شعر سراب سهراب سپهری

شعر سراب سهراب سپهری

شعر سراب سهراب سپهری

 

آفتاب است و، بیابان چه فراخ

نیست در آن نه گیاه و نه درخت

غیر آوای غرابان، دیگر

بسته هر بانگی از این وادی رخت

در پس پرده‌ای از گرد و غبار

نقطه‌یی لرزد از دور سیاه:

چشم اگر پیش رود، می‌بیند

آدمی هست که می‌پوید راه.

تنش از خستگی افتاده ز کار.

بر سر و رویش بنشسته غبار.

شده از تشنگی‌اش خشک گلو.

پای عریانش مجروح ز خار.

هر قدم پیش رود، پای افق

چشم او بیند دریایی آب.

اندکی راه چو می‌پیماید

می‌کند فکر که می‌بیند خواب.

 

 

کتاب‌های سهراب سپهری را از دست ندهید:

 

هشت کتاب سهراب سپهری
هشت کتاب سهراب سپهری

 

کتاب از مصاحبت آفتاب
کتاب از مصاحبت آفتاب

 

 

شعر سراب سهراب سپهری
شعر سراب
سراب
سراب سهراب سپهری
آفتاب است و بیابان چه فراخ
نیست در آن نه گیاه
غیر آوای غرابان

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *