شعر مانلی نیما یوشیج

شعر مانلی نیما یوشیج

Loadingذخیره در لیست علاقه‌مندی

شعر مانلی نیما یوشیج

مانلی

… اما نظیر به شالوده ی این داستان با تفاوتهایی در ادبیات دنیا دیده می شود. اول کسی نیستم که از پری پیکری دریایی حرف می زنم. مثل اینکه هیچکس اول نیست که اسم از عنقا و هما می برد. جز اینکه من خواسته ام به خیال خودم پوست به آن داده باشم.

این داستان را من پیش از سال ۱۳۲۹ کم وبیش روبراه کرده بودم. درست در سال پیش از ترجمه ی «اوراشیما»ی یکی از دوستان من. او این داستان را از هر و می پسندید. من میل داشتم داستان به نام او باشد.

در اینصورت چون نام او در میان بود، در اشعار این داستان از آن سال به بعد وسواس زیاد بخرج داده ام. در این اشعار خیلی دستکاری کرده ام که خوب تر و لایق تر از آب در بیاید.

اگر شیوه ی کار مخصوص من اسباب رو سفیدی من باشد یا نه، یا من اولین کسی بحساب دربیایم که به این شیوه در زبان فارسی دست انداخته ام فکر می کنم همه ی این کنجکاویها بیشتر به کار دیگران می خورد نه به کار من. من کار خود را کرده ام اگر خود را نمایانده باشم، همانطور که بوده ام و نسبت به زمان خود دریافته ام. قدر اقل این فضیلت برای من

باقی ست که صورت تصنع را از خود به دور انداخته ام.

چیزی که بیشتر به درد من می خورد موضوع فکری در این داستان است. من درباره ی قدرت تعهد خود نسبت به بیان موضوع فکر می کنم. این داستان در واقع از نظر معنی جواب به اوراشیمای همان دوست من است. آنکه اکنون زنده نیست برومندترین کسی که من در بین همه ی دوستانم نسبت به آب و خاک خود در قلمرو کار نویسندگی دیده ام.

امیدوارم دیگران از کسانی که پیش از آنها زندگی کرده اند برومندتر باشند،مانعی برای میل به پیشرفت و چشیدن مرارتهای آن در بین نیست.

از یک نامه

 

من نمی دانم پاس چه نظر

می دهد قصه ی مردی بازم

سوی دریایی دیوانه سفر

من همین دانم کان مولا مرد

راه می برد به دریای گران آن شب نیز

همچنانی که به شب های دگر

واندر امید که صیدش به دام

ناو می راند به دریا آرام

*

آن شب از جمله شبان،

یک شب خلوت بود.

چهره پردازی بودش به ره بالا ماه،

از بهم ریخته ابری که به رویش روپوش،

باد را بود درنگ.

بود دریا خاموش.

مرد مسکین و رفیق شب هول،

آن زمان کاو به هوای دل حسرت زده ی خود می راند؛

به ره خلوت دریای تناور می خواند:

آی رعنا، رعنا!

تن آهو رعنا!

چشم جادو رعنا!

آی رعنا، رعنا!»

*

لیک دیری نگذشت،

از شب و مختصر از رونی ماه در آن،

که به دریای گران،

باد از جا شده ز این سوی بدان سوی رها داد لجام،

هیبت مدهش دریای گران اندر سر،

بست اندیشه ی غریدن و توفیدن آرام آرام.

موج برخاست ز موج،

وز نفیری کانگیخت،

بگرفت از بر هر موجی بگریخته دیگر موج اوج.

مرد را آنچه که می بودش در فرمانش

رفت از دست به در و آمد بیم از آنش.

او ز رفت آمدن موج به جان شوریده،

آمد اندیشه به کارش باریک.

گفت با خود: «چه شبی!

با همه خنده ی مهتابش بر من تاریک.

چشم این ازرق،

چه گشاده ست به من وحشتبار!

وای من، بر من زار!

در دل این شب تاریک نگهبانم کیست؟

آنچه درمان مرا دارد در کارم چیست؟

با کفم خالی از رزق خدایا چه مرا،

سوی این سرکش دریا آورد؟

روشنای چه امیدیم در اینجا ره داد!

بر سر ساحل وامانده نمی سوزد، دل مرده چراغی هم اکنون از دور.

من ویران شده ی کاهل کار،

به کجا خواهم رفت؟

از کجا خواهم جست؟

رفته با گردش شب،

هرچه ماهی به مصب!

در همه صفحه ی آب از چپ و راست،

نه سفیدک مانده ست،

نه کپوری پیداست.

چه مرا زحمت کار من کرده تسخیر.

چه به پاس نفسی زودگذر،

مانده ام من به تن و جانم اسیر.

به که نزدیکی گیرم سوی روی آبی آرام آرام؛

مگرم اسلکی آید به رسن،

با چکاوی در دام؟»

*

از پس این گفتار،

با تکان دادن پاروش به دست،

به دل موج روان داد شکست؛

وز بر موج روان رفت به هر زحمت کرده تمکین،

در سر او همه اندیشه اش این:

من به راه خود باید بروم،

کس نه تیما مرا خواهد داشت.

در پر از کشمکش این زندگی حادثه بار،

(گرچه گویند نه) هرکس تنهاست.

آن که می دارد تیمار مرا، کار من است.

من نمی خواهم درمانم اسیر.

صبح وقتی که هوا روشن شد،

هرکسی خواهد دانست و به جا خواهد آورد مرا،

که در این پهنه ور آب،

به چه ره رفتم و از بهر چه ام بود عذاب؟

*

لیک این دم اگرش سود و گر بود ضرر،

ره بر او می زد و می برد خیالش سوی راه دیگر.

رنج شیدایی او را می خورد.

فکر دریایی او را می برد،

چون می افکند به هر آوا گوش،

می نمودش به نظر هر دم از اوست که نام،

می رود رهگذران را به زبان،

تا از او نام برند،

مانده دریا خموش

هیبت تیره ی دریاییش می خواند خاموش سرودی در گوش.

با نواهایش مانند نواهای دلش.

می دویدندش جان یافته، از پیش نظر

چیزها کاو به پسند دل خود داشت به یاد.

آنچه اش در دل بود،

از بر چشمش می کرد نمود.

مثل این بود که دریا با او،

سر همکاری دارد.

رقص برداشته موجی با موج،

چون خیال وی هر بیش و کمی یافته اوج.

گر فرو رفته به خواب،

داده است عقل از سر،

یا به شادی است بر آب،

او همه فکرش در کارش این بود که ناو،

بردش تا به کجا.

در کجا دارد از وسوسه ی موج رها.

و به همپای خیال خوش و نشناخته ی خود می راند.

همچنان او می خواند.

*

بود از این روی اگر،

کز به هم ریختن موج دمان،

در بر چشمش ناگاهی دیدار نمود،

دلفریبنده ی دریای نهان.

چون به سیلاب سرشکش سوزان،

شمع افروخته از سر تا پای

گیسوانش بر دوش،

خزه ی دریایی،

همچنان بر سر دوش وی آویخته او را تن پوش.

گفت با او: «به تن آورده همه زحمت ره را هموار،

مرد! اینجا به چه سودی و چه کار؟

در دل این شب سنگین که در او،

گرئ مهتابش دردی به تک مینایی ست؟

وانگهی با مدد چوبی خرد،

و به همپایی نای لنگان،

که بر او سخمه ی یک موج سبک تیپایی است!»

مرد را هیچ نه یارای سخن،

ماند پاروش به دست؛

چون خیالی پابست.

بیم آورد نخست.

گشت باریک ز بیم.

در تنش موی استاد.

پس به ناچار به لب ها لرزان،

به سخن با آن مه پاره ی دریا افتاد؛

«ای بهین همهی هوشبران،

سایه پرورد حرم های نهفت،

دختر پادشه شهر که ماییم در آن

بی گناه هستم من،

کار من صید در آب.

واندر امید چه رزقی ناچیز،

همه عمرم به هر رفته بر آب!

تنگ روزی ار لز من کس نیست،

در جهامی که به خون دل خود باید زیست.

رنجم ار چند فراوان تر از رنج کسان در مقدار،

من مردی ام بی تاب و توان کز هر کس،

کمترم بر خوردار.

چه عتابت با من؟

چه جوابم با تو؟

پیر ناگشته بر اندازه ی سال،

خسته اندام مرا

زحمت کارم تن فرسوده است.

کار من گشته مرا سوهانی،

کآبم از تن خورده،

و استخوانم سوده است.»

دلنوازنده ی دریا به نگاهی که در او برد بخواند،

همه اندیشه ی او با دل جفت.

بر سر صخره ای آورد نشست

نرم با او به سخن آمد و گفت:

«چه خیالی کج دریاره ی من؟

و این چه بی جان هراس،

کاینچنین با من آیی به سخن!

زهره بنمای ای مرد،

وز ره خویش مگرد.

اندر این دایره ی تنگ گذر،

بیم کم آور و اندیشه مبر!

بینوا ماهیگیر!

ز کجا می آیی؟

به کجا می پایی؟

شهر چه؟ پادشه شهر کدام؟

مهربان خوی تر از من کس نیست.

در جهانی که به قول تو «به خون دل خود باید زیست.»

من نه آنم که توام پنداری.

من ترا هستم یاری ده تو.

از چه اندیشه ی تو بر ره باطل در اوج؟

پیشتر آی و به من باش و بیندیش زمانی بشنو.

من برآورده ی دریای نهان کارم و همخانه ی موج،

از هر آن چیز که پنداری تو یکتاتر.

وز هر آن لطف نهانی که در آن فکرت تیز بشری،

مانده باشد در راه،

واندر آن نقشه ی آمال نه سیریش پذیر،

اندر آید گوتاه،

منم آن کز همه ام زیباتر.

من دل مردم ر با خود می دارم رام.

هردم گمشده در شوکت روی سحری،

کاندر آن روشنی ماه نماید کمرنگ،

و شب از بهر وداع دم آخر با او،

داستان دارد دلتنگ

می برد از من نام،

دارد از من پیغام.

هرکه نتواند ای مسکین مرد،

آنچنانی که توام دیدی دید،

و آنچنانی که رسیدی تو به من در من آسوده رسید.»

*

مرد درمانده به او هیچ نگفت.

دسته ای از مرغان،

بر فراز سر او گشت زده دور شدند.

مثل این بود که می سوزد شمع،

بر سر ناوی کان ناو می آید سوی ایشان نزدیک.

بر سریر امواج،

دست ها می گذرند.

برهنه پیکر کانی درهم

رقص برداشته، ره می سپرند.

*

موج می خاست ز موج،

از فرازی سوی زیر،

از ره زیر به رو.

بود دریا در کار،

می شد آواش فساینده به فرسنگ از او.

*

گفت جانانه ی دریا با او:

«چه کنی دل به سر خاموشی؟

از کج اندازی شیطان پلید،

گرنه صیدست پدید،

ورنه کاریت به کام،

کار دنیا نه ز کاری که به سر دارد گشته است تمام.

فکر بر راه گمار

جان خود خوار مدار!

تو نگفتی اما،

به چه نامی مشهور؟

در دل این شب تاریک و به دریایی خود کام چو گوری که از آن

بیم می آورد اندر دل خود هم شیطان!

چشم بر هم زدنی،

بر سر خشم اگر با تو درآید دریا.»

مرد شوریده به او گفت که: «من،

خاطر آوردم در هر سخنت شورافکن.

قدر هر گفته ی تو دانستم.

لیک چه سود ز دانستن این،

که چه نام و چه نشانم به زمین.

کیست کاو جوید این گونه ز من نام و نشان

در چنین معرکه ی هول که جا بردم از تنگی روزی در آن

از نمک ریختن پرسش بی سود چه کس،

می کند زخم نمک سود از من،

جا که نام از چه کسان می گذرد،

من که باشم که کسم نام برد.

ای بهین زاده ی دریای گران

آنچنانی که خود آوردی با من به میان؛

مانلی راست پی طعنی اگر،

نام او آید کس را به زبان.

این گلستان همه گل بر دامن،

بوده در هر دم خارش با من،

گذران من بین.

تو به کار من باش،

تا مرا در نظرت دارد فاش.

خورده سیلاب عرق پوست ز پیشانی من،

مایه ی زحمت من مویم بسترده ز سر.

مرگ می کوبدم از زور تهیدستی هر روز به در.

وه! چه شد خوب که آب آرام است،

و هوا نیز نه چندان روشن.

ورنه تو خسته به دل بودی از دیدن من.»

*

دلنوازنده ی دریا گفتنش:

«نه. تو زیبایی و بهتر بشرستی. چه غمی.

اندر این راه به کاری که تراست.

کار تو نیز چنان چون تو به جای خود نغز و زیباست

وز پی سود تو هست و دگران.

طعن و تحقیر کس از ارزش کار کس نتواند کاست

هرکسی را راهی ست.

آن که راه دگران بشناسد،

دل بی غل و غش آگاهی ست.

چشم دل می باید،

که ز هر رنگ به معنی آید.

از چه پی بر پی این فکر روی،

که چه کشتی و چه باید دروی؟

با چه تشویشی گردیده ستوه ای مانلی

از چه رو این قدرت با غم دوران کسلی؟»

گفت: «با این همه گفتارت خوش،

من چه دارم که جوابی کنمت

با همه آنچه شنیدستم از مردم خاکی چه درشت،

سال ها گشته و لیکن سپری،

که منم با این ناو،

بی دمی تن زدگی،

هر شب این معرکه ی مدهش دریای گران را بر پشت.

تا نشست من بر ناو من است،

من به چیزی که دلم خواهد چون یابم دست؟

به جهانی ک ه همه سهو و گزاف،

همه را حرف خلاف است و مصاف،

تو مبین در سخنم.

خرده از من کم گیر.

ناتوانان هستند،

که به قوت شبشان پا بستند.

تا توانند توانایانی

بگذرانند به بالای کدام ایوانی.

پی یک بهره ی ناچیز شبان را هم باید گذرانید به کار.»

مهربان گشته ی دریایی گفت:

«کوشش یک تن فرد،

چه بسا کافتد بی حاصل و این هست. اما

آید اندر کشش رنج مدید،

ارزش مرد چدید.

شد به سر بر تو اگر،

زندگانی دشوار.

اگرت رزق نه برانداره ست،

وگرت رزق براندازه به کار،

در عوض هست ترا چیز دگر

راه دور آمده ای،

برده ای از نزدیک،

به سوی دور نظر.

زندگی چون نبود جز تک و تاز،

خاطر این گونه فراسوده مساز.

بگذران سهل در آن دم که به ناچار ترا،

کار آید دشوار.

عمر مگذار بدان.

زاره کم کن ذر کار.

ما همه بار به دوشان همیم،

هر که دربارش کالاست به رنگی کان هست.

تا نباشد کششی،

تن حاندار نگردد پابست،

بهم اینها همه را مردم، هشیاری نتواند یافت.

باید از چیزی کاست،

گر بخواهیم به چیزی افزود.

هرکسی آید به رهی سوی کمال.

تا کمالی آید،

از دگرگونه کمالی باید

چشم خواهش بستن.

زندگانی اسن است،

وین چنین باید رستن.

تو به پاس دل و میل زن خود شاید در کارستی؟

برفشانده ز همه کاری دیگر دامن.

به دلم بود ولیکن حرفی

راستی خواهی گفتن با من:

من سفیدم به تن و نرم ترم من به تنم یا زن تو؟

چشم های من یا اوست کدام

بیشتر در نظرت تیره فام؟»

مرد از این پرسش او دید در او نیکوتر،

راستی او چه به زیبایی آراسته است!

نیست در ساحت دشتش همتا

نیست در یکسره کوهش دیگر.

همه نقش است و فسون همه رنگ،

تا دل از خلق برد کرده درنگ!

گویی از روشنی هوشربای مهتاب،

گل نشانده اند بر آب

وز دل پهنه ور این آب گران،

معنی خلقت کرده اند عیان.

لیک هرچیز که می سنجد او با زن از خود اوست،

ماند حسرت زده وار،

در پس ناوش بگرفت قرار.

گفت با او که: «زنم نیست، نه می خواهم کانم باشد.

زیردست من (همبوی خزه) زبر چو کاری که مراست.

نیست چیزی ز هه بود و نبود،

که به من دارد آن نرم نمود.

یکسره روی جهان هست سیه در نظرم،

نایدم چیزی در چشم سفید،

کز سفیدی تو یا غیر تو من نام برم.»

ناپرورده ی دریای نهان کار بخندید و به او گفت: «اگر

همه چیز است سیاهت به نظر،

خانه ات را به کدامین گل اندایی و داریش سفید؟

ای دروغ آور! ای حیله افکن!

با تو من رویارو

آن گهت با من در روی من این گونه سخن؟

ناز از حد ز چه باید بردن؟

نرم را زبر چرا بشمردن؟

پس پی چیست که می گویی تو

مارماهی ست تنش از نرمی،

و به دل خواهی کز پنچره ی خانه ی تو،

یاسمن با تن عریانش و با ساق سفید،

به تو سردارد و با خنده ی گلهایش آید به سوی تو بالا؟

آه! دانستم آن را حالا.

تو هم این حرف ز همسایه ات آموخته ای،

که نمی آیدشان بر لب بی روی ریا

سخن راست چنان کان باید

و اینشان ورد زیان گشته مدام؛

«آنچه ناپاید دل دادن را ناشاید»

لیک با ماست اگر می پاید،

یا نمی پاید چیزی با ما.

هیچ ناخواستن از حرمت بس خواستن است.

بهر جنبیدن بسیارتری است

نه ز جا جنبیدن.

همچنان کز چی بیداری خواب.

وز پی ساعت طوفان زایی

خامشی با دل دریای پر آب.

دلگشا هست جهان، چسم چرا بستن از آن؟

آن که نشناخته در زندگی اش زیبایی،

نیست زیبایی در هیچ کجاش،

هرچه می جوید از اینجا معنی،

جلوه می گیرد رویش با ما.

و آب بر چهره می آمیزد و رنگ.

مانلی. ماهیگیر!

همه رو راست مرا با خودبین،

هست همسایه به همسایه قرین.

من نمی گویم بهتان. اما

خبر آن همه مخلوق غزلباز و ترانه پرداز

پس هر پرده که هست،

خوب و ناخوب به من آمده باز.

که چه ها می گذرد با جان ها،

اندر آن تنگ غبارآلوده،

واندر آن زنده کشان زندان ها،

زندگی شان به چه آشوب نهان روز و شبان

غرق در نشأی دل خواستن است.

از صدای پی هم آمدن بوسه چرا می شکند،

خواب نوشین سحرگاهی سنگین شده در چشم کسان

تا سپیده دم آن کیست به پای دیوار،

ایستاده است خموش؟

از چه رو خنده ی شاد؟

از چه ره گریه ی زار؟

وانمودی به چنین شیوه که هست از پی چیست؟

از پی خواستنی نیست اگر،

کآدمیزاد بناچارش می باید زیست.

شب و دریا و مرا با تو در این ره دیدار،

آوریدی چه مرا بر سر حرف بسیار،

لیک دیاری با ما نیست،

من و تو تنهاییم

در دل خلوت، بازار ریا را سردی است

بینوا. از چه نه ات هیچ کدام؟

از چه با خلق رها دادن سرمایه ی عیشی که ز ماست؟

چه خیال است که با رنج نداری دل خودداری راست

بر جدار ستخوانش نه بجا جز رگ و پوست،

چه ریا را به کف خالی خود،

بینوا مردم می دارد دوست!

دلش از لذت بگسیخته است

همچو دودی که تن از آتش سرخ دوزخ،

بدر انداخته بگریخته است.

آه! دانستمت از چیست به این خوی شده.

بس که نایافته ای،

سرد کار خودی افتاده و کم جوی شده،

در بد و خوب جهان با غم می پیوندی

به تسلای دل غمزده ات،

بر همه چیز جهان می خندی.

و به حال آن که سزاوارتر از هر که تویی

زآنکه ار هز کس رنجوری حال تو بسی بیشتر است

و تویی از همگان دیرپسند آورتر.

نوبرآنی که فراآوری از جای بلند،

گر فرانامده ات چیزی بر وفق مراد.

چه به از این که جهانی دیگر

با تو جوید معنی

وز تو گیرد بنیاد؟

(سوخته زآتش دیگر ز نخست)

تویی از آتش دیگر در دود.

اندر این دایره هرکس چو تو افتاد غریب،

بهر ناچارش این خواهد بود.

این ترا بس باشد،

کاشنای رنجت،

نه همه کس باشد.

دم که چون شمع به سیلاب سرشگ

به جگر سوزی، نه چون دگران،

خنده ی باطل خیل حمقا

بر تو باید که درآید. چه خیالی است در آن؟

ولی ای دریا دوست،

هیچ از این راه میازاری دل

چشم از تو بگشاد

به تو من خوبتر از این همه را خواهم داد.

عهده خواهم شد هر روز ترا

راه آمد شدنت را پی رزقی ناچیز.

بر سر آب گران خواهم کرد کوتاه

گر قدم رنجه کنی

ور به من داری رای.

من نثار قدمت را چه نمایم که چه خواهم افزود.

گل مرجانم یا پنجه ی مرواریدم،

چه ترا خواهد بود.

همه اینها به زمین اند که بگرفته بها

وندران جای فسادند که دارند صفا

من از آن گونه که خود حیله ی آن خواهم ساخت

بپذیره ی قدمت خواهم شادان پرداخت.

از گریزان شده پیرایه ی رنگی که به هنگام غروب

همچو ما حیران وار

رفته از سنگ به سنگ،

می دهم من به در و بام تو رنگ؛

بر تو تا وقت تو دارم شیرین،

و شبستان تو ماند روشن

به فرود آورم افکنده به بند،

چشمه ی روشنی چرخ بلند.

تا ترا سازم تن پوش

اندر اندازم از جرم تکان داده ی ابری که به صبح روشن،

بر سریر دریا است،

مایه ای را که برازد به تنت پیراهن.

هرچه زآن من خواهد شدن آن تو، نه تردید در آن!

آنچه سود من با گردش آب،

وآنچه گنج من در خطه ی دریای گران.

ما در آن نقطه ی دور از هر نامحرم با هم،

کرد خواهیم به شادی گذران.»

*

مرد حیرت زده را،

برق از چشم نگه بار جهید.

تا چه او حرفی گوید.

تا کی او چیزی از وی جوید،

ماند چون میخ بجا کوفته، گوشش همه هوش

گشت گوشش همه چشم؛

شد همه چشمش گوش.

لیک اگر چند از این گفت و شنفت،

می شکفتش دل، حرفیش به شکرانه نگفت.

و آن دل از خلق به دست آور دریایی دانست که او

مانده در طبع سخن هاش فرو،

گفت با خود خاموش:

آن که از دورش می جستم و در کارش بودم باریک،

آمد اکنون خود با من نزدیک.

آری او می سوزد.

دود می باید از هیمه ی سوزان خیزد.

تا نه داغی بیند،

کس به دوران نه چراغی بیند.

پس پی بیشتر او را سوی خود آوردن،

قد بیاراست به غمازی آراسته تر،

پای او بر سر آب

تن در ابری که بر آب از مهتاب.

بر سر سینه ی سوزانش نارین پستان،

همچنانی که جدا از تن جان.

آه برداشت در آن حرف که بود.

به سخن هوشرباتر لب شیرینش گشود:

«آری. از هرچه که زیباتر در خطه ی خاک.

تا بخواهی به درون دریاست.

هم به از آدمیانی که تو پنداری شان

در نهانخانه ی آب است، اگر آدم هاست.

اندران ناحیه بر فرش تک دریاییم،

همه از نیل کبود،

واندر آن هر گل آن از مرجان؛

دید خواهی (همه بر عهده ام) آن چیز که در فکر تو بود.

نازنینانی انگیخته جوش

رقص برداشته، رفته از هوش

نغمه سازان مرغان،

که در آرامگه روشنی باخته رنگ،

هر یک از نازک منقاری شان،

می سراید به نوایی آهنگ.

دل فسایان گل ها

(هر دم از خنده به رنگی دیگر)

که اگر بویی از آنان به دماغ تو دمی راه برد

همه عمر تو به مستی گذرد.

آه! اگر دانستی تو که چه بیش از دگران

کام دل یافته اند آنانی،

که به دریاشان باشد گذران.

ای همه با خورش و خفتن در ساخته مرد،

تو هم آن کن که به جان شاید کرد.

چشم تو می شنود.

گوش تو می بیند.

تو ز بس گنج خودی، سنگین بار

می تکانی سر از بهر چه کار؟»

*

در همه عمرش زندانی، مرد مسکین

نه چو او داشت به یاد

نه چنین نیز تمناش دمی

که چنان بیند بر وفق مراد.

(چه شبی بود حقیقت پس ناکامی آن مسکین را)

لیک در این دم او

بود هر لحظه پریشان تر و در فکر فرو

به خیالی که گذشته است شب و فرصت داده است از دست

هم بر او می گذرد مانده ی شب

پاسداری فقط این را که از او

می رود حرف به تحسین بر لب

نگهش برد شتاب.

کرد بالای به خم آمده راست

گفت با خود: «ز چه ام سر در وا

چه مرا داشته است

که به یک جای مرا کاشته است

این همه ماندن در راه که چه؟

گشتن از رسم و نشان وی آگاه که چه؟

من چرا شیفتم از این سخنان

چاشنی بخش سخن های زنان

شب و در معرکه ی موج چنین دهشت بار

با چون او فتنه ای آنگاه دچار

گر به خشم آید دریا با من

من بیفشانم از کار که دارم دامن

چه مرا دارد سود

از همه آنچه کز او دیدم در کف چه مراست؟

گر همه بود و گر هیچ نبود.

*

دستگیر وی در کارش آمد زاین رو

در کف ناوش چوبین پارو.

گشت دست وی با دسته ی پارویش جفت

زیرلب خامش گفت:

«نکند شیطانی

راه بر من زده او دارد اندر من دست

و این چنین کرده مرا با سخنانش پابست»

لعنت آورد به کار شیطان

با دگرگونه خیالی پیوست.

بست خاطر در کار

با نشان دادن پارویش آب آلوده

(پاره ستخوانی در تابش تاریک ز عکس مهتاب)

موج تنگ آمده را خواست شکافیدن از هم اما

دید خود را به مصب.

در نهان گوشه ی نیزاری دنج و پنهان

که پس آبی به کفش بود روان.

پیش روی وی بر ساحل نزدیک به چشم

کوخ مخروبه ی ماهیگیری

اندر او سوسوی وارفته اجاقی بی جان.

بر سر خاک نشسته دو سه ناو

که چنان کز خود او هیچ کسی

زان دو سه ناو نمی جست نشان.

هرچه در چشمش غمناک نمود و مرده،

سیلی از دست فلاکت خورده.

روی بر کرد، مگر چشم از او

در نیاید به هر آن چیز که بود

بلکه کمتر بیند

هرچه را غم آلود

به نظر آمدش از دور رهی در این دم

(در کدام استونگاه)

نای چوپانی برداشته آوای رحیل

با نوای نی، غمناک چو هر چیز، یکی می خواند:

«من که در دائره ی عشقم سامان دادند،

حیف باشد که دل خسته به سامان نبرم

می برد سیل سرشکم به هوای دل تنگ

وای اگر راه به منزلگه جانان نبرم»

لیک در چشم افکند

ساینای تن خاموشی چند

روی باروباوی،

که ببندند بر او راهش را، اما کی …

اندکی گرچه فراتر به خیال خود راهی پیمود

او می آمد به همان جای که بود

مثل این کز وی دستی بربوده هر چیز

دور گشته است ز راه تمییز

و به او مردی می گوید خامش: «مانلی باش. مرو!

دل دریاست خموشانه به کار و شیداست

آن دل آرا تنهاست.

ای همه مانده در آب و گل خود،

اندکی نیز برای دل خود

فکر با همت والایی کن

دیده در کار چنان بالایی کن

از چه در دائره ای زندانی

وانگهت این همه سرگردانی

همچو حیوان ز پی آب و علف

پس چه چیز آدمیان راست هدف؟

پای بیرون کش از این پای افزار.

سوی بالا دستی دست برآر.

پی خود باش و به خود بند نظر

روزگار از خود این گونه مبر.»

*

گفت: شیدایی.

گفت: شیدا باش!

گفت: برد از من

آنچه کاو می خواست.

گفت: خاموش از این گفته اگر مرد رهی

می برد دل ز همه خلق چو رویی زیباست.

گفت: آید به کفم

آن کمند مشکین؟

گفت: در راه ترا؛

ناشکیبایی چیست؟

گفت: خندند در این معنی اگر بر من؟ گفت:

خنده برداشت اگر ابر سیه زود گریست.

ولی ای همنفس هر شب دریایی من،

چون تو من نیز در ین ره بودم.

سخنی با تو مرا مانده به دل

(گر زبان من نه بر آن بگشودم)

جور پیشه است، جهان، می گویند.

که نه اش رحمت می باشد بر حال کسی.

چور پیشه تر اما مائیم

که نمی جوشد دلمان نفسی

غافل از آنچه چه ها می گذارد،

دل من تا به کجا،

می تواند به صفا راه برد.

*

دلنوازنده ی دریای گرانبار که بود

سر بر آورد به چشمان کبود،

دوخت بر وی نگه جان شکر و با او گفت:

«با چه تردید و محابایی جفت؟

پس چه افتادت ای ماهیگیر،

که نه راهی به سوی راه خودی؟

رو بدان وحشت آباد سرایی که در آسیب گهش

آن که زنده تر و هشیارتر است،

زیستن بر وی دشوارتر است.

زنده اش برهنه خفته است به پای دیوار،

مرده اش را به چه کالای گران سنگ بپوشیده مزار.

نه در آن خالی از واهمه عشقی جویند،

نه جدا از خطر و وسوسه حرفی گویند.

جا که نه شربت بی زهر در اوست،

نه بی افسون و فریبی که به کار،

ممکن آید که کست دارد دوست.

آه! داغم من از این حسرت. داغ.

کز چه می سوزد در خانه چراغ.

حیف از مردم هوشیار که نیست،

در جهان جایگهی شان پی زیست!

همچو پندارم کز یاد تو رفت،

که ترا کار چه بود؛

آدمیزاده هزارت مقصود،

که جهان خواهی داری در چنگ،

سنگ اگر ز آب و گر آب از سنگ؛

دوستانت که هواخواه تواند،

چشم در راه تواند.

با منت بهر چه رو دربایست؟

گر تویی خسته به تن،

دستگیر تو در این ساعت من.

اگرت از کف بیرون شده باشد پارو،

اینت ابزار ای مرد.

وگرت ناو به لنگر شده چربیده به زیر،

من به بالایش خواهم آورد.»

با وی او گفت: «نه. پاروی من آرامم می غلتد در قالب دست

ناو من بی گنه است،

هیچ یک زاین دو نکرده اند به جانم پا بست.

شده اندیشه ی من در دلم اما سنگین.

در گروگان تو مانده است دلم

با سخن هایت گرم و شیرین.

کرده روی تو به کارم افسون.

اگرم راه چو کوه،

ور به پیشم هامون.

*

پرتمنای نگاه وی این دم همه می گفت به او:

«.دست در کارم آمد کوتاه

نیست دیگر نفسم

تا به سویی گذرم!

گر نباشی تو مرا نیز ای آرام ده آب آورد

به کجا راه برم؟

به چه کس درنگرم؟

توتیای چشمم،

نوشداروی من این لحظه تویی.

بر نمی دارم من مهر از تو.

دل نمی دارم بر روز جدایی ز تو راست.

نکن آن با من کاینگونه خراب

سوزدم آتش روی تو بر آب.

من ویران شده ی خاکی را،

هیچ کس نیست که درمان بخشد.

گر همه دارمشان زنده به جان،

زهرشان باشد و حرمان بخشد.»

گفت آن مایه ی رعنایی با او: «آری

من همین بودم پوشیده امید

چشم باش سخنی بودم و گوشم اکنون

از زبان تو شنید.

و این سخن آمد راست:

که ز عمر گذران مان راهی است

که ز پیدا به سوی ناپیداست.

زندگی می طلبد،

این همه پنهان را.

یا ترا باید بودن همه تن.

یا به جای آری با تن جان را.

بس زمان خواهد شد ای مانلی،

که نخواهد کس جست

به جز این درمان را

زنده باد دیدش زنده است،

همچنان کاو به امید

آن که موفورترش این نیروست،

گر ببینی تو در او، زنده تر اوست.

آری ای ماهیگیر.

اندر آمد شدن بود و نبود،

داشت باید کم و بیشی هر چیز.

در نهادی چو قدم روی بهر داشتنی آوردی،

به تو آن داشتنی، روی آور.

کم و گر بیش، نماید منظر.

ولی این داشتنی است،

از پی داشتنی های دگر.

چه خیالی خوش با من پیوست،

کاینچنین داد امشب،

با تو دیدارم دست،

من به تو گفتم آن حرف که بود، آه؟ ببین

آب می خندد با گردش ماه

در خموشی زبان آور اگر بر سر ساحل پیداست،

نرگس مخمور است،

که ز تنها شدنش چشم براست.

دل در این نیم شب، ای مرد رها دادی از اندوه مرا

از تو پوشیده نمی دارم این،

دانی از بهر چرا؟

با همه شوکت بی مثل (نصیب من در کشور دریایی من)

من تنهایم. آه!

همچنان مرده که از زنده به دور.

شمع خندان که می افروزد اما در گور!

نکبت تنهایی،

از جگر می خوردم

حسرت یک دم صحبت (که مرا

با نکورایی اگر دست دهد(

در هر آنجای که جا دارم می افسردم.

گره از کارم آن مرد که بگشود تویی.

نگسلم، همچو تو، هم من از تو،

گر همه بند من از هم گسلند.

اشتیاقی که مراست،

با روان من دارد پیوند

آه! زیبایی تو!

وز همه زیباتر!

با هر اندازه ی سال،

از همه برناتر!

گر کسی دوست ندارد به دلت

مانلی باور کن، من به دلت دارم دوست

آن که بسیار شبانش در خواب

همه می دیدی اوست.

در تنم هر رگ از یاد لب بسته ی تو مدهوش است

که ز بس بار دلت هست بر آن خاموش است،

وه که لب های تو شیرین هستند

گویی آرامگه بوسه ی سوزانی را

بوده روزی و چه روزی آیا

لیکن اکنون دیری است …

حیف! من غمزده ام!

زندگی موجود،

همه با درد گرفته بنیان.

دردمندم من و از دردم گویاست زبان؛

همچنانی که در آن خاک اندود،

دردها مرد راست؛

دردها نیز در آب دریاست.

و مرا داروی دردم گفته اند،

جاودان من، یاران قدیم

نیست جز در خورش خاکی طبع.

گر خورانی به من ای مرد، نخست،

زانچه در سفره ی تو است.

*

مرد دلباخته از گوشه ی ناو

اندک از پخته برنجی بگشاد

آنچه ره توشه ی او بود و خورش کردن از آن هم خود او را در خور

آن پریرو را داد:

«این چه در خورد ترا خواهد بود

با سفال آمد نزدیک، گهر.

چشمه ای روی به دریا بنمود.»

نازنین پیکر دریایی گفتنش: «اما

من سودزاده را جای در آب

شوق دیدار تو آورد بر آب.

ای زمینی پیوند،

با غریبان که غم روی تو دارند به دل،

غم دیگر مپسند.

با هوایی که به روی دریاست

دارد از نازکیم پوست به تن می خشکد.

اگر از لطف تو پیراهن تو

تن من می پوشید؟»

طوق وار از بر سر کرد به در

مرد الیجه ی کهنش از تن و او را دادش.

گفت: «بادا تنت از هر بد بیماری دور.

بر لبت باشد هرچیز گوار.

آنچه تو خواسته ای از من این.

لیک از این خواهش مسکینان ترا،

عرق شرم میفکن به جبین.

خسته ام خاطر و دل سوخته ام.

بس که من وصله بر آن دوخته ام

ژنده در ژنده که می بینی از این گونه از انان باشد

که در این زندگی تلخ چو من

کار ایشان نه به سامان باشد.»

دل به دست آور دریایی دست سردش

بر سر شانه ی عریان وی آمد که در آن

می نمودش به درشتی ستخوان.

آفرین بر وی آورد بسی:

چه کسی با من و با من چه کسی!

آه! چه خوب! چه برخوردی خوش

بسخا مرد بزرگا که تویی!

به ره دوست نجسته جز دوست

آنچه زان خود می داند داند هم از اوست

نازنین مردی هوشیار که تو!

مرد هوشیاری در کار که تو!

تا من زنده به تن،

باشد از کارت بر من

کز تو باشم خرسند.

راست آمد که توانگر مردم

تنگ چشم اند و به تنگی نگران

دل به رحمی و صخا باشد از آن دگران

من پریشنم و شوریده و لیک

آنچنانی که کنون می شایست

نیستم تامزه ات بخشم از حرف که هست.

ماهیان من با من همه سرکش شده اند.

وز من، این گونه به شفقت، سوی آب شیرین

می گریزند همه.

مانده زاین حسرت با مژگانم

فکر یک لحظه ی کوته که مگر

بتوانم من از این رنج رهید.

دمی آسوده به یک گوشه کپید،

می سپاری به من، ای مرد جوانمرد آیا،

دام و قلابت را،

که به چنگ آورم آن سنگدلان را سرکش؟»

*

مرد که هر چه به راه وی داد از کف، دادش هم این.

گرچه بی آن مدد دست که بود،

به دل آسوده نمی خفت شبی.

نامد از ملتمس او به دل او تبعی.

بر سر ناوش آورد نشست

دل بر آن مهوش دریایی بست

همچو چشمانش بر بست دهان.

دست های وی از هم بگشاد.

رفت گویی از هوش

و اندر آغوشی افتاد.

*

دلنوازنده ی دریا خندید.

هر دو را آنی دریا بلعید.

وز بر گردش آب

همچنان کز همه زشت و زیبا،

نه به جا ماند سروری نه عذاب.

موجی افکند فقط دائره چند،

اندر آن دائره شوریده و به آمد خرد

دائره ی روشنی ماه بر اب،

پس به هم در پیوست

رشته ها از زنجیر.

حلقه در حلقه مذابی ز زرناب در آب.

مثل این کز بر انگاره ای از آتش از دور رهی

ریخته در هم بسیار آوار

جانور هیکل چند

می گریزند و به تشویش شده ره بردار.

*

ماه در ابر نهان می امد.

بود پوشیده اگر نقشی در موج اکنون

روی دریای گران می آمد.

در همه کشمکش آب در آب،

زود پیدا شده و تند گذر،

شکل بس جانوران،

داشت در راه شتاب.

*

به سوی ساحل خلوت اما

ناو بی صاحب می رفت بر آب

بود هر چیز به جای خود از هر سویی

دار مج بر سر توسکای کهن.

همچو توسکا ز بر راه به پای

چوب دست مانلی،

به همانجا که علامت کرده،

همچنان در بغل سنگ به جای،

*

وقت کاین معرکه ی بود و نبود،

بود از کار سحر دود اندود،

دید آن مولا مرد

بر سر ساحل خود را، ز همان راه که او آمده بود.

ده به چشمانش می شد نزدیک.

با قلنسوتی شکل بامش

بر سر حمامش.

لیک در ده نه کسی داشت عبور،

مردی آنجا فقط از پشت نپار

با شماله که به دست وی دو می زد و می آمد دور.

*

یاد آورد که بود

آن پری پیکر با او گفته:

«رسن و دام تو اینجاست به دریا با من

به سوی خانه ی خود باش به من زودتر آی.»

اگر او در خود می شد باریک،

در نم یافت چرا آمده است.

بازگشتش چه زمان خواهد بود.

راه هایی که به دیگر شب ها،

اندر آن می افتاد

رفته بود اینک او را از یاد.

نفس دریایی

کرده بود او را مست.

شده بود آن مسکین

به تمنای دگرگون پابست.

دلنشین قافله ی دریایی،

از ره دورش می خواند به گوی.

همه بودش در سر،

خواب های شب دوش.

دید این بار که در جنگل تنها خود اوست

شاخ در شاخ بهم آمده و آوایی مرموز ز هر شاخی بر می خیزد.

گویی آنجا به چنان ویران هاش

خفته درنده دهان جانوری

*

چه ولیکن به از این؟

برخلاف همه شب های دگر

هرچه با او به زبان دارد راز.

و به او هر بد و نیک دنیا،

حرف پوشیده ی دل گوید باز.

دم علم کرده به شنگی چالاک

سوسماری به تن سربی رنگش گفت:

«مرد دیر آمده از راه سفر صبح رسید.

بر تن سنگ هم از شب نم شب رنگ دمید، آب دوید.»

*

قدمی چند از آن سوتر، با روی کبود،

دید نیلوفر را بر سر شمشاد که بود

گفت نیلوفر وحشی با او:

«راست می گوید آن جیوانک

می دهند از پس این پرده که هست،

پرده داران سحر،

روشنی دست به دست.

زن تو چشم به راه است هنوز.

مانلی تند برو صبح شده است.»

*

ناگهان داد خروس از ره دورش آوا

که از این راه بیا.

و به تاریکی پر عمق، چو بغض،

که بترکد به گلوگاهی تنگ

نقطه ای پیش دو چشم وی آمد روشن

و اندران خانه ی او آمد بر یادش وزن

دید زن را پی خود چشم به راه

می برد چرتش در پیش اجاقی که هنوز

اندر او وشته ی چندی است بسوز.

سگ خود را «پاپلی» را که لمیده به پلم دید که او

مانده با سوسوی چشمش (سوی راهی که به دریای گران

می خرامد) نگران.

وز بهم بستن و بگشودن چشمش خسته،

تا کی او باز آید

او هم او را که رسیده است زره می پاید.

*

گفت با خود: «همه بیدار من اند!

من سودایی بیدار که ام؟

هست حتی به چمن پنداری

همچنانی که به شب های بهار

جنبش از روی شتابش شب تاب.

کس نکرده است به قدر من در کار درنگ

نکشیده است براندازه ی من رنج کسی

چقدر رنج من و لذت من بود نهان!

بدر انداخت چه اندیشه ی دورم از راه.»

و به خود باز در آمد به سخن:

«.چه پریشان شده ام

آخر عمر چه حیران شده ام!

این سخن ها ز کجا می آید

من ویران شده را کیست که او می پاید!

چه فسونی که به آب،

درفکندند و به کارم کردند؟

که به چشم من هر چیز دگرگونه شد و بیگانه

دل دیوانه ی دریای نهان کار مبادم که چو خود

کرده باشد نه نهان دیوانه؟

از چه در چشمم هر چیز به رنگ دریاست؟

روی این سنگ به سنگ،

از کجا آمده نیلوفر آبی که به من،

با گلشن خنده گشا است!

وای بر من که بپیمودم این راه دراز!

و سراسر شب من خوابم بوده است به دریای چنان،

من خاکی نسب دریا دوست،

که به چشمم ز همه سو دریاست،

و آنچه ام دل بستاند با اوست،

در کجا راهم روزی پیداست

با سرانجامی این گونه دچار

به کجا خواهم شد ره بردار

تن به خاک اندرم و دیده بر آب

هر یکی زاین دو ز یکسو به عذاب

چه کنم با تن، اگر دیده نهم

دیده ور خواهم، با تن چه کنم

گر همه بود زیان ور همه سود

سرنوشت من دریا زده چون خواهد بود!

چو به ده پیوستم

چون به کس گیرم آن وقت که می بینم در راهگذار

آدمی صورت آدم خواری

با عنودی که همه چیزش باشد انکار

فکری آسانش در پیش چنان دشواری

گرچه من مردم را با دلشان خواهم کردن همپا

چه سخن باید با خلق به جان مرده مرا؟

بایدم در همه ی عمر چشید،

مزه ی شربت هر زهری را،

پر ملامت ز ملامت هاشان،

که به من خواهد از هر که رسید

تن اگر در بدهم ( یا ندهم)

گوش با حرف گزاف هر کس.

شوق بیگانه ی دریایی من می باید

از بسی ریزش سنگ حمقا

به گل آراید از خونم تن.

ای دریغا که مرا با همه این قوت دید،

بایدم گفت خوش و زشت شنید!

ساق پوسیده ی و سنی گزنایی ناچیز

گزنا باید بر من گردد

تا تن من بگزد!

گندنایی که همان شاید جاروب شدن را باید،

نفس گندش بر من بوزد.»

*

دادش این پندار

با خیالی پیکار

برد در راه شتاب افزون تر.

دل نمی برد گر او را از جا،

پای می بردش زود.

نقش پایش از پا،

پای او از هر نقش،

تندتر آمده بود.

بود در هر دم با فکر پریشان شده اش کاویدن.

همه در هر قدم از خود به سر پرسیدن:

«در چه بگذشته ام من شب دوش؟

پی کاری چه در این ره بودم؟

گر بپرسید زن من از من: کو پیرهنت؟

چه به او خواهم آورد جواب؟

که پذیرد سخن از روی صواب

با حسابی که به کار دنیاست

زود پیدا شده و دیر گذر

واندر آشوب نهانش نه همه مردم برده است نظر.

*

در تکاپوی و شتاب

گشت هر پشته ی خاکش هامون

پل بیفکند به پایش رود آب

ره چماز و لم دادنش کآسان گذرد.

سنگ بر سنگ شکستند از هم،

کاو به منزلگه خود راه برد.

*

لیک هر چند به نظاره ی راه،

چشم او برد نگاه،

او ندانست برد ره به کجا

زان که سر منزل او بود به چشمانش گم،

همچنان رغبت او در دریا.

دل او هر دم می خواست بر افسانه ی دریای گران بندد گوش،

سرگذشت از غم خود بدهد ساز.

و او همان بود به جاتر که به دریای گران گردد باز.

خرداد ماه 1324

مطابق با دی ماه طبری 1314

قالب شعر: نیمایی

 

در شعر بالا اگر واژه‌ای برایتان غریب آمد، کافی‌ست در قسمت جستجوی سایت بنویسید: «معنی …»

 

مطالب بیشتر در:

نیما یوشیج

اشعار نیما یوشیج

 

دیدگاه شما برای شعر مانلی نیما یوشیج

دیدگاه خودتان را در بخش دیدگاه‌ها برای شعر مانلی نیما یوشیج بنویسید.

اگر نقد یا پیشنهادی برای سایت دارید، به گوش جان می‌شنویم.

اگر عکس‌نوشته‌ای با این شعر درست کرده‌اید، در بخش دیدگاه‌ها اضافه کنید تا با نام خودتان منتشر شود.

پیشنهاد می‌کنیم، این شعر را با صدای خودتان ضبط کنید و در بخش دیدگاه، فایل صدایتان را اضافه کنید تا در سایت منتشر شود.

 

افسانه مانلی

نام این شعر نیما یوشیج مانلی است اما در بین مردم به افسانه مانلی نیز معروف است.

 

برای ورود به اینستاگرام نیما یوشیج اینجا کلیک کنید

 

پیشنهاد ویژه برای نیما یوشیج:

 

شعر صبح نیما یوشیج

شعر مهتاب نیما یوشیج

شعر نام بعضی نفرات نیما یوشیج

شعرداروگ نیما یوشیج

شعر هست شب نیما یوشیج

 

کتاب‌های نیما یوشیج:

مجموعه کامل اشعار نیما یوشیج

مجموعه کامل اشعار نیما یوشیج

درباره هنر شعر و شاعری نیما یوشیج

درباره هنر شعر و شاعری نیما یوشیج

یادداشت های روزانه نیما یوشیج

یادداشت های روزانه نیما یوشیج

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

The maximum upload file size: 20 مگابایت. You can upload: image, audio, video, document, spreadsheet, interactive, text, archive, code, other. Drop file here

chat