ترس

شعر ترس فروغ فرخزاد

Loadingذخیره در لیست علاقه‌مندی

شعر ترس فروغ فرخزاد

 

شب تیره و ره دراز و من حیران
فانوس گرفته او به راه من

بر شعلهٔ بی شکیب فانوسش
وحشت زده می دود نگاه من

بر ما چه گذشت ؟ کس چه می داند
در بستر سبزه های تر دامان

گویی که لبش به گردنم آویخت
الماس هزار بوسهٔ سوزان

بر ما چه گذشت ؟ کس چه می داند
من او شدم … او خروش دریاها

من بوتهٔ وحشی نیازی گرم
او زمزمهٔ نسیم صحراها

من تشنه میان بازوان او
همچون علفی ز شوق روییدم

تا عطر شکوفه های لرزان را
در جام شب شکفته نوشیدم

باران ستاره ریخت بر مویم
از شاخهٔ تک درخت خاموشی

در بستر سبزه های تر دامان
من ماندم و شعله های آغوشی

می ترسم از این نسیم بی پروا
گر با تنم این چنین در آویزد

ترسم که ز پیکرم میان جمع
عطر علف فشرده برخیزد

Picsart 22 11 29 00 14 09 774 KhiufDRqyjJiPyn84qOb8Oj5g4duiGlp
Latest posts by بهار (see all)

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

The maximum upload file size: 20 مگابایت. You can upload: image, audio, video, document, spreadsheet, interactive, text, archive, code, other. Drop file here

chat