شعر آوای گیاه سهراب سپهری

شعر آوای گیاه سهراب سپهری

شعر آوای گیاه سهراب سپهری

از شب ریشه سرچشمه گرفتم، و به گرداب آفتاب ریختم

بی پروا بودم : دریچه ام را به سنگ گشودم

مغاک جنبش را زیستم.

هشیاری ام شب را نشکافت ، روشنی ام روشن نکرد:

من ترا زیستم ، شبتاب دور دست!

رها کردم، تا ریزش نور، شب را بر رفتارم بلغزاند

بیداری ام سربسته ماند:من خوابگرد راه تماشا بودم

و همیشه کسی از باغ آمد و مرا نوبر وحشت هدیه کرد

و همیشه خوشه چینی از راهم گذشت، و کنار من خوشه ی راز از دستش لغزید

و همیشه من ماندم و تاریک بزرگ،من ماندم و همهمه ی آفتاب

و از سفر آفتاب، سرشار از تاریکی نور آمده ام،

سایه تو شده ام

و سایه وار بر لب روشنی ایستاده ام

شب می شکافد ، لبخند می شکفد ، زمین بیدار می شود

صبح از سفال آسمان می تراود

و شاخه ی شبانه ی اندیشه ی من بر پرتگاه زمان خم می شود.

 

شعر آوای گیاه سهراب سپهری

برای ورود به اینستاگرام سهراب سپهری اینجا کلیک کنید.

پیشنهاد ویژه برای سهراب سپهری:

 

شعر پشت دریاها سهراب سپهری

شعر اهل کاشانم – صدای پای آب سهراب سپهری

شعر مسافر سهراب سپهری

شعر ساده رنگ سهراب سپهری

شعر نیلوفر سهراب سپهری

دیدگاهتان را بنویسید