شعر غراب نیما یوشیج

شعر غراب نیما یوشیج

شعر غراب نیما یوشیج

 

وقت غروب کز بر کهسار

آفتاب با رنگهای زرد غمش هست در حجاب

تنها نشسته بر سر ساحل یکی غراب

وز دور آبها

همرنگ آسمان شده اند و یکی بلوط

زرد از خزان،

کرده ست روی پارچه سنگی به سر سقوط.

زان نقظه های دور

پیداست نقطه ی سیهی.

این آدمی بود به رهی،

جویای گوشه ای که ز چشم کسان نهان،

با آن کند دمی غم پنهان دل بیان.

وقتی که یافت جای نهانی ز روی میل

چشم غراب خیره از امواج مثل سیل

بر سوی اوست دوخته بی هیچ اضطراب

کز آن گذرگهان

چه چیز می رسد، فرحی هست یا عذاب؟

یک چیز مثل هرچه که دیده ست دیده است.

خطی به چشم اوست که در ره کشیده است.

بنیادهای سوخته از دور

ابری به روی ساحل مهجور.

هر دو بهم نگاه در این لحظه می کنند

سر سوی هم ز ناحیه ی دور می کشند

این شکل یک غراب و سیاهی

و آن آدمی، هر آنچه که خواهی،

چون مایه ی غم است به چشمش غراب و زشت

عنوان او حکایت غم، رهزن بهشت.

بنشسته است تا که به غم، غم فزاید او

بر آستان غم به روی خلایق گشاید او.

ویران کند سراچه ی آن فکرها که هست.

فریاد می زند به لب از دور: ای غراب!

لیکن غراب

فازغ ز خشک و تر

بسته بر او نظر

بنشسته سرد و بی حرکت آنچنان بجای

و آن موجها عبوس می آیند و می روند.

چیزی نهفته است.

یک چیز می جوند.

مهر 1317

قالب شعر: نیمایی

 

 

کتاب‌های نیما یوشیج را از دست ندهید:

 

مجموعه کامل اشعار نیما یوشیج
مجموعه کامل اشعار نیما یوشیج

 

درباره هنر شعر و شاعری نیما یوشیج
درباره هنر شعر و شاعری نیما یوشیج

 

یادداشت های روزانه نیما یوشیج
یادداشت های روزانه نیما یوشیج

شعر غراب نیما یوشیج
وقت غروب کز بر کهسار
وقت غروب نیما یوشیج
شعر غروب نیما یوشیج
غراب نیما یوشیج
غراب نیما

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *