بیوگرافی-سهراب-سپهری-به-قلم-خودش

بیوگرافی سهراب سپهری به قلم خودش

بیوگرافی سهراب سپهری به قلم خودش

 

من کاشی¬ام. اما در قم متولد شده¬ام. شناسنامه¬ام درست نیست. مادرم می¬داند که من روز چهاردهم مهر ( 6 اکتبر) به دنیا آمده¬ام. درست سر ساعت 12. مادرم صدای اذان را می¬شنیده است. در قم زیاد نمانده¬ایم. به گلپایگان و خوانسار رفته¬ایم. بعد به سرزمین پدری.
من کودکی رنگینی داشته¬ام. دوران خردسالی من در محاصره¬ی ترس و شیفتگی بود. میان جهش¬های پاک و قصه¬های ترسناک نوسان داشت. با عموها و اجداد پدری در یک خانه زندگی می¬کردیم. و خانه بزرگ بود. باغ بود. و همه جور درخت داشت. برای یاد گرفتن، وسعت خوبی بود. زمین را بیل می¬زدیم. چیز می¬کاشتیم. پیوند می-زدیم. هرس می¬کردیم. در این خانه، پدر و عموها خشت می¬زدند. بنایی می¬کردند.
به ریخته¬گری و لحیم¬کاری می¬پرداختند. چرخ خیاطی و دوچرخه تعمیر می¬کردند. تار می¬ساختند. به کفاشی دست می¬زدند. در عکاسی ذوق خود می¬آزمودند. قاب منبت درست می¬کردند. نجاری و خراطی پیش می¬گرفتند. کلاه می¬دوختند. با صدف دکمه و گوشواره می-ساختند.
کوچک بودم که پدرم بیمار شد. و تا پایان زندگی بیمار ماند. پدرم تلگرافچی بود. و در طراحی دست داشت. خوش خط بود. و تار می-نواخت. او مرا به نقاشی عادت داد. الفبای تلگراف (مورس) را به من آموخت. در چنان خانه¬ای خیلی چیزها می¬شد یاد گرفت.
من قالی بافی را یاد گرفتم. و چند قالیچه کوچک از روی نقشه¬های خود بافتم. چه عشقی به بنایی داشتم. دیوار را خوب می¬چیدم. طاق ضربی را درست می¬زدم. آرزو داشتم معمار شوم. حیف، دنبال معماری نرفتم.
در خانه آرام نداشتم. از هرچه درخت بود بالا می¬رفتم. از پشت بام می¬پریدم پایین. من شر بودم. مادرم پیش¬بینی می¬کرد که من لاغر خواهم ماند. من هم ماندم. ما بچه¬های یک خانه نقشه¬های شیطانی می¬کشیدیم.
روز دهم مه 1940 موتور سیکلت عموی بزرگم را دزدیدیم، و مدتی سواری کردیم. دزدی میوه را خیلی زود یاد گرفتیم. از دیوار باغ مردم بالا می¬رفتیم و انجیر و انار میدزدیدیم . چه کیفی داشت. شب¬ها در دشت صفی آباد به سینه می¬خزیدیم تا به جالیز خیار و خربزه نزدیک شویم. تاریکی و اضطراب را میان مشت¬های خود می-فرشدیم. تمرین خوبی بود. هنوز دستم نزدیک میوه دچار اضطرابی آشنا می¬شود.
خانه¬ی ما همسایه صحرا بود. تمام رویاهایم به بیابان راه داشت. پدر و عموهایم شکارچی بودند. همراه آن¬ها به شکار می¬رفتم.
بزرگ¬تر که شدم، عموی کوچک تیراندازی را به من یاد داد. اولین پرنده¬ای که زدم یک سبزقبا بود. هرگز شکار خشنودم نکرد. اما شکار بود که مرا پیش از سپیده¬دم به صحرا می¬کشید. و هوای صبح را میان فکرهایم می¬نشاند. در شکار بود که ارگانیسم طبیعت را بی-پرده دیدم. به پوست درخت دست کشیدم. در آب روان دست و رو شستم. در باد روان شدم. چه شوری برای تماشا داشتم.
اگر یک روز طلوع و غروب آفتاب را نمی¬دیدم گناهکار بودم. هوای تاریک و روشن مرا اهل مراقبه بارآورد. تماشای مجهول را به من آموخت. من سال¬ها نماز خوانده¬ام.
بزرگ¬ترها می¬خواندند، من هم می¬خواندم. در دبستان ما را برای نماز به مسجد می¬بردند.
روزی در مسجد بسته بود. بقال سرگذر گفت: «نماز را روی بام مسجد بخوانید تا چند متر به خدا نزدیک¬تر باشید».
مذهب شوخی سنگینی بود که محیط با من کرد. و من سال¬ها مذهبی ماندم، بی¬آنکه خدایی داشته باشم.
تابستان¬ها به کوهپایه می¬رفتیم. با اسب و قاطر و الاغ سفر می¬کردیم. در یک سفر، راه میان کاشان و قریه برزک را با پالکی پیمودیم. در گوشه¬ی باغ ما یک طویله بود. چارپا نگه می¬داشتیم. پدر بزرگ من یک مادیان سپید داشت. تند و سرکش بود. و مرا می¬ترساند.
من از خیلی چیزها می¬ترسیدم: از مادیان سپید پدربزرگ، از مدیر مدرسه، از نزدیک شدن وقت نماز، از قیافه¬ی عبوس شنبه. چقدر از شنبه ها بیزار بودم. خوشبختی من از صبح پنج شنبه آغاز می¬شد. عصر پنج شنبه تکه¬ای از بهشت بود. شب که می¬شد در دورترین خواب¬هایم طعم صبح جمعه را می¬چشیدم.
در دبستان از شاگردان خوب بودم. اما مدرسه را دوست نداشتم. خودم را به دل درد می¬زدم تا به مدرسه نروم. بادبادک را بیش از کتاب مدرسه دوست داشتم. صدای زنجره را به اندرز آقای معلم ترجیح می¬دادم. وقتی در کلاس اول دبستان بودم یادم هست یک روز داشتم نقاشی می¬کردم، معلم ترکه انار را برداشت و مرا زد، و گفت: «همه¬ی درس¬هایت خوب است. تنها عیب تو این است که نقاشی می¬کنی». این نخستین پاداشی بود که برای نقاشی گرفتم. با این همه، دیوارهای گچی و کاهگلی خانه را سیاه کرده بودم.
ده ساله بودم که اولین شعرم را نوشتم. هنوز یک بیت آن را به یاد دارم:
ز جمعه تا سه شنبه خفته نالان
نکردم هیچ یادی از دبستان
اما تا هجده سالگی شعری ننوشتم. این را بگویم که من تا هجده سالگی کودک بودم. من دیر بزرگ شدم. دبستان را که تمام کردم، تابستان را در کارخانه ریسندگی کاشان کار گرفتم. یکی دوماه کارگر کارخانه شدم.
نمی¬دانم تابستان چه سالی، ملخ به شهر ما هجوم آورد. زیان¬ها رساند. من مامور مبارزه با ملخ در یکی از آبادی¬ها شدم.
راستش را بخواهید، حتی برای کشتن یک ملخ هم نقشه نکشیدم. وقتی میان مزارع راه می¬رفتم، سعی می¬کردم پا روی ملخ¬ها نگذارم. اگر محصول را می¬خوردند پیدا بود گرسنه¬اند. منطق من ساده و هموار بود. روزها در آبادی زیر یک درخت دراز می¬کشیدم و پرواز ملخ¬ها را در هوا دنبال می¬کردم. اداره کشاورزی مزد contemplation مرا می¬پرداخت.
در دبیرستان، نقاشی کار جدی¬تری شد. زنگ نقاشی نقطه¬ی روشنی در تاریکی هفته بود. میان همشاگردی¬های من چند نفری خوب بودند. نقاشی می¬کردند. شعر می¬گفتند. و خط را خوش می¬نوشتند. در شهر من شاعران نقاش و نقاشان شاعر بسیار بوده¬اند. با همشاگردی¬ها به دشت¬ها می¬رفتیم. و ستایش هر انعکاس را تمرین می¬کردیم. سال¬های دبیرستان پر از اتفاقات طلایی بود.
من هنوز غریزی بودم. و نقاشی من کار غریزه بود. شهر من رنگ نداشت. قلم¬مو نداشت. در شهر من موزه نبود. گالری نبود. استاد نبود. منتقد نبود. کتاب نبود. باسمه نبود. فیلم نبود. اما خویشاوندی انسان و محیط بود. تجانس دست و دیوار کاهگلی بود. فضا بود. طراوت تجربه بود. می¬شد پای برهنه راه رفت. و زبری زمین را تجربه کرد. می¬شد انار دزدید و moral تازه¬ای را طرح ریخت. می¬شد با خشت دیوار خو گرفت.
معماری شهر من آدم را قبول داشت. دیوار کوچه همراه آدم راه می-رفت. و خانه همراه آدم شکسته، و فرتوت میشد. همدردی organic داشت. شهر من الفبا رو از یاد برده بود، اما حرف می¬زد. جولانگاه قریحه بود. نه جای قدم زدن تکنیک.
در چنین شهری ما به آگاهی نمی¬رسیدیم. اهل سنجش نمی¬شدیم. شکل نمی¬دادیم. در حساسیت خود شناور بودیم. دل می¬باختیم. شیفته می-شدیم. و آنچه می¬اندوختیم، پیروزی تجربه بود.
سه سال دبیرستان سر آمد. آمدم تهران. و رفتم دانشسرای مقدماتی. به شهر بزرگی آمده بودم. اما امکان رشد چندان نبود. در دانشسرا نان سیاه می¬خوردیم. ورزش می¬کردیم. و آهسته از حوادث سیاسی حرف می¬زدیم. با چقدر خامی. من سالم بودم.
ورزش من خوب بود. در بازی فوتبال بیشتر wimg forward. از نقاشی چیزی نیاموختم¬. کمی با رنگ و پرسپکتیو آشنا شدم. محیط شبانه روزی ما جای جدال بود و درس¬های خشک، و انضباط بی-رونق. و ما جوان بودیم، و خام، و عاصی. چند نفری گرد آمده بودیم، با نقشه¬های شیطانی. چه آشوبی به پا می¬کردیم.
اگر از سهم زغال سنگ ما می¬کاستند، شبانه قفل انبار را می-شکستیم. و میزهای تحریر را از زغال می¬انباشتیم. یا تخته قفسه¬ها را به آتش بخاری می¬سپردیم. شب¬های تعطیل که از شبانه روزی در می¬آمدیم، اگر دیر برمی¬گشتیم، و در بسته بود، از دیوار داخل می-شدیم.
دانشسرا تمام شد و من به کاشان برگشتم. دوران دگرگونی¬ها آغاز می¬شد. خانه¬ی قدیمی از دست رفته بود. اجداد پدری درگذشته بودند. عموها در خانه¬هایی جدا می¬زیستند. خانواده¬ی من هم در خیابانی که به ایستگاه راه آهن می¬رفت، روزگار می¬گذراندند. سال 1945 بود فراقت در کف بود. فرصت تامل به دست آمده بود. زمینه برای تکان¬های دلپذیر فراهم می¬شد.
در خانه، آرامش دلخواه بود. چیزی به تنهایی من تحمیل نمی¬شد. می¬نشستم و رنگ می¬ساییدم. با رنگ¬های روغنی کار می¬کردم. حضور اشیاء بر اراده¬ی من چیره بود. تفاهم چشم و درخت مرا گیج می¬کرد. در تماشا تاب شکل دادن نبود. تماشا خالص بود. تنهایی من عاشقانه بود. نقاشی عبادت من بود. من شوریده بودم و شوریدگی¬ام تکنیک نداشت. روی بام کاهگلی می¬نشستم. و آمیختگی غروب را با sensuality بام¬های گنبدی شهر تماشا می¬کردم. به سادگی مجذوب می¬شدم. و در این شیفتگی¬ها خشونت خط نبود. برق فلز نبود. درام اندام¬های انسان نبود.
نقاشی من فساد میوه را از خود می¬راند. ثقل سنگ را می¬گرفت. شاخه نقاشی من دستخوش آفت نبود. آدم نقاشی من عطسه نمی¬کرد. راستی چه دیر به ارزش نقصان پی بردم. و اعتبار فساد را دریافتم.
زندگی من آرام می¬گذشت. اتفاقی نمی¬افتاد. دگرگونی ¬های من پنهانی بود. و دیر آفتابی می¬شد. با دوستان قدیم -یاران دبیرستانی- به شکار می¬رفتیم. آنقدر زود از خواب پا می¬شدیم که سپیده¬دم را در آبادی¬های دور تجربه می¬کردیم. ما فرزندان وسعت¬ها بودیم. سطوح بزرگ را می¬ستودیم. در نفس فصل روان می¬شدیم.
شنزارها فروتنی می¬آموختند. جایی که افق بود، نمی¬شد فروتن نبود. زیر آفتاب سوزان می رفتیم.
و حرمت خاک از کفش¬های ما جدایی نداشت.
اواخر دسامبر 1946 بود و من در اداره¬ی فرهنگ کار گرفتم.
آشنایی من با جوان شاعری که در آن اداره کار می¬کرد، رنگ تازه-ای به زندگیم زد. شعرهای مشفق کاشانی را خوانده بودم. خودش را ندیده بودم. مشفق دست مرا گرفت. و مرا به راه نوشتن کشید.
الفبای شاعری را او به من آموخت. غزل می¬ساختم، و او سستی و لغزش کار را باز می¬گفت. خطای وزن را نشان می¬داد. اشارات او هوای مرا داشت. هر شب می¬نوشتم.
انجمن ادبی درست کردیم. و شاعران شهر را گرد آوردیم. غزل بود که می¬ساختیم.
اما آنچه که ما می¬گفتیم، شعر نبود. دو دفتر از این گفته¬ها را سوزاندم.
من فن شاعری می¬آموختم. اما هوای شاعرانه¬ای که به من می-خورد، نشئه¬ای غریب داشت. مرا به حضور تجربه¬های گمشده می-برد.
خیالاتی¬ام می¬کرد. با زندگی گیرودار خوشی داشتم. و قدم¬های عاشقانه بر می¬داشتم. کم¬تر کتاب می¬خواندم. بیشتر نگاه می¬کردم. میان خطوط تنهایی در جذبه فرو می¬رفتم.
خانه¬ی ما به خلوت یک خیابان مشرف بود. از ایوان صحرا پیدا بود، و برج باروهای قدیمی. شب¬ها کاروان شتر از کنار خانه¬ی ما می-گذشت. در جاده¬ای که به اصفهان می¬رفت دور می¬شد. و صحرگاه با بار هیمه به شهر باز می¬گشت. زنگ شتر در زیر دندان همه¬ی خواب¬هایم بود. طعم تجرد می¬داد. به پریشانی می¬کشاند. غمگین می-کرد. و روزگار مستی مقیاس بود. و من عاشق بودم.
اسباب نقاشی را به ترک دوچرخه می¬بستم، و روانه دشت می¬شدم. می¬نشستم و نبض آفتاب را روی کوه¬های دور می¬گرفتم. به ستایش nuance عادت می¬کردم. تعادل را می¬آموختم.
تابستان 1948 رسید. با خانواده به قمصر رفتیم و هوا خوش بود. کار من نقاشی بود و کوه¬پیمایی. آنجا بود که با منوچهر شیبانی برخوردم. و این برخورد مرا دگرگون کرد.
شنبه دهم ژوئیه بود که برادرم در دفتر خاطرات خود نوشت: «چون به خانه رسیدیم من و برادرم کارهای خود را کرده و به خانه¬ی یک نقاش که فقط به اسم او را می¬شناختیم روان شدیم. پس از پرسیدن بسیار زنگ در خانه¬ای را به صدا درآوردیم.
کلفتی در را باز کرد. اسم ما را پرسید. چیزی نگذشت خود نقاش آمده ما را به درون برد. تا غروب آفتاب در آن خانه¬ به سر بردیم. صحبت ما فقط از نقاشی بود».
آن روز شیبانی در ایوان خانه چیزها گفت. از هنر حرف زد. وان گوگ را نشان داد و من در گیجی دلپذیری بودم. هر چه می¬شنیدم تازه بود. و هر چه می¬دیدم غرابت داشت. شب که به خانه برمی-گشتیم، من آدمی دیگر بودم. طعم یک استحاله را تا انتهای خواب در دهان داشتم.
فردای آن روز نقاشی من چیز دگر شد. نقاشی من خوب نبود. خوب-تر هم نشد. در مسیری دیگر افتاد. از آن پس شیبانی را بیشتر روزها می¬دیدم. با هم به دشت می¬رفتیم.
نقاشی می¬کردیم. حرف می¬زدیم. شیبانی شعرهایش را می¬خواند. از نیما می¬گفت. به زبان تازه¬ی شعر اشاره می¬کرد. و در این گشت و گذارها بود که conception هنری من دگرگون می¬شد.
همان سال به دانشکده هنرهای زیبای تهران رفتم. دوران تحولات هنری محیط ما بود. انجمن خروس جنگی بیداد می¬کرد. نو با کهنه می¬جنگید. و میان این شور و ستیز¬ها، کار من ذره ذره شکل می-گرفت.

(بیوگرافی سهراب سپهری به قلم خودش، منتشر شده در کتاب: هنوز در سفرم، انتشارات: فروزان روز)

 

شعر تا انتها حضور سهراب سپهری

سالشمار زندگی سهراب سپهری

۱۵مهر ۱۳۰۷ تولد در کاشان
خرداد ۱۳۱۹ به پایان رساندن دوره شش ساله ابتدایی در دبستان خیام، کاشان
خرداد ۱۳۲۲ به پایان رساندن دوره اول دبیرستان در دبیرستان پهلوی سابق، کاشان
خرداد ۱۳۲۴ به پایان رساندن دوره دو ساله دانشسرای مقدماتی پسران تهران، بازگشت به کاشان
آذر ۱۳۲۵ استخدام در اداره فرهنگ (آموزش و پرورش)، کاشان
شهریور ۱۳۲۷ استعفا از اداره فرهنگ کاشان
شهریور ۱۳۲۷ شرکت در امتحانات ششم ادبی و گرفتن دیپلم کامل دوره دبیرستان
مهر ۱۳۲۷ آغازتحصیل در دانشکده هنرهای زیبای دانشگاه تهران در رشته¬ی نقاشی
۱۳۲۷ استخدام در شرکت نفت ایران و انگلیس
۱۳۲۸ استعفا از شرکت نفت پس از هشت ماه کار
۱۳۲۰ انتشار اولین مجموعه اشعار با عنوان «مرگ رنگ»
خرداد ۱۳۳۲ به پایان رساندن دوره نقاشی دانشکده هنرهای زیبا و دریافت لیسانس. احراز رتبه اول و دریافت نشان درجه اول علمی
۱۳۳۲ آغاز کار به عنوان طراح در سازمان همکاری بهداشت ، تهران
۱۳۳۲ شرکت در چند نمایشگاه نقاشی در تهران
۱۳۳۲ انتشار دومین مجموعه اشعار با عنوان «زندگی خواب¬ها»
آذر ۱۳۳۳ آغازکار در ادراه کل هنرهای زیبا(فرهنگ و هنر) در قسمت موزه¬ها و تدریس در هنرستان¬های هنرهای زیبا
مهر ۱۳۳۴ ترجمه اشعار ژاپنی در مجله «سخن»
1335 شرکت در نمایشگاه گروهی باشگاه مهرگان
مرداد ۱۳۳۶ سفر به اروپا از راه زمینی تا پاریس و لندن. نام نویسی در مدرسه هنرهای زیبای پاریس در رشته لیتوگرافی (چاپ سنگی)
فروردین ۱۳۳۷ شرکت در اولین بینال تهران
۱۳۳۷ سفر دو ماه از پاریس به رم
خرداد ۱۳۳۷ شرکت در بینال ونیز
۱۳۳۷ بازگشت به ایران
۱۳۳۷ آغاز کار در اداره کل اطلاعات وزارت کشاورزی با سمت سرپرستی سازمان سمعی و بصری
فروردین ۱۳۳۹ شرکت در بینال دوم تهران. دریافت جایزه اول هنرهای زیبا
مرداد ۱۳۳۹ مسافرت به توکیو برای آموختن فنون حکاکی روی چوب. بازدید از شهرها و مراکز هنری ژاپن. سفر از ژاپن به دهلی
۱۳۴۰ توقف در هند در راه بازگشت به ایران. تماشای آگره و تاج محل
اردیبهشت ۱۳۴۰ برگزاری نمایشگاه انفرادی در تالار عباسی، تهران
۱۳۴۰ انتشار مجموعه جدیدی از اشعار خود باعنوان «آوار آفتاب»
مهر ۱۳۴۰ آغازتدریس در هنرکده هنرهای تزئیینی، تهران به مدت شش ماه
۱۳۴۰ انتشار مجموعه دیگری از اشعار خود باعنوان «شرق اندوه»
اسفند۱۳۴۰ کناره گیری از مشاغل دولتی به طور کلی
خرداد ۱۳۴۱ برگزاری نمایشگاه انفرادی در تالار فرهنگ، تهران
دی ۱۳۴۱ برگزاری یک نمایشگاه انفرادی دیگر در تالار فرهنگ
۱۳۴۲ شرکت در یک نمایشگاه گروهی در گالری گیل گمش، تهران
1342 نماشگاه هنر ایران در کشور اسرائیل
تیر ۱۳۴۲ برگزاری نمایشگاه انفرادی در استودیو فیلم گلستان، دروس، تهران
۱۳۴۲ شرکت در بینال سان پاولو، برزیل
۱۳۴۲ شرکت در نمایشگاه گروهی هنر معاصرایران، موزه بندر لوهاورفرانسه
۱۳۴۲ شرکت در نمایشگاه گروهی گالری نیالا، تهران
۱۳۴۲ برگزاری یک نمایشگاه انفرادی در گالری صبا، تهران
۱۳۴۳ سفر به جزیره الفانتا، دیدار از شهرهای بمبئی، اورنگ آباد، جالگون، بنارس، گایا، اگره و دهلی. دیدار از آثار هنری غارهای اجانتا و اورا، سفر از دهلی به کشمیر، سفر به پاکستان، دیدار از لاهور و پیشاور و عزیمت به افغانستان و اقامت در کابل و بازگشت به تهران.
۱۳۴۴:شرکت در یک نمایشگاه گروهی در گالری بورگز، تهران
۱۳۴۴ برگزاری یک نمایشگاه انفرادی در گالری بورگز، تهران
آبان ۱۳۴۴ انتشار شعر بلند«صدای پای آب» در فصلنامه «آرش»
۱۳۴۴ سفر به اروپا (مونیخ و لندن). بازگشت به ایران
۱۳۴۵ سفر به اروپا (فرانسه،اسپانیا، هلند، ایتالیا، اتریش). بازگشت به ایران
۱۳۴۵ انتشار شعر بلند «مسافر» در فصلنامه «آرش»
بهمن ۱۳۴۶ برگزاری یک نمایشگاه انفرادی در گالری سیحون، تهران
بهمن ۱۳۴۶ انتشار یک مجموعه اشعار جدید با عنوان «حجم سبز» توسط انتشارات روزن
بهمن ۱۳۴۶ برگزاری شب شعر سپهری در گالری روزن
۱۳۴۷ شرکت در یک نمایشگاه گروهی در گالری مس، تهران
۱۳۴۷ شرکت در نمایشگاه فستیوال روایان
خرداد ۱۳۴۷ شرکت در نمایشگاه هنر معاصر ایران در باغ انستیتو گوته، تهران
شهریور ۱۳۴۷ شرکت در یک نمایشگاه گروهی دردانشگاه شیراز
۱۳۴۸ شرکت در فستیوال بین المللی نقاشی در فرانسه و اخذ امتیازمخصوص
۱۳۴۹ سفر به آمریکا و اقامت در لانگ آیلند. شرکت در یک نمایشگاه گروهی در شهر«بریج همپتن» بازگشت به ایران پس از هفت ماه اقامت در نیویورک. سفر دوباره به آمریکا
۱۳۵۰برگزاری یک نمایشگاه انفرادی در گالری بنسن نیویورک. بازگشت به ایران
1351 در گالری بنسن واقع در لانگ¬آیلند یک نمایشگاه انفرادی از کارهای او ترتیب یافت. ترتیب نمایشگاهی از طرح¬های دهساله¬ اخیر وی در گالری لیتو
۱۳۵۲ برگزاری یک نمایشگاه انفرادی درگالری سیحون
1352 برگزاری یک نمایشگاه انفرادی دیگر در گالری سیحون
۱۳۵۲ سفر به پاریس و اقامت در «کوی بین المللی هنرها»
۱۳۵۳ سفر به یونان و مصر. بازگشت به ایران
دی ۱۳۵۳ شرکت درغرفه ایران در اولین نمایشگاه هنری بین المللی تهران
۱۳۵۴ برگزاری یک نمایشگاه انفرادی در گالری سیحون
خرداد ۱۳۵۵ شرکت در نمایشگاه هنر معاصر ایران در «بازارهنر» بال، سویس
خرداد ۱۳۵۶ انتشار «هشت کتاب» شامل مجموعه اشعار نشر شده به اضافه مجموعه «ماهیچ، ما نگاه» توسط کتابخانه طهوری، تهران
۱۳۵۷ برگزاری یک نمایشگاه انفرادی در گالری سیحون
خرداد ۱۳۵۸ تجدید چاپ «هشت کتاب»
دی ۱۳۵۸ مسافرت به انگلستان برای درمان بیماری سرطان خون
اسفند ۱۳۵۸ بازگشت به ایران
اول اردیبهشت ۱۳۵۹ مرگ. در بیمارستان پارس، تهران. دفن روز بعد در صحن امامزاده سلطان علی در قریه مشهد اردهال کاشان.

 

 

کتاب‌های سهراب سپهری را از دست ندهید:

 

کتاب‌های سهراب سپهری

 

هشت کتاب سهراب سپهری
هشت کتاب سهراب سپهری

 

کتاب از مصاحبت آفتاب
کتاب از مصاحبت آفتاب

 

بیوگرافی سهراب سپهری
بیوگرافی سهراب سپهری به قلم خودش
زندگینامه سهراب سپهری
زندگینامه سهراب سپهری به قلم خودش
سالشمار زندگی سهراب سپهری
سالشمار سهراب سپهری

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *