شعر سفر سهراب سپهری

شعر سفر سهراب سپهری

شعر سفر سهراب سپهری

 

پس از لحظه‌های دراز

بر درخت خاکستری پنجره‌ام برگی رویید

و نسیم سبزی تار و پود خفته مرا لرزاند

و هنوز من

ریشه‌های تنم را در شن‌های رویاها فرو نبرده بودم

که براه افتادم.

پس از لحظه‌های دراز

سایه دستی روی وجودم افتاد

ولرزش انگشتانش بیدارم کرد.

و هنوز من

پرتو تنهای خودم را

در ورطه تاریک درونم نیفکنده بودم.

که براه افتادم.

پس از لحظه‌های دراز

پرتو گرمی در مرداب یخ زده ساعت افتاد

و لنگری آمد و رفتش را در روحم ریخت

و هنوز من

در مرداب فراموشی نلغزیده بودم

که براه افتاد

پس از لحظه‌های دراز

یک لحظه گذشت:

برگی از درخت خاکستری پنجره‌ام فرو افتاد،

دستی سایه‌اش را از روی وجودم برچید

و لنگری در مرداب ساعت یخ بست.

و هنوز من چشمانم را نگشوده بودم

که در خوابی دیگر لغزیدم.

 

 

کتاب‌های سهراب سپهری را از دست ندهید:

 

هشت کتاب سهراب سپهری
هشت کتاب سهراب سپهری

 

 

کتاب از مصاحبت آفتاب
کتاب از مصاحبت آفتاب

 

 

شعر سفر سهراب سپهری
سفر سهراب سپهری
شعر سفر
شعر سفر سهراب
پس از لحظه های دراز
پس از لحظه های دراز سهراب سپهری
در مرداب فراموشی نلغزیده بود
بر درخت خاکستری پنجره ام

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *