شعر سوی شهر خاموش نیما یوشیج

شعر سوی شهر خاموش نیما یوشیج

شعر سوی شهر خاموش نیما یوشیج

 

شهر، دیری است که رفته ست بخواب

شهر خاموشی پرورد

شهر منکوب بجا

و از او نیست که نیست

نفسی نیز آوا.

مانده با مقصد متروکش او

مرده را می ماند

که در او نیست که نیست

نه جلایی با جان،

ته تکانی در تن.

و بهم ریخته ی پیکره ی لاغر اوست

بر تنش پیراهن.

لیک در حوصله ی قافله کاو

به نشان آمده و اندیشه به کار،

و آمده تا بر شهر،

همچنان نیست که نیست

کاو بماند واپس

و به راهش دارد

نفس بیهده ایست

گر برآید از کس

ور ز کس برناید.

مرده حتی نفسی

سوی شهر خاموش

می سراید جرسی.

تا سوی آن خاموش

قافله جای برد،

بفروشد کالا

و ازو باز خرد.

راه کوتاه کن آوایش برداشته رقص از ره دور

(چو پیام نفس کوکبه ی صبح سفید)

می گشاید به فراوان بخشی

در دلش گنج امید.

نغمه ی روز گشایش همه بر می دارد

پای کوب ره او پیش آهنگ

می برد پیکره ی رود نواش

مدخل از کوه به کوه

مخرج از سنگ به سنگ.

گر بسی رفته ز شب

وز نرفته ست بسی.

سوی شهر خاموش

می سراید جرسی.

شهر را در بندان،

بر عبث در بسته.

پاسبانانش بیهوده به چشمان مهیب،

بر فراز بارو،

خفتگان را دارند

خسته ی بیم و نهیب.

بیهده روشن فانوس.

بیهوده مشتی حیران.

بیهده پاری مایوس.

خبرانگیز نوای خوش او

بر می انگیزد نوای خوش او

بر می انگیزد تن

ار هر آن خفته که هست،

دست طراحش خواهد دادن

به سبک خیزی و چابک بندی

طرح اندوده ی دیگر در دست.

دم که می سازد بی گوشت تن فقر ردیف

و به لبخند ظفر مندش مرگ

مانده در کار حریف،

و شکنجه به عناد سیهش (همچو سیه زندان هاش)

دمبدم می فسرد دندان هاش

و طمع، هرزه درآ، کرده همه چشمان کور

همچنان که حق غیر خوری گوش کسان ساخته کر

و همه روی جهان کرده سیاه

و تبه کاران مقبول،

(پی سود خود با پیکر اشباع شده)

صف بیاراسته اند.

و مددکاران مردود

(پی سود دگران)

با کفی نان به مدد خاسته اند.

و کج اندازان،

(به گواهی خاموش)

از پی وقت کشی خود و خواب دگران

مانده لالایی یک قد شده الفاظ فریب آور را گوش

و زنان، روسپیان

پیکر آراسته از روی نهان،

یعنی از رزق کسانی که به تب های تعب می سوزند

بسته با مردانی،

که ز غارت شده گرمی تنی لاغر چند.

چهره می افروزند

و پی آن که کند قامت جزغال شده دوزخی کوتهشان

همچو دیوار، نمود

احمقان می کوشند

که نیاراید دیوار بلندی را قد

سفها می جوشند

که به عیبی تن دیواری آید معیوب،

و زبان مج طعنه پرداز

به رخ خدمت بی منت و مزد است دراز

در همه این لحظات خودسر

بسته اندیشه ی دیگر در کار.

گرم خوانای سرود بیدار

راه برداشته است

وز امید وز سرود

از همه رخنه ی این دود اندود

پای می گیرد

(همچنان چنداری)

نطفه ی هشیاران.

سوی جان می آید

گرم می گردد

چهره می آراید

پیکر بیداران

(نه چنان کز هوسی)

سوی شهر خاموش

می سراید جرسی.

شهر سنگین سده از حاملگی است

همچو زندان افسرده به زندان فروبسته دری،

نطفه بند دوران

اندرو می بندد

نطفه ی روز جلای دگری.

شهر بیدار شده ست.

شهر هشیار شده ست.

مژه ی می جنبدش از جا رفته

و جدای از هم آور نگهش،

سوی دنیا رفته.

در تشنج تن اوست

و نفس در تشویش.

دستش آرام و سبک می گذرد

بر جبینش مغرور.

از صدای پایی

لب او می شکند

بوسه ی دورادور.

خواب می بیند (خوابش شیرین)

که بر او بگذشته ست

منجمد با تن او مانده، شبان سنگین؛

و افق می شکند.

همچو در برزخ زندان سیاه

و آرزویی که فلج آمده بودش اکنون

بسته در زمزمه ی صبح نفس

حسته در مسکن بیداران راه

وز بر راه، در اندوده ی لرزان غبار،

می گریزند روان هایی دروغ

(پای تا سر شکمان)

که از آنان به فسون داشت تن خاک فروغ

در رسیده ست، گران بار به تن، بر در شهر

کاروان ره دور.

قامت آرای نوایش (به شکوه

همچو دیوار سحر،

که در او روشنی صبج به رقص)

قد بیاراسته است

آنچه کاو بودش در خواهش دل

کاروان نیز به دل خواسته است.

هم در این هنگام است

که تنی خاسته از

بین بیداری چند،

می دهد گوش فرا

به نواهای برون؛

و دگر بیداران

مانده با او خاموش،

و در و بام و سرای از هر خنده که در این زندان

خبری را شده اند

پای تا سر همه گوش

و به هر لحظه ی بی دغدغه ای می گذرد

شهر را بر لب از قافله نام

همچنان که به تعمیر دل خسته ی او قافله را

به سوی اوست پیام.

هر که می گیرد از همپایی

در نهانجای سراغ

گرچه می کاهد از روغن

در دل افسرده چراغ،

ور چه شوریده به خاطر کم برپاست کسی

سوی شهر خاموش،

می سراید جرسی

می رسد قافله ی راه دراز.

شهر مفلوج (که خشک آمده رگ هایش از خواب گران)

بر می آید ز ره خوابش باز

دید خواهد روزی

که نه با چشم علیل دگران

در بد و خویش آید نگران؛

و پس خواب دل آکنده به افسون و فریب

(کز رگش هوشش برد

وز جگر خونش خورد

و همه مردگی او از اوست)

آید آن روز خجسته که به جا آورد او

دوست از دشمن و دشمن از دوست.

و به هر لحظه ی روشن شده ای، بیداری

بر کفش شربت نوش،

گرم خواند با او.

بدواند با او.

وندر اندازد در مخزن رگ هایش هوش.

همچو مرغی که به هوش آید جان برده بدر

از درون قفسی،

سوی شهر خاموش،

می سراید جرسی.

اندرین نوبت تنگ،

با گران جانی شب،

که ستوه است و گریزان گویی

هم از او سنگ ز سنگ،

کاروان دارد پیوند

با دل خسته ی او.

(چو تن او پابند)

گرم می پاید در کار وی از راه برون.

این چنین پوشیده،

و آنچنان جوشیده،

دسدت بر نبضش، کاود در حال درون.

حال می پرسد.

راه می جوید.

تند می آید.

حرف می گوید.

می دهد مرهم با زخم دلش

و به ویرانه ی هر خسته نوایش تعمیر.

می گشاید هر در

نقشه ی منکسر دیواری،

نقرسی و فرتوت؛

می شکافد پیکر،

وندرین معرکه در رستاخیز،

می رسد سوختگان را به مدد،

یار فریادرسی،

سوی شهر خاموش،

می سراید جرسی.

بهمن 1328

قالب شعر: نیمایی

 

کتاب‌های نیما یوشیج را از دست ندهید:

 

مجموعه کامل اشعار نیما یوشیج
مجموعه کامل اشعار نیما یوشیج

 

درباره هنر شعر و شاعری نیما یوشیج
درباره هنر شعر و شاعری نیما یوشیج

 

یادداشت های روزانه نیما یوشیج
یادداشت های روزانه نیما یوشیج

برای مشاهده ی تمام « کتاب های نیما یوشیج » اینجا کلیک کنید

 

شعر سوی شهر خاموش نیما یوشیج
سوی شهر خاموش
سوی شهر خاموش نیما
شعر سوی شهر خاموش
شهر دیری است که رفته ست بخواب

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *