسته! تو چه اشخاصی را بی باکانه، به خود غرق ساختی! در دامنه ی آن نواحی که در تاریکی های آن، حرف می زنند. (…) زیر روشنایی ماه، کدام صداها همیشه خاموش شده اند! به من بگو! چه قلب هایی تو را دوست داشتند؟

قدرت های ناشناخته. صفات مرموز. گرداب هایی که به هم می پیچند. همهمه هایی که مجهول هستند. صداهایی که فهمیده نمی شوند. ظلمت هایی که، مرگِ در خود را، آرایش می دهد. اشباحی که حال را، در خود پرورش می دهد. ارواحی که راه را گم کرده اند. آرزوهایی که سرگردان شده اند، تمام در اطرافِ او جولان می دهند. خفتگانی که بیدار نمی شوند. او نیز از سکونت و خوابِ خود بیدار نخواهد شد. اما (…) که تو را نام می برند. آیا تو هم مثل بابل به خواب رفته ای؟ (…)

افسوس! زندگانی حسرت است. فرار از حسرت ها، مجهولی است که به ما نزدیک شده و از ما دور می شوند. این رودخانه نیست، انعکاسِ حسرت های ما است. شبیه به زندگانیِ ما است. در ساحلِ خلوتِ آن بگذارید، زمین در تنگنای خود، شراره های ضعیفش را به طرفِ آسمان پرتاب کند. بانگ طبل و شیپورشان، زمان را خسته سازد. عجله و رفتارِ نخوت آمیزشان، مثل این امواج، وقتی که آشفته می شود، مردم را از پیشِ خود دور بدارد. فضا را از نَفَسِ خود مسموم کنند. آب های جاری و بَساتین خرّم را به خودشان اختصاص دهند. کلبه های سیاهِ فقیران را بکوبند، تا قبّه های زرنگارِ قصر خود را بالا ببرند. پس از آن از کلّه های مظلومین، مناره ی بلند ساخته، به تماشاگاه های خود بالا بروند. تمام این احوال، مثل این امواج، آرامی و سکوت یافته، می گذرند. چیزی که باقی می مانَد، فقط آثارِ حسرت های ماست.

نیما

جایگاه قافیه در نگاه نیما یوشیج

جایگاه قافیه در نگاه نیما یوشیج

نیما یوشیج از جایگاه قافیه در شعر خودش و در نگاه خودش می گوید:

از قافیه پرسیدی. برای تو، روزی خواهم گفت. در نظر دوست تو، قافیه یک موزیک جداگانه از وزن، برای مطلب است. شعرِ بی قافیه، خانه ی بی سقف و در است. همسایه ی تو برای این معنی و تعریض، جز در این قوّه تفکّر نخواهد داشت.
من خیال می کنم هر دو دسته به خطا می روند: هم آن ها که شعر را هجایی می سازند و هم عده ای که شعر را بی قافیه می سازند.
در حالی که هیچ یک از این دو دسته دلیلی ندارند، جز اینکه می خواهند به پای شاهبازِ توانایی که دوستِ تو باشد پریده، بعد از سال ها که او پرواز کرده و پهناور این هوا را پریده است، کاری تازه کرده باشند. ولی برای چه، کارِ تازه؟ اگر جوابی برای این سئوال جز این نداشته باشید که بگویید ذوقِ سالمِ من این را پسندیده است یا این زیباتر می کند و آزادتر می کند هنر را، یقین بدانید خیلی کورکورانه رفته اید.

جایگاه قافیه در نگاه نیما یوشیج
من در کوهستان، چندی ست بی نهایت وحشی شده ام. فکرم در این خصوص، کار نمی کند. همین قدر می گویم: کسانی که خیال می کنند شعر آنها بی قافیه باشد، گروهی کهنه پسند را در برابر می بینند و یک حسِّ لجوجانه، بیش از حسِّ دیگر، آنها را برانگیخته است. بعکس کسانی هم که به قافیه می چسبند و می خواهند حتماً شعر آنها قافیه دار باشد، یک کم جرئتی و وحشت، گریبانگیر آنهاست و می خواهند خواننده ی کهنه پرستی را که در برابرِ خود می بینند از شعرِ خود راضی بدارند، به این جهت همان عادت را پیروی می کنند.
ولی هیچیک از این دو نیست. اساسِ کار، سهل کردنِ طرز کار و به همان اندازه زیبا ساختنِ فرم است به واسطه ی حالت طبیعی که به فرم داده می شود و حفظ آن حالت که تقاضا می کند. شعر به وضع طبیعی دکلامه (بیان) شود و به همپای آن، به عبارت اخری به تبعیت آن، قافیه هم روان و طبیعی باشد. چون این مقدمه است برای آن چه روزی به شما معلوم خواهم داشت عجالهً بیش از این نمی نویسم.

 

جایگاه قافیه در نگاه نیما یوشیج

نه آنقدر خودسر و بدون دلیل باشید و نه اینقدر ترسو و مطیعِ عادت های پوسیده. قافیه ساختن، خیلی مشکل است اگر ذوقِ شما یاری نکند. زیرا ساختمانِ قافیه از شکلِ حروف بیرون رفته، اساسِ آن استوار می شود به روی ذوقی سالم که طنین و آرمنیِ مطلب را می شناسد و می داند با کدام کلماتِ هم وزن و هم خرج، جفت کند و با کدام کلمه که مخرج و وزن علیحده دارد، شعر خود را تمام کند. قافیه سازیِ دوست شما، از این راهِ دقیق است.
چیزی براین گفته ام نمی افزایم، فقط می گویم آزاد باشید. آزاد ساختن، قبل از زیبا ساختن. فعلاً هیچ قافیه نسازید اگر کهنه کار در شعر نشده اید و ذوق شما اجازه نمی دهد، مقیّد به قافیه نباشید. این زیبایی را، روزی که درک کردید، به شعر خود بیفزایید.
یوش 16 مهر 1322

آیا شعر نیمایی به درد موسیقی می خورد؟

از نیما پرسیده بودند که آیا شعر نیمایی به درد اجرای موسیقی می خورد؟

نیما پاسخ می دهد:
می پرسید آیا شعر من، به دردِ موسیقی می خورد یا نه؟
خیلی دیر این سئوال را کردید، زیرا شما چند قطعه تاکنون به سبکِ من ساخته اید. من این را ملتفت شده بودم، در طرزِ اشعار شما و خواندن شما. مخصوصاً وقتی که پیشِ من می نشینید و شعرهای خودتان را برای من می خوانید. خیلی احتیاط کنید از این کار، که شعرهاتان را با آهنگ بخوانید. رسم است که شعرا با زمزمه ای پیشِ خود، شعر می سازند بعد به همپای نوازنده و خواننده، آن را می خوانند. اما آن شعرِ نیما یوشیج نیست و نه آن شعری که به سبکِ او ساخته شده باشد. اگر شعرِ شما به کارِ آوازخوان ها خورد، بدانید نقصی در شعرِ شما هست و از راهی که من در پیش دارم، دورید. زیرا تمام کوششِ من این است که حالتِ طبیعیِ نثر را در شعر ایجاد کنم. در این صورت، شعر از انقیاد با موسیقیِ مقیّدِ ما رها می شود. شعر، جهانی ست سوا و موسیقی، سوا. در یکجا که به هم می رسند، می توان برای شعر، آهنگ ساخت. اما شعر، آهنگ نیست. همچنین می توان برای آهنگی شعر به وجود آوَرد اما شعر، موسیقی نیست.

در نهاد شعر
در نهادِ شعر، موسیقی ای هست که موسیقیِ طبیعی ست. هنگام زمزمه درپیشِ خودتان، که دارید شعری می سرائید، برداشتِ هیچ گونه آهنگی نکنید. بارها باید به شما بگویم: زنهار! زنهار!
البته آهنگ شعر شما باید طبیعی و منطبق با دکلاماسیون باشد. طبیعی مثل اینکه حرف می زنید یا خطابه ای را به حالِ طبیعی می خوانید. شعر شما هستی ای است که با هستی، ارتباطِ قوی دارد. اگر شما به آهنگِ موسیقیِ خودتان زمزمه می کنید و شعر می سازید، حتماً بدانید شعر شما از حالتِ طبیعی به دور رفته و شکل بعضی اشعارِ کلاسیک را یافته است.
البته آنها هم در «ژانرِ» خود زیبا هستند، اما ما از زیباییِ دیگر صحبت می کنیم. گمان نمی کنم محتاج به حرف زیادی باشید. اما می گویم اگر به حالِ طبیعی زمزمه داشته باشید، حتماً شعرِ شما طبیعی می شود. چون در این حال، با احساسات و حالاتِ انسان برداشت می شود. …
اساس در این است که شعر، شمرده و به حال طبیعی، مثل نثرِ طنین دار خوانده شود. باقی را خودتان خواهید دانست، زیرا از صحبت های من دریافته اید.
27 اسفند 1322

 

 

 

برای ورود به اینستاگرام نیما یوشیج اینجا کلیک کنید

 

پیشنهاد ویژه برای نیما یوشیج:

 

شعر صبح نیما یوشیج

شعر مهتاب نیما یوشیج

شعر نام بعضی نفرات نیما یوشیج

شعرداروگ نیما یوشیج

شعر هست شب نیما یوشیج

نامه های نیما یوشیج نامه های نیما یوشیج نامه های نیما یوشیج نامه های نیما یوشیج

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

The maximum upload file size: 20 مگابایت. You can upload: image, audio, video, document, spreadsheet, interactive, text, archive, code, other. Drop file here