شعر که می خندد که گریان است نیما یوشیج

شعر که می خندد که گریان است نیما یوشیج

شعر که می خندد که گریان است نیما یوشیج

 

که می خندد؟ که گریان است

گذشتند آن شتاب انگیزکاران کاروانان

سپرها دیدم از آنان، فرو بر خاک

که از نقش وفور چهره های نامدارانی

حکایت بودشان غمناک

بدیدم نیزه ها بیرون

به سنگ از سنگ، چون پیغام دشمن تلخ،

بدیدم سنگ¬های بس فراوان که فرو افتاد

به زیر کوه همچون کاروان سنگ های منجمد بر جا

چراغی، جز دمی غمگین، بر آن نوری نیفشانید.

سری را گردش اشکی، فزون از لحظه ای، آنجا نجنبانید.

کنون لیک که از آنان نشانی نیست و آنجا

همه چیز است در آغوش ویرانی و ویران است

که می خندد؟ که گریان است؟

شب دیجور دارد دلفریبی باز

شکاف کوه می ترکد، دهان دره ی با دره دمساز

به نجوایی ست در آواز

صدایی، چون صدایی که به گوشم آشنا بوده است،

مرا مغشوش می دارد.

به هم هر استخوانم، می فشارد.

در آن ویرانه منزل

که اکنون حبسگاه بس صداهای پریشان است

بگو با من، که می خندد؟ که گریان است؟

بگو با من چقدر از سالیان بگذشت؛

چگونه پر می آمد قطار گردش ایام؛

ز کی این برف باریدن گرفته است؟

کنون که گل نمی خندد؛

کنون که باد از خار و خس هر آشیان که گشت ویرانه

به روی شاخه ی «مازو»ی پیری

به نفرت تار می بندد؛

در آن جای نهان (چون دود کز دودی گریزان است)

که می خندد؟ که گریان است؟

تیرماه 1325

قالب شعر: نیمایی

 

 

کتاب‌های نیما یوشیج را از دست ندهید:

 

مجموعه کامل اشعار نیما یوشیج
مجموعه کامل اشعار نیما یوشیج

 

درباره هنر شعر و شاعری نیما یوشیج
درباره هنر شعر و شاعری نیما یوشیج

 

یادداشت های روزانه نیما یوشیج
یادداشت های روزانه نیما یوشیج

 

شعر که می خندد که گریان است نیما یوشیج
که می خندد که گریان است
که می خندد نیما یوشیج
که می خندد که گریان است نیما یوشیج
شعر که می خندد که گریان است

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *