شعر سوره تماشا سهراب سپهری

شعر سوره تماشا سهراب سپهری

Loadingذخیره در لیست علاقه‌مندی

شعر سوره تماشا سهراب سپهری

 

به تماشا سوگند

و به آغاز کلام

و به پرواز کبوتر از ذهن

واژه ای در قفس است

حرف هایم ، مثل یک تکه چمن روشن بود

من به آنان گفتم:

آفتابی لب درگاه شماست

که اگر در بگشایید به رفتار شما می تابد

و به آنان گفتم : سنگ آرایش کوهستان نیست

همچنانی که فلز ، زیوری نیست به اندام کلنگ

در کف دست زمین گوهر ناپیدایی است

که رسولان همه از تابش آن خیره شدند

پی گوهر باشید

لحظه ها را به چراگاه رسالت ببرید

و من آنان را ، به صدای قدم پیک بشارت دادم

و به نزدیکی روز ، و به افزایش رنگ

به طنین گل سرخ ، پشت پرچین سخن های درشت

و به آنان گفتم :

هر که در حافظه چوب ببیند باغی

صورتش در وزش بیشه شور ابدی خواهد ماند

هر که با مرغ هوا دوست شود

خوابش آرام ترین خواب جهان خواهد بود

آنکه نور از سر انگشت زمان برچیند

می گشاید گره پنجره ها را با آه

زیر بیدی بودیم

برگی از شاخه بالای سرم چیدم ، گفتم

چشم را باز کنید ، آیتی بهتر از این می خواهید؟

می شنیدیم که بهم می گفتند

سحر میداند،سحر!

سر هر کوه رسولی دیدند

ابر انکار به دوش آوردند

باد را نازل کردیم

تا کلاه از سرشان بردارد

خانه هاشان پر داوودی بود

چشمشان را بستیم

دستشان را نرساندیم به سر شاخه هوش

جیبشان را پر عادت کردیم

خوابشان را به صدای سفر آینه ها آشفتیم

 

پیشنهاد ویژه برای سهراب سپهری:

شعر پشت دریاها سهراب سپهری

شعر اهل کاشانم – صدای پای آب سهراب سپهری

شعر مسافر سهراب سپهری

شعر ساده رنگ سهراب سپهری

شعر نیلوفر سهراب سپهری

 

در شعر بالا اگر واژه‌ای برایتان غریب آمد، کافی‌ست در قسمت جستجوی سایت بنویسید: معنی …

 

بخش فرهنگ لغات و اصطلاحات

 

مطالب بیشتر در:

سهراب سپهری

 

اشعار سهراب سپهری

 

مجموعه شعر حجم سبز

 

اینستاگرام سهراب سپهری

 

به تماشا سوگند

شعری که خواندیم به این شکل شروع شد: «به تماشا سوگند/ و به آغاز کلام/ و به پرواز کبوتر از ذهن/ واژه ای در قفس است» آیا با این سطرها برای شروعِ این شعر موافق هستید؟ به نظر شما غیر از این شروع نیز می‌توانستیم شروعِ دیگری داشته باشیم و شعر از چیزی که حالا هست جذاب‌تر و زیباتر باشد؟ به طور یقین سهراب سپهری که از شاعران مهم معاصر ماست دیدگاه و دلایلِ خاص خودش را برای این شروع داشته است، به نظر شما چرا این سطرها را برای شروع شعر انتخاب کرده؟ شما اگر جای سهراب سپهری بودید، این شعر را چگونه شروع می‌کردید؟ و به جای سطرهای پایانی یعنی : «چشمشان را بستیم/ دستشان را نرساندیم به سر شاخه هوش/ جیبشان را پر عادت کردیم/ خوابشان را به صدای سفر آینه ها آشفتیم» از چه سطرهایی استفاده می‌کردید؟

 

دیدگاه شما برای شعر سوره تماشا سهراب سپهری

دیدگاه خودتان را در بخش دیدگاه‌ها برای شعر سوره تماشا سهراب سپهری بنویسید. اگر از شعر لذت برده‌اید، بنویسید که چرا لذت برده‌اید و اگر لذت نبرده‌اید، دلیل آن را بنویسید.

اگر نقد یا پیشنهادی برای سایت دارید، به گوش جان می‌شنویم.

اگر عکس‌نوشته‌ای با این شعر درست کرده‌اید، در بخش دیدگاه‌ها اضافه کنید تا با نام خودتان منتشر شود.

پیشنهاد می‌کنیم، این شعر را با صدای خودتان ضبط کنید و در بخش دیدگاه، فایل صدایتان را اضافه کنید تا در سایت منتشر شود.

 

هر که با مرغ هوا دوست شود

نام این شعر سهراب سپهری سوره تماشا است اما در میان مردم به هر که با مرغ هوا دوست شود، هر که در حافظه چوب ببیند باغی، دستشان را نرسانیدم به سر شاخه هوش و شعر سوگند نیز معروف است.

 

معنی شعر سوره تماشا سهراب سپهری

معنی و تفسیر خودتان را در بخش دیدگاه اضافه کنید.

متن زیر توسط محمدرضا نوشمند نوشته شده است. انتشار این متن به معنای تایید تمام محتوای آن نیست. وب سایت شعر و مهر فضایی آزاد است برای تبادل افکار.

«صدای قدم» را شنیدن نشان دهنده نزدیک بودن پیکی است که آمدن آن بشارت داده شده است. امّا، این پیک چیست؟ و یا کیست؟ از عبارت « و به نزدیکی نور، و به افزایش رنگ،» معلوم می شود هر چه و هر که که هست از جنس نور و روشنایی است، زیرا با وجود نور است که رنگ ها یکی یکی از پس تاریکی بیرون می آیند و تکثیر می شوند.

بشارت به «طنین گل سرخ» نیز با ظهور نور ، دیدن و دسترسی به گل سرخ است؛ هر چند که «پرچین سخن های درشت» مانعی بر سر راه فرد مشتاق باشد. طنین گل سرخ را به نوعی از صدای بشارت دهنده می توان شنید؛ و از سخن های درشت دیگران می توان جمله ی «سحر می داند، سحر» را بیرون کشید.

معنی هر که در حافظه چوب ببیند باغی

چرا هر که در حافظه ی چوب ببیند باغی، صورتش در وزش بیشه ی شور ابدی خواهد ماند؟

حافظه ی چوب همان طبیعت و سرشت چوب است، و می تواند دانه گیاه باشد که همه ی ویژگی های گیاه بالغ را در خود ذخیره دارد. و دیدن باغ در آن یعنی درک نیروی بالقوه ی باغ شدن در چوب. و کسی که چنین بینشی دارد آدم خوش بینی است و این امیدی که در اوست تا ابد او را همچون درختی در وزش بیشه ی شور ابدی نگاه خواهد داشت. در اینجا فرد و گیاه یکی می شوند.

معنی مرغ هوا

و همین درخت است که باید با مرغ هوا دوست شود؛ و دوستی با مرغ هوا یعنی زندگی. نزدیک ترین تصویر برای مرغ هوا، با توجه به واژه نور باید خورشیدباشد که همچون مرغی در آسمان جابجا می شود. و چون آمدن اش به دوستی است و رفتن اش نیز به دوستی، در خواب و در نبود روشنایی هم موجب آرامش است. در ضمن جمله ی « خوابش آرام ترین خواب جهان خواهد بود،» را شاید باید سرو ته فهمید تا به موارد قبل و بعد خود ربط پیدا کند. در اصل، باید گفت که آرامشی خواهد داشت که مثل خواب خواهد بود. و این مثبت دیدن زندگی و امیدوار بودن است.

و این گیاه است که به نور احتیاج دارد و مثل مرغی از سر انگشت زمان – یعنی خورشید که در اصل عامل مؤثری در پدید آمدن زمان است- دانه دانه نور را بر می چیند و تا پنجره ها بالا می رود و رشد می کند؛ و آن کسی هم که از درون اتاقی با پنجره های بسته نور را می خواهد این گونه رشد خواهد کرد. باز کردن گره ی پنجره در واقع باز کردن چفت پنجره برای رسیدن به نور است. و «آه» از جنس طنین گل سرخ است ، و نه سخن های درشت. و این یعنی پذیرش نور.

«برگ درخت بید» قرار است آیتی برای اثبات چه چیزی باشد؟ همان چوب بودن، با مرغ هوا دوست شدن، نور چیدن و سر انجام «بودن»؛ واین همه از معجزه ی نور است. و آنان که نور را نمی بینند، حرف های او را سحر می دانند. این سخن درشت باعث می شود گوینده بخش دیگری از «سوره ی تماشا» را بخواند که او را امیدوار نگه می دارد.

«رسول» خورشیدی است که از پشت کوه بالا آمده و انکار مخالفان مانند ابری است که جلو نور را می خواهد بگیرد. و باد مثل کلاهبرداری می آید و ابر انکار را پس می زند، و کلاه از سرشان برمی دارد. و مکر و حیله ی آنها در برابر باد هیچ است.

«خانه های پر داوودی» خانه هایی در هوای پاییزی و زمستانی است که با نور و آفتاب میانه ی کمتری دارند. چشمهای بسته

همچنان بسته نگاه داشته شده اند، نه روز را می بینند، ونه افزایش رنگ را، و نه گل سرخ را. از «سر شاخه ی هوش» باید میوه ی تفکر را چید؛ شاخه ی هوش هم در جهت نور رشد می کند؛ و کسانی که نور را انکار کردند، هوش را هم از دست دادند. به جای هوش، برای زندگی چه در دست داشتند؟ «جیب شان را پر عادت کردیم.» عادت مثل پول در میان آنان دست به دست می شود تا روز مرگ. و صدای مرگ همان «صدای سفر» «آینه ها» و همنوعان شان است که خوابشان را آشفته می کند، در حالی که اگر با نور که مرغ هواست دوست شده بودند، خوابشان آرام ترین خواب جهان می بود.

 

تفسیر به تماشا سوگند و به آغاز کلام

تفسیر خودتان را از شعر به تماشا سوگند و به آغاز کلام در بخش دیدگاه‌ها اضافه کنید.

متن زیر توسط شهرام رجب زاده نوشته شده است. بازنشر این متن، به معنای تایید کاملِ محتوای آن نیست. ما تنها تلاش داریم بی آن که دست به حذف زده باشیم، افکارِ متفاوت را با شما در میان بگذاریم.

در مقاله ای تحت عنوان (حال و هوای آسمانی سوره ای زمینی ) به بحث درباره ی ساختمان یا فرم این شعر پرداخته و با بهره گیری از آیات قرآن مجید ، ثابت کرده است که سپهری در سرودن این شعر ، توجه زیادی به قرآن داشته است . او در مقدمه ی این گفتار می نویسد :”(سوره ی تماشا) از دایره ی واژگان قرآنی ، بهره ی زیادی برده است و کلماتی چون :

سوره ، رسول ، رسالت ، بشارت و آیت ، شناسنامه ی قرآنی دارند . نگاه سپهری از پنجره ی سوره ی تماشا به قرآن ، وسعتی فراتر از بکارگیری چند مضمون یا واژه ی قرآنی را درمی نوردد. “سوره ی تماشا ” چکیده ی تفکری شاعرانه در ساختار سور قرآن است و از دیدگاهی زیبایی شناسانه در برخورد با قرآن حکایت می کند .”

21 سوره از 114 سوره ی قرآن کریم با قسم آغاز می گردد و سپهری نیز سوره ی زمینی تماشا را با سوگندهایی پی در پی آغاز می کند:

به تماشا سوگند

و به آغاز کلام

و به پرواز کبوتر از ذهن

واژه ای در قفس است.

همه می دانیم که قسم خوردن ، با درونی ترین احساسات بشر ، یعنی ایمان و حس حقیقت خواهی او ، در ارتباطی تنگاتنگ است . در فرهنگ ادیان توحیدی ، قسم خوردن ، آخرین دستاویز انسان ، برای اخذ باور و اعتماد دیگران ، درباره ی موضوعی است که صدق و کذب آن ثابت نشده است.

در قرآن با سوگندهایی مواجه می شویم که به سادگی درک پذیر نیستند . طبیعی است که سوگند خوردن به “عصر” یا به “روز موعود ” و به “شاهد و مشهود” حاکی از ارزش و اهمیت آنهاست . سپهری نیز به تماشا سوگند می خورد ، چرا؟

در هشت کتاب ، به ضرورت و اهمیت نگاه کردن یا تماشا کردن ، اشاره های متعددی شده است . برای مثال:

چشم ها را باید شست / جور دیگر باید دید

و یا:

بهترین چیز رسیدن به نگاهی است که از حادثه عشق ترست

یا:

و من در شکوه تماشا / فراموشی صدا بودم .

سپهری حتی نام یکی از کتابهای خود را ” ما هیچ ، ما نگاه ” گذاشته است ، پس چندان عجیب نیست که او در ابتدای شعر ، به تماشا سوگند می خورد و نام این شعر را نیز ” سوره ی تماشا ” می گذارد . این عقیده که ما هیچ نیستیم جز پدیده ای که درک و مشاهده می کند و واکنش نشان می دهد ، عقیده ی تازه ای نیست و تمام ” حیرت دمیدگان ” و نظر بازان عرصه ی عرفان ، در این سخن متفق القولند.

اما به راستی منظور سهراب از ” نگاه کردن ” چیست؟ “تماشا کردن” مفهومی شبیه به کشف و شهود است و تنها در حیطه ی عمل ، درک پذیر است و هیچکس نمی تواند قاطعانه بگوید که ” مشاهده کردن” چیست ؟

در فرهنگ عرفانی ، مشاهده کردن با آنچه که ما از ظاهر آن درک می کنیم تفاوتی ژرف دارد .

 

وقتی که انسان تلاش کند تا آگاهی عادی و روزمره ی خویش را که محدوده ی کوچکی از تمامیت هستی اوست تحت کنترل درآورد ، استفاده از محدوده ی دیگر ، یعنی ” مشاهده کردن” یا ” دیدن ” امکان پذیرمی شود . در قاموس عارفانه ، نگاه کردن ، یعنی شاهد ناشناخته بودن و در بطن اشیاء رسوخ کردن و حتی نگاهی گذرا به جهان تجرید انداختن . به این ترتیب ، چنین کشف و شهودی ، تسلی بخش نیست . معمولا وقتی که شاهدان نظر باز ، پی می برند که جهان به طور غیر قابل درکی ، پیچیده و درهم تنیده است ، و آگاهی طبیعی نیز ، با محدودیت هایش به وخامت این وضع دامن می زند ، به هیچ بودن خود ، ایمان می آورند.

برای درک و مشاهده ی جنبه های ناشناخته ی هستی ، هوشیاری ، از اهمیت ویژه ای برخوردار است و شاعرانی مثل سپهری نیز ارزش زیادی برای دریافتهای عمیق غیر احساسی قائلند . برای فهمیدن ، انسان نیازمند هوشیاری و دقت است .

چرا که ” تماشا کردن ” کشف و شهودی هوشیارانه است .

تماشا کردن قابلیت حیرت انگیزی است که در طی آن و با پیمودن طریقی سخت ، انسان قادر خواهد بود ماهیت غایی همه ی موجودات را درک کند . اگر انسان به این مرحله از ادراک دست یابد ، دیگر هیچ چهره ای برایش آشنا نخواهد بود . چرا که در آن هنگام ، همه چیز حادثه ای تازه و بی سابقه است . جهان ، باور نکردنی است زیرا دیگر هیچ چیز برایش آشنا نیست . اینجاست که نظر باز ، همه چیز را هیچ می بیند و جهان را دود می انگارد ، عطار می گوبد:

دود است جهان ، جهان همه دود انگار وین دیرنمای را فنا زود انگار

چون نیستی است اصل هر بود که هست هر بود که بود گشت ، نابود انگار

تماشا کردن هنری است که انسان باید آن را بیاموزد و بپرورد، در غیر اینصورت هیچ درکی از دنیای نظربازان نخواهد داشت و شایدو شاید به همین سبب حافظ می فرماید :

در نظربازی ما بی خبران حیرانند.

سوگندی که در ابتدای شعر ” سوره تماشا ” آمده است ، ارزش حیاتی مشاهده را بیان می کند . خداوند متعال در قرآن مجید به ” شاهد و مشهود ” سوگند یاد می کند و به این طریق ، ارزش نگاه کردن و اهمیت ” شهادت ” را تذکر می دهد.

در ادامه ی شعر ، به سوگند دیگری برمی خوریم . سوگند به آغاز کلمه . آغاز کلمه چیست؟

انسانی را تصور کنید که ناگهان چشم باطن خود را می گشاید و نادیدنی ها را می بیند .

بی تردید اولین بارقه ای که ذهن او را روشن می کند این است که همه ی چیزهایی را که او می بیند ، از قدرتی مافوق تصور ادراک او ناشی شده است . اینجاست که اگر هوشیار باشد اولین کلامی را که به لب می آورد

” لا اله الا الله” است .

اولین کلام ، نشانگر شاهد بودن و یگانگی و وحدانیت پروردگار است . آغاز کلام ، بیانگر اولین واکنش طبیعی انسانی هوشیار در مواجهه با هستی است. هستی ، مخلوق است و کسی که با تمام وجود به این دریافت عمیق ، نائل شده باشد ، به وحدانیت و یگانگی خالق هستی ، ایمان می آورد . اینجاست که انسان ، در نتیجه ی تماشا کردن ، به توحید می رسد ، یعنی به آغاز کلام.

اولین کلام ، مقدس است . چرا که بازتاب حیرت انسان و درک موجودیت خویش در جهانی بیگانه و ناآشناست. تمام واژه ها ، برخاسته از یک هدف و یک اندیشه و خاستگاه همه ی آنان ، آغاز کلام و اولین کلمه است. همه چیز برای رسیدن به یک چیز خلق شده است و کسی که به ژرفای این اندیشه نفوذ کرده باشد ، درمی یابد که “یک سو نگریستن” ویژگی درونی همه ی موجودات جهان است . از یک مورچه گرفته تا بزرگترین و دورترین کرات آسمانی . اما انسان برخلاف موجودات دیگر ، آگاهانه و با اراده ی خویش به یک سو می نگرد ، به همین دلیل کیفیت سرنوشت محتوم او را ، ایمان و عمل او رقم می زند . او باید برود ، اما چگونه رفتن به اراده ی اوست.

ایمان داشتن به آغاز کلام و سوگند یاد کردن به تقدس آن ، بیانگر عشق به حقیقتی است که در همه ی جهان امتداد دارد ، و این حقیقت در یک واژه ی ناشناخته و دست نایافتنی خلاصه می شود.

سومین و آخرین سوگند سوره ی تماشا ، قسم به پرواز کبوتر از ذهن است . پرواز کبوتر از ذهن ، پرواز خیال و اندیشه و روح انسان ، و رها شدن او از من خویش است . کبوتر ذهن ما ، اسیر تصورات و توهمات خویش است و هنگامیکه آزاد شود ، با جهانی شکوهمند و ناآشنا مواجه خواهد شد .

پرواز کبوتر از ذهن ، تداعی کننده ی مرگ ، یعنی روز موعودیست که خداوند در قرآن مجید به این روز سوگند خورده است : والیوم الموعود.

سپهری در شعر ” صدای پای آب ” می گوید که : مرگ پایان کبوتر نیست . پس چیست؟ پرواز کبوتر به فراسوی مرزهای جهان عینی است . اگر کبوتر ذهن انسان پیش از مرگ بمیرد و آزاد شود و یا حداقل کمی آنسوتر از خویش را ببیند ، آمادگی پرواز به دوردستهای ناشناخته را خواهد داشت . ط.طی محبوسی که مولانا در مثنوی خویش از او سخن می گوید با مرگ مجازی خویش است که آزاد می شود.

اکنون ببینیم که این سوگندهای پی در پی برای چیست ؟ شاعر چه موضوعی را می خواهد با این قسم ها ثابت کند ؟ این موضوع را که: واژه ای در قفس است.

یای نکره ای که در انتهای واژه آمده است ، ماهیت یا هویت واژه را برای ما نامعلوم می کند و این سوال مطرح می شود که کدام واژه در قفس است؟

سهراب معمایی را طرح می کند که خود نیز قادر به جواب دادن آن نیست . شاید ما بگوییم که این واژه ، روح یا همان کبوتر ذهن است ، اما این پیشنهاد نیز راه به جایی نمی برد چون روح و ذهن ، مفاهیمی تجریدی و غیر قابل توصیف اند .

سهراب می داند که همه ی پدیده های طبیعی در حوزه ی ادراک ما ، واژه ای بیش نیستند به همین دلیل است که می گوید:

واژه را باید شست

واژه باید خود باد

واژه باید خود باران باشد

انسان تصور می کند که با نامگذاری بر اشیاء و موجودات انتزاعی و ملموس به کنه وجود آنها پی برده و زار وجودیشان را دریافته است.

نامگذاری باعث می شود که او همه چیز را آشنا ببیند و به سادگی از کنار همه چیز عبور کند . اینکه فرمالیستهای روس می گویند :”وظیفه ی شعر ، آشنایی زدایی است” شاید از همین جا ناشی شده باشد . اما آنان به صورت و ظاهر قضیه می نگرند و هیچ اشاره ای نمی کنند که چگونه این آشنایی زدایی شکل می گیرد و اصولا هدف غایی از آشنایی زدایی چیست ؟ هر آنچه را که می دانیم ، در کلمات خلاصه می شود و کلمات نیز به ما احساس امنیت و آسایش می دهند . اما اگر با هوشیاری به ابدیت پیرامون خود نگاه کنیم ، نارسایی واژه ها را در توصیف و شناخت جهان ، در خواهیم یافت.

در هر حال ، نامعلوم و نامشخص بودن واژه ای که در قفس است ، خود گواه آن است که ما قادر نیستیم راز هستی را دریابیم و این نشان دهنده ی عجز ما در شناخت کمال و آگاهی مطلق است ، عطار نیشابوری در مختارنامه

می گویدنان که :

هر روز به عالمی دگرگون برسی

هر شب به هزار بحر پر خون برسی

گفتی: برسم در او و باقی گردم

چون کس نرسد درو، درو چون برسی ؟

و سپهری می گوید:

نه وصل ممکن نیست

همیشه فاصله ای هست

و به همین دلیل است که به گفته ی سهراب :

کار ما نیست شناسایی راز گل سرخ

کار ما شاید این است

که در افسون گل سرخ شناور باشیم

نامعلوم بودن واژه ای که در قفس است ، خود دلیل بر نادانی انسان است و دانش انسان نیز در روند رشد خود ، جهل او را ثابت می کند.

سهراب در ادامه ی شعر و با لحنی صمیمانه و بی تکلف و گویی از سر همدردی و برای بشارت دادن به انسانها می گوید:

حرفهایم مثل یک تکه چمن روشن بود

من به آنان گفتم :

آفتابی لب درگاه شماست

که اگر در بگشایید به رفتار شما می تابد.

سهراب ، ساده و روشن سخن می گوید ، اما ساده بودن دلیل بر قابل درک بودن تصاویری نیست که او عرضه می کند . سادگی یک شعر نشانگر صمیمیت و صداقت آن است و مغایرتی هم با پیچیدگی درونی آن ندارد . ساده بودن و سطحی بودن دو امر جداگانه اند چه بسا نوشتارهایی که کلمات مغلق و پیچیده اند اما سطحی و زودیابند . حرفهای سهراب مثل یک تکه چمن روشن است اما هر چشمی قادر به مشاهده این روشنایی حیرت انگیز نیست . باید “نظر جمال بین” را گشود و سپس به تماشای عناصر به ظاهر ساده طبیعت نشست .

طبیعتی که شعری ساده و صمیمی ، اما پیچیده و مرموز است.

برای کسی که وجودش با روح زیبایی عجین شده است ، نگاه کردن به یک تکه چمن برای درک و حیرت او کافی است . به بیان دیگر برای کسی که قابلیت فوق العاده ای در درک و مشاهده دارد مشت ، نمونه خروار است . سهراب موجز و تلمیحی سخن می گوید و هیچوقت اسیر تفصیل و اطاله ی کلام نمی شود . البته درک جان کلام او به عهده ی خواننده است . در حقیقت شعر و یا هر پدیده ی طبیعی دیگری تنها زمانی موجودیت می یابد که مخاطب داشته باشد . گل سرخ برای کسی که حواس پنجگانه اش را از دست داده است وجود نخواهد داشت . شعر نیز با حضور فعال خواننده و درک عمیق اوست که کامل می شود و وجودی یکپاچه می یابد .

سهراب می داند که انسان با آفتاب عشق و معرفت فاصله ی زیادی ندارد و اگر در دل را بگشاید این آفتاب بر رفتار او می تابد و عملکرد او را در هستی به یک سو متمرکز می کند : به سمت نور و آگاهی مطلق .

مگر نه اینکه : ( آب در یکقدمی است )؟ در ادامه شعر ” سوره تماشا ” می خوانیم :

و به آنان گفتم :

سنگ آرایش کوهستان نیست

همچنانی که فلز ، زیوری نیست بر اندام کلنگ

در کف دست زمین گوهر ناپیدایی است

که رسولان همه از تابش آن خیره شدند

پی گوهر باشید

لحظه ها را به چراگاه رسالت ببرید

طبیعت اگرچه در ذات خود بی رحم و ترسناک است اما زیباست .ولی این زیبایی فقط برای درک زیبایی آفریده نشده است . سپهری با اشاره به اینکه سنگ آرایش کوهستان نیست بلکه (خود ) آن است ، به این نکته باریک اشاره می کند که نظم محیرالعقول جهان و جمال بی انتها و ذاتی این نظم نشانه ای برای درک توحید و رسیدن به تجرید است .

در آیه ی شانزدهم سوره ی مبارکه ی انبیاء می خوانیم :

” و آسمان و زمین و آنچه را که میان آنهاست بازیچه نیافریدیم ”

مگر انسان ، چیزی را بیهوده آفریده است که خالق او چنین کرده باشد ؟ فلز برای کلنگ زیور نیست بلکه عنصر اساسی آن و وسیله ای برای رسیدن به مقصود است و سنگ هم آیتی است که انسان نظرباز را به جوهر کوه بشارت می دهد و ماهیتش را به او می نمایاند.

همچنان که آیات طبیعت از حضور ناپیدایی ورای توان ادراک ، سخن می گویند، ” سوره تماشا ” نیز از گوهری ناپیدا در دست زمین حکایت می کند . شاید این گوهر نامعلوم همان است که حافظ از آن سخن می گوید:

گوهری کز صدف کون و مکان بیرون بود

طلب از گمشدگان لب دریا می کرد.

رسولان همان انسانهای برگزیده و وارسته ای هستند که این گوهر ناپیدا را دیده اند و همه از تابش آن مجذوب شده اند . اینجاست که سهراب در مقام شاعری مسئول از همنوعان خویش می خواهد که پی گوهر باشند و لحظه ها را به چراگاه رسالت ببرند نه چراگاه لذت چراکه صدای قدم های پیک نزدیک است :

و من آنان را

به صدای قدم پیک بشارت دادم

و به نزدیکی روز ، و به افزایش رنگ

به طنین گل سرخ ، پشت پرچین سخن های درشت

شاید صدای قدم پیک صدای گامهای قاصد مرگ است . اما مگر نه اینکه مرگ حادثه ای تلخ و ترسناک قلمداد می شود ؟پس چگونه است که سهراب بشیر صدای قدم های مرگ است نه نذیر آن ؟ به این دلیل که در نگاه عارفانه او مرگ ، شروع حیاتی دیگر است و سهراب قابلا نیز گفته است که :

و نترسیم از مرگ

مرگ پایان کبوتر نیست

اگر انسان ، هوشیارانه و عاشقانه به هستی نگاه کند در می یابد که با وسعت بی کرانه ابدیت ، فاصله ای ندارد و با اینکه در ظلمات من میزید ، اما روز قدمی آنسوتر از اوست :

و به آنان گفتم :

هر که در حافظه ی چوب ببیند باغی

صورتش در وزش بیشه ی شور ابدی خواهد ماند

هر که با مرغ هوا دوست شود

خوابش آرام ترین خواب جهان خواهد بود

اگر انسان با تلاشی پیوسته و منسجم به حدی از ادراک برسد که قادر باشد از خود فراتر برود، در هر پدیده ی کوچک و ظاهرا ناچیزی عظمتی انکار ناپذیر را درخواهد یافت و مثلا در حافظه ی چوب باغی خواهد دید . مگر نه اینکه چوب ، پیش از آنکه تکه ای جسم خشک و فرسوده شود در باغ بوده و با سایر درختان می زیسته است؟

پس حافظه ی او نیز سرشار از عطر و طراوت باغ است . همانطور که سنگ ، آرایش کوهستان نیست ، چوب هم آرایش درخت نیست .

کسی که عظمت این رمز را درک کرده باشد ” صورتش در وزش بیشه ی شور ابدی خواهد ماند ” و به عبارتی دیگر در سفری تصور ناپذیر ، شور و هیجانی همیشگی را تجربه خواهد کرد کسی که می داند ” از محبت خارها گل می شود” باهمه چیز که در محیط اوست رابطه ای صمیمانه و نزدیک برقرار می کند ، تا آنجا که با مرغ هوا نیز دوست می شود . در نتیجه ی چنین برخورد نزدیکی که حاکی از شیوه ی زندگی اوست ، خواب او آرام ترین خوب جهان خواهد شد .

شهرام رجب زاده در همان مقاله می نویسد :

” گواه صداقت رسولان در زبان قرآن ، آیه نامیده می شود . قرآن آیه را در محدوده ی جهل ما نمی جوید و به تاریکی های دانش ما استناد نمی کند . این کتاب در روشن ترین زوایای اطراف ما آیاتی را نشان می دهد که در نگاه اول پیش پا افتاده جلوه می کنند . قرآن پیش از انگشت گذاردن بر خارق العاده ها و حوادث استثنایی از ساده ترین و طبیعی ترین مناظر اطراف ما دلیل می آورد “.:

” و زمین مرده برای آنان آیتی است که زنده کردیمش و دانه را از آن بیرون آوردیم و از آن دانه می خورید”

سوره ی یس آیه ی 33

و سپهری نیز در ادامه ی همین شعر می گوید:

برگی از شاخه ی بالای سرم چیدم ، گفتم :

چشم را باز کنید

آیتی بهتر از این می خواهید ؟

می شنیدم که به هم می گفتند

سحر میداند ، سحر .

کسانی که نمی خواهند باور کنند و ایمان بیاورند، وقتی که آشکارترین آیات را می بینند انکار می کنند و رسولانی را که چشمی باز و روحی هوشیار دارند ، ساحر می خوانند. اما مگر نه اینکه :

برگ درختان سبز در نظر هوشیار

هر ورقش دفتریست ، معرفت کردگار

شاعر پیش از آنکه آیت خدا را به مخاطبان خویش نشان دهد ، از آنان می خواهد که چشمشان را باز کنند . و این چشم همان چشم بصیرت است .

نویسنده ی مقاله ی ” حال و هوای آسمانی سوره ای زمینی ” می نویسد:

” از ابتدای سوره ی تماشا کلام را از زبان اول شخص مفرد شنیده ایم و در اینجا ناگهان راوی به اول شخص جمع تبدیل می شود . اگر این تغییر ضمیر را نوعی ” التفات ” بدانیم باید اشاره کنیم که این نوع از التفات ملهم از کلام خداوند در قرآن مجید است . اگر آیات عذاب را در کتاب خدا مرور کنیم بی تردید درمی یابیم که اکثر این آیات با ضمیر متکلم مع الغیر ، همراهند . بیشتر مواردی که خدا از خود با ضمیر اول شخص مفرد سخن می گوید آیات رحمت است، آیات شاخصی که رحمت الهی را بازگو می کنند اینگونه اند : و چون بندگان من از تو سراغ مرا گیرند ، پس بدانند که من نزدیکم و دعای دعا کنندگان را هنگام که مرا بخوانند ، اجابت می کنم . پس باید که دعوت مرا اجابت کنند و به من ایمان بیاورند تا شاید رشد کنند”

سوره ی بقره – 186

و آیات عذاب چنین لحنی دارند :”به زودی دوباره آنان را عذاب می کنیم سپس به سوی عذابی بزرگ باز می گردند” ”

سهراب با بهره گیری از این ویژگی زبان قرآن ، هوشیارانه بر شوکت و مهابت پایان شعرش که سرگذشت ” ابر انکار به دوشان ” است می افزاید و می گوید :

سر هر کوه رسولی دیدند

ابر انکار به دوش آوردند

باد را نازل کردیم

تا کلاه از سرشان بردارد

خانه هاشان پر داودی بود

چشم شان را بستیم

دستشان را نرساندیم به سر شاخه ی هوش

جیبشان را پر عادت کردیم

خوابشان را به صدای سفر آینه ها آشفتیم.

اقرار یا انکار انسان به عمل او بستگی دارد و نه به گفتارش . کسانی که با دیدن یکصدوبیست و چها هزار پیامبر باز هم اسیر خواسته های خویشندو با کلمات انکار منفی بافی می کنند ، نمی توانند به “خورشید” ایمان بیاورند چرا که چشم هایشان بسته است و ابر انکار به دوش دارند . انسانی که بالقوه قادر است مسئولیت سنگین و طاقت فرسای الهی را به دوش بکشد سبک ترین چیزها یعنی ابر را برگزیده است و ابر حجابی تاریک میان او و خورشید است . اما خداوند باد را نازل می کند تا او را به خود آورد و کلاه از سر او بردارد .

انسان ، خودفریبی است که کلاه گشادی بر سر خود گذاشته است ! تمام تلاش رسولان این بود که جهت نگاه انسان را از زمین به نقطه ای نامعلوم در آسمان تغییر دهند و او را به نور مطلق بشارت دهند . لحن قرآنی این قسمت به مراتب بیشتر از قسمت های دیگر سوره ی تماشاست .

این تشابه حتی گاهی به آنجا می رسد که شعر سپهری به ترجمه ی آیات قرآن شبیه می شود

انا ارسلنا علیهم ریحا … ( قمر – 19 )

” باد را نازل کردیم”

و به خاطر داریم که قرآن از عذاب قوم عاد به دست باد ، چندین بار سخن گفته است . خانه ی روح انسان ها پر از داودی است و گل داودی تداعی کننده ی داود (ع) یکی از برگزیدگان خداوند است . اما خدا چشم ابر انکار به دوشان را می بندد و آنان از مشاهده ی داودی هایی که در خانه ی جان آنهاست ، در می مانند .

اعمال انسان به دلیل روند یکسان حیات به دو نتیجه ی اجتناب ناپذیر می انجامد . بدین معنی که اعمال او یا رستگارش می کنند یا نمی کنند . پس طبیعی است که اگر انسان در حصار خودبینی و تفاخر دست به عمل بزند ، دست او به سرشاخه ی هوش نخواهد رسید و رستگار نخواهد شد . راهی که از تولد آغاز و به مرگ ختم می شود یا هوشمندانه است و یا نیست . زندگی انسان ها راههای پیچاپیچی است که اگر چه در یک نقطه باهم تلاقی می کنند ، اما جگونه رسیدن به این نقطه به هوشیاری یا عدم هوشیاری او بستگی دارد . اعمالی که منسجم اند و هدفی یگانه و مجرد را دنبال می کنند هوشمندی انسان را در رویارویی با حیات نشان می دهند. اعمال پراکنده و از هم گسیخته انسان نیز نشانگر عدم هوشیاری و خواست او در مواجهه با هستی است . چنین انسانی اسیر عادت است . بی آنکه بداند:

زندگی چیزی نیست

که لب طاقچه ی عادت از یاد من و تو برود.

انسان موجودیست که طبق روند عادی دست به عمل می زند ، چرا که نگرش او به جهان واکنشی برخاسته از عادت اوست .

تصویری را که سهراب از عادت انسانها ارائه می دهد ( جبیشان را پر عادت کردیم ) تصویری ظاهرا آشناست. حتما آدم هایی را دیده اید که عادت دارند نخود و کشمش و تخمه در جیب هایشان بریزند و دائما و در هر شرایطی چه در کوچه و چه خیابان و چه در خانه و محل کار خود را با این تنقلات مشغول کنند. چنین عادتی از چشم همه ی آدم ها زشت و عموما غیر منطقی و بیهوده است . اما سهراب حرف دیگری دارد و این تصویر ، محدود به چنین عادتی نمی شود . سهراب تلمیحا این تصویر را ارائه می دهد و هدف او اشاره کردن به نفس عادت است . چه می داند که زندگی انسان عادی بر پایه ی عادت استوار شده است و او هیچ طرفی از حیرت نمی بندد. وقتی که انسان تا این حد اسیر جهان عادی خویش است طبیعی است که خواب او از صدای سفر آینه ها آشفته می شود.

صدای سفر آینه ها شاید همان کابوس ها و رویاهایی است که خواب انسان را بر می آشوبد و جهانی مرموز و اثیری را در برابر دیدگانش می گسترد جهانی که پس از بیداری به بوته ی فراموشی سپرده می شود . آینه به بیان دیگر “من برتر” انسان است که حوزه ی دیگری از آگاهی را تجربه می کند . به اعتقاد انسان عاقل ، چنین جهانی غیرواقعی است ، اما این سفر درونی، بیانگر جهانی ناشناخته است که انسان از درک کامل آن عاجز است.

اریک فروم در کتاب “زمان از دست رفته” می نویسد : ما رؤیا را به صورتی واقعی و حاضر تجربه می کنیم به گونه ای که دو سؤال مطرح می شود : واقعیت چیست؟ و چگونه می توان گفت آنچه را که در خواب دیده ایم غیر واقعی است و فقط تجربیات ما هنگام بیداری واقعی است؟

همین نکته را شاعری چینی به نام” دائو کیش” به شیوه ای رسا و مناسب بیان کرده است :

دیشب در خواب ، خویشتن را به شکل پروانه ای دیدم و اکنون من نمی دانم انسانی هستم که در رؤیا خود را پروانه یافته است و یا پروانه ای هستم که اکنون در رؤیای دیگری خود را انسان می بیند.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

The maximum upload file size: 20 مگابایت. You can upload: image, audio, video, document, spreadsheet, interactive, text, archive, code, other. Drop file here

chat