شعر سایه دوست سهراب سپهری

شعر تپش سایه ی دوست سهراب سپهری

شعر تپش سایه ی دوست سهراب سپهری

 

تا سواد قريه راهي بود

چشم هاي ما پر از تفسير ماه زنده بومي

شب درون آستين هامان

مي گذشتيم از ميان آبكندي خشك.

از كلام سبزه زاران گوش ها سرشار،

كوله بار از انعكاس شهر هاي دور.

منطق زبر زمين در زير پا جاري.

زير دندان هاي ما طعم فراغت جابجا ميشد.

پاي پوش ما كه از جنس نبوت بود ما را با نسيمي از زمين مي كند.

چو بدست ما به دوش خود بهار جاودان مي برد.

هر يك از ما آسماني داشت در هر انحناي فكر.

هر تكان دست ما با جنبش يك بال مجذوب سحر مي خواند.

جيب هاي ما صداي جيك جيك صبح هاي كودكي مي داد.

ما گروه عاشقان بوديم و راه ما

از كنار قريه هاي آشنا با فقر

تا صفاي بيكران مي رفت.

بر فراز آبگيري خود بخود سرها خم شد:

روي صورت هاي ما تبخير مي شد شب

و صداي دوست مي آمد به گوش دوست.

 

 

کتاب‌های سهراب سپهری را از دست ندهید:

 

کتاب‌های سهراب سپهری

 

هشت کتاب سهراب سپهری
هشت کتاب سهراب سپهری

 

کتاب از مصاحبت آفتاب
کتاب از مصاحبت آفتاب

 

 

 

شعر سایه دوست سهراب سپهری
تپش سایه دوست
تپش سایه ی دوست
شعر تپش سایه دوست
تا سواد قریه راهی بود

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *